تاریخ انتشار : ۲۶ دی ۱۳۹۰ - ۱۰:۰۱  ، 
کد خبر : ۲۱۸۲۰۶
به مناسبت عید سعید مبعث

بعثت؛ همتی بر بطلان جاهلیت


استاد دکتر سیدجعفر شهیدی
اینست حقیقت اسلام و اینست اصل اعتقادی این دین که محمد(ص) مأمور تبلیغ آن شد. ایمان به رب‌العالمین. ایمان بدانکه خدای یگانه مربی عالم است. ایمان بدانکه جهان پیوسته و به حکم قانون طبیعی که در آن نهفته است به پیش می‌رود و مردم باید این قانون را بپذیرند.
این دین نه از آن عرب است و نه از آن عجم، بلکه هم برای عرب است و هم برای عجم. نه به اول زمان مخصوص است و نه به آخر زمان، ولی هم برای اول زمان است و هم برای آخر زمان.
بزرگان قریش از محمد(ص) آزرده و بدو غضبناک بودند.
محمد(ص) و پیروان او گذشته از مسائل اعتقادی، در امور اجتماعی نیز مداخله کردند و این نیز موجب دیگر برای دشمنی قریش شد. مسلم است دشمنی بیشتر آنان با محمد(ص) و پیروان او به خاطر دلبستگی ایشان به دین موروثی بود.
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم
* اقرا باسم ربک الذی خلق * خلق الانسان من علق * اقرا و ربک الاکرم و الذی علم بالقلم * علم الانسان مالم یعلم *
به موجب این فرمان، محمد(ص) مأمور شد مردم را به پروردگار خویش بخواند؛ پروردگاری که جهان را آفرید، آدمی را آفرید و آنچه را نمی‌دانست بدو آموخت، محمد در آغاز، خویشاوندان خود را به شناسایی و پرستش پروردگار خواند. سپس مردم مکه را، آنگاه جزیره عربستان را. آنگاه خدای او را فرمود: و ما ارسلناک الا کافة الناس بشیراً و نذیراً و لکن اکثر الناس لایعلمون.»
سرانجام گفت من آخرین پیغمبرم و پس از من پیغمبری نیست و تا جهان باقی است دین من پایدار است. این دعوی بسیار بزرگ است. جهانی بودن دین اسلام آنچنان مهم نیست که جاویدان ماندن آن. حال ببینیم اصلی یا اصولی که محمد(ص) دین خود را بر آن نهاده است چیست؟ چه اصلی است که با گذشت زمان همچنان پایدار و تغییرناپذیر است؟ این سخنی است که به سادگی و آسانی از آن نتوان گذشت. نخست باید ببینیم محمد(ص) از مردم چه می‌خواست؟ آنان را به چه خواند؟ روح دعوت وی را باید دقیقاً بررسی کنیم تا بدانیم آیا چنین دعوتی می‌تواند جهانی و جاویدانی باشد یا نه؟
خلاصه دعوت محمد(ص) اینست: «مردم! پروردگار یگانه را بپرستید. مرا پیغمبر بدانید. به روز رستاخیز ایمان آورید.» اینها اصول سه گانه‌ایست که مردم را به گرویدن بدان خوانده است.
اصول اعتقادات:
اینکه اصول اعتقادات می‌گوییم چون عبادات و معاملات، احکام فرعی است. احکام فرعی جنبه تکلیف انفرادی دارد و به حسب حال اشخاص و زمان و مکان تغییر می‌کند. نماز که رکن اعظم اسلام و عمود دین است بر همه مکلفان یکسان واجب نیست. تندرست، آن را ایستاده و ناتوان، نشسته و غرقه در آب، به اشارات می‌خواند. مسافر، قصر می‌کند. حاضر، تمام ادا می‌سازد.
روزه ماه رمضان بر بیمار و مسافر واجب نیست. حج بر توانگران است. جهاد از ناتوانان و بیماران ساقط است. پس وقتی سخن از دین به میان می‌آید نخست باید اصول اعتقادات آن را بررسی کرد. اگر این اصول با موازین علمی منطبق باشد آنگاه نوبت به مسائل فرعی می‌رسد. در حقیقت، عبادات، ریاضتی است به منظور تهذیب نفس و پاکیزه ساختن روح به خاطر ایمان راسخ به اصول معتقدات و اعبد ربک حتی یاتیک الیقین.
حال یکبار دیگر به اصول معتقدات اسلامی بپردازیم. گفتیم آنچه محمد(ص) مردم را بدان خواند سه اصل است:
ایمان به پروردگار جهان. ایمان به پیمبری او. ایمان به روز رستاخیز. محمد(ص) گفت خدا از روز نخست دین اسلام را برای مردم گزیده است. گفت هر کس با ایمان به خدا و روز رستاخیز بمیرد و نیکوکار باشد بر او بیمی نیست.
حال این اصول سه گانه را یک‌یک بررسی می‌کنیم، اصل سوم ایمان به روز رستاخیز است؛ یعنی ایمان به اینکه روز قیامت، پروردگار مؤمنان را پاداش می‌دهد و کافران را کیفر می‌کند و کردار هیچکس بی‌اجر یا عقاب نمی‌ماند. حقیقت اینست که این اصل چیزی جز ضمانت اجرا گونه‌ای برای اعتقاد به دو اصل نخستین نیست.
ایمان به روز رستاخیز یعنی ایمان به پاداش نیکوکاران و کیفر بدکاران. اعتقاد بدین اصل، پیوسته مسلمانان را به کار نیک وادار می‌کند و از کار زشت بازمی‌دارد. پس این اصل نگهبانی درونی و مراقبی نفسانی برای مسلمانان است، و لازمه آن پیروی از فرمان رسول و ایمان به خداست.
اما معنی اصل دوم (یعنی نبوت) ایمان به پیمبری محمد(ص) است. ایمان بدانکه او رسول پروردگار و فرستاده او و مأمور راهنمایی مردم به خداست. بدین ترتیب نبوت نیز به اصطلاح اصولیان طریقت دارد به موضوعیت.
پس آنچه محمد(ص) مردمان را بدان خوانده است یک اصل بیش نیست، اصل اول و آخر اسلام. اصل ایمان به خدا، ایمان به رب‌العالمین: «قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمة سواء بیننا و بینکم الانعبد الا الله و لا تشرک به شیئا و لایتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهد و ابانا مسلمون.»
هیچ کس و هیچ چیز را، جز خدا پروردگار خود ندانید. رب‌العالمین اوست. هر کس خدا را پروردگار جهان بداند بر او بیمی نیست. اینست که یگانه اصل اعتقادی اسلام و اینست حقیقت دین محمدی، ایمان به رب‌العالمین. حال ببینیم ربوبیت چیست؟ و چرا رب‌العالمین جز یکی، جز خدای یگانه نیست؟ در آغاز باید بدانیم معنی «رب» چیست؟ زیرا تا ربوبیت را ندانیم ایمان به رب، ایمانی از روی علم نیست. برای دانستن معنی دقیق کلمه «رب» ناچار باید به قوامیس لغت عرب رجوع کنیم. «راغب» ادیب لغوی معروف، کلمه «رب» را چنین معرفی می‌کند:
«رب» به معنی تربیت است. تربیت یعنی پدید آوردن و به کمال رساندن هر چیزی تدریجی و پی‌درپی. رب مطلق جز خدا نیست، اوست که متکفل مصلحت موجودات است». بدین ترتیب ربوبیت، خلق اسباب و لوازم برای هر موجود است تا اندک اندک و تدریجی به کمال نهایی خود برسد و رب‌العالمین قوه فعال مطلق و دائمی است که هر لحظه وجود را آنچنان که می‌خواهد به موجودات افاضه می‌کند. هر چیز را می‌آفریند، وسیله پرورش آن را آماده می‌سازد تا به تدریج به سوی کمال حقیقی خود بشتابد.
اگر معنی «رب» چنین و «رب‌العالمین» این است، باید دیگر بار، نظری دقیق و علمی به عالم و موجودات آن بیفکنیم. نتیجه‌ای که از این بررسی علمی به دست می‌آید اینست که آنچه در عالم طبیعت می‌بینیم راه تکامل را می‌پیماید، از کرمکی خرد و ناچیز تا نهنگی عظیم‌الجثه و سنگین وزن، از نهالی نورسته تا درختی کهنسال و تناور، از ذره تا کوه همه پیوسته و در هر حال در تغییر و تبدیلند. اما در این تغییر و تبدیل همه این موجودات با هر شکل و هیأتی که به خود می‌گیرند به سوی تکامل تدریجی به پیش می‌روند، دنیا و آنچه در دنیاست نه می‌ایستد و نه واپس می‌رود، در طبیعت نه بازگشتی است و نه توقفی. آنچه هست پیشرفت است و تکامل، و هیچ موجودی را از این قانون خلقت، یارای سرپیچی نیست. این قانون طبیعی و سنت لایزال است «افغیر دین الله یبغون و له اسلم من فی السموات و الارض طوعاً و کرها و الیه یرجعون.»
اینست حقیقت اسلام و اینست اصل اعتقادی این دین که محمد(ص) مأمور تبلیغ آن شد. ایمان به رب‌العالمین. ایمان بدانکه خدای یگانه مربی عالم است. ایمان بدانکه جهان پیوسته و به حکم قانون طبیعی که در آن نهفته است به پیش می‌رود و مردم باید این قانون را بپذیرند. پس خلاصه این اصل اینست که اسلام اعتقاد به پیشرفت جهان است در هر حال، و مبارزه با توقف و ارتجاع در هر زمان. «سنة الله التی قدخلت من قبل و لن تجد لسنه الله تبدیلاً.»
چنین اعتقادی بر اساس فطرت است و هر فطرت معتدل بدان گواه است. «فطرة الله التی فطر الناس علیها لاتبدیل لخلق الله ذلک الدین القیم و لکن اکثر الناس لایعلمون.»
چنین اصلی طبیعی و ثابت و اعتقاد بدان فطری و ضروری است و تا جهان باقی است این اصل دگرگون نخواهد شد. زیرا جهان از راهی که پیش دارد – راه تکامل – باز نمی‌گردد. اینست اسلام که قرآن آن را دین آغاز و انجام بشریت خوانده است و همه پیمبران موظف بوده‌اند کسانی را که از فطرت خود منحرف شده و به عقیده‌ای دیگر گرویده‌اند به دین فطری باز گردانند. بدیهی است که هر گاه اسلام این باشد مسلم است که دین نژادی یا محلی یا موسمی و فصلی نیست.
این دین نه از آن عرب است و نه از آن عجم، بلکه هم برای عرب است و هم برای عجم. نه به اول زمان مخصوص است و نه به آخر زمان، ولی هم برای اول زمان است و هم برای آخر زمان. از اینجاست که خطابهای قرآن نیز چنانکه می‌بینیم با الفاظی صادر شده است که همه جهانیان را شامل گردد و به ملتی خاص و نژادی معین و یا زمانی محدود مخصوص نگردد:
«یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحاً فملاقیه. یا بنی آدم لایفتننکم الشیطان کما اخرج ابویکم من الجنة یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلنا کم شعوباً و قبائل لتعارفوا ان اکرمکم عندالله اتقیکم.»
مسلمانان صدر اول:
خدیجه(س) نخستین زنی و نخستین کسی است که به محمد(ص) گروید، خدیجه(س) زن با ایمان و یار وفادار و همسر مهربان شوی خود بود. هر گاه دشمنان محمد(ص) او را آزار می‌کردند، وی را دلداری می‌داد. شگفت نیست که رسول خدا سالها پس از مرگ این زن، چون به یاد او می‌افتاد، اندوهناک می‌شد.
علی‌بن‌ابیطالب(ع) نخستین مردی است که به محمد ایمان آورد. سالها پیش از بعثت رسول اکرم(ص) در خانه او می‌زیست و محمد(ص) تربیت او را به عهده داشت. آنگاه اندک اندک کسانی به دین تازه گرویدند. زیدبن حارثه ابوبکربن ابی‌قحافه، عثمان‌بن عفان، زبیربن العوام، عبدالرحمن‌بن عوف، سعدبن ابی‌وقاص و طلحة‌بن ‌عبیدالله، با اختلافاتی که بین مورخان در اندک تقدم و تأخر اسلام هر یک از آنان دیده می‌شود در زمره سابقان اسلام بشمارند. دعوت محمد(ص) مدت سه سال پنهانی بود و مسلمانان نیز پوشیده از مردم، نماز می‌خواندند. روزی سعدبن ابی‌وقاص با تنی چند در دره‌ای از دره‌های مکه، نماز می‌خواند. گروهی از مشرکان آنان را در حال نماز دیدند و بر ایشان خرده گرفتند. کار به جدال کشید. سعد با استخوان فک شتر، به روی مردی از مشرکان کوفت و سر او شکست و سرازیر شد. این نخستین خونی بود که در اسلام به زمین ریخت. آنگاه فرمان خدا نازل شد «فاصدع بما تومر و اعرض عن المشرکین.» طبق این فرمان محمد(ص) مأمور شد آشکارا مردم را به دین خود بخواند و بایست نخست خویشاوندان خود را دعوت کند «وانذر عشیرتک الاقربین.» روایت طبری در چگونگی اجرای این فرمان مختلف است به روایتی که سعیدبن جبیر از ابن‌عباس نقل می‌کند: «رسول خدا به کوه صفا بالا رفت و مردم را نزد خود خواند. قریش سوی او فراهم آمدند. محمد گفت مردم! اگر به شما بگویم دشمن، بامداد یا شامگاه سر وقت شما می‌آید مرا راستگو می‌دانید؟ گفتند آری. گفت من شما را از عذابی سخت بیم می‌دهم. ابولهب گفت تبالک، برای همین ما را خواندی؟ سوره «تبت» در نکوهش و تأدیب این مرد بی‌ادب نازل شد.» به روایت دیگری که طبری از عبدالله بن حارث از ابن‌عباس نقل می‌کند، علی(ع) چنین گفت: «چون آیه «وانذر عشیرتک الاقربین» نازل شد رسول خدا آن را خواند و گفت پروردگار مرا فرموده است تا خویشاندان نزدیک خود را بترسانم، و این کار بر من دشوار بود، تا آنکه جبرئیل گفت اگر چنین نکنی پروردگار تو را عذاب می‌کند. اکنون تو طعامی آماده کن و فرزندان عبدالمطلب را بخوان تا امر خدا را به آنان ابلاغ کنم. من چنین کردم. شمار آنان که در این دعوت فراهم آمدند چهل تن یا یکی بیش و کم بود. ابوطالب و حمزه و ابولهب در آن جمع بودند. چون طعام خوردند و ابولهب دید که آن خوراک اندک همگان را کفایت کرد و چیزی هم از آن باقی ماند، گفت محمد جادوگر است. در این مجلس محمد(ص) نتوانست دعوت خود را ابلاغ کند. روز دیگر آن را خواند و گفت: فرزندان عبدالمطلب! هیچکس از عرب بهتر از آنچه من برای شما آورده‌ام نیاورده است. من برای شما خیر دنیا و آخرت را آورده‌ام. خدا فرموده است شما را بدو بخوانم. کدامیک از شما مرا یاری می‌کند تا برادر من و وصی من و خلیفه من در بین شما باشد؟ هیچیک پاسخ ندادند.
من از همه خردسالتر بودم گفتم یا رسول‌الله من تو را یاری می‌کنم. محمد(ص) پشت گردن مرا گرفت و گفت این برادر من و وصی من و خلیفه من در بین شماست. سخن او را بشنوید و بپذیرید.»
ابن‌هشام و دیگر مورخان نوشته‌اند در آغاز که محمد(ص) مردم را به خدا خواند، قریش بدو اعتراض نکردند، تا وقتی که خدایان آنان را به بدی نام برد، آنگاه در دشمنی او همداستان گشتند.... سخن این مورخان بسیار طبیعی می‌نماید. سران قریش از دعوت مردم به خدا نگران نبودند، زیرا آنان جز به کار تجارت یا رباخواری و یا سودی که از این کار می‌بردند، توجهی نداشتند. دین برای آنان مفهومی معنوی نداشت. دین یکی از صدها ابزار استیفای منافع بود و تا این منفعت به خطر نیفتاده است، ضرورتی ندارد که محمد(ص) و بنی‌هاشم را از خود برنجانند. مسلماً مردانی چون ابولهب و ابوجهل و ولیدبن عقبه تا این حد از ادراک طبیعی بهره‌مند بودند که بدانند بتهای چوبی و سنگی که ساخته دست کارگران ایشانست برای آنها سود و زیانی ندارد. اما آنان بت و بتخانه را برای سرگرم نگاهداشتن مردم می‌خواستند.
رژیم سرمایه‌داری به خطر می‌افتد:
تعطیل بتخانه در حکم بسته‌شدن مراکز مهم بازرگانی بود. آنها سالها افکار مردم را به زنجیر اوهام و خرافات بسته و دریچه‌های جان آنان را استوار کرده بودند، زیرا بر اساس منطق این اقلیت سودپرست، اکثریت مردم باید چشم و گوش بسته و مطیع و فرمانبردار، بمانند. مردم باید گمراه و ستمکش زندگی کنند، تا ابولهب و ابوجهل و ولید و دیگر بزرگان قریش با فراغت خاطر به رباخواری و مال‌اندوزی خود ادامه دهند. اگر محمد(ص) بیاید و در گوش آنها بخواند: «الذین یتبعون الرسول النبی الامی الذی یجدونه مکتوباً عندهم فی التوریة و الانجیل یامرهم بالمعروف و ینهیهم عن المنکر و یحل لهم الطیبات و یحرام علیهم الخبائث و یضع عنهم اصرهم و الاغلال التی کانت علیهم فالذین آمنوا به و عزروه و نصروه و اتبعوا النور الذی انزل معه اولئک هم المفلحون.» اگر این زنجیر از دست و پای خرد آنان باز شود، اگر بدانند خدا در انحصار کاهن، رهبان، خادم بتخانه و زعیم دینی نیست؛ اگر بدانند رابطه همه انسانها با خدا یکسانست؛ اگر بدانند خدا هیچکس را از دیگری برتر و بهتر نیافریده است، دیگر برای آنها امتیازی نخواهد ماند. اینها علل و عواملی بود که بزرگان قریش را از محمد(ص) آزرده و بدو غضبناک می‌ساخت. محمد(ص) و پیروان او گذشته از مسائل اعتقادی، در امور اجتماعی نیز مداخله کردند و این نیز موجبی دیگر برای دشمنی قریش شد. البته نمی‌توان گفت همه کسانی که با محمد(ص) به جدال برخاستند، جزئیات این مطلب را می‌فهمیدند. مسلم است که دشمنی بیشتر آنان با محمد(ص) و پیروان او به خاطر دلبستگی ایشان به دین موروثی بود. آنها نمی‌توانستند دشنام به خدایان خود را تحمل کنند چون بدانها خو گرفته بودند. اما ابولهب و ابوجهل و ولید که پیشرو مخالفان و سلسله‌جنبانان این دشمنی بودند به دیده دیگری بدین پیش آمد می‌نگریستند. آنها می‌دانستند اگر مردم، آزادی را حس کنند، دیگر بردگی نخواهند کرد. اگر بردگی از میان برود این تن‌پروران بیکار، بدبخت خواهند شد! چه بکنند؟ از مغز کسانیکه مقیاس خوشبختی را پول می‌دانند چه فکری تراوش می‌کنند؟ مسلماً فکرشان بر محور پول می‌گردد. پس باید محمد(ص) را با پول بخرند. مگر نه آنست که آنان همه چیز خود را با پول به دست آورده‌اند؟! با پول خانه‌ها ساخته‌اند، با پول صدها کنیز و غلام به دور آنان می‌گردند، با پول بتخانه به راه افتاده است.
پس برای آنکه چراغ حق را خاموش کنند باید به پول توسل جویند. یعقوبی نوشته است: «قریش ابوطالب را گفتند برادرزاده‌ات خدایان ما را به زشتی نام می‌برد، ما را دیوانه می‌خواند، پیشینیان ما را به گمراهی نسبت می‌دهد. بگو از این دعوت باز ایستد تا مال خود را در اختیار او بگذاریم. محمد(ص) در پاسخ گفت: خدا مرا برنیانگیخته است که مال دنیا بیندوزم و مردم را به دنیادوستی بخوانم، مرا برانگیخته است تا دعوت او را به مردم برسانم، و خلق را بدو بخوانم.»
قریش چون دانستند محمد(ص) را با پول نمی‌توان خرید، به فکر افتادند تا ابوطالب را از حمایت او باز دارند. گروهی از بزرگان این طایفه نزد ابوطالب رفتند و گفتند ما عمارة‌بن ولیدبن مغیره را که جوانی تناور و خردمند است به تو می‌دهیم و تو محمد را به جای او به ما بسپار تا بکشیم!! این داستان را بیشتر مورخان پیشین نوشته‌اند، این درخواست، طرز تفکر رباخواران و مال‌اندوزان قریش را به خوبی مجسم می‌کند. از نظر رباخواری، که حساب هر چیز را از نظر سود مادی آن بررسی می‌کند، همه موجودات عالم جز پول وسیله است، نه غرض، انسان باشد یا چهارپا یا کالا. در نظر آنان محمد(ص) برای ابوطالب نیرویی بود که باید در راه بهره‌برداری به کار افتد.
خرد، مردمی، خویشاوندی و آنچه با عواطف سر و کار داشته باشد بی‌ارزش است. به عقیده آنان عماره برای جلب منفعت و دفع ضرر بهتر و مناسبتر از محمد(ص) می‌نماید. بدین جهت وقتی قریش نظر خود را گفتند و ابوطالب نپذیرفت و مطعم بن عدی بن نوفل گفت: ابوطالب! به خدا سوگند خویشاوندان تو از روی انصاف سخن گفتند. ابوطالب گفت: «چه درخواست ستمکارانه‌ای! شما می‌خواهید فرزند خود را به من بسپارید تا او را برای شما بپرورم و به جای او فرزند مرا بگیرید و بکشید؟! این انصاف نیست، ستم است. بروید و هر چه می‌خواهید بکنید که هرگز سخن شما پذیرفته نیست.» بزرگان قریش چون از این راه هم سودی نبردند، راه دیگری پیش گرفتند؛ راهی را که مردم نادان هنگام درماندگی در مقابل دلیل منطقی خردمندان پیش می‌گیرند. عادت جاهلان اینست که چون در پاسخ درست، درمانند، به سفاهت می‌گرایند، دهن کجی می‌کنند، دشنام می‌دهند، آزار می‌رسانند.
قریش نیز به آزار محمد(ص) برخاستند و در این راه تا آنجا که توانستند پیش رفتند. ابولهب و زن او ام‌جمیل، حکم‌بن ابی‌العاص و عقبه‌بن ابی‌معیط از جمله مردمانی‌اند که بیش از دیگران، محمد(ص) را آزار می‌کردند. وقتی محمد(ص) در بازار عکاظ مردم را به خدای یگانه می‌خواند، ابولهب به دنبال او می‌افتاد و می‌گفت: مردم! برادرزاده من «دروغگو است، از او بپرهیزید. نیرنگ دیگری که به کار می‌بردند این بود که آزار محمد(ص) را بیشتر به عهده کودکان و غلامان می‌گذاشتند. می‌دانیم که قصاص و کینه‌کشی در عرب عادتی دیرینه است و آنان می‌دانستند اگر محمد(ص) را آزار د هند، ابوطالب و بنی‌هاشم به پشتیبانی او بر می‌خیزند. چنانکه روزی محمد(ص) به نماز ایستاده بود، تنی چند از ایشان شکنبه شتری پر از سرگین به غلامی از غلامان خود دادند و چون محمد(ص) به سجده رفت، غلام آن شکنبه را بر پشت او نهاد و دوش و پشت وی را آلوده ساخت. محمد شکایت به ابوطالب برد. ابوطالب شمشیر خود را برداشت و غلامش را به دنبال او به راه افتاد. چون نزد آن مردم نادان، که مسبب چنین کار زشت شده بودند رسید، گفت: هر کس از شما سخن گوید گردنش را می‌زنم. سپس غلام خود را فرمود تا آن سرگینها را بر روی یک‌یک آنان مالید.
با همه تهمتهای جاهلانه و آزارهای نابخردانه کافران قریش، مسلمانی روز به روز نیرو می‌گرفت و به نسبتی که توانگران و نیرومندان از آن بیم داشتند و با آن نبرد می‌کردند، ناتوانان و بردگان می‌گراییدند.
اکنون اندک اندک خطر نزدیکتر می‌شد اشراف نیز در مبارزه جدیتر می‌گشتند. با یکدیگر پیمان نهادند که رئیس هر خانواده و قبیله چندان که می‌تواند در آزار بردگان مسلمان خود کوتاهی نکند. وحشیانه‌ترین رفتار را درباره نومسلمانان در پیش گرفتند، آنچنانکه قیصرهای روم، نومسیحیان را لای دیوار می‌نهادند یا به کام شیر می‌افکندند، بازرگانان قریش نیز مسلمانان را در گرمگاه، به پشت، روی دیگ داغ می‌افکندند و بر شکم آنان می‌کوفتند.
عمار یاسر و پدر و مادر او وخباب‌بن أرت، از جمله نو مسلمانان مستمندند که بیش از همه آسیب دیدند. مادر عمار را چنان شکنجه دادند که درگذشت. بلال غلام امیه‌‌بن خلف بود، امیه نیمروز او را در بطحاء مکه بر پشت می‌خواباند و سنگی بزرگ بر سینه وی می‌نهاد و می‌گفت چنین خواهی بود تا به محمد(ص) کافر شوی و لات و عزی را پرستش کنی. اما بلال در چنین حال احد احد می‌گفت. این هشام‌ از ابن اسحاق از عبدالله‌بن عباس روایت می‌کند که مشرکان، نو مسلمانان را گرسنه و تشنه نگاه می‌داشتند و چندان می‌زدند که نمی‌توانستند درست بنشینند.
از اینجا باید درجه ایمان محمد(ص) را به دعوت خود و درجه ایمان پیروان او را به وی دریافت. درست است که تنی چند در این آزمایش پایداری نکردند و به زبان، از محمد(ص) برگشتند در حالیکه دل آنان مؤمن بود، اما بسیاری از ایشان همه این شکنجه‌ها را تحمل کردند و حتی به زبان نیز از مسلمانی بازنگشتند.
خطری که بازرگانان و ثروتمندان قریش، بیشتر از آن بیم داشتند رسیدن موسم حج بود، زیرا در این وقت قبیله‌های مختلف عرب برای ادای مراسم حج به مکه می‌آمدند. در این روزها محمد(ص) می‌توانست بانگ توحید را به گوش همه ساکنان جزیره عربستان برساند. بازرگانان می‌ترسیدند شراره انقلاب از محیط مکه فراتر رود و دنیای سرمایه‌داری در سراسر جزیره به یکبار به خطر افتد. پس باید هر چه زودتر دست به کار شوند.
ولیدبن مغیره گروهی از قریش را نزد خود خواند و گفت اکنون که ایام حج نزدیک می‌شود و عرب از هر سو به شما روی می‌آورد باید درباره محمد(ص) یکداستان باشید. بگویید اگر مردم از شما پرسشی کنند چه پاسخی خواهید داد؟ گفتند هر چه تو می‌گویی. گفت شما رأی خود را بگویید. گفتند می‌گوییم کاهن است. گفت نه به خدا، او کاهن نیست. ما کاهنان را دیده‌ایم و سخنان مسجع آنان را شنیده‌ایم. گفتند می‌گوییم دیوانه است.
گفت نه، سخن او به دیوانگان نمی‌ماند. نه دیوی را وسوسه می‌کند و نه اندام او بی‌اراده می‌لرزد. گفتند می‌گوییم شاعر است. گفت شاعر نیست، ما اقسام شعر را دیده و می‌شناسیم. گفتند ساحر چطور است؟ گفت نه، زیرا شعور ساحران را ندارد. گفتند پس چه بگوییم؟ گفت هر چه در این مقوله درباره او بگویید نادرستی آن آشکار می‌شود. بهتر است بگویید گفتاری جاودانه دارد، با گفتار خود میان پدر و فرزند، برادر و برادر، زن و شوهر و خویشاوندان را به هم می‌زند.
مدینه آماده پذیرفتن اسلام می‌شود:
با همه کوششی که ثروتمندان و برده‌داران قریش برای خاموش ساختن ندای آزادیبخش اسلام می‌کردند، دعوت محمد(ص) گوش به گوش شنیده می‌شد و خانه به خانه پیش می‌رفت. مدینه بیش از شهرهای دیگر برای پذیرفتن این دعوت آماده بود. جهودان و ترسایان در این شهر با یکدیگر رقابت دیرین داشتند. جنگهای طولانی دو قبیله اوس و خزرج مردم هر دو قبیله را خسته و فرسوده کرده بود. بزرگان این دو تیره، راهی می‌جستند تا خود را از گرداب این آتش خانمانسوز برهانند. دعوت محمد(ص) برای آنان مژده‌ای امیدبخش بود. ابوقیس‌بن اسلت از مردم اوس و داماد تیره قریش بود و در مدینه به سر می‌برد. چون از دشمنی قریش با محمد(ص) و خصومتی که میان آنان و ابوطالب پیش آمده بود آگاه شد، قصیده‌ای گفت و قریش را از جنگ خانوادگی برحذر داشت. ابوقیس خود طعم تلخ جنگهای داخلی را چشیده بود و از مصیبتی که سالها قبیله اوس و خزرج در آن به سر می‌بردند آگاهی داشت. در ضمن این قصیده، قریش را چنین اندرز می‌دهد:
«از بدرفتاری و کینه‌توزی و جنگ‌افروزی شما، به خدا پناه می‌برم. دست از جنگ بردارید! بگذارید این آتش خانمانسوز از میان شما به دور شود! جنگ، مرگ به دنبال دارد و مرگ دور و نزدیک نمی‌شناسد. جنگ پیوند خویشاوندی را می‌گسلد، مردم را تباه می‌کند، اندامها را از یکدیگر جدا می‌سازد. خونریزی تا کی؟ از جنگ داحس و حاطب پند بگیرید! چه بسیار مردم ارجمند، بزرگوار نیکوخوی، دلیر مهمان‌نواز که فدای این کینه‌توزیهای جاهلانه گشتند. شما، پیشوایان عرب و پشتیبانان مردم و راهنمایان آنان هستید، برخیزید! دین حنیف را برای ما برپا کنید.» اما قریش، سخت‌دل و تیره درونتر و عاقبت نااندیشتر از آن بودند که از این پندها عبرت گیرند و از کینه و ستیزه با رسول خدا دست بازدارند. شاید هم چاره‌ای نداشتند، ما باید از دریچه چشم آنان به دنیای آن روز بنگریم و آنگاه در کار ایشان داوری کنیم. مقیاس ما منطق انسانی و بشر دوستی است و معیار قضاوت آنان، مال‌اندوزی و سودجویی. مبارزه قریش مبارزه مرگ و زندگی بود و اگر دعوت محمد(ص) پیش می‌رفت آنان می‌باید برای همیشه با استغلال و استثمار وداع کنند. مشرکان می‌دیدند ابوطالب محمد(ص) را در پناه خود نگاه می‌دارد. با بودن او قریش یارای جنگ و آزار محمد(ص) را نداشتند، ناچار می‌کوشیدند شراره حسد و کینه درونی را با آب طنز و ریشخند خاموش سازند، کاری که نادان ناتوان، در مقابل دانای با اراده پیش می‌گیرد. اما تهدید و تطمیع، ریشخند و زشتگویی در اراده خلل ناپذیر محمد(ص) اثری نداشت، گاهی هم اگر از قوم خویش دلتنگ می‌شد و به گوشه‌ای می‌رفت، فرمان الهی او را متوجه مسئولیت خطیری می‌ساخت که به عهده گرفته بود «یا ایها امدثر قم فانذر و ربک فکبر و ثیابک فطر.» نباید گوشه بگیرد. نباید استراحت کند. لحظه‌ای توقف در راه رسیدن به چنین هدف مقدسی روا نیست.
پهلوانی دلیر به صف مسلمانان می‌پیوندد:
حمزة‌بن عبدالمطلب عموی پیغمبر جوانی نیرومند، پهلوان، آزاده و فریادرس بود. به شکار علاقه‌ای فراوان داشت. هنگامی که از شکار باز می‌گشت پیش از آنکه به خانه رود کعبه را طواف می‌کرد. روزی ابوجهل بزرگ بنی مخزوم، محمد(ص) را دید و بدو سخنان زشتی گفت.
ابوجهل دشمن سرسخت محمد(ص) بود و از آزار وی خودداری نمی‌کرد. محمد(ص) سخنان ابوجهل را پاسخ نداد.
غلام عبدالله‌بن جدعان سخنان ابوجهل را شنید، و از آنجا به مجمع قریش رفت. حمزه در حالیکه کمان خویش را به گردن افکنده بود از شکار بازگشت و به آن جمع پیوست. غلام عبدالله او را گفت:
«ابوالحکم‌بن هشام (ابوجهل) برادرزاده‌ات را دشنام داد و آزار کرد.»
حمزه خشمگین شد. بر او دشوار بود که بنی‌مخزوم تا این حد بر بنی‌هاشم چیره شوند. پس در پی ابوجهل شتافت چون او را در مسجد دید با کمان به سر وی کوفت و سرش را شکافی بزرگ داد و گفت محمد(ص) را دشنام می‌دهی؟! بدان که من به دین او هستم. اگر می‌توانی مرا از مسلمانی بازدار! تنی چند از بنی‌مخزوم خواستند به یاری ابوجهل برخیزند، لیکن وی آنان را منع کرد و گفت دست از حمزه بردارید، چه من برادرزاده او را دشنامی زشت داده‌ام. به این ترتیب حمزه نیز به جمع مسلمانان پیوست و با اسلام آوردن او شوکت مسلمانان بیشتر گردید، و قریش ناچار شدند اندکی از آزار محمد(ص) دست بدارند.
چنانکه نوشتیم بزرگان قریش از وسائل گوناگون استفاده کردند تا مردم را از گرویدن به محمد(ص) باز دارند: تحقیر، تهدید، تطمیع، آزار و کینه‌. ولی چنانکه خواندیم نتیجه‌ای که قریش می‌خواستند از این کار به دست نیامد. راه دیگری که در پیش گرفتند این بود که وسائل سرگرمی برای مردم آماده کنند تا مجالی برای اندیشیدن به حقایق نداشته باشند. این روش از دیر زمان معمول بود. قیصرهای روم برای مردم مجلس کشتی‌گیری، جشن، رقص، پایکوبی و تفریح درست می‌کردند که تا به مسیحیت نیندیشند.
بسیاری از آیات قرآن، داستانهای مردم گذشته را یادآوری می‌کند، تا عبرتی برای شنوندگان حاضر باشد. مردم بالطبع به شنیدن داستان و تاریخ رغبتی بیشتر از مطالب جدی دارند. این حکایات توجه مردم را به سخنان محمد(ص) جلب می‌کرد. قریش به فکر افتادند که از این راه مردم را از گرد محمد(ص) پراکنده سازند. مردی بود به نام نضربن حارث، چندی در حیره به سر برده بود و اخبار ایران باستان را می‌دانست. این مرد مراقب محمد(ص) بود. چون رسول خدا مردم را موعظت می‌کرد و داستان پیشینیان را که به سبب کافر شدن به خدا به عذابهای سخت گرفتار شده بودند، برای ایشان می‌خواند و آنان را به پرستش خدا دعوت می‌فرمود، نضر به جای او می‌نشست و می‌گفت مردم! بیایید من داستانهای بهتری برای شما بگویم. آنگاه برای آنان داستان پادشاهان ایران و رستم و اسفندیار را می‌خواند.
سپس می‌گفت چگونه محمد بهتر از من داستان می‌سراید. لکن به رغم این کارشکنیها آیات قرآنی بر دلهای سخت مشرکان کارگر می‌افتاد. دسته‌ای از مشرکان، شب هنگام برای شنیدن آیات قرآن پنهان از یکدیگر، گردخانه محمد(ص) می‌نشستند و بامدادان که باز می‌گشتند و به هم برخورد می‌کردند، یکدیگر را ملامت می‌کردند که چرا چنین می‌کنند.
هجرت به حبشه:
قریش به خاطر حشمت‌‌ ابوطالب و رعبی که از حمزه داشتند به محمد(ص) چندان آزار نمی‌رسانیدند، اما نو مسلمانان که بیشتر از بردگان بودند در سختی به سر می‌بردند. بر محمد(ص) دشوار بود که خود آسوده باشد و پیروان او در بلا به سر برند و او نتواند آنان را یاری کند. ناچار ایشان را دستوی داد تا به حبشه روند. گفت اگر به حبشه روید آنجا پادشاهی است که کسی از او ستم نمی‌بیند، بروید و آنجا باشید تا خدا شما را از این مصیبت رهایی بخشد.
گروهی از بنی‌امیه و بنی‌هاشم و بنی‌عبدالشمس و دیگر قبایل به حبشه رفتند. قریش نیز عمروبن عاص و عبدالله‌بن ابی‌ربیعه را نزد نجاشی فرستادند تا مسلمانان را باز گردانند. ابوطالب نیز اشعاری در ستایش نجاشی سرود و او را به حمایت از مسلمانان برانگیخت. نجاشی مهاجران را به خوبی پذیرفت. آنان در سرزمین وی آزادانه به عبادت می‌پرداختند. چون فرستادگان قریش به حبشه رسیدند هدیه‌هایی را که قریش برای اطرافیان نجاشی و شخص او فرستاده بودند تسلیم کردند و نجاشی را گفتند گروهی از بندگان نادان ما، از دین قوم خود بیرون شده و به دین تازه‌ای درآمده‌اند که نه ما آن را می‌دانیم و نه شما. بزرگان قوم و پدران و خویشاوندان این جماعت، ما را فرستاده‌اند تا از تو بخواهیم آنان را نزد قومشان بازگردانی.
اطرافیان نجاشی نیز با آن دو تن همداستان شدند. لیکن نجاشی گفت: «اینان از میان همه پادشاهان به من پناه آورده‌اند، نمی‌توانم تحقیق نکرده ایشان را از ملک خود بیرون کنم. باید بدانم آنها درباره این دو فرستاده چه می‌گویند.»
چون مسلمانان را به حضور طلبید، جعفربن ابیطالب از زبان مهاجران چنین گفت:
«پادشاها! ما مردمی نادان بودیم، بت می‌پرستیدیم، مردار می‌خوردیم، زشتکاری می‌کردیم، حقوق همسایگان را نمی‌شناختیم، نیرومندان، ناتوانان را پایمال می‌کردند. ما چنین بودیم تا آنگاه که خدا از میان ما پیغمبری برانگیخت. او را به راستگویی می‌شناسیم، به امانت و پرهیزکاری او ایمان داریم. او ما را به پرستش خدای یگانه خواند. از ما خواست عبادت بتهای سنگی و چوبی را ترک گوییم. از ما خواست راستگو، امانت‌دار، خویشاوند دوست، خوش سلوک و پرهیزکار باشیم. کار زشت نکنیم، مال یتیمان را نخوریم، زنا را ترک گوییم، خدای یگانه را بپرستیم، نماز بخوانیم، زکات بدهیم، روزه بگیریم؛ ما بدین پیمبر گرویدیم و پیرو او شدیم. قوم ما تنها به خاطر آنکه چنین دینی را پذیرفتیم به ما ستم کردند، ما را شکنجه دادند تا از این دین دست برداریم و دوباره به بت‌پرستی بازگردیم، کارهای زشت را که ترک گفته‌ایم از سر بگیریم. چون کار بر ما دشوار شد به کشور تو پناهنده شدیم و از پادشاهان، ترا برگزیدیم. امیدواریم در پناه تو بر ما ستم نشود.» نجاشی پرسید از سخنانی که پیمبر شما از جانب خدا آورده است چیزی می‌دانی؟ جعفر آیات نخست سوره «مریم» را خواند. نجاشی و اسقفهای دربار او چندان گریستند که ریشهایشان از آب چشمانشان تر شد. نجاشی گفت: به خدا سوگند، این سخنان همانند سخنان عیسی است. هر دو شعله از یک چراغ است. آنگاه به فرستادگان قریش گفت: اینان را به دست شما نخواهم داد. بدین ترتیب یکبار دیگر نور بر ظلمت غلبه کرد و خداپرستی پیروز گردید و فرستادگان قریش شکست خوردند و توطئه آنان کارگر نیفتاد.
مردی جسور به اسلام می‌گرود:
اسلام عمر برای مسلمانان پیروزی بزرگی بود. عمر به جسارت و دلیری شهرت داشت. فاطمه خواهر وی در خانه سعیدبن زیدبن عمر و بن‌نفیل به سر می‌برد. زن و شوهر هر دو مسلمان شده بودند. لیکن اسلام خود را پنهان می‌کردند. خباب‌بن أرت به خانه فاطمه می‌رفت و او را قرآن می‌آموخت. می‌گویند روزی عمر شمشیر خویش را حمایل کرد تا به سر وقت رسول خدا رود و او را بکشد. در راه به مردی که نعیم‌بن عبدالله نام داشت رسید، او را دید و پرسید کجا می‌روی؟ گفت می‌خواهم محمد را بکشم! چه او کار قریش را پریشان کرده است. نعیم گفت اگر محمد را بکشی پسران عبدمناف تو را رها نخواهند کرد. بهتر است به خانه بروی و به کار خویشان خود بنگری. عمر پرسید چه می‌گویی؟ نعیم گفت خواهر و شوهر خواهرت مسلمان و پیرو محمد شده‌اند. عمر سراسیمه و خشمناک به خانه خواهر رفت. خباب درون خانه سوره «طه» را به زن و شوهر می‌آموخت. چون از آمدن عمر باخبر شدند، خباب خود را در نهان‌خانه پنهان کرد و فاطمه صحیفه قرآن را زیر دامن خود نهاد. عمر از فاطمه پرسید این چه بانگی بود که شنیدم؟ گفت چیزی نشنیدی. گفت چرا شنیدم شما به دین محمد درآمده‌اید. سپس داماد خود را دشنام داد، خواهرش به یاری شوی برخاست. عمر با ضربتی سر او را شکست. فاطمه گفت آری، حال که چنین است بدان که ما مسلمان شده‌ایم هر چه می‌خواهی بکن! عمر از کرده خود پشیمان شد و خواهر را گفت آن صحیفه‌ای که می‌خواندید به من بده. فاطمه گفت می‌ترسم آن را پاره کنی. عمر سوگند خورد که آن را بدو بازگرداند. فاطمه طمع در مسلمانی عمر بست و او را گفت برادر! تو ناپاکی و دست هیچ ناپاکی این صحیفه را نمی‌ساید. عمر برخاست و تن خود را شست. فاطمه صحیفه را که سوره «طه» بود بدو داد. چون لختی از آن را خواند گفت چه سخنان نیکو و بزرگی است. خباب چون این ستایش را شنید از نهان‌خانه بیرون شد و گفت: عمر! می‌پندارم خدا دعای پیغمبر را درباره تو پذیرفته است، چه شنیدم می‌گفت خدایا! اسلام را به ابی‌الحکم یا عمر یاری کن! عمر گفت حال که چنین است محمد را به من بنما. گفت در خانه‌ای نزدیک «صفا» است. عمر بدانجا رفت و مسلمان شد. روایت دیگری نیز در سبب اسلام آوردن عمر گفته‌اند که هر چند صورت آن با این داستان مغایر است اما واقع آن یکی است. یعنی شنیدن آیات قرآن دل عمر را به اسلام متمایل کرد. مسلمانی حمزه و عمر بر شوکت مسلمانی افزود، بخصوص آنکه عمر پس از مسلمان شدن اسلام خود را پنهان نکرد و به همه قریش اعلام نمود.
صحیفه ملعونه:
قریش از مسلمانی حمزه و عمر و از هجرت اصحاب پیغمبر به حبشه، بر پیمبر و مسلمانان رشک بردند. بر آنان دشوار بود که رسول خدا و مسلمانان تا این اندازه پیروز شوند. ناچار برای آنکه محمد(ص) و بنی‌هاشم را ناتوان و مقهور سازند، درصدد محاصره آنان برآمدند. جلسه‌ای کردند و عهدنامه‌ای نوشتند. به موجب این عهدنامه بنی‌هاشم و بنی‌عبدالمطلب باید از همه حقوق اجتماعی محروم شوند. هیچکس با آنان هیچگونه معامله‌ای نکند. صحیفه را درون کعبه آویزان کردند، سه سال بنی‌هاشم در محاصره بودند، تا آنکه جبرئیل محمد(ص) را آگاه ساخت که موریانه صحیفه را خورده و تنها نام خدا از آن باقی مانده است. ابوطالب گفته محمد(ص) را در مجمع قریش اعلام کرد و حقیقت گفتار رسول خدا معلوم شد و قریش از محاصره بنی‌هاشم دست کشیدند.
سفر به طائف:
خدیجه و ابوطالب در یک سال درگذشتند. خدیجه مایه آرامش محمد(ص) بود. هر گاه که مشرکان او را آزار می‌دادند و یا دروغگو می‌خواندند وی را دلداری می‌داد. ابوطالب از او پشتیبانی می‌کرد و نمی‌گذاشت دشمنان بدو آزار برسانند. مرگ خدیجه و ابوطالب بر محمد(ص) بسیار دردناک بود. با مرگ این دو تن قریش در دشمنی با محمد گستاختر شدند، رسول خدا پس از مرگ این دو، ناچار سفری به طائف کرد، شاید اندکی از کینه‌توزی قریش به دور ماند و شاید برای اینکه مردم ثقیف را که در آن شهر به سر می‌بردند به دین خود بخواند. در طائف سه تن را که از بزرگان شهر بودند به دین خود خواند. این سه تن فرزندان عمر و بن‌عمیر بودند، به نام عبدیالیل، مسعود و حبیب. چون محمد آنان را به دین خود خواند یکی گفت: اگر خدا تو را فرستاده باشد من جامه‌های کعبه را پاره پاره کرده باشیم و به روایت یعقوبی، گفت: من جامه کعبه را دزدیده باشم اگر خدا تو را به پیغمبری فرستاده است. دیگری گفت: خدا جز تو کسی را نیافت که به پیغمبری بفرستد؟ سومی گفت با تو سخن نمی‌گویم چه اگر راستی پیغمبر باشی بالاتر از آنی که بتوانم سخن تو را برگردانم، اگر هم دروغگو باشی روا نیست که با تو سخن بگویم. آنگاه اوباش و مردم نادان را برانگیختند تا به دنبال محمد(ص) افتادند و بانگ‌زنان او را براندند. رسول خدا به تاکستانی پناه برد و در آنجا لحظاتی چند با خدای خویش مناجات کرد و از ضعف و درماندگی خود بدو شکایت برد. عتبة و شیبة پسران ربیعه، غلامی نصرانی از آن خود را که عداس نام داشت با طبقی انگور نزد محمد(ص) فرستادند. محمد(ص) هنگام خوردن انگور نام خدا را بر زبان راند. غلام گفت مردم این شهر چنین کلامی نمی‌گویند. محمد(ص) پرسید چه دینی داری و از کجایی؟ گفت نصرانی و از مردم نینوا هستم.
محمد(ص) گفت از شهر مرد پرهیزکار، یونس‌بن متی. عداس گفت تو یونس را از کجا می‌شناسی؟ گفت او پیمبر بود من نیز پیمبر خدایم، عداس در همانجا به دست رسول خدا مسلمان شد.
مدینه آماده قبول اسلام می‌شود:
شیوه محمد چنان بود که در مواقع حج، خویشتن را بر قبیله‌هایی که برای زیارت خانه خدا می‌آمدند عرضه می‌کرد و دعوت خود را به آنان ابلاغ می‌نمود. لیکن کسی از او نمی‌پذیرفت. سالی تنی چند از مردم مدینه از قبیله خزرج او را دیدند و پیمبر دعوت خویش را بر آنان عرضه داشت و ایشان پذیرفتند. در این ایام قبیله خزرج از جنگهای طولانی با قبیله اوس به ستوه آمده بودند. یهود مدینه نیز که سازمان منظمی داشتند به هر دو قبیله ستم می‌کردند. چون این چند تن دعوت محمد(ص) را پذیرفتند، گفتند ما چون به شهر خود بازگردیم مردم خویش را به دین تو می‌خوانیم. امیدواریم این دشمنی به وسیله تو از میان ما برود. اگر تو سبب اتحاد ما شوی عزیزترین کس نزد ما خواهی بود. این شش تن دعوت پیمبر را در مدینه منتشر کردند، چنانکه خانه‌ای نبود که نام محمد(ص) در آن برده نشود. سال دیگر دوازده تن از مردم مدینه در عقبه با پیغمبر بیعت کردند.
بیعت آنان این بود که به خدا شرک نیاورند، دزدی نکنند، زنا نکنند، فرزندان خود را نکشند، بر کسی افترا نبندند، در هر کار خیر که محمد(ص) بدان اشارت کند نافرمانی نکنند. محمد(ص) مردی را که مضعب‌بن عمیر نام داشت برای آموختن قرآن همراه آنان به مدینه فرستاد. سال دیگر دوازده تن از بزرگان خزرج در عقبه با رسول خدا بیعت کردند و متعهد شدند که از پیغمبر چون زنان و فرزندان خویش حمایت کنند. در این بیعت عباس‌بن عبدالمطلب نیز حاضر بود. عباس مردم مدینه را گفت: «مقام محمد را نزد ما می‌دانید؟ تا آنجا که توانسته‌ایم او را از گزند دشمنان حفظ کرده‌ایم. او می‌خواهد به شما بپیوندد. اگر از او حمایت می‌کنید چه بهتر، و اگر از یاری او دست باز می‌دارید، شایسته است که همین جا و در میان قوم خود در حرمت و عزت بسر برد.»
آنان عباس را گفتند: سخن تو را شنیدیم. حال ای پیغمبر خدا تو سخن بگو:
محمد(ص) گفت: «پیمان می‌بندید که مرا چون زنان و فرزندان خود حمایت کنید؟» آنان پذیرفتند، و این بیعت را «بیعت النساء» نامیدند.
در بیعت دوم عقبه، هفتاد و سه مرد و دو زن با رسول خدا بیعت کردند. این بیعت را «بیعة الحرب» می‌گویند؛ چون محمد(ص) با آنان بیعت کرد که به یاری او با دشمنان خدا پیکار کنند. پس از بیعت دوم عقبه، رسول خدا اصحاب خود را رخصت داد تا به مدینه بروند.
توطئه دارالندوه:
قریش، پیش از هجرت مسلمانان به مدینه، می‌پنداشتند که آنان همیشه در دسترس ایشان خواهند بود و با تهدید و ستمگری می‌توانند بر ایشان چیره شوند و آنان را از میان بردارند و خطر را ریشه‌کن کنند. هنگامی که دیدند مسلمانان در مدینه برای خود پناهگاهی آماده کردند، و پیروان رسول خدا از مکه گذشته در یثرب نیز فراوان شدند، بیشتر به اهمیت خطر واقف گردیدند. پس در خانه قصی‌بن کلاب – که مجلس شورای آنان بود – فراهم شدند.
موضوعی که در جلسه مطرح شد این بود که با محمد(ص) چگونه رفتار کنند. گفته شد او را در قفس آهنین زندانی کنند. این رأی پذیرفته نشد زیرا گفتند اولاً با این ترتیب نمی‌توان از نفوذ دعوت او به خارج ممانعت کرد، ثانیاً ممکن است یاران او برخیزند و بر شما چیره شوند و او را نجات دهند. مورخان نوشته‌اند شیطان به صورت پیرمردی نجدی، در این مجلس حضور یافت، و او بود که سستی این نظر را بر اعضای مجلس شورا معلوم داشت. دیگری گفت او را از شهر خود تبعید می‌کنیم وقتی میان ما نباشد به ما چه؟ پیر نجدی گفت او با شیرین‌ زبانی‌، عرب را به دین خود می‌خواند آنگاه به نیروی آنان بر شما می‌تازد. ابوجهل گفت نظر من اینست که از هر قبیله جوانی چابک، شمشیر برنده‌ای بردارد و بر بالین محمد برود. آنگاه همگی به یکباره شمشیرهای خود را بر او زنند تا کشته شود. بدین ترتیب خون او در میان قبائل متفرق خواهد شد و بنوعبدمناف نمی‌توانند با همه قبائل بجنگند و ما خونبهای محمد را به آنان می‌دهیم. این رأی پذیرفته شد لیکن خدا پیغمبر خود را از تصمیم قریش آگاه ساخت.
رسول خدا در شبی که می‌بایست کافران به خانه او حمله برند علی(ع) را بر جای خود خواباند و خود به مدینه هجرت کرد. شب هنگام که کافران به در خانه محمد(ص) رفتند علی(ع) را به جای او خفته دیدند. خدا پیغمبر خود را از گزند دشمنان نجات داده بود. دین بر کفر پیروز شد. اسلام برای همیشه پایدار ماند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات