بیژن عبدالکریمی
تحولات اخیر خاورمیانه، یعنی سقوط دو قدرت سیاسی منطقه، در تونس و مصر، و فوران آتشفشان این تحولات و خیزش همگانی بخش وسیعی از مردم در کشورهایی چون لیبی، بحرین، یمن، مراکش و ... حاوی درسها و تجربههای ژرفی برای هر فرد پرسشگر و جستوگری است که همواره خواهان فهم عمیق تحولاتی است که در عالَم و زمانه وی روی میدهد و به دلیل همین روحیه حقیقتطلبی پیوسته درصدد نقد و بررسی دیدگاههای خویش در خصوص واقعیتها جهان پیرامونی خود است. هنوز بسیار زود است که درباره سرشت و ماهیت این جنبشها به نحوی قطعی قضاوت کرد. لیکن، به اعتقاد اینجانب، نگاهی به تحولات اخیر خاورمیانه و خیزش دموکراسیخواهی در پارهای از کشورهای این منطقه میتواند و باید درسها، تجربهها و نیز بیمها و دلنگرانیهای زیر را برای ما به ارمغان آورده باشد:
الف. تجربههای معرفتشناختی و روششناختی
1- تحولات اخیر خاورمیانه، به منزله بخشی از تحولات روزگار کنونی ما در این چند دهه اخیر، بسیار سریع و شتابان بوده و است. بنابراین دیگر نمیتوان با تحلیلهایی ثابت، ذاتگرایانه و جزمی به درک تحولات سریع و شتابان جهان کنونی پرداخت. در روزگار ما، لااقل در سطح متفکران و صاحبنظران، تحلیلهای ثابت و بینوسان کمتر دیده شده، و اگر نیز چنین تحلیلهای ثابتی عرضه گردند، کمتر مورد توجه قرار گرفته و بسیار کمتر راهگشا هستند. تحولهای اخیر، مثل بسیاری دیگر از پدیدارها بسیار پیچیده است و هرگونه تلاش برای سادهسازی آنها و تلقی تقلیلگرایانه آنها فرضا به منزله موج و خیزش اسلامگرایی صرف یا اعتراض صرف به استبداد یا معضل بیکاری... به منزله سادهکردن و عدم درک عمیق این تحولها است. اساسا با هیچ تفسیر یکدستی نمیتوان پدیدارهایی چون تحولهای اخیر خاورمیانه را قابل فهم ساخته و مورد تحلیل قرار داد.
البته در گذشته نیز چنین امری امکانپذیر نبود که با تفسیرهایی یکدست، فرضا تفسیر طبقاتی مارکسیستی، یک جنبش را مورد تحلیل قرار داد، بنابراین امروز در روزگار ما، در این چند دهه اخیر ناکارآمدی و ناتوانی یک چنین تحلیلهای ثابت و یکدستی کاملا آشکار شده است. به همین دلیل است که برای تفسیر تحولهایی چون تحولات اخیر خاورمیانه تفسیر تئوریک و چارچوبدار کمتر وجود ندارد، تو گویی بسیاری از اهل نظر به نابسندگی چارچوبهای نظری یکسویه و تقلیلگرایانه خویش پی برده و صرفا نظارهگر تحولهای سریع و شتابان جهان کنونیاند. نکته دیگر اینکه بههیچوجه نمیتوان با تکیه بر مفاهیم، مقولهها و دالهای گذشته همچون ناسیونالیسم عرب، جنبشهای طبقاتی، اسلامگرایی و غیره تحولهای اخیر را تفسیر کرد، هر چند که از سوی دیگر حضور بسیاری از این عوامل را نیز نمیتوان نادیده گرفت.
ب. تجربههای نظری و ایدئولوژیک
2- در روزگار ما، بهخصوص در دهههای اخیر، روند تکوین «تاریخ جهانی» سرعت و شتاب غیرقابل پیشبینیای را یافته است. حدود چند دهه است که تاریخهای بومی، محلی و قبیلهای شروع به فروپاشی کرده، و ما این روزها شاهد از بین رفتن همه تاریخهای بومی، ملی و قبیلهای هستیم. دیگر تاریخ هیچ کشوری به صورت چشمه یا رودی مستقل از اقیانوس دیگر جوامع به حیات خویش نمیتواند ادامه دهد. لذا تمام ایدئولوژیها و قدرتهای حامی آنها که به نحو قومی اندیشیده، میکوشند جامعه خود را به صورت جزیرهای مستقل و جدا از جامعه جهانی نگاه دارند، رو به فروپاشیاند. امروز جوامع، بهخصوص با توجه به تحولهای بنیادینی که در عرصه تکنولوژیهای نوین رسانهای و ارتباطی صورت گرفته است، در حکم ظروف مرتبطاند. تحولهای اخیر خاورمیانه گواه صادقی بر نظریه ظهور «دهکده جهانی» مکلوهان است. تحولهای اخیر را میتوان گام بزرگ دیگری در فروپاشی عالَمیت سنتی و رو به اضمحلال جوامع خاورمیانهای تلقی کرد.
3- در یک چنین فضای جهانی، اکثر قریب به اتفاق جهتگیریها و سیاستهای قدرتهای منطقه، در برابر تحولهای جهانی، انفعالی است. شاید در این میانه ترکیه و ایران، با دو منطق کاملا متفاوت، تنها کشورهای خاورمیانهای باشند که میکوشند در برابر سیر حوادث جهان کنونی نقشی فعال ایفا کنند.
4- اما، ما ایرانیان باید بدانیم، دالها، آرمانها و اتوپیاهای بنیادگرایانه در روزگار ما دیگر همچون اشکال گذشته وجود ندارند. مفاهیم، مقولهها و سنتهای گذشته بدون موضوع و از جاکنده شده و باید به نحو تازهای بازتفسیر و بازسازی شوند تا شاید دوباره در جوامع امروزی شأن و قدرت پیشین خویش را بازیابند.
5- از میان دو گرایش کلی اسلامگرایانه در میان کشورهای عرب خاورمیانه، یکی جریانی است که ریشه در گرایشها و اندیشههای شخصیتهایی چون سیدجمال، عبده و رشیدرضا دارد و دیگری از اندیشههای بنیادگرایانه افراطی چهرهای چون سید قطب نشأت گرفته و خود را در جریانهایی چون القاعده و جناحهای تندرو اخوانالمسلمین نشان میدهد، به نظر میرسد که در حال حاضر و با توجه به شرایط جهانی کنونی جریان نخست قدرت بیشتری یافته و جریان دوم ضعیفتر یا تلطیفتر میشود. جنبشهای اخیر خاورمیانه از اوصافی چون غربستیزی، بیگانهستیزی یا بنیادگرایی اسلامی برخوردار نیستند.
این جنبشها حکایت از آن دارند که مسلمانان نیز به خیل انبوه جوامع مخالف نظامهای اقتدارگرا و آرزومند برخورداری از نظامهای دموکراتیک پیوستهاند. حتی میتوان گفت در کنار وجود گرایشها عمومی دموکراتیک، این جنبشها، لااقل در بعضی از لایههای خود از گرایشها غربگرایانه، سکولار و لیبرالی نیز برخوردارند. به بیان سادهتر، میتوان گفت در سطح منطقهای ترکیه، به رهبری حزب عدالت و توسعه، میرود که به الگویی برای کشورهای عرب منطقه تبدیل شود. گفته میشود نمونه دموکراسی ارایه شده حزب عدالت و توسعه توسط بسیاری از احزاب اسلامگرای خاور میانه عربی از جمله اخوانالمسلمین مصر از سالها پیش مورد توجه بوده است.
ائتلاف اخوانالمسلمین مصر با البرادعی که فردی لیبرال و سکولار است، و اعلام رسمی اخوانالمسلمین مصر مبنی بر اینکه جنبش اخیر مصر نه مختص مسلمانان مصری بلکه متعلق به تمام مصریها از جمله اقلیتهای دینی است، و نیز مذاکره و گفتوگوی سیاسی اخوانالمسلمین با دولت، باوجود آنکه جریانهای تندرو و افراطی بنیادگرا، دولت را کافر و مذاکره با آن را کفر خوانده بودند، و نیز ویژگی مدنی و مسالمتآمیز جنبش اعراب خاورمیانه و همچنین بیانیه اخیر القاعده مبنی بر تغییر رویه خود در حمله به افراد غیرنظامی و ...، جملگی نشانگر ضعیف شدن روزافزون گرایشهای افراطی و بنیادگراست.
6- ارزشهای شیخوخیت و قومیتگرایی و نیز هیمنه دیگر اتوریتهها فرو ریخته است. دیگر در هیچ جای جهان مردم از قدرتهای سیاسی و نظامی نمیهراسند. طغیان علیه قدرتهای استبدادی منطقهای همچون یک سونامی خاورمیانه را در برگفته است. موج تازهای از دموکراسیخواهی منطقه عربی را در بر گرفته است.
7- تحولهای اخیر خاورمیانه را بیشتر باید مبتنی بر متن زندگی افراد در این جوامع دانست و نه حاصل باور به یک ایدئولوژی یا اتوپیای خاص. به تبع وضعیت جهانی و خلأ ایدئولوژیک در سطح جهانی، در حال حاضرــ آینده را نمیتوان دقیقا پیشبینی کردــ در تحولهای اخیر خاورمیانه نیز این خلأ ایدئولوژیک کاملا مشهود است. جنبشهایی که از دل استبدادهای بسیار وحشتناک بیرون میآیند ایدئولوژی ندارند، اما معلوم نیست که در آینده نیز چنین باشد.
8- به تبع فقدان ایدئولوژی، در جنبشهای اخیر خاورمیانه اندیشه «انقلاب» و عزمیت برای تغییر و تحولات ساختاری و بنیادین و به تبع آن خشونتگراییــ مگر در مقام دفاع در برابر قدرتهای سرکوبگر، (تجربه لیبی) ــ نیز وجود ندارد (تجربیات تونس و مصر). این جنبشها حاصل طغیان طبقه متوسط به منظور اصلاح وضعیت زندگی خویش است.
ج. تجربههای اجتماعی
9- جنبشهای اخیر، جنبش طبقه متوسط اجتماعی است. به تبع فضای جهانی شدن و شتاب گرفتن ظهور تاریخ جهانی، طبقه متوسط خواهان ملحق شدن و پیوستن به جامعه جهانی است. گسترش مبادلات اقتصادی با جهان، کثرت سفرها به خارج از کشور، پدیده مهاجرت و ظهور پدیده چند تبعه بودن، استقبال از رسانههای بینالمللی و بیاعتنایی به رسانههای محلی و ... جملگی نشانگر گرایش شدید طبقه متوسط به الحاق و پیوستن به جامعه جهانی است. این الحاق، حادثهای است که دیر یا زود اتفاق میافتد. حال، قدرتهای سیاسی عرب میتوانند به جای مقاومت کور و بیحاصل در برابر این فرآیند جهانی، زمینههای لازم و مناسب این فرآیند را فراهم سازند.
10- بیتردید، جنبشهای اخیر خاورمیانه درونزا و درونجوش است. لیکن نباید فراموش کرد که استراتژی جدید غرب نیز نه حمایت از قدرتهای سرکوبگر منطقه و حتی همپیمانان خود، فرضا بنعلی یا مبارک، بلکه حمایت از معترضان و جنبشهای مردمی بوده است. آنها حتی برای تغییر احساس نفرت اعراب و مسلمانان دست از حمایت بیقیدوشرط از اسراییل برداشتهــ البته نه کاملاــ و حمایت از اسراییل را مشروط به پارهای از شرایط ساختهاند. سخن در این نیست که غرب تغییر ماهیت داده است. سخن در این است که سیاست غرب، برای حفظ منافع خویش، همواره از موضعی پراگماتیستی، به جرح و تعدیل استراتژیها و خط مشیهای خویش پرداخته و میپردازد.
امروز، برخلاف گذشته، در گفتمانهای حاکم بر جنبشهای خاورمیانه، دیگر مفاهیمی چون «استعمار»، «امپریالیسم»، «سرمایهداری جهانی»، «غرب شیطانی» ... کمتر به چشم میخورد و حتی رهبران آمریکا و فرانسه و فرمانده ناتو در سیمای رهبرانی آزادیبخش در جهان ظاهر شدهاند، و به سبب عملکردهای بسیار بد حاکمیتهای عرب منطقه، مسلمانانی چون مردم لیبی از غرب و ناتو انتظار دخالت و حمایت نظامی بیشتری در مسائل داخلی کشورشان را دارند. بنابراین ما نمیتوانیم با انگارههای پیشین خود از غرب، به مواجهه با غرب کنونی بپردازیم. عدم تغییر در انگارههای گذشته خود از غرب کنونی، به غرب در وانمود کردن همپیمانی استراتژیک با تودههای وسیع خاورمیانه در مقابله با همه قدرتهای مستبد عرب یاری میرساند.
د. بیمها و دلنگرانیها
باوجود امیدهای بسیاری که تحولهای اخیر خاورمیانه به حق در دلهای همگان آفریده است، اما برای اهل نظر، بیمها و دلنگرانیهای بسیاری نیز درباره آینده این جوامع وجود دارد. مهمترین این دلنگرانیها را میتوان چنین برشمرد:
1- همه این جنبشها فاقد یک افق روشن نظری و فکری هستند. به هر حال، هر جنبشی برای اقناع و توجیه احکام، داوریها و تصمیمگیریهای عملی خود ناگزیر است که مبنایی نظری داشته باشد. صرفا بر پایه مرجحات عملگرایانه نمیتوان تمامی تصمیمها و برنامههای عملی را توجیه کرد. این جنبشها عمدتا از متن زندگی افراد جامعه و نابسامانیهای معیشتی نشأت گرفته است. آنها تحقق دموکراسی را یگانه طریق برای اصلاح وضعیت معیشت و زندگی خود برمیشمارند. این جنبشها هیچگونه طرح روشن و ساختاری برای ایجاد تحولهای عمیق در جامعه خود ندارند.
2- به احتمال قوی این جنبشها به ظهور نوعی پارلمانتاریسم خام و اولیه (درست مثل دوران مشروطه یا دوران نهضت ملی خود ما ایرانیان) منتهی خواهد شد اما آنها نخواهند توانست دموکراسیهای عمیق و پیشرفتهای همچون دموکراسیهای غربی به وجود آورند. دلیل آن هم بسیار ساده است: در کشورهای خاورمیانه هنوز نهادهای اجتماعی و اقتصادی لازم، ضروری و ضمانتبخش برای تحقق دموکراسی سیاسی واقعی شکل نگرفته است؛ و متأسفانه اکثر قریب به اتفاق روشنفکران خاورمیانهای کمتر به ضرورت یافتن راهحلهایی برای تحقق نهادهای لازم اجتماعی و اقتصادی برای ظهور دموکراسی میاندیشند. آنها غالبا در دوری باطل، یعنی تلاش به منظور نیل به وضعیتی بهتر و رسیدن به نقطه آغاز حرکت میکنند. این دور باطل ناشی از این امر است که علل قوامبخش نهادهای سیاسی دموکراتیک را به منزله معلول و محصول این نهادها تلقی میکنند.
3- فرآیند تحولهای اخیر خاورمیانه، فرآیند ظهور یک جنبش همگانی در منطقه است، لیکن آنها را نمیتوان فرآیند شکلگیری یک نظم نوین و ظهور ساختارهایی جدید در جانشینی ساختارهای پیشین تلقی کرد.