حسین قدیانی
در این چند سال که با رای مردم، دولت و مجلس و شورای شهر و شهرداری از اصلاحطلبان به دست اصولگرایان افتاد و این همه «انتخاب» بود و «انتصاب» نبود، باید دید کارنامه را که چه بوده نمره. تعریف اگر لازم است، مدح کرد و انتقاد اگر، نقد. چشم بر هم بزنیم، وقت بلند شدن ما از این مسند است و آیا باز مردم، مجلس و شورای شهر و شهرداری و دولت را به اصولگرایان بسپرند، آیا نه. گفت: «خوش بود گر محک تجربه آید به میان...».
یک: مقایسه حکمرانی اصلاحطلبان با زمامداری اصولگرایان
یک/ 1: قیاس در ابعاد داخلی
در مقام بررسی، قیاس باید کرد کارکرد اصولگرایان را با عملکرد دومخردادیها. در عصر حاکمیت دومخرداد، آنچه بیش از همه جلوهگر بود، پنجه کشیدن علیه اصول و مقدسات بود که اواخر کار حتی صدای رئیسجمهور وقت را هم درآورد. اگر الان مراجع نسبت به دولت انتقاداتی دارند، از یاد نبردهایم اصلاحطلبی را که تقلید را به سخره گرفت و وقتی به چنگ قانون افتاد، دولت و مجلس اصلاحات به جای آنکه نگران احترام مرجع و حوزه و درس و بحث و عمامه و عبا باشند، آغاجری را تا حد یک قهرمان بالا بردند، همین کسانی که امروز دم از جایگاه مرجعیت میزنند! بارها گفتهام و نوشتهام و البته شأن خود را پایین آوردهام که خاتمی منافق است. خاتمی همان کسی است که از اردوگاه اصلاحطلبان صدای پای دشمن شنیده بود اما بعد صدای همه ملتـ حتی اقلیت مجلس هشتمـ را درآورد؛ وقتی که در ایتالیا با زنان نامحرم دست داد و وقتی در ویلای جورج سوروس با مردان نامحرم... و این هردو را کتمان کرد؛ وقتی از سران فتنه حمایت کرد و وقتی پشتشان را خالی کرد و وقتی ادعا کرد قصد بازگشت به نظام دارد! اگر خمینی گفت که ملت ما از ملت صدر اسلام بهتر است، باید گفت که خاتمی از منافقان صدر اسلام هم منافقتر است که با آن همه نفاق و تزویر، هنوز هم از سفره 300 هزار شهید جمهوریاسلامی حیا نمیکند که بلند شود و گورش را گم کند. آنچه در آن روزگار به رکن رکین شهادت نسبت دادند و به ثارالله و خود الله و حضرت روحالله و ولایتفقیه، مگر از یاد میرود؟ این همه فحش و ناسزا به پشتگرمی همین آقای خاتمی داده شد که لجننامهها را «بهار مطبوعات» میخواند. دومخرداد راستی که بهار مطبوعات نبود، خزان وجدانهایی بود که راهپیمایی علیه خدا را نشانه دموکراسی میدانستند اما کوچکترین انتقاد از خود را برنمیتافتند و تیتر یک میکردند که «دور جدید حمله به خاتمی». من همینجا قبل از شروع بحث، روی سخنم را برگردانم طرف قوهقضائیه و بپرسم که چه شد پس محاکمه این منافق ملعون؟! ما درباره خاتمی، نه به حصر راضی میشویم و نه به حبس. ما فقط به اجرای عدالت، عمل به مرّ قانون، در حق این محارب راضی میشویم... .
و اما مختصر و مفید بخواهم خلاصه کنم که چه کردند داعیهداران اصلاحات، یکی همین اهانت مکرر بود به آرمانها و مقدساتی که جمهوریاسلامی در راه اعتلایش 300هزار شهید داده است و با احتساب خون حسین غلامکبیری و امیرحسام ذوالعلی، همچنان دارد جان تقدیم اسلام ناب میکند.
دومین ویژگی برجسته زمامداری دومخردادیها اما جنگ بود با دیگر ارکان نظام. گویی مهمترین وظیفه دولت این بود که در جلد یک حزبـ حزب مشارکتـ فرورود و هر روز علیه همین قوهقضائیهـ که ما از آن به عنوان مرجع محترم و قانونی، به صورت آرمانخواهانه عدالت مطالبه داریمـ بیانیه صادر کند. انگار که مجلس هیچ کار مهمتری نداشت الا نزاع هر روزه با شورای نگهبان. روزی صد بار کروبی به جنتی نامه مینوشت علیه نظارت استصوابی، آن زمان که هنوز چند رایی بیشتر از آرای باطله داشت! میدیدی که اعضای شورای شهر به جای تصویب قانون برای حل معضلات شهری، وظیفهای جز حمله به «سیمای لاریجانی» نداشتند و میدیدی که «لوایح دوقلو» بیش از آنکه به کار مشکلات معیشتی ملت بیاید، کاخسفید را خوشحال میکرد. اگر روزگاری در همین مملکت، دیکتاتوری به توپ بست مجلس را، در عصر دومخرداد این مجلس بود که به توپ بسته بود همه ارزشها و اصول را، حتی انرژی هستهای را. خرجش را هم آمریکا میداد. آخرین مجلس دومخردادیها را به یاد بیاورید؛ یادتان هست آن همه افراط و دشمندوستی و خودپرستی و کژکاری و کمکاری، موجبات قهر همین آقای کروبی با نمایندگان متحصن را پدید آورد؟!... بله، این جماعت حتی صدای شیخ بیسواد بعد از این را هم درآورده بودند؛ او که خود 25 بهمن بیانیه آمریکا را خواند و از منافقین خواست کار جمهوریاسلامی را یکسره کنند! اینبار کروبی صدایی خفه نکرد، بلکه صدای ناطق و شیخ دیپلمات را هم درآورد و به جمع عماران، چندتایی افزود!... تا آنجا که من مطایبهام گل کرد و به مزاح نوشتم در «قطعه 26» که «آمریکا در چه فکریه، ایران پر از عماریه!...» وای که دومخردادیها مجلس را تبدیل کرده بودند به راس همه امورآمریکا!... و از خانه ملت، صدای زنگ دشمن میآمد. تصور کنید شماره تلفن مجلس شورای اسلامی، مجلس «آیت» و «دیالمه» افتاده بود روی پیغامگیر کاخسفید. جمهوریاسلامی در همان مجلس بایداین وطنفروشان را حبس میکرد تا به صرافت فتنه 88 نمیافتادند. جرم بزرگی که جمهوریاسلامی مصلحت دید با رافت از آن بگذرد و شاید همین بخشش بیجا باعث شد که مجرمان چند سال بعد در سر سودای «آشوب عاشورا» بپرورانند!
القصه! باورم هست اگر مسؤولان نظام، تاجزاده و بهزاد نبوی و عبدالله نوری و موسویخوئینیها و... را در همان «فتنه 18تیر» محاکمه کرده بودند، سران فتنه بعد ازاین قطعا میدیدند که فتنهآفرینی در جمهوریاسلامی آنقدرها هم بیهزینه نیست. در مجلس به وقت تحصن ادعا میکردند «روزه سیاسی» گرفتهایم؛ دهانشان بوی ژامبون گوشت خر تروا میداد! زر مفت میزدند لابد که بعدها در روز قدس علنی روزهخواری کردند. کیست بیبصیرتترین خواص جریان اصولگرایی؟!... هر که باشد، یک تار مویش را بهاین جماعت منافق دروغگو نمیدهم. بیبصیرتی کجا، بدذاتی کجا؟!
سومین جلوه عصر اصلاحطلبی، دعوای اصلاحطلبان بود با خودشان. یکی میگفت باید تندتر حرکت میکردیم و دیگری معتقد بود که اگر ما اسم خود را اصلاحطلب گذاشتهایم، پس «فتح سنگر به سنگر» مگر نه آنکه کار چریکهای انقلابی است؟! یکی میگفت خاتمی بیعرضه است و دیگری میگفت باید کروبی بشود همهکاره اصلاحات. کاراین دعوای درونگروهیـ که البته برای خدا نبود!ـ آنقدر بالا گرفت که یکی از جماعت خودشان، اصلاحطلبان را قیاس با اسبهایی گرفت که در سربالایی به همدیگر لگد میزنند و یکدیگر را گاز میگیرند! توهین به اسب نجیب کرده بود!... واین همه در واپسین سالهای عصر حاکمیت دومخرداد بود؛ روزهایی که نمرات سیاه کارنامه را میدیدند و هر گروهی، گروه دیگر را مقصراین تیرهروزی معرفی میکرد. البته آن اول همهشان با هم ادعا میکردند که «نمیگذارند کار کنیم» لیکن وقتیاین لطیفه بیمزه بر لب خودشان هم خنده جاری نکرد، شروع کردند به گاز گرفتن همدیگر و لگد انداختن به یکدیگر. اصولا «فتنهگران بعد ازاین» اخلاق ثابتشان همین است؛ منتها گاه علیه مقدسات پنجه میکشند، گاه علیه رای اکثریت، گاه علیه قانون، گاه علیه خیمه عزا در روز عاشورا و گاهی هم علیه خودشان. بیتهذیب پای در گلیم تحزب گذاشتن و بیپیر به خرابات رفتن، منتج به همین نتایج شوم میشود. یادتان هست روزی صد مرتبه، انگار که خاتمی خیابان است، ازاین بدبخت عبور میکردند؟! هی میگفتند خاتمی بیعرضه است؛ هر چند کهاین یکی را راست میگفتند. خاتمی نه به کار ما آمد، نه به کار دومخرداد و نه به کار جورج سوروس. یک بار فیلم آمد و خندید، یک بار فیلم آمد و گریه کرد... اما از 9 دی بهاین طرف اشک ریختنش واقعی است!
چهارمین خصوصیت بارز برجای مانده از دوران دومخرداد، زیاد «مردم ـ مردم» گفتن بود و کم کار کردن برای مردم. خاتمی زیاد دم از مردم میزد اما برای او کرباسچی از همه ملت بیشتر اهمیت داشت و از سر همین تعلق خاطر بود که طولانیترین جلسه هیات دولت اصلاحات به آزادیاین مجرم از زندان برمیگشت. دومخردادیها زیاد دم از مردم میزدند اما وقتی همین مردم در صف مایحتاج روزانه خودایستاده بودند، یکیشان مردم را لشکر قابلمه به دست جناح راست خواند یا وقتی همین مردمایستاده بودند در صف انتظار اقلام معیشتی، یکیشان گفت: مرگ موش هم توزیع کنی،این مردم صف میایستند!
خاتمی آمده بود دموکراسی، قانون و اخلاق را بر سر سفره مردم بیاورد اما همینها را هم دومخردادیها دروغ میگفتند؛ نشان به نشان همین مرگ موش! اصولا وقتی در نظام مقدس جمهوریاسلامیایران، جاسوسی به اسم بنیصدر حتی میتواند رئیسجمهور شود و اصولا وقتی در همین حکومت الهیـ مردمی، سالوس ریاکاری مثل خاتمی، نفر اول امور اجرایی کشور میشود، بهتر آن است که رئیسجمهور به جای سخن گفتن از آزادی، برای مردم در مقام عمل کار کند.این مردم چه بدی داشتند برای خاتمی که مفت فروختشان به پول ملک عبدالله؟! پولی که باید ملک عبدلی خرج مستراحهای خراب منی کند، میدهد به خاتمی! خاتمی هم میگیرد! خدا را شکر آنان که پول حرام میخورند ولایت سیدعلی را قبول ندارند. خدا را شکر که خاتمی با ما نیست. خاتمی حقش بود که در مملکت آلخلیفه یا مُلک ملک عبدلی اپوزیسیون میشد، تا میفهمید دیکتاتوری یعنی چه. الحق که آزادی در سفرهاین مردم بود که یکی مثل خاتمی شد رئیسجمهور، ولی کاش دراین دیگاینقدر باز نبود که عدهای بخواهند بیحیایی کنند. آزادی در سفرهاین مردم، مدیون 22 بهمن 57 است، نه بدهکار خاتمی. دومخرداد که سهل است، سوم خرداد و نهم دیماه هم مدیون 22 بهمنند. خاتمی چون برای به ثمر رسیدناین انقلاب، مزه زندان رژیم ستمشاهی را نچشیده بود و حتی یک سیلی هم نخورده بود، خیال میکرد فرشته آزادی است.
غلط اندر غلط کرده بود که فرشته آزادی باشد. سال 88 به خوبینشان داد، خاتمی ملیجک شیطان بزرگ است، نه فرشته آزادی. فرشته آزادی خون دیالمه بود؛ خون آیت، خون نواب، خون دل شیخ شهید بالای دار. فرشته آزادی ولایتفقیه بود که انتخابات را آزادانه برگزار کرد و منتخب ملت، رئیسجمهور ملت شد. فرشته آزادی ولایتفقیه است که باز هم از آرای ملت پاسداری کرد و اجازه نداد سران فتنه با قمهکشی و قلدری و آشوب و هرج و مرج، در رای مردم دست ببرند. چطور وقتی از دل همین انتخابات، خاتمی میشود رئیسجمهور و آن دیگری؛ کروبی رئیس مجلس میشود، جمهوریاسلامی نظام خوبی است اما همین که مردم خوی کثیف منافقین را شناختند و بهایشان رای ندادند، جمهوریاسلامی میشود نظام دیکتاتوری؟! همین دوگانگیهاست که اگر به آقای خاتمی، سالوس ریاکار بگویی، حق داری.این فقط جامعه مدنی یک فرد سالوس ریاکار است که در آن واحد هم ریشه در مدینهًْالنبی دارد و هم ریشه در ویلای جورج سوروس. درش به شهر پیامبر باز میشود، پنجرهاش به کاخسفید و دررواَش به قصر ملک عبدالله!
خاتمی اما خود و دومخرداد را منادی قانون و اخلاق میدانست. یک چیز آدم بگوید بهاین منافقها!... آیا شورای نگهبان یک نهاد قانونی نبود؟ آیا در عصر دومخرداد، فقها و حقوقدانان این نهاد قانونی به بهانه نقد، مجبور به تحمل هر ناسزایی نبودند؟! آیااینکه در بهار مطبوعات، رزمندگان 8 سال دفاع مقدس که خیل کثیرشان شهدا بودند، سربازان وحشی قوم آتیلا نوشته و خوانده شدند، قانون بود یا اخلاق که خاتمی هنوز هم پز روزنامههایش را میدهد؟! سرباز وحشیتر از قوم آتیلا «آل الفتنه» سال هشتاد و اشک بودند که تحت لوای همین منافق، خیمه عزای حسین بنعلی را آتش زدند. اینکه ادعا کنی فرهنگ شهادت، خشونتآفرین است، قانون بود یا اخلاق؟! اینکه مجلس شورای اسلامی را بدل به سنگر آمریکا کنی، قانون بود یا اخلاق؟!اینکه از علمایی در حد و اندازه علامه مجاهد مصباحیزدی، در بهار مطبوعات کاریکاتور بکشی، قانون بود یا اخلاق؟! راهاندازی پروژههای 18 تیر و قتلهای زنجیرهای و رودررو قرار دادن دانشجویان و نهادهای نظام، قانون بود یا اخلاق؟! رئیسجمهور باشی و به جای کار کردن برای ملت، عاملاین پروژهها شوی تا چشمها را نسبت به نظامـ همان نظامی که رئیسجمهورش هستی!ـ بدبین کنی، قانون بود یا اخلاق؟!
آقای خاتمی! از بس دروغ گفتهای، روز روشن را روز بخوانی، همه گمان به شب میبرند. این قانون بود یا اخلاق یا دموکراسی یا «زندهباد مخالف من» که در بهار ادعایی مطبوعات، یک صدای واحد از یک حزب واحد، همزمان از گلوی چند روزنامه زنجیرهای بیرون میآمد و اغتشاش و دروغ و توهم و تشویش را به جای «دانستن»، حق مردم میدانست؟! روزنامهای که با پول وزیر ارشاد شما میچرخید، باری در همان عصر بیحیایی کرد و خود را لو داد که اگر روزنامه مرا ببندید دولت فلان کشور اروپایی چنین و چنان میکند! اسلام را هم بگذاریم کنار، به جرم وطنفروشی، خاک بر سرت آقای خاتمی. فتنه 88 را هم بگذاریم کنار، روزنامههای هوادار تو نوشتند، اگر علی در خیبر و بدر آدم نمیکشت، فرزندش حسین در کربلا با آن وضع کشته نمی شد.
حرمله سپاه عمرسعد یا هروله خواهر حسین؟!... راستش را بگو؛ اهل کدامین قبیلهای؟!... راستش را بگو؛ قبلهات کعبه است یا جیب ملکعبدالله؟!... لابد مومن نیستی که گدایی کردی از پادشاه شیعهکش عربستان. من در بصیرت تو شک ندارم؛ شک دارم در ایمانت. تو رئیسجمهور این کشور بودی. گیرم خودت ایمان نداشتی، از ایمان مردمی که به تو اعتماد کرده بودند، خجالت نکشیدی که از آلسعود پول گرفتی بیحیا؟!... خودت بگو؛ کدام ناسزا سزای اعمال زشت توست، آن را نثارت کنم... .
تاریخ را بخوانیم؛ هنوز خاتمی رئیسجمهور بود که با رای مردم، شورای شهر تهران به دست جماعتی از اصولگرایان افتاد؛ آن هم در انتخاباتی که شورای نگهبان وظایف نظارتی خویش را فراموش کرده بود و همگان حتی اعضای نهضت غیرقانونی آزادی، میتوانستند بخت خود را برای «آری» گرفتن از مردم بیازمایند. در آزادانهترین، بلکه بیحساب و کتابترین انتخابات جمهوریاسلامی اما ورشکستههای سیاسی باز نتوانستند از مردم رای بگیرند و مردم بریده از دومخردادیهای نابکار، اینبار به مهندس چمران و دکتر شیبانی اعتماد کردند. از دل همین شورای شهر اصولگرا اما محمود احمدینژاد شهردار تهران شد. مرد لاغراندامی که جز خواص اهل سیاست، کسی وی را نمیشناخت. شهرداری که لباس رفتگران بر تن میکرد و بیش از اندازه کار میکرد و در صف نمازجمعه کنار مردم عادی مینشست و همانجا به نامههایشان رسیدگی میکرد، خیلی زود بر سر زبانها افتاد. مردی که چو افتاده بود لباسهایش از لباس محافظانش ارزانتر است و در شهرداری، همان شام دیشب خانه را به عنوان ناهار میبرد و میخورد. آنقدر بود که چندی بعد، مردم، او را با «رجایی» مقایسه میکردند. در اینکه شهردار تهران ویژگیهای مردمی نظیر سادهزیستی، عدالتطلبی و خلق و خوی ضداشرافی داشت، البته هیچ شکی نبود و نیست و همچنین در مدیریت جهادیاش، اما بخشی از دلیل حب مضاعف مردم همه جایایران به شهردار وقت تهران، ناشی از بغضایشان بود به زمامداری دومخردادیها در عصر اصلاحات که البته هنوز تمام نشده بود. مردم با خود میگفتند اگر شهرداران ما یقهسفیدهایی مثل کرباسچی و الویری و ملک مدنی بودند، پس این دیگر کیست که در هفته چند روز 12 ساعت تمام در اتاقش مینشیند و به جای برجسازان و باندبازان، به مشکلاتایشان رسیدگی میکند؟! واقعیت این است اگر دومخردادیها برای مردم کار میکردند، آوازه احمدینژاد اینقدر زود و تصاعدی در هر کوی و برزنی و بخش و روستایی نمیپیچید. اگر احمدینژاد شهردار شدن خود را مدیون رای اصولگرایان بود، ولی نیمی از راز و رمز محبوبیتش در مقام شهردار تهران را بدهکار اصلاحطلبان است!... البته بیآنکه بخواهم منکر خصلتهای بعضا منحصر به فرد دکتر شوم! اصلاحطلبان کمکار، کجکار، پرادعا، اشرافی، لافزن و حوصله بر همزنی که باعث شدند یکی مثل محمود احمدینژاد، اسب سفید آرزوهای مردم شود و مردی از جنس مردم شود. به گمانماین روزهااینکه احمدینژاد ادعا میکند با اصولگرایان نسبتی ندارد، همان اندازه غیرمنصفانه است که نقد بیرحمانه بخشی از همین اردوگاه اصولگرایان، نه به حاشیهسازان که به خدمات دولت. واقعیتاین است حتی اگر محمود احمدینژاد مدعی باشد رئیسجمهور شدنش ناشی از بیاعتنایی به حکمیت شیوخ اصولگرا بود ـ ادعایی که میتواند درست باشد و البته نباشد!ـ اما قطعا نمیتواند منکر شود که نخستین جرقه رئیسجمهور شدنش را همان اعضای اصولگرای شورای شهر زدند که وی را رهسپار خیابان بهشت کردند. بیراه نیست اگر ادعا کنیم راه «پاستور» برای احمدینژاد از «بهشت» گذشته است. بااین همه رئیسجمهوراینقدرش را آزاد هست که خود را به هر دلیلی اصولگرا نخواند، لیکناین ادعا در شرایط کنونی به 2 دلیل کاملا واضح، گفتن یا کتمان کردنش علیالسویه است. شاید اصلا آنقدرها مهم و حساس نباشد. بخوانید:
نخستاینکه پس از فتنه بعد از انتخابات تا یومالله 9دی بویژه پس از آن روز حماسی تا حوادث روز 25 بهمن سال 1389 دیگر سخن گفتن از دوقطبی«اصلاحطلب/ اصولگرا» محلی از اعراب ندارد. تقسیمبندی «اصلاحطلب/ اصولگرا» البته برخلاف تقسیمبندی «راست/ چپ» مرحوم و «روحانیون/ روحانیت» مغفور، در زمان خودش تقسیمبندی نسبتا درستی بود. حتی اگر مثل تقسیمبندیهای مرسوم گذشته علمی نبود و منطبق با موازین علوم سیاسی نبود اما زمان خودش کم و بیش میشد با کمی اغماض خاتمی و کروبی را اصلاحطلب و قالیباف و لاریجانی را اصولگرا خواند. میشد عبدالله نوری را اصلاحطلب و ناطقنوری را اصولگرا خواند. امروز اما «سران اصلاحات»، نام دیگرشانـ یعنی نام درستترشانـ «سران فتنه» است. اصولا کسانی که برای روز 25 بهمن بیانیهآمریکا و اسرائیل را به اسم خودشان مصادره کردند تا منافقین دست به آشوب بزنند، «سران انقلاب مخملی» هستند، نه «سران اصلاحات مدنی». در چارچوب قانون اساسی جمهوریاسلامی قطعا نمیتوان شعار «جمهوریایرانی» سرداد، همچنان که در چارچوب رای ما به مردی از جنس مردم، سردادن شعار «مکتبایرانی» غلطانداز است!... بگذریم. در زمانهای که شمار قلیلی از رئوس اصلاحات به جرم براندازی به دست قانون افتادهاند و شمار کثیرشان به همین جرم متهماند اما هنوز از نظام 300 هزار شهید جز مهرورزی و عطوفت چیزی ندیدهاند، بزرگترین دروغ، اصلاحطلب خواندن جماعت اهل انقلاب مخملی است. گیرم که دیروز میشد خاتمی و کروبی و موسوی و موسویخوئینیها و... را اصلاحطلب خواند، اما امروز نمیشود. یعنی در مقام عمل، اهالی کاریکاتور کشیدن از انقلاب اسلامی، «میکروب سیاسی»اند، نه به تعریف علوم سیاسی، «اصلاحطلب»... و وقتی در یک دوقطبی، یک قطب کارکرد نام خود را از دست میدهد، اصلاین تقسیمبندی دچار خدشه میشود. هرگز نمیخواهم بگویم که ما چون دیگر «اصلاحطلب» نداریم، پس «اصولگرا» هم نداریم. اتفاقا ما امروز هم اصلاحطلب داریم و هم اصولگرا اما نه در 2 قطب جدا از هم، بلکه در یک صف و در یک صنف. چیزی که ما امروز داریم «اصلاحطلب اصولگرا» یا «اصولگرای اصلاحطلب» است اما جدای از این عناوین، بویژه بعد از 25 بهمن، بهترین تقسیمبندی که میتواند تجلی جامعه سیاسی عصر ما باشد، دوقطبی«انقلاب/ ضدانقلاب» است. حوادث بعد از انتخابات سال 88 نشان داد که سران اصلاحات، سران فتنه هستند و حادثه روز 25 بهمن نشان داد که دیگر حتی بحث فتنه هم در میان نیست و سران فتنه، ضدانقلاب اسلامیاند. دوگانه «انقلاب/ ضدانقلاب» اما بیانگر امنیتی بودن فضای سیاسی جامعه نیست. تعریفی دقیق از فضای جامعه سیاسی عصر ماست. زیرمجموعه قطب انقلاب، بدیهی است که هم اصلاحطلب داشته باشد و هم اصولگرا اما کسی که در خدمت اهداف دشمن حرکت میکند و بر این حرکت اصرار دارد، خواه خود را اصلاحطلب بخواند، خواه اصولگرا، ضدانقلاب است. یکی از ایراداتی که به نظام مقدس جمهوریاسلامی وارد استـ یعنی ایراد بجایی استـ این است که چرا روز انتخابات درون خانواده خود را به محل نزاع «انقلاب/ ضدانقلاب» تبدیل میکند؟ اینکهآمریکا و اسرائیل قبل از انتخابات میآیند و از فلان نامزد و بهمان کاندیدا حمایت میکنند، بیش از آنکه مهر تاییدی بر وجود آزادی بیش از حد در کشور ما باشد، نشاندهنده پارهای از اشکالات در سیستم انتخاباتی جمهوریاسلامی است. واقعیت این است که سالهاستـ به درازی عمر انقلابـ که جمهوریاسلامی به اسم انتخابات دارد رفراندوم برگزار میکند؛ اتفاق طنزـ دراماتیکی که حتی در مهدکودکهای آزادی هم رخ نمیدهد. مردم ما در انتخابات ریاستجمهوری میآیند که برای جمهوریاسلامی، رئیسجمهور تعیین کنند، لذا این فرد، حتما باید زیرمجموعه انقلاب باشد، نه عضو ضدانقلاب. اصلاحطلب یا اصولگرا بودن این فرد مهم نیست. تعداد عکسهایش با خمینی ملاک نیست. حتی تعداد عکسهایش با خامنهای ملاک نیست. ملاک انقلابی بودن و ضدانقلابی بودن، حال فعلی افراد است؛ با این حساب و به طریق اولی قطعا مهم نیست که این فرد با رئیسجمهورـ هر کسی که میخواهد باشد؛ چه رجایی، چه هاشمی، چه خاتمی و چه احمدینژادـ چه نسبتی دارد و چند عکس گرفته است.
دومین نکته در بحث رابطه احمدینژاد با جریان اصولگرا، چیزی فراتر و مهمتر از ادعای دکتر است و آن خدمات متقابل ایندو به یکدیگر است. اگر شورای شهر اصولگرا در سال 81 و به عبارت اصح در سال 82 به محمود احمدینژاد رای داد تا وی شهردار تهران شود و از این حیث دکتر بدهکار جریان اصولگراست، در عوض شهردار وقت تهران هم آنقدر خوب کار کرد که مردم از رای خود به اصولگرایان، نه فقط پشیمان نشدند که اکثریت مجلس را هم به اصولگرایان سپردند. اینجا بود که احمدینژاد بنا به هر دلیلی صلاح دید خارج از چرخه حکمیت اصولگرایان وارد انتخابات ریاستجمهوری شود و دست بر قضا رئیسجمهور هم شد. حساسیت روی این سخن جناب رئیسجمهور که خود را مدیون اصولگرایان نمیدانند، با وجود تقسیمبندی «انقلاب/ ضدانقلاب» حساسیت بیخودی است. اصلا مهم نیست که ماشین رجال سیاسی با چه رنگی حرکت میکند. مهم پلاک این ماشین است. به عنوان مثال قالیباف خواه خود را اصولگرا بداند، خواه علم اصلاحات بلند کند، خواه بگوید اصولگرای اصلاحطلب است، خواه با رنگ اصلاحطلب اصولگرا ماشین شهرداری را حرکت دهد؛ مهم این است که وی زیرمجموعه نیروهای انقلاب اسلامی است و اگر برای هر انتخاباتی نامزد شود، من نوعی شاید مثلا به عملکرد ایشان در فتنه 88 نمره خوبیندهم اما مطمئن هستم نامزدی که میخواهم بررسیاش کنم که به درد این سمت میخورد یا نه، مهره دشمن نیست. یکی، دو نمره منفی دارد اما «بوستان ولایت» هم در پرونده اعمالش است. کارنامه نیروی انتظامی و شهرداری را هم دارد. وی را با سایر رقبایشـ که آنها هم زیرمجموعه انقلاباندـ سبک سنگین میکنم و رای خود در صندوق میاندازم. وقتی که سال گذشته سال «همت مضاعف، کار مضاعف» بود و وقتی که امسال سال «جهاد اقتصادی» است و وقتی که جهتگیری حرکت آتی کشور توسط رهبر در زمینه کار و تولید و اقتصاد معنی پیدا کرده است، از همه سالها خندهدارتر و البته گریهدارتر است که روز رایگیری بخواهم به بقای جمهوریاسلامی، «آری» بدهم. احمدینژاد و قالیباف و اخوان لاریجانی و... را من دیگر «اصولگرا» نمیخوانم و خاتمی و موسوی و کروبی و... را مدتهاست که «اصلاحطلب» نمیدانم. اسامی اول از جمله نیروهای انقلاباند و اسامی دوم از جمله نیروهای ضدانقلاب. ممکن است علیالظاهر کسی اصلاحطلب باشد اما زیرمجموعه نیروهای انقلاب باشد و ممکن است کسی علیالظاهر اصولگرا باشد، ولی ضدانقلاب باشد. پلاک ماشین از رنگ ماشین مهمتر است.
از آنجا که این بند مطول تحلیلی که میخوانید مروری بر تاریخ دارد، باید بگویم مقایسه عصر معروف به اصولگرایی با دوره موسوم به اصلاحطلبی، قیاس میان جریانی است که سعی داشت نظام جمهوریاسلامی را ناکارآمد نشان دهد، با جریانی که تمام هم و غماش افزودن بر کارآیی نظام است. در عصر دومخرداد شهرداران همین تهران، یکیشان که به جرم اختلاس راهی زندان شد. هنوز هم قیمت ملک و خانه و تراکم و... از دست مدیریت آقای کرباسچی به تمامه خلاص نشده است. 2 شهردار دیگر اما آقایان ملکمدنی و الویری بودند. چه مانده از ایشان در ذهن پایتختنشینان؟! در دوره اصولگرایی اما نمره احمدینژاد و قالیباف، هردو درخشان است. احمدینژاد لابد آنقدر خوب کار کرد که مردم او را از خیابان بهشت به پاستور بردند تا فقط شهردار تهران نباشد، رئیسجمهور همه ایران باشد. آن دیگری؛ قالیباف است که اگرچه شکل مدیریتیاش با دکتر فرق میکند ولی جزو 5 شهردار برتر دنیاست. نمیدانم این تعبیر درست باشد یا نه اما معتقدم احمدینژاد و قالیباف، گرچه با رویکردی متفاوت اما هردو شهوت کار کردن دارند و این چیز خوبی است. اگر احمدینژاد با سفرهای استانی به فکر «جنوبشهریهای ایران» است، قالیباف هم انصافا جنوب تهران را زنده کرده. این روزها به برکت کارآمدی جریان اصولگرا به همان نسبت که در شهرهای متمول، استخر و سونا هست، در شهرهای نسبتا محروم هم هست و باز به همین برکت، جنوب شهر تهران از نظر امکانات تفریحی و رفاهی، بعضا از بعضی مناطق شمال شهر جلوتر است. شما مقایسه کنید شخص علی لاریجانی را با شخص مهدی کروبی، به عنوان روسای مجلس اصلاحطلب و اصولگرا. مجلس ششم را به یاد آورید با آن همه دعوا و کشمکش و نزاع و مجادله و تحصن و دشمندوستی با مجالس هفتم و هشتم.
دولت فعلی را مقایسه کنید با آن دولت. این رئیسجمهور را با آن رئیسجمهور. الان اگر در حاشیه دولت مسالهسازی میشود اما در آن دولت، مسالهسازی و بحرانهای هر روز، متن قصه بود. امروز طولانیترین جلسات هیات دولت در شهرستانها تشکیل میشود اما در عصر اصلاحات، بنا به اعتراف وزرای خود آقای خاتمی، ایشان اصلا حال و حوصله و کشش مباحث اقتصادی را نداشت. دولت آن روز به جای نان، دعوای روزنامهها را سر سفره مردم میآورد اما الان دولت، یارانهها را به حساب خود مردم واریز میکند. در عصر دومخرداد، حالیا که این هم ملاکی است؛ رهبر حکیم در نامگذاری سالها بیشتر به اصول و مقدسات تاکید داشتند که راه را گم نکنیم اما الان میگویند «همت مضاعف»، «جهاد اقتصادی»... یعنی که صرفنظر از حاشیههای مسالهساز، از جهت حرکت قطار جریان اصولگرا رضایت دارند و به سرعت بیشتر میاندیشند. وزرای فرهنگ احمدینژاد را مقایسه کنید با آن مردکی که قبل از فتنه از کشور دررفت! اصلا قابل قیاس نیست. دوره انکار ارزشها کجا و عصر کار و ابتکار کجا؟! حتی مقایسه کنید دعوای درونگروهی اصلاحطلبان را با منازعات گاه و بیگاه اصولگرایان. آنجا خود میگفتند که سهم حزب ما بیش از این است در دولت یا مجلس. یادتان رفته؟! یادتان رفته که مدیران اقتصادی دولت دومخرداد از بس هر کدام یک ساز میزدند و از بس آقای خاتمی بند را ول کرده بود، رهبر در دیدار هیاتدولت آن زمان به رئیسجمهور وقت تذکر داد که مثل افسر راهنمایی سر چهارراه باشد و یک نظم و انضباطی به چهارراه حرکت دولت بدهد. میدانید چرا دکتر معین رئیسجمهور نشد؟ چون خاتمی خوب کار نکرد. حتی یکی از مهمترین دلایل شکست موسوی در انتخابات اخیر این بود که خاتمی از او حمایت کرد و او هم از این حمایت خوشش میآمد! در همین باب هنوز هم نکتههاست؛ جریان اصلاحات بشدت شخصمحور بود. هنوز هم برای برخیها خاتمی یعنی اصلاحات و اصلاحات یعنی خاتمی. این در حالی است که جریان اصولگرا شخص محور نیست، کارمحور است. هر کسی اصولگراتر است که بیشتر کار کند، از حواشی بکاهد و بر کار بیافزاید. دیگر نکته این است که رشد جریان اصولگرا در سیستم مدیریتی کشور رشد پله به پله و از پایین به بالا بود. این جریان اول به شورای شهر رفت، بعد شهرداری، بعد مجلس و بعد ریاستجمهوری. در نقطه مقابل برای دومخردادیها دقیقا عکس این حالت اتفاق افتاد. دومخردادیها در شرایطی خاتمی را رئیسجمهور خود میدیدند که اصلا آمده بودند در انتخابات ببازند تا مگر از ورای آرای آقای خاتمی در دومخرداد بتوانند حزبی قوی تشکیل دهند. دولت دومخرداد، عصر دولتمردی کسانی بود که از پیروزیشان، بیشتر هول شدند تا رقیب از شکستش! خانه دومخرداد مثل کاخی است که پنتهاوسش زودتر از طبقات پایین و اتاقهایش قبل از ستون و پی ساخته شده بود. گفت: «خشت اول را چو بنهادند کج، تا ثریا میرود دیوار کج» اما بدبختی دومخردادیها آنجا بود که اول، خشت آخر را کج بنا کرده بودند!
از عمر جمهوریاسلامی بیش از 30 سال میگذرد اما دولت اصلاحات عمر مفید این نظام را چند سال کاهش داد. اصولا «زندهباد مخالف من» در جمهوریاسلامی بود که یکی مثل آقای خاتمی رئیسجمهور شد اما آنان که نمک شهدا را خورده بودند، نمکدان شکستند و در روزنامههای هوادار همین آقای خاتمی نوشتند که جنگ بعد از سوم خرداد اشتباه بود! یعنی که امام اشتباه کرد! یعنی که همت و برادران باکری که هر سه شهید بعد از فتح خرمشهر هستند، اشتباهی به شهادت رسیدهاند !... و یعنی پیام به خامنهای که دولت دومخرداد حال و حوصله «مرگ بر آمریکا» را ندارد!... یعنی که ما حاضریم هر روز علیه نظارت استصوابی شورای نگهبان، سپاه، بسیج، قوهقضائیه، صدا و سیما... صدا و سیما چیست؟!... خود امام، اصل ولایتفقیه، انقلاب اسلامی، نهضت حسینی، عاشورا، زیارت عاشورا، حتی خدا راهپیمایی کنیم، اما با آمریکا، شعارمان این است: «گفتوگوی تمدنها»!
اینجاست که من یک بار پیش از این گفتم: خامنهای نبود، خاتمی استعداد این را داشت که کشور را دودستی تقدیم آمریکا کند... و آن روز البته هنوز جریان اصولگرا هم نبود. نه احمدینژاد رئیسجمهور بود و نه قالیباف شهردار. پس در جمهوریاسلامی فقط یک نفر میتواند ادعا کند که من بدهکار خط و خطوط سیاسی نیستم و آن ولیفقیه است؛ هم خمینی و هم خامنهای. اگر برای عدهای مدیریت درست و حکیمانه رهبر ما بعد از فتنه 88 مشخص شد، ما از زمان خمینی و از زبان خمینی، خامنهای را شناخته بودیم. حضرت ماه، تمام زندگیاش «یاعلی» است. تمام زندگی ما بسیجیان خامنهای هم «یاعلی» است. هر نفسی که ما و رهبرمان میکشیم، ممد نام «علی» است. ما «دست علی» به «سیدعلی» دادهایم. این درست که خامنهای خود را غلام قنبر علی میداند اما ولیفقیه ما آخرین سفیر یوسف زهراست. مالک در راه مصر، حکمش همان حکم علی بود. مسلم در راه کوفه، حکمش همان حکم حسین بود. برای ما امر سیدعلی، امر علی است چون که خمینی گفت: ولایتفقیه امتداد ولایت معصوم است. موضع همیشگی ما همان موضع امام خمینی است. آمریکا آمده بود در خاورمیانه نقشه راه بکشد اما الان فلان گندهلات رژیم اشغالگر قدس میگوید که حتی وقت ندارد سرش را به دیوار بکوبد! ما که آخرش هم نفهمیدیم در منطقه «نقشه راه» دارد کشیده میشود یا «نقشه ماه»؟!... «خورشید» که بتابد، ما خودمان سر اسرائیل را به دیوار خواهیم کوفت. تا آن روز نقشه این است: زجرکش شدن شبپرستان.
یک/ 2: قیاس در ابعاد خارجی
در این باب نکات مختلفی را میتوان اشاره کرد، مثل بحث هستهای. در دوره دومخرداد چیزی نمانده بود که در غلتان با آب نبات معاوضه شود اما در عصر حاکمیت جریان اصولگرایی دنیا پذیرفته است که باید به زندگی در کنار «ایران هستهای» عادت کند. در بحث انرژی هستهای، زمان دومخرداد، حرکت ما یکی به پیش و یکی به پس بود. قدمی جلو میرفتیم و قدمی عقب برمیگشتیم. دومخردادیها اسم ترس خود را «دیپلماسی» گذاشته بودند و در سالهای آخر علنا گفتند که اصلا انرژی هستهای به شرش نمیارزد! اگر ایستادگی دانشمندان هستهای، دیپلماتهای حکومتی، ملت و ولایت نبود، در غلتان انرژی هستهای را داده بودیم و در عوض، خاتمی میتوانست یک بار دیگر پاریس را از نزدیک ببیند تا یک بار دیگر ژاک شیراک تحقیرش کند! خاتمی به جای حل مشکلات مردم آنقدر مثل فلاسفه سخن گفت و آنقدر دم از «گفتوگوی تمدنها» زد تا دیگر آمریکا با ما کاری نداشته باشد، ولی عوض آن همه لبخند خاتمی، جورج بوش، ما را یکی از 3 کشور محور شرارت خواند و در همان سالهای خوب و گل و بلبل گفتوگوی تمدنها، هم به عراق و هم به افغانستان لشکرکشی کرد.
عجبا که خاتمیاین نامردی و بیعهدی را از غربیها دیده بود اما باز هم در فتنه 88 سر از ویلای جورج سوروس درآورد تا هم در کنار سالوسی و ریاکاری و چاپلوسی اربابان ابرقدرتی، لقب برازنده دیگرش «منافق ملعون» باشد. مصداق بارز «لعن علی عدوک یاعلی» همین منافق ملعون است که الان چند صباحی است دیگر نمیخواهد به نظام برگردد؛ چندماه پیش هوس کرده بود که ما ملت او را به غلط اندر غلط کردم انداختیم؛ با 2 نقطه!... همین جاماهها بعد از فتنه 88 جا دارد به دشمن که خواب براندازی برای ما دیده بود، بگوییم: غلط اندر غلط کردید بیشمارید! در عصر اصولگرایی اما باز هم شعار «مرگ بر آمریکا» احیا شد اما ایران بیش از آنکه محور شرارت باشد، محور تحولات منطقه است و هم سنی مصری و فلسطینی به جمهوریاسلامی امید بستهاند و هم شیعه لبنانی و بحرینی. حالا آمریکا به جای جمله به عراق و افغانستان، به دفاع فکر میکند تا از امنیت ملیاش که توسط روستاییان حومه منامه به خطر افتاده محافظت کند. آمریکایی که آمده بود در داخل کشور و با کمک سران فتنه کاریکاتور انقلاب اسلامی بکشد، حالا با کپی برابر اصل «آزادی» که همان «التحریر» است باید دست و پنجه نرم کند. اگر خاتمی با مبارک دست داد، الان مردم مصر با ملت و دولت ایران همصدایی میکنند. اگر خاتمی به فکر «گفتوگوی تمدنها» بود، الان «اسلام» حرف اول و آخر را در منطقه میزند و «بیداری اسلامی» جهانشمول شده است. من کاری با شیعیان بحرین ندارم؛ اگر سنیهای مصر بعد از 30 سال جلوی سفارتخانه رژیم صهیونیستی تجمع میکنند و خواهان قطع مذاکره مصر و اسرائیلاند، اگر دیکتاتوری مبارک که مورد حمایت آمریکاست را نمیخواهند، اگر استقلال و آزادی میخواهند، اگر اسلام میخواهند، اگر به جای خاندان متمایل به آمریکا، دنبال حق تعیین سرنوشت برای خودشان هستند، قطعا دارند از دفتر مشق 30 سال پیش جمهوریاسلامی دیکته مینویسند؛ با این تفاوت که ما در درونـ نه از بیرونـ نعمتی داشتیم و داریم به اسم ولایتفقیه که ایشان ندارند و همین بیرهبری، کارشان را مشکل و قصهشان را دراز کرده است. مروری بر 2 نوع دیپلماسی در ادوار اصلاحات و اصولگرایی، دگر بار نشان میدهد که ایستادگی پای اصول فراملی و جهانی انقلاب اسلامی، هم حقیقت است و هم مصلحت. دورخیز البته گاهی اوقات یک تاکتیک درست و منطقی است؛ آدم گاهی چند قدمی عقب برمیدارد که بهتر از بلندی پرواز کند اما دورخیز برای بهتر برخاستن، یک چیز است و سینهخیز تا آغوش غرب رفتن، یک چیز دیگر.
2: در دوقطبی«انقلابی/ ضدانقلاب» مشخصاً تکلیف اصولگرایان چیست؟!
دو/ 1: «چه چیز» به جای «چه کس»
مهمترین نقطه ضعف جبهه بیجبهه دومخرداد این بود که همیشه دنبال آدم یا فرشته نجات میگشت، بیآنکه بداند از آن شخص چه میخواهد. اصولگرایان باید از این سرنوشت عبرت بگیرند و «چکار کنیم» و «چه میخواهیم» را به اینکه «دنبال چه کسی برویم» و «به چه کسی رای بدهیم» ترجیح دهند. در جبهه اصولگرایی باید «برنامهها» بر «افراد» غلبه داشته باشد. برنامه هم معلوم است؛ حتی نیاز به نوشتنش نیست. نیاز به کاغذبازی و جلسه پشت جلسه نیست. فرق اساسی اصولگرایان با اصلاحطلبان همین است که گروه دوم، هنوز هم گاهی میگویند که ما اول باید اصلاحات را تعریف کنیم! ما اما اصولگرایی را سالها قبل و در مقام عمل و بینیاز از حرافی تعریف کردهایم. اصولگرایی یعنی گرایش ما در کارها باید به سمت اصولمان باشد. مهمترین اصول اصولگرایان، همان اصول انقلاب اسلامی است. همین اصول جمهوریاسلامی است؛ اسلام، قرآن، ولایتفقیه، پشتیبانی از ولیفقیه، خدمت شبانهروز به مردم، سادهزیستی، دشمنستیزی. حال ممکن است یک مدیر اصولگرا در چند تا از این مشخصات، برجستهتر باشد و آن دیگری در چند تای دیگر. این برجسته بودن برخی صفات تا جایی که مصداق «نومن ببعض و نکفر ببعض» نشود، کاملا طبیعی است. ما از خدمات هر مدیر اصولگرا به 2 دلیل حمایت میکنیم: یکی اینکه این خدمت باعث میشود علاقه مردم به جریان اصولگرا افزایش پیدا کند و دلیل مهمتر این است که خدمات مدیران اصولگرا در هر بخش، باعث بالارفتن کارآیی اصل نظام میشود. اگر قالیباف در شهرداری خوب کار کند، سودش میرود در جیب جمهوریاسلامی و مردم به نظامی که برایش از جان عزیزانشان گذشتهاند، امیدوارتر از قبل میشوند. اگر احمدینژاد در طرح سخت و نفسگیر هدفمندی یارانهها موفق باشد، باز هم به هکذا. این مورد قطعا شامل حال دیگر مدیران اصولگرا هم میشود.
دو/ 2: اصولگرایان وظیفه انتقاد از همدیگر را دارند یا نه؟!
باید گفت تکلیفی که روی دوش مدیران اجرایی اصولگراست، قبل از نقادی، البته حمایت از همدیگر است. مهمترین وظیفه ما نقد یکدیگر نیست، کمک کردن به همدیگر است. سران اصولگرا جلوی چشم مردم البته حق دعوا ندارند. دراینکه مردم محرم نظاماند، هیچ شکی نیست اما مردم قطعا محرم دعوای... مثلا دعوای شهرداری با دولت سر پول مترو نیستند. با این همه افراد رسانهای وابسته به هر کدام از مدیران اصولگرا طبعا سنگ مدیر خود را به سینه میزنند. اشکالی ندارد که «بوستان ولایت» در «همشهری» تیتر یک شود و «مصوبات سفر استانی» در «ایران» اما مشکل اینجاست که ما حاضر نیستیم موفقیت فلان مدیر اصولگرا را حتی در حد خبری در صفحه لایی روزنامه و سایت خود که منتسب به مدیر دیگر است، کار کنیم. اینجاست که منافع ملی و سود کلیت جریان اصولگرایی را فدای امیال خود میکنیم. حتی اگر منفعتمحور باشیم، گمانم هست موفقیت هر اصولگرایی، یعنی موفقیت کل جریان اصولگرایی... و این سود قطعا به جیب همه اصولگرایان میرود. برای دولت اصولگرای کاربلد، یک شهردار قوی اصولگرا بهتر از شهردار ضعیف اصولگراست. اصولا وقتی مردم تهران از خدمات شهرداری راضی باشند، راحتتر میپذیرند که دولت هم دارد در شهرهای دیگر به همین خوبی کار میکند. مجلس اصولگرای قوی هم، به نفع دیگر مدیران اصولگراست. با این همه در هر بخشی، عیب و ایرادهایی هست که نقد را لازم میکند. مای نوعی به عنوان بخشی از بدنه اصولگرا میتوانیم مکتب ایرانی را به چالش بکشیم اما شرطاش این است که تعریف از خدمات دولت فراموش نشود بویژه که بار اصلی روی دوش دولت است. تلخترین نکته در این باب این است که ما بیاییم و خوبیهای مدیر اصولگرایی که با او زاویه حزبی/ سیاسی داریم، بدی بخوانیم و جزو نمرات منفی کارنامهاش لحاظ کنیم. اشتباه دیگر این است که مثلا نقد جریان انحرافی کنار دولت را آنقدر برجسته کنیم که اصلا خدمات دولت به چشم نیاید و در همین راستا فراموش میکنیم که تضعیف احمدینژادـ به معنای ندیدن خوبیهای دولتـ میانگین نمره کلیت جریان اصولگرا را در اذهان عموم پایین میآورد که حتما به ضرر دیگر مدیران اصولگرا هم تمام میشود و این خوشبختانه یا متاسفانه اصلا به این ربطی ندارد که احمدینژاد خودش را اصولگرا بخواند یا نه. آخرین اشتباه هم این است که ما همه و همه و همه را بفروشیم به یک نفر. لابد اینطور نیست که همه چون میخواهند احمدینژاد را زمین بزنند، به کاتب مکتب ایرانی گیر دادهاند. لابد عدهای هم از سر دلسوزی نسبت به دولتی که برای روی کارآمدنش نذر و نیاز کردهاند، نسبت به «بیداری انسانی» گله دارند. من که اینطور فکر میکنم مصباح خیرخواه این دولت و شخص احمدینژاد است. من که اینطور فکر میکنم فلان سایت و روزنامه که بیش از رسانههای وابسته به جریان انحرافی، خدمات دولت را پوشش میدهند، خیر دولت را میخواهند.
دو/ 3: آیا وظیفه پیشبینی آینده افراد را داریم؟!
البته که خیر! مگر به صرف عملکرد غلط فلان و بهمان مدیر اصولگرا در فتنه 88 ایشان را از دایره اصولگرایان خارج کردهایم؟! آن «جذب حداکثری» که رهبر به آن اشاره کرد، قطعا با 2 کار تنافر دارد؛ یکی اینکه بیاییم و از شعاع دایره اصولگرایی کم کنیم. دیگر آنکه بیاییم و حالا که فلانی را به زعم خود و به سبب حمایتهای مکرر و معنادارش از مسالهسازان، اصلاحپذیر نمیبینیم، او را هل بدهیم که زودتر سقوط کند یا دیگری را در دنده لج قرار دهیم که زودتر با ما تسویهحساب کند. این هر دو کار غلط است و با مشی رهبر همخوانی ندارد. البته آن عالم محترمی که بیم میدهد و هشدار میدهد، مسالهاش فرق میکند. روی سخن این نوشتار با جریانات اجرایی و رسانهای اصولگرایان است و الا عالمی در ردیف مصباح، هنوز من و شما داشتیم به مهاجرانی «وزیر ارشاد» میگفتیم که ایشان، وی را شناخته بود و درست شناخته بود. مصباح رسالتی برای خود دارد و من و شما هم وظیفهای داریم که لزوما با هم یکی نیست. بگذریم که گاهی رهبر به عنوان ولیامر جامعه اسلامی، یک تکلیف روی دوششان است و من و شما به عنوان سرباز، تکلیف دیگری. فیالمثل وظیفه ما مطالبه محاکمه سران فتنه از دستگاه قضاست اما رهبر در عین حال هم از ما حمایت میکنند و هم از قوهقضائیه و هم به ما تذکر میدهند و هم به دستگاه قضا. قرار نیست ما نقش همدیگر را بازی کنیم؛ هر کدام باید به تکلیفی عمل کنیم که روی دوشمان است. مصباح قطعا به عنوان یک عالم پیر و دشمنشناس که الحق مطهری زمان ماست، شاید روی دوش خود وظیفهای در باب حمایت از دولت نبیند اما خویش را موظف بداند که انحرافات را گوشزد کند. همچنان که در اوج فتنه 88 بارها به خواص آن زمان، بیبصیرت تاخت، بیآنکه اشارهای به خدماتشان داشته باشند. اما بر من به عنوان یک ژورنالیست عضو جریان اصولگرا فرض است که اگر در مقطع فتنه مربوط به انتخابات «ولایت مترو» میگویم، خوبیهای شهرداریها را هم مدنظر داشته باشم و اگر علیه مکتب ایرانی و خطبه شعبانیه خواندن در وصف نوروز چیزکی مینویسم، از یاد نبرم که این همان دولتی بود که برای روی کار آمدنش چه بسیار که شبها را در خیابان به صبح میرساندم تا به تمام همشهریانم ثابت کنم که احمدینژاد مردی از جنس خدمت است.
دور و دراز شد این نوشته... حنجرهاش را ما پاره کردیم و فریادمان را باد از یاد برد... اعتراف میکنم که 2بار به احمدینژاد رای دادم. مشایی اگر بگذارد، افتخار هم میکنم. گفت: «بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد». بیستون رای من در کدامین صندوق آرام خوابیده است؟!... در برگه رای من به «محمود احمدینژاد» که هیچ ویرگولی نبود!... نمیدانم؛ شاید هم تقلب شده است!... اگه تقلب بشه، ایران قیامت میشه!... نمیدانی محمود چه قیامتی در دلم برپاست... .