تاریخ انتشار : ۰۸ خرداد ۱۳۹۰ - ۱۳:۰۳  ، 
کد خبر : ۲۱۸۰۶۸

او چون ماه، در کنار آفتاب بود

اشاره: سرکار خانم فاطمه طباطبائی، همسر حجت‌الاسلام والمسلمین حاج سیداحمد خمینی علی‌رغم این که در شرایط روحی دشواری به سر می‌بردند و در منزل نیز پذیرای گروه کثیری از دوستداران آن عزیز از دست رفته بودند، درخواست مجله «ندا» فصل‌نامه جمعیت زنان جمهوری اسلامی ایران را پذیرفتند و به پرسش‌های این مجله پاسخ دادند. متن این مصاحبه در آستانه اربعین ارتحال یادگار امام از نظر خوانندگان گرامی میگذرد:

سخن گفتن در مورد وجود و شخصیتی که چون ماه در کنار و در مقابل آفتاب قرار گرفته بود دشوار است، چرا که درخشندگی خورشید تابناک امام عزیز، مجال شناخت جامع و واقعی این عزیز سفر کرده را فراهم نساخته ‌بود.
به نظر من حق ناسپاسی است اگر جلوه‌های بارز و ویژگی‌های کم‌نظیر و خصلت‌های روحی و برجستگی‌های ذاتی او بازگو نشود. در این گفت‌وگوی کوتاه و در این مجال اندک و در این شرایط روحی خاص که فعلاً در آن قرار دارم و نیز محدودیت صفحات این ویژه‌نامه، همه و همه امکان عرضه و بر شمردن و چه بسا آشکار ساختن عنصر اصلی شخصیت همسر سفر کرده‌ام را فراهم نمی‌سازد. با وجود همه اینها مطالبی را عنوان می‌کنم.
گفتم حق ناسپاسی، از این‌رو که «احمد»، اندیشمند و صاحب نظری توانا و دانا بود. چه در طول دوران مبارزات سیاسی علیه حکومت شاهنشاهی و چه در کوران انقلاب و چه در دوران بعد از پیروزی. هیچ‌گاه زمان و شرایط اجتماعی برای نمایش شخصیت او مناسب نبود. قبل از انقلاب و در دوران مبارزات حاد و سخت سیاسی به دلیل لزوم اصل مخفی‌کاری و گریز از تیررس حواس دشمن که معلول خفقان و اختفای حقایق و ضرورت حفظ چهره‌های انقلابی بود، اکثر بزرگان و اندیشمندان و سیاسیون انقلابی جبراً در گمنامی و به دور از دیدگان اکثریت و عامه مردم، خاصه دیدگان نامحرم و پلید دشمن و کارگزاران آن می‌زیستند. بعد از سقوط حکومت جور و پیروزی انقلاب، به دلیل حضور بی‌وقفه او در کنار امام و نیز به دلیل آن که مریدی بود که حقیقتاً اراده خود را در اراده مرادش مخفی ساخته بود مجالی فراهم نبود و او نیز بر آن نبود که خود را مطرح سازد و جلوه‌های ناپیدای وجودش را نمایش دهد. جز یاران نزدیک و قدیمی و دیگر بزرگانی که همچو او،‌خود را در شخصیت حضرت امام محو ساخته بودند، دیگران اعم از دوست و آشنا، قوم و خویش و بیگانه مجال آشنایی با عنصر اصلی شخصیت او را نیافتند.
گریزان از مطرح شدن
من شهادت می‌دهم که او از اینکه خودش مطرح شود به شدت گریزان بود. این افتخار، او را کفایت می‌کرد که مشاور امین و یاری فداکار به تمام معنی برای حضرت امام باشد، کسانی که امام را شناخته‌اند و خداباوری و خدامحوری اعمال و افکار معظم‌له را به یقین دریافته‌اند به خوبی می‌دانند که امام، همه چیز را فدای حق و مصالح حق می‌نمود.
قرابت و نزدیکی سبب و نسبی، هرگز باعث نمی‌شد که امام عزیز نسبت به مصالح خداوند در انجام وظایف الهی و شرعی، مراعات عواطف فردی و پدری و دلبستگی‌های سببی و نسبی را اعمال نماید او ابراهیم‌وار، اسماعیلش را در مسلخ عشق ذبح می‌کرد. لذا عنایت خاص ایشان به احمد و مشاور قرار گرفتن او، دلیل بارزی است بر اعتماد و اعتقاد خدشه‌ناپذیر ایشان، رازدار بودن، طرز تفکر، درایت، هوشمندی و هوشیاری در تمامی زمینه‌های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و... این فرزند فداکار تا بدان جا کشیده می‌شد که او، افراد مناسب ولی گمنام را در سراسر کشور شناسایی می‌کرد و بعد از وقوف به درک و درایت آنان، آنها را برای مسئولیت‌های مختلف مملکتی به امام معرفی می‌کرد.
همان‌طور که در ابتدا عرض کردم در این مجال، بر آن نیستم که به توصیف شخصیت او بپردازم و بر این باورم که اگر خود او مایل نبود گامی و قدمی در راه معرفی و عرضه خویش بردارد و همیشه از سرمایه وجودی خودش برای ترفع و ترویج دیگران مایه می‌گذاشت، خدای متعال را صمیمانه سپاس می‌گویم که ذات اقدس و رحیم او، قلوب مومنین و مردم عزیز را چه در داخل و چه در خارج از کشور متوجه او گردانید. آن سان که هرگز تصور آن را در زمان حیاتش نمی‌کردند و شاید بر میزان این عشق پاک و علاقه بی‌ریا نسبت به او آگاهی نداشتند و مگر از خدای منان، جز این انتظار می‌رود. او که بهترین پاداش‌دهنده است اجر و پاداش اعمالی را که در جهت رضای او و تقرب به او صورت می‌پذیرد به بهترین وجه خواهد داد. بگذرم که مطلب طولانی شد. با دعایی برای آن عزیز منتظر سئوال شما هستم.
* چه سالی با ایشان ازدواج کردید و آیا با ایشان نسبتی داشتید؟
** خانم طباطبایی: در سال 1348 ازدواج کردم و نسبتی هم با ایشان نداشتم. چه هر دو، خانواده یکدیگر را می‌شناختیم. در مورد انتخاب ایشان، پدر بزرگوارام با من به تفصیل صحبت کردند. خصوصیات او را آن مقدار که می‌شناختند برایم توضیح دادند و بر این نکته تاکید کردند که زندگی من با او، یک زندگانی عادی نخواهد بود حوادث ممکن‌الوقوع فراوانی سر راه من و او قرار خواهد گرفت؛ زندان رفتن، تبعید شدن، شهادت و اسارت همه و همه امکان بروز و وقوع دارد. من در آن زمان به اقتضای سن، شاید حقیقت و محتوای این الفاظ را به تمامی درک نمی‌کردم. ولی بر این یقین داشتم که همه اینها، و نیز دیگر مصایب و مشکلات در راستای تکامل انسانی است. بعد از بررسی همه جوانب و پذیرفتن این مسائل و آمادگی قلبی برای حرکت در تشکیل یک چنین کانون خانوادگی، اعلام آمادگی کردم.
* ایشان در آن زمان چند سال داشتند؟
** خانم طباطبایی: 24 سال.
* و شما؟
** خانم طباطبایی: شانزده ساله بودم.
* با این تفاوت سنی، آیا تفاهم فکری داشتید؟
** خانم طباطبایی: کاملاً تفاهم داشتیم و هر دو بر این باور بودیم که برای یکدیگر خلق شده‌ایم. آن‌قدر روحیاتمان به هم نزدیک بود که گاه با یک اشاره، مطالب فراوانی را به هم منتقل می‌کردیم. در مورد زندگی مشترک نیز، هر دو معتقد بودیم که یک زوج برای تکامل خویش در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند و با رسیدن به یک وحدت - نه یک شریک - در راه تکامل انسانی که هدف اصلی ازدواج است گام برمی‌دارند و قهراً دست به محدود کردن همدیگر نمی‌زنند، منظور من محدودیت‌هایی است که مانع ارتقای انسان و سد راه کمال انسانی است نه قید و بندهایی که انسان‌ساز است و پالاینده اراده و امیال آدمی. واضح است که پذیرفتن این اصل، یک سلسله مسائل جانبی را به دنبال دارد؛ مثلاً خودمحوری و خودخواهی رنگ می‌بازد و ایثار، فداکاری، گذشت، کم‌توقعی و اعمال محبت بدون انتظار پاداش لازمه، نتیجه این نگرش و پذیرش این اصل است.
* به مطلب مهمی اشاره کردید. اگر مایل باشید کمی بازتر و روشن‌تر توضیح دهید.
** خانم طباطبایی: او معتقد بود دو نفر که با هم زندگی مشترک تشکیل می‌دهند اگر به هم علاقمند باشند و از تفاهم فکری برخوردار باشند - که این هر دو، دو رکن مهم برای کانون وحدت زناشویی است - نباید زیاد در کارهای همدیگر مداخله کنند و به حریم آزادی یکدیگر خدشه وارد سازند. دلهره از آزادی دیگری، اگر معلول عدم اعتماد به یکدیگر است کار از اساس خراب می‌کند و قهراً مجالی برای زندگی شیرین و سازنده نمی‌گذارد.
هر لحظه دیگری را از روی کنجکاوی و بی‌اعتمادی زیر سوال بردن، خلاف رفاقت و صمیمیت است. البته این امر، منافاتی با آگاه بودن و واقف بودن از یکدیگر و در جریان حرکات و اعمال دیگری قرار گرفتن ندارد. ممکن است مسایلی برای طرفین باشد که اطلاع یافتن دیگری از آن ضرورتی نداشته و یا به دلیل خاصی، تمایلی به ابراز آن نداشته باشد. باید در چنین صورتی، سعه‌صدر آمیخته و برگرفته از اعتماد و عشق وجود داشته باشد. در چنین حالتی رفاقت و یکرنگی و مهر و علاقه متقابل، استوارتر، شدیدتر و قابل اطمینان‌تر است.
گاه اتفاق می‌افتاد که می‌دانستم او نسبت به امری مخالف است ولی مصلحت خودم و هدفم را در انجام آن می‌دانستم. از او می‌خواستم خودش را از عقیده‌اش خالی کند و با من به عنوان یک مشاور پیرامون آن مسئله بحث کند و اهداف مرا که طبعاً جدا از اهداف مشترک و زندگی مشترک نبود در نظر آورد. جالب این که پس از شور و مشورت، هیچ‌گونه مخالفتی ابراز نمی‌کرد و یا حتی ذره‌ای اظهار دلتنگی و کدورت از انجام این کار نشان نمی‌داد. خلاصه این که هر دو، یکسان و به یک اندازه به حریم آزادی طرف مقابل احترام می‌گذاردیم.
* چند سال بعد از ازدواج توانستید حضرت امام را ببینید؟
** خانم طباطبایی: در سال 1352 ایشان تصمیم گرفت راهی عراق شود. به دلیل فعالیت سیاسی، ایشان ممنوع‌الخروج بود. به طریقی که در فرصت مناسب خواهم گفت راهی لبنان شدیم و از آن‌جا نیز به ترتیبی خاص به عراق سفر کردیم. حسن فرزند بزرگ من، در آن زمان چند ماهی بیش نداشت. خاطره اولین دیدار من با حضرت امام نیز بسیار شیرین و آموزنده است که قبلاً در گفت‌وگویی با صدای جمهوری اسلامی ایران نقل کرده‌ام.
به هر حال پس از یک سال، مجدداً به ایران برگشتیم زیرا ایشان همچنان معتقد و مصمم به مبارزه سیاسی بود. به طوری که بعدها نقل می‌کرد،‌ اکثر روزها که صبح برای درس از خانه بیرون می‌رفت امیدی به بازگشت و دیدار مجدد ما نداشت. زیرا هر لحظه منتظر دستگیر شدن بود و امکان زندانی شدن را می‌داد، سال‌های سخت و پرهراسی را با اضطراب گذراندیم تا این که مجدداً، در اواسط سال 55 به عراق سفر کردیم. این سفر، با فوت و شهادت حاج‌آقا مصطفی مصادف شد و جبراً اقامت ما در عراق به طول انجامید و در همان زمان هم حوادث مربوط به انقلاب در ایران، روز‌به‌روز اوج بیشتری می‌گرفت.
* نقش ایشان را در آنجا چگونه می‌دیدید؟
** خانم طباطبایی: اجازه بدهید این مطلب را بگویم که اصولاً نقش عزیز سفر کرده ما را در تاریخ سیاسی ایران می‌توان به چهار دوره تقسیم کرد و هر کدام را جداگانه و نیز در ارتباط با یکدیگر بررسی کرد:
دوره اول، نقش او در دوران مبارزه سیاسی در ایران و از سال 55، سفر به عراق و اقامتش در کنار امام.
دوره دوم، دوران اقامت او در نجف و پاریس در کنار امام.
دوره سوم، دوران ده ساله پس از پیروزی به عنوان نزدیک‌ترین محرم اسرار امام و کسی که در تمامی حوادث و جریانات پرآشوب آن دوره و نیز جنگ تحمیلی در کنار مراد و مرشد و پیر طریقش قرار داشت.
دوره چهارم، دوره پس از امام و رحلت آن بزرگوار، ‌تا لحظه جدایی و هجران.
در دوران اول، اقتضای اصل مخفی‌کاری سیاسی در دوران خفقان ایجاب می‌کرد که کس دیگری، در جریان جزئیات کار و نیز خصوصیت افراد همکار و همراهان سیاسی قرار نگیرد. لذا من هم اصراری به مطلع شدن از آن امور نداشتم. زیرا آگاهی به یک سلسله حرکات سیاسی و شناسایی افراد، هم برای خود من خطرناک و هم برای تشکیلات مضر بود. زیرا اگر در جریان کارها، مثلاً من دستگیر می‌شدم حفظ اسرار مبارزه بسیار مشکل و چه بسا فوق طاقت انسان می‌بود. ولی اگر انسان اطلاعی نداشته باشد که دشمن خواهان آن است با سخت‌ترین شکنجه‌ها نیز خطری متوجه اساس تشکیلات نمی‌شود. بنابراین من اطلاع چندانی از چند و چون و ریز برنامه‌های آن دوره ندارم، مگر خیلی مختصر و این نقش را همرزمان او می‌دانند و باید بازگو کنند. اما در دوران اقامت در عراق، تا حدودی در جریان بعضی امور، متناسب با ضریب امنیتی آنها قرار می‌گرفتم؛ مثلاً اجمالاً می‌دانستم که در فکر و حال انجام تشکل‌های جمعی است که بتواند در گسترش و حفظ ارتباط امام با ایران و نیز دانشجویان خارج از کشور موثر باشد. در رابطه با همین جریان بود که دفتر حضرت امام در نجف شکل خاصی بخشید.
توضیح درباره هر یک از این چهار دوره، وقت و توان بسیار می‌خواهد که امیدوارم در سایر مصاحبه‌هایی که انجام داده و می‌دهید جواب آن را گرفته باشید.
به یک نکته عاطفی اشاره می‌کنم که همواره در خاطرم مانده است، وقتی حادثه برادر ایشان اتفاق افتاد طبیعی بود که ما می‌بایست در عراق می‌ماندیم و امام را تنها نمی‌گذاشتیم. ایشان مرتب به من می‌گفت من برای پدر و مادر تو ناراحت هستم. زیرا خوب می‌دانم که آنها از دوری تو صدمه می‌خورند و واقعاً این مسئله، او را می‌آزرد.
* تا چه سالی در عراق ماندید؟
** خانم طباطبایی: تا سال 57 که امام و همراهان ایشان به پاریس رفتند و من برای به دنیا آوردن فرزند دوم‌مان به ایران آمدم و بعد از چند ماه در پاریس به آنها پیوستم.
* راجع به شخصیت فردی ایشان، قدری برایمان صحبت کنید؟
** خانم طباطبایی: در ابتدا گفتم که در مورد خصوصیات او، در این مجال و موقعیت نمی‌توانم حرفی بزنم که حق مطلب را ادا کرده باشم. نکته‌ای که سخن گفتن را در همه حال برایم دشوار می‌سازد این است که شدیداً احساس می‌کنم الفاظ تاب و ظرفیت حمل بار آن معنا و حقایقی را که در درونم احساس می‌کنم ندارند. لذا اگر این احساسات را در قالب الفاظ درآورم هم بسیار کمرنگ خواهند بود و هم ظلمی در حق عزیز از دست رفته‌ام روا داشته‌ام. بنابراین شرمنده از آنم که قادر به بیان حقایق وجودی او - آن‌گونه که بود - نیستم. ولی به هر حال، برای آن که نکته‌ای گفته باشم به دو سه مورد از خصوصیات او اشاره می‌کنم.
آنچه را که هرکس، که با او مراوده داشت به خوبی لمس می‌کرد و از خصلت‌های بارز او به حساب می‌آمد صراحت و صداقت او در گفتار و در کردار بود. اغراق نیست اگر بگویم کمتر کسی را دیده‌ام که بتواند مانند او، حرفش را به راحتی و صراحت با همه در میان بگذارد و تصور می‌کنم همین رک‌گویی و صراحت او بود که این چنین مورد محبت و علاقه دوست و دشمن قرار گرفت و جلوه‌های آن را در دوران بستری بودن او، در عبادات و نیایش‌های مردم و در همه مراسم تشییع و تدفین و ترحیم او و در ماتم سرایی‌های مردم، همه دیدیم.
او دروغگویی را ضعف و زبونی یک انسان می‌دانست و گذشته از قبح شرعی آن، معتقد بود انسان ضعیف‌النفس به دروغ متوسل می‌شود و تصریح می‌کرد هیچ چیز بهتر از صداقت نیست.
دوری از ظواهر دنیوی
دیگر خصوصیات او این بود که در مقابل افراد ضعیف و تهی‌دست بسیار متواضع بود. بسیار ساده و بدون تکلیف به دیدار آنان می‌رفت. با کلمات و عباراتی بسیار ساده و خودمانی از آن‌ها می‌خواست اگر کار یا مشکلی دارند او را مطلع سازند. از تشریفات و تجملات شدیداً پرهیز داشت. این روحیه نفی تعلق و عدم دلبستگی به ظواهر دنیوی از آغاز زندگی مشترک ما، در او وجود داشت. همواره به من توصیه می‌کرد ساده زندگی کن. گاهی با لحنی بسیار صمیمانه پیشنهاد می‌کرد از فلان چیز - غیرضروری - بگذریم یا فلان کار را انجام ندهیم. یا از خرید فلان جنس منصرف شویم. یک روز به او گفتم فکر نمی‌کنی اگر این چنین کنیم ممکن است حمل بر ریا شود.
با آرامشی خاص خودش گفت: ببین، ما که خود می‌دانیم برای ریاکاری نیست، پس چرا این سادگی را از دست بدهیم. فقط به این دلیل که دیگران به خطا، آنرا از مصادیق ریا می‌دانند.
حالات معنوی و عارفانه
در مورد حالات معنوی و عارفانه، حالات زیبا و عجیب و حرکات جالب و والایی داشت. توصیه می‌کرد سعی کن دعا و اذکار برایت عادت نشود و فقط لغلغه زبان نباشد بلکه طوری باشد که همیشه برایت تازگی داشته و نشاط‌آ‌ور باشد. سال گذشته که برای امور مربوط به حرم حضرت امام مدتی می‌بایست در اطراف آنجا باشد به ذکرهای مخصوص و اربعین نشینی و... پرداخت و معتقد بود که باید برای رفع نقایص درونی خویش قدم بردارد و به تصفیه باطن بپردازد. همچنین می‌گفت چشم دوختن از علائق مادی و مال و منال و عدم دلبستگی به اشیای جذاب و پر زرق و برق به مراتب زیباتر است و کمک فراوانی به تکامل معنوی و استغنای طبع انسان می‌کند. شهادت می‌دهم که در تمام کارها خدا را مدنظر داشت و از انجام هر کاری که بر حسب رضای حق بود در حد توانش خودداری نمی‌کرد.
کمک به محرومان
بد نیست این نکته را نیز اضافه کنم که در منزل ما بودند و هستند انسان‌هایی که ما را در امور منزل کمک می‌کردند و یا الان نیز ما را یاری می‌دهند و در حال حاضر، به دلیل کهولت سن دیگر قادر به کار نیستند و نیز بستگان آنها که بعضاً از قشر محروم و مستضعف جامعه هستند. رفتار احمد با آنان به حدی ساده و بی‌تکلف و مهربان بود که قادر به توصیف آن نیستم. بسیار اتفاق می‌افتاد که به دیدار آنان می‌رفت و حتی به منازل آنان در شهرستان و دهات اطراف رفت و آمد می‌کرد. کمک‌های مالی که به افراد می‌کرد همیشه مخفیانه و دور از انظار نزدیکان خود بود.
حرمت افراد را در هر شرایط و قشری که بودند نگاه می‌داشت. خلاصه، یک نوع آزادگی و جوانمردی خاص به خود داشت. با دوستان دوران دبیرستان و آشنایان دوران گذشته، هرگز قطع رابطه نکرد اشتغالات کاری و مسئولیت‌های اجتماعی او مانع از حفظ این رابطه نبود. از این لحاظ به شدت مورد علاقه دوستان و آشنایانش بود. هرچه به او نزدیک‌تر می‌شدند او را بیشتر دوست می‌داشتند. قطع رابطه او با بعضی افراد نیز براساس مبنا و اعتقاد بود. به طوری که خودش در وصیت‌نامه‌اش گفته است در جهت مصالح امام و مصلحت نظام و انقلاب و اسلام، به احدی رحم نکرده‌ام و طبیعی است که از این‌رو، افرادی از وی رنجیده شده باشند. ولی چون عمل او بر مبنای اعتقادش بوده، از این امر احساس ناراحتی نکرده است زیرا امری احساسی نبوده است.
دوستی و میزان علاقه او به افراد نیز به میزان بهره‌مندی آنان از اعتقاد به حق و تلاش در راه خدا بود. گاهی از افرادی به خاطر همین حب دینی داشتنشان تجلیل می‌کرد، گرچه مذاقاً آنان را نمی‌پسندید.
از دیگر خصوصیات او وسواس عجیبی بود که در مصرف بیت‌المال داشت. همه دیدیم که پس از رحلت امام عزیز، با چه بزرگواری و با چه سرعتی، موجودی حساب امام را به قم و حوزه علمیه منتقل کرد.
هدایای فراوانی برای او می‌آوردند. ولی او معتقد بود به خاطر شخص خودش نیست و از این جهت است که با رهبر انقلاب بستگی دارد. لذا آنها را جزو بیت‌المال به حساب می‌آورد. نکات و خاطرات و مطالب فراوانی در این زمینه‌ها وجود دارد که فعلاً به دلیل شرایط خاص روحی و شلوغی اینجا، قادر به بیان آنها نیستم.
گلایه‌ای دارم که با زبان شاعری دردمند بیان می‌دارم.
گمان نبود که مرگ تو ببینم اندر خواب
مرا به خواب گران کرده بی‌گمان رفتی
ترا چه جای نمودند در نشیمن قدس
که بی‌توقف ازین تیره خاکدان رفتی
در این قضیه ترا نیست حسرتی که مراست
اگر چه با دل پر حسرت از جهان رفتی
مراست غم که شدم ساکن حجم فراق
ترا چه غم که سوی روضه جنان رفتی
ز رفتن تو من از عمر بی‌نصیب شدم
سفر تو کردی و من در جهان غریب شدم
* ببخشید در حالی که می‌دانم حال شما مناسب نیست و با تشکر از اینکه این فرصت را در اختیار ما گذاشتید به عنوان آخرین سؤال، اگر ممکن است به مهم‌ترین توصیه ایشان اشاره‌ای بفرمایید.
** خانم طباطبایی: به دوستان و بستگان، مکرر سفارش نماز مسائل شرعی را می‌کرد. در مورد مسایل سیاسی و اجتماعی، دائماً گوشزد می‌کرد که باید با هوشیاری به مسایل بنگرند مبادا، تحریکات و القائات غرض‌ورزان در نگرش و عملکرد ایشان مؤثر واقع گردد. بارها می‌گفتند شرایط اجتماعی و سیاسی، بسیار حساس‌تر از آن است که بتوان به سادگی به بیان مطلبی «له» یا «علیه» این یا آن جریان یا آن حادثه پرداخت. نکته‌ای را که بارها به همه می‌گفت و خود نیز از صمیم دل بدان اعتقاد داشت باور عمیق به اصل ولایت فقیه به عنوان قوی‌ترین ضامن حفظ انقلاب و میراث امام بود. اعتقاد به این اصل و تبعیت از مقام رهبری راحتی در وصیت‌نامه‌اش نیز ذکر کرده است. در شب آخر عمر آن بزرگوار در گفت‌وگویی که داشتیم و به عنوان آخرین خاطره‌ها در ذهنم حک شده، این بود که از تلاش‌های مقام ریاست جمهوری بسیار تقدیر می‌کرد. عبارتی بدین مضمون از او به خاطر دارم که گفت: خدا کند برنامه‌های در دست اجرای آقای هاشمی هر چه زودتر به ثمر برسد تا همه شاهد شکوفایی اقتصاد کشور باشیم و در مقابل انتقاد یکی از حاضران اظهار داشت: مسلماً آقای هاشمی به احوال و پیامدهای این مسئله وقوف دارد. باید جوانب دیگر کار را هم بررسی کرد و بعد اظهارنظر کرد.
* مجدداً از شما تشکر می‌کنم. ولی یک سؤال دیگر به ذهنم خطور کرد که اجازه بدهید سؤال کنم. چرا ایشان مسئولیتی را در نظام اجرایی کشور به عهده نگرفتند؟
** خانم طباطبایی: او اصولاً انسانی اجتماعی و اهل تلاش بود و اینها همه در کنار خصلت عرفانی و پایبندی او به حقیقت و معنا قرار داشت. او با این که در تمامی زمینه‌ها - نه فقط اجرایی - احساس مسئولیت می‌کرد، و حتی در حد فوق تصور بدان‌ها می‌پرداخت ولی مصمم بود که مسئولیت اجرایی خاصی را به عهده نگیرد. در دوران زعامت امام راحل نیز از این امر روی گردان بود. شعاع عمل او و حیطه مسئولیت او به مراتب از مسئولیت در یک سمت خاص اجرایی بود. او در غالب جلسات مشورتی سران نظام حضور داشت و مخلصانه و عاشقانه و با درایت و هوشیاری به اظهارنظر می‌پرداخت. البته این‌ها نکاتی است که دیگر بزرگان و مسئولان طراز اول بیشتر از من بدان آگاهند و می‌توانند اظهارنظر بکنند. در خاتمه، از تک‌تک افراد کشورمان که ما را مورد لطف خودشان قرار دادند تشکر می‌کنم.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات