تاریخ انتشار : ۰۹ آبان ۱۳۹۱ - ۱۱:۲۷  ، 
کد خبر : ۲۱۸۰۵۳

سیاست روسیه پس از جنگ چچن (بخش اول)

نوشته: میشل مک فاول / Michael Mcfaul عضو ارشد مرکز بنیاد کارنگی در مسکو است. ترجمه: ف.م.هاشمی اشاره: فروپاشی شوروی، تحولات و پیامدهای بسیاری را در عرصه داخلی این سرزمین و جهان بهمراه داشت. یکی از مسائلی که کشور روسیه - مرکز حکومت شوروی سابق - را درگیر خود ساخت، اعلام استقلال «جمهوری چچن» با اکثریت مسلمان در ناحیه قفقاز بود. دولت روسیه سرانجام در دسامبر 1994 تصمیم به مداخله نظامی در این سرزمین گرفت، اما عدم موفقیت راه‌حل نظامی برای بحران چچن، دولت روسیه را هم در عرصه داخلی و هم در عرصه بین‌المللی با مشکلات جدیدی مواجه ساخت. تحلیل ذیل تمرکز اصلی خود را متوجه تاثیراتی ساخته که از ناحیه این بحران متوجه صف‌بندی نیروهای سیاسی داخلی روسیه و آینده سیاسی این کشور شده است، و می‌تواند مورد استفاده علاقمندان به مباحث سیاسی و پیگیران مسائل روسیه قرار گیرد.

در دهم دسامبر 1994، بوریس یلتسین رئیس‌جمهور روسیه، به نیروهای مسلح این کشور دستور داد تا به خاک جمهوری چچن حمله کنند. طی هشت هفته بعد از آغاز این حمله، ارتش روسیه که از ضعف سازماندهی رنج می‌برد، سرانجام موفق شد با حملات بی‌رحمانه و ویرانگر خویش، شهر «گروزنی» (Groany) را تصرف کند. پس از مرگ حدود 4000 سرباز روس، چندین هزار رزمنده چچنی، و پانزده تا بیست و پنج هزار نفر از ساکنین غیرنظامی گروزنی «روس یا چچن»، نیروهای روسیه توانستند کنترل گروزنی را بدست گیرند. پس از سقوط گروزنی، رزمندگان چچن به مناطق کوهستانی این جمهوری و نیز کشور همسایه «اینگوش» (Ingushetia) عقب‌نشینی کرده و به جنگ چریکی علیه نیروهای روسیه ادامه دادند. «جوهر دودایف» (Dzhokar Dudayev)، رهبر چچن،‌ که رزمندگانش بی‌شمار، اما از حمایت خارجی بی‌بهره است، سوگند خورده است که تا آخرین نفس با «اشغالگران روس» مقابله کند. ارتش روسیه، هم‌اکنون برای نخستین بار پس از جنگ افغانستان، با یک جنگ فرسایشی دیگر روبه‌رو شده است. این جنگ داخلی، برای نخستین بار پس از فروپاشی شوروی، در محدوده مرزهای روسیه، بوقوع می‌پیوندد.
نتایج احتمالی جنگ چچن، بزرگ‌ترین چالشی است که طی دو سال آینده در برابر اصلاحات روسیه قرار دارد. برنامه‌ریزی و عملکرد ضعیف ارتش روسیه، همراه با بروز نافرمانی در تمامی سطوح نیروهای مسلح این کشور، علاوه بر اینکه موجب تضعیف ارتش گردیده، به اختلاف و انشقاق در صفوف ارتش نیز دامن زد. جنگ چچن، اصلاحات اقتصادی روسیه را نیز به خطر افکنده است: تورم افسار گسیخته و تحمیل هزینه 5 میلیارد دلاری بر بودجه سال 1995 روسیه (حدود 5/2 درصد تولید ناخالص ملی این کشور) تهدیدی جدی برای اصلاحات این کشور به شمار می‌رود. این جنگ، پیشرفت‌های اولیه در جهت ایجاد یک سیستم نوین فدرال را متوقف ساخته است. رهبران منطقه‌ای جمهوری‌ها و ایالات خودمختار (Oblasts) اکنون خواستار کسب خودمختاری بیشتر از تسلط مطلق مسکو می‌باشند. و بالاخره، جنگ، روابط میان روسیه و غرب را تحت‌تأثیر قرار داده و شرائط را برای توسعه ناتو در اروپا آماده ساخته است. ضمن اینکه حمایت افکار عمومی ایالات متحده از کمک به روسیه نیز در اثر جنگ به حداقل خود رسیده است.
آنچه در کوتاه‌مدت کمتر به چشم می‌آید، اما در بلندمدت حائز کمال اهمیت می‌باشد، این واقعیت است که جنگ در چچن توازن نیروهای سیاسی را در داخل روسیه بر هم زده است. قبل از جنگ، صف‌بندی کاندیداها و احزاب سیاسی برای شرکت در انتخابات 96-1995 آغاز شده بود. اما، با آغاز جنگ، ائتلاف‌های قدیمی فرو ریخت و صف‌بندی‌های جدید هویدا گشت. پیامدهای این صف‌بندی جدید، نامشخص است و نتایج انتخابات پارلمانی سال 1995 و ریاست جمهوری سال 1996 را بیش از پیش در هاله‌ای از ابهام فرو برده است. به نحوی که دیگر حتی هیچکس اطمینان به برگزاری این انتخابات ندارد.
تصمیم به مداخله
به گفته مقامات کرملین، روسیه مجبور شد برای حفظ قانون اساسی و تمامیت ارضی فدراسیون روسیه، از زور علیه دولت نافرمان چچن استفاده کند. دودایف، ژنرال نیروی هوائی شوروی سابق، پس از اینکه در جریان آشوب‌های پس از سقوط شوروی در سال 1991، قدرت را بدست گرفت، استقلال این جمهوری 3/1 میلیون نفری را اعلام کرد. روسیه، هرگز استقلال این جمهوری را نپذیرفت و اعلام کرد به منظور تضمین نیروهای بین‌المللی روسیه و دفاع از آن دسته از شهروندان روسی مقیم چچن که مورد ارعاب و آزار رژیم جنایت‌کار دودایف قرار گرفته‌اند، مصمم به اعمال حاکمیت بر این جمهوری است.
تردیدی نیست که حفظ تمامیت ارضی فدراسیون روسیه، هدف اصلی تهاجم به چچن، و «دفاع از شهروندان روسی مقیم این جمهوری»، بهانه‌ای بیش نبود اما، در هیچ کجای این هدف، از زمان و روش حمله به چچن سخن به میان نمی‌آید. سؤال اینجاست که دودایف، سه سال پیش استقلال چچن را اعلام کرد. پس چرا روسیه بلافاصله پس از اعلام استقلال، به حفظ تمامیت ارضی فدراسیون روسیه، کمر همت نبست؟ دولت فدرال روسیه که تا آن زمان تواسته بود از طریق مذاکره، بر چندین بحران جدائی‌طلبانه دیگر فائق آید و با مدعیان به مصالحه برسد. چرا ناگهان تصمیم به استفاده از زور علیه چچن گرفت؟ فقط یک پاسخ برای سؤالات فوق وجود دارد: یلتسین برای دفاع از تمامیت ارضی فدراسیون روسیه دستور حمله به چچن را نداد، بلکه برای نجات ریاست‌جمهوری خود دست به این عمل زد.
با نگاهی به سوابق امر، مشخص می‌شود که این تبیین، منطقی نیست زیرا جنگ چچن، دارای ماهیتی ضد مردمی است در ژانویه 1995 تنها 16 درصد مردم روسیه از بکارگیری زور علیه چچن حمایت می‌کردند و 71 درصد مخالف آن بودند. مخالفت با جنگ، به زودی شکل مخالفت با یلتسین به خود گرفت. در سپتامبر 1994 حدود هفتاد درصد مردم روسیه با عملکرد یلتسین مخالف بودند، حال آنکه این رقم در ژانویه 1995 به 81 درصد رسید اما، منطقی که در پشت تصمیم به تهاجم قرار داشت، ‌نادرست بود و عکس‌العملی خلاف آنچه که از مردم انتظار می‌رفت، بوجود آورد.
مبدأ شکل‌گیری این منطق، به انتخابات پارلمانی دسامبر 1993 بازمی‌گردد که نتایج آن از سه جهت موجب تغییر سمت‌گیری‌های یلتسین گردید.
انتظار به حمایت مردم روسیه از انتخاب بلوک هواداران اصلاحات و یلتسین، نقش بر آب شد. در حالیکه برآوردهای پیش از انتخابات رقمی میان 30 تا 40 درصد آراء را برای یلتسین پیش‌بینی می‌کرد، جناح هوادار یلتسین تنها توانست 5/15 درصد آراء را بدست آورد. در حالیکه «ولادیمیر ژیرینوفسکی» (Vladimir Zhirinovsky) از حزب لیبرال دمکرات توانست حدود یک چهارم آراء را به خود اختصاص دهد. در میان شگفتی همگان، نظرات افراطی و ناسیونالیستی ژیرینوفسکی، لفاظی‌های وی در مورد نظم و قانون و لحن نژادپرستانه او توانست هم مخاطبان وابسته به رژیم کمونیستی سابق و هم هواداران جدید دمکراسی را جلب کند.
نتایج انتخابات بوضوح به مشاوران نزدیک یلتسین نشان داد که باید در تصورات، استدلال‌ها و متحدین رئیس‌جمهور، تجدیدنظر کنند. برای اینکه یلتسین بتواند در انتخابات ژوئن 1996 مجدداً به ریاست‌جمهوری انتخاب شود، بایستی هرچه بیشتر شبیه به ژیرینوفسکی سخن بگوید و از دمکرات‌ها فاصله بگیرد. هدف یلتسین نباید تقلید از ژیرینوفسکی باشد، بلکه او باید خود را به مثابه کاندید ریاست جمهوری در موضعی میان ژیرینوفسکی و دمکرات‌ها قرار دهد و تجسم پلاتفرم سیاسی متضاد این دو جریان باشد. اندکی بعد، یلتسین در یکی از سخنرانی‌های خود خواستار تقویت دولت و مبارزه قاطع با بزه‌کاری و جنایت گردید وی همچنین مخالفان خود (اعم از لیتوانیائی‌های، ناتو، یا «ماست بانک» (Most Bank) بزرگ‌ترین بانک خصوصی روسیه) را مورد حمله قرار داد. بمباران چچن، برجسته‌ترین تظاهر (اما نه نخستین تظاهر) این پُز جدید یلتسین بود. دومین پیامد انتخابات دسامبر 1993، که نقش مهمی نیز در این جهت‌گیری جدید سیاسی یلتسین داشت. تعمیق شکاف میان او و مشاورین نزدیکش از یکسو و رهبران و سازمان‌های سیاسی اصلاح‌طلب از سوی دیگر بود. از آنجائی که یلتسین و دموکرات‌ها، دارای خاستگاه سیاسی کاملاً متفاوتی بودند، اتحاد میان این دو بسیار سست و شکننده بود. یلتسین به عنوان یک پوپولیست، فسادناپذیر، مخالف با مسکو، و رهبر حزب کمونیست «سورد لوسک» (Sverdlovsk) به قدرت رسید.
سرانجام، روش غیر ارتدوکس یلتسین، با عملکرد ثابت و کلیشه‌وار نخبگان حزب کمونیست در تضاد قرار گرفت و او مجبور شد (مانند سال 1987 که مؤدبانه از دفتر سیاسی حزب کنار گذاشته شد) برای مدتی صحنه سیاسی شوروی را ترک کند تا در پشت صحنه به جمع‌آوری متحد سیاسی بپردازد. یلتسین، بالاخره توانست از میان لیبرال‌ها و جنبش‌های دمکراتیک هوادار غرب که مراحل اولیه سازماندهی خود را در مسکو، سن پطرزبورگ و اورال طی می‌کردند،‌ متحدینی برای خود دست و پا کند. این اتحاد قدرتمند، توانست در ژوئن 1991 یلتسین را به قدرت برساند. در برابر کودتای اوت 1991 مقاومت نماید و سرانجام نخستین دولت مدرن غیرکمونیست را در روسیه شکل دهد.
اما، این اتحاد،‌ هرگز به یک حزب سیاسی فراگیر نرسید. یلتسین هرگز به ائتلاف ضدکمونیستی «روسیه دمکراتیک» نپیوست. بلکه بیشتر تلاش کرد تا موقعیت «فراحزبی» خود را حفظ کند. از این گذشته، تشنج میان دستیاران یلتسین در سوردلوسک و تیم اقتصاددانان جوانانی که پیرامون «ایگور گایدار (Yegor Gaidar) معاون اول نخست‌وزیر و نخست‌وزیر آتی روسیه (حلقه زده بودند، بالا گرفت. در آستانه انتخابات پارلمانی دسامبر 1993، یلتسین از تأیید ائتلاف انتخاب روسیه به رهبری روسیه سرباز زد (علیرغم اینکه تعدادی از وزرای کابینه او را وابستگان به همین بلوک تشکیل می‌دادند). پس از انتخابات، شکاف میان او دو جناح، بیش از پیش تعمیق گردید. «گایدار» و «بوریس فئودوروف» (Boris Fyolorov) وزیر دارائی لیبرال یلتسین، از سمت خود استعفاء دادند و تنها یک نفر از تیم اصلی گایدار،‌ آنهم در فاصله‌ای بسیار دور از رئیس‌جمهور، در دستگاه دولت باقی ماند («آناتولی چوبیاس» (Anatoly Chubias) معاون اول نخست‌وزیر). اما،‌ طی سال 1994، رئیس‌جمهور و مشاورین نزدیکش، بیش از پیش از سازمان‌های سیاسی اصلاح‌طلب فاصله گرفتند و متعاقب آن دولت و شخص «ویکتور چرنومیردین» (Vidcktor Chernoomyrdin) از او تبعیت نمودند. تصمیم حمله به چچن، بدون مشورت با نیروهای اصلاح‌طلب روسیه اتخاذ گردید. حتی دولت روسیه و مشاوران لیبرال رئیس‌جمهور نیز تنها نقش حاشیه‌ای در این تصمیم‌گیری مهم ایفاء کردند. اطرافیان کرملین‌نشین یلتسین، موفق شدند رئیس‌جمهور را از هرگونه تماس با نیروهای سیاسی مخالف دور نگاه ‌دارند.
سومین نتیجه انتخابات دسامبر 1993، که به نحوی در رابطه با چچن قرار می‌گیرد، تصویب قانون اساسی جدید روسیه بود. قبل از دسامبر 1993، روابط مسکو با دیگر بخش‌های روسیه، بسیار مبهم و مغشوش بود. بین اوت 1991 و اکتبر 1993، چند جمهوری از جمله، «تاتارستان» (Tatarstan)، «باشقیرستان»(Bashkortostan) و «چچن» اعلام استقلال کردند و برخی مناطق نیز مانند «اورال» و «خاور دور» نیز بلافاصله از ایشان تبعیت نمودند و بدین‌ترتیب، آینده ساختار فدرال روسیه بیش از پیش در هاله‌ای از ابهام پیچیده شد. قانون اساسی جدید، یک راه‌حل برای این مشکل عرضه کرد. این قانون، تمامی جمهوری‌ها، ایالات و نواحی خودمختار را، بدون استثناء، تحت حاکمیت فدراسیون روسیه قرار داد و بدین‌ترتیب توانست یک راه‌حل قانونی برای مناقشات میان مرکز و نواحی ارائه دهد. این مناقشات در طول تمامی سال‌های 1992 و 1993 ادامه داشت. در شرایطی که مذاکرات دو جانبه میان مسکو و دیگر جمهوری‌ها در تمامی سال 1994 ادامه داشت، تنها یک جمهوری (چچن)، علیه قانون اساسی جدید موضع گرفت و ساختار فدرالی مطرح شده در آن را به رسمیت نشناخت. بنابراین در سال 1994، استقلال چچن، یک استثناء بود نه یک قاعده. این موضع چچن، برای رئیس‌جمهوری که درصدد تثبیت و تحکیم قدرت دولت بود، چندان خوشایند نبود.
«حزب جنگ»
انتخابات دسامبر 1993، تغییراتی را موجب گردید که از یکسو تفکر منطقی درباره جنگ چچن را بسیار دشوار کرد و از سوی دیگر فاصله رئیس‌جمهور را از محافلی که مدافع روش‌های جایگزین برای برخورد با این جمهوری جدائی‌طلب بودند، دو چندان نمود. بدنبال این تغییرات، مخالفان جنگ، هر چه بیشتر به حاشیه فرآیند تصمیم‌گیری رانده شدند. در پایان نوامبر، به نوشته جراید لیبرال روسیه، کنترل «حزب جنگ» (Party of war) در دست کرملین بود که قصد داشت بحران چچن را با زور حل کند. بازیگران اصلی این حزب عبارت بودند از «پاول گراچف» (Pavel Grachev) وزیر دفاع روسیه، «سرگئی استپاشین» (Sergei Stepashin) رئیس سازمان ضداطلاعات روسیه Fsk) - که قبلاً KGB نامیده می‌شد)، «اولگ سوسکوتز» (Oleg Soskovets) معاون اول نخست‌وزیر، «نیکلای یکوروف» (Nikolai Yegorov) معاون نخست‌وزیر، «اولگ لابوف» (Oleg Lobov) دبیر شورای امنیت، و «الکساندر کورژاگوف» (Alexandr Korzhakov) رئیس گارد امنیت شخصی یلتسین، در دسامبر 1994، تمامی این افراد در حل و فصل نظامی بحران چچن ذینفع بودند.
جنگ در چچن برای «گراوچف» گریزگاهی برای مشکلاتی بود که افسران فاسد بازگشته از شرق اروپا بوجود آورده بودند. معاون جدید او، ژنرال «مایتو بورلاکوف» (Matvei Burlakov) متهم به فروش تجهیزات و تسلیحات ارتش به هنگام عقب‌نشینی از آلمان بود. در ماه نوامبر، «دیمتری خولودوف» (Dmitri Kholodov) خبرنگار شوروی، که بسیاری از خلاف‌کاری‌های ارتش را افشاء کرده بود، در مسکو ترور شد. بسیاری از مردم که دست ارتش را بوضوح در این قتل می‌دیدند، خواستار استعفای «گراچف» گردیدند. یک جنگ سریع و کم‌دامنه در چچن (جنگی که گراچف تصور می‌کرد فقط چند ساعت به طول بیانجامد)، می‌توانست توجه افکار عمومی را از وی منحرف کرده و آبروی ریخته ارتش را تا حدودی احیاء نماید.
«استپاشین»، نیز به یک پیروزی سریع نیاز داشت. در 26 نوامبر 1994 افسران او توطئه‌ای را برای سرنگونی «دودایف» تدارک دیدند. استپاشین که تا این تاریخ با مداخله نظامی در بحران چچن مخالفت می‌کرد، پس از شکست توطئه کودتا به هواداری از مداخله نظامی پرداخت، زیرا آن را گریزگاهی برای شکست فوق می‌دانست. او همچنین امیدوار بود که بتواند در جریان عملیات نظامی در چچن، آبرو و حیثیت از دست رفته سازمان متبوعش (F.S.K) را اعاده نماید.
جنگ، فرصت مناسبی را برای مانور در اختیار «سوسکوتز» و «یگوروف» قرار می‌داد. در دولت چرنومیردین، معاون اول نخست‌وزیر (سوسکوتز)، مدافع منافع ارتش، دستگاه‌های اطلاعاتی و مجتمع نظامی – صنعتی محسوب می‌شد. جنگ در چچن می‌توانست منابع مورد نیاز این دستگاه‌ها را تأمین کرده و نقش وی را در دستگاه دولت، حتی به عنوان جایگزین احتمالی چرنومیردین، تقویت نماید. جنگ، در ابتداء بر قدرت «سوسکوتز» افزود زیرا او از جانب دولت مسئول دنبال کردن روزانه عملیات در چچن گردید. «یگوروف» که ویزر ملیت‌ها و خود اهل «کراسنودار» (Krasnodar) بود، چهره‌ای جدید در کرملین محسوب می‌شد. او در آستانه بحران چچن به وزارت ملیت‌ها منصوب گردید، بلافاصله به حامی پر و پا قرص مداخله نظامی در چچن تبدیل شد. یک پیروزی سریع در چچن می‌توانست راه پیشرفت را برای «یگوروف» هموار کند.
موقعیت «اولگ لابوف» نیز در کرملین می‌توانست در اثر بروز یک بحران امنیتی مانند جنگ چچن، تقویت و تحکیم شود. «لابوف» از 20 سال قبل که با یلتسین در پست رهبری حزب در «سورد لوسک» همکاری می‌کرد، به وی بسیار نزدیک شد، اما هیچ مقام دولتی نداشت، اما، به محض اینکه در سپتامبر 1993، مسئولیت شورای امنیت ملی را بدست گرفت، در جهت افزایش قدرت این نهاد گام برداشت. در جریان بحران ناشی از فروپاشی منطقه روبل، وی موفق شد اختیارات خود را افزایش دهد. اما، وقتی شورای امنیت ملی، به مهم‌ترین نهاد تصمیم‌گیرنده درباره مداخله نظامی تبدیل شد، قدرت «لابوف» نیز به نحو بی‌سابقه‌ای افزایش پیدا کرد. با شعله‌ور شدن آتش جنگ در چچن، این قدرت، دو چندان گردید.
«الکساندر کورژاکف» نیز یکی از هواداران اصلی عملیات نظامی در چچن بود. او به عنوان رئیس گارد محافظ شخصی یلتسین،‌ ناگهان از گمنامی به نزدیک‌ترین مشاور یلتسین تبدیل شد. عقاید ناسیونالیستی و نفرت او از آشوب و هرج و مرج ناشی از «دمکراسی» روسیه، زبانزد خاص و عام بود. او عملیات نظامی در چچن را گامی محکم در جهت احیاء قدرت دولت در روسیه می‌دانست (دولتی که او و دوست نزدیکش یلتسین می‌خواستند بر آن حکومت کنند). «کورژاکف» که قدرت سیاسی خود را تماماً مدیون یلتسین می‌دانست، سعی داشت که به هر شکل ممکن وی را بر سر قدرت نگاهدارد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات