یکی از آفتهایی که در جهان اسلام و کشور خودمان به آن دچاریم، خدشهدار شدن گفتمان دینی است، گفتمانی که ما مسلمانان در عصر حاضر وارث گفتمانی هستیم که در طول تاریخ پیامبران درافکندهاند. اگر تاریخ را ورق بزنیم گفتمانهای موازی متعددی را مشاهده میکنیم. یک رشته از گفتمانها مال فلاسفه است، رشتهای از گفتمانها از آن دانشمندان علوم تجربی است، رشتهای از گفتمانها از آن اهل سیاست است، و.... در این میان گفتمانی وجود دارد که بانی آن پیامبران هستند. ما امروزه در ایران وارث آن گفتمان دینی هستیم که خاتم پیامبران آن را تاسیس کرده است. این گفتمان ویژگیهایی دارد. اگر به این ویژگیها توجه نشود و تحولات و حوادث اجتماعی این گفتمان را مخدوش سازد، نه تنها فرهنگ دینی و پیام دینی مخدوش میشوند و به گوش جان شنوندگان نمیرسد بلکه گفتمانهای دیگر نیز مخدوش میشوند. در جامعهای مانند جامعه ما که دینی است و پیش از هر چیز بر فرهنگ آن جامعه، ارزشها و برداشتهای دینی سایه افکنده است، وقتی گفتمان دینی مخدوش باشد تمامی آن فرهنگ، اعم از حوزههای سیاسی، فلسفی و علمی آن همه مخدوش است و آن فرهنگ مجموعهای از شکل مبهم، پیامهای نارسا و خطوط در هم آمیخته است. در جامعه ما شفاف کردن فرهنگ سیاسی و غیر سیاسی باید از شفاف کردن گفتمان دینی آغاز شود. این گرفتاری در جامعههای سکولار غربی وجود ندارد. زیرا ارزشهای مسلط بر آنها ارزشهای دینی نیست. آنها جامعههای دنیوی شده و عقلانی شده هستند. تمام عناصر تشکیل دهنده فرهنگ یا بیشتر آنها عناصری عقلانی هستند. گر چه دین در آن جوامع وجود دارد، اما دین برجستهترین وجه فرهنگ آنها نیست. و در حاشیه فرهنگ سکولار آن جوامع قرار دارد یا در آنجا عقلانیت موجود خودش را نقد میکند. شما تعبیر «نقد عقل مدرن»، «نقد عقل خود بنیاد» را زیاد میشنوید. این نقد عقل خود بنیاد که در جامعههای غربی وجود دارد بعد برجسته فرهنگ آن جوامع است. متفکران آن جوامع فکر میکنند برای این که ابهامات فکر و زندگی را بزدایند و خطاها را ببینند باید به نقد عقل خود بنیاد بپردازند. این تشخیص درستی است و در این راه پیش میروند. امروزه همه چیز را شالودهشکنی میکنند. بتهای به وجود آمده را از قداست میاندازند. این بتها میتوانند علم یا فلسفه یا صنعت و یا هنر و هر چیز دیگر باشند. آنها تا آن حد که مقدور است حجاب میان خود و حقیقت را پاره میکنند.
اما در جامعه ما نقطه شروع، تجدید فرهنگ دینی است. اگر بخواهیم به تجدید فرهنگ دینی بپردازیم باید به تجدید گفتمان دینی بپردازیم و ویژگیهای درست آن را مشخص کنیم تا معلوم شود کدام سخن، با چه ویژگیهایی میتواند پیام دینی باشد. کدام سخن، میتواند سخن سیاسی باشد، کدام سخن، میتواند سخن فلسفی باشد و.....
کسانی که میخواهند مجموعه سخنها را زیر سخن دینی درج کنند نه تنها خدمتی به فرهنگ ما نمیکنند. بلکه بر ابهام و تشویش موجود در فرهنگ ما میافزایند. ما امروز به شدت نیازمند هستیم از فرهنگ دینی موجود خودمان شالوده شکنی کنیم. آن را به عناصر گوناگونش تجزیه کنیم تا پاسخی برای این سوال بیابیم که هستههای اصلی سخن دینی کدامند.
من برای شروع بحث در ویژگیهای گفتمان دینی، مدل گفتمان دینی پیامبر اسلام(ص) را انتخاب کردهام. میخواهم بگویم ویژگیهای آن چه بوده است. اولین ویژگی گفتمان پیامبر اسلام عقلایی بودن آن است. مهمترین دعوت پیامبر دعوت به توحید و نفی شریکان از خداوند بود. توحید که اساس دعوت پیامبر اسلام را تشکیل میداد یک مقوله عقلایی بود. قبل از دعوت پیامبر بر حجاز شرک غلبه داشت. توحید پیامبر اسلام مقولهای بود که عقل آن زمان آن را میپسندید. عقل زمان آن را قابل قبول مییافت، این که روی عقل زمان تاکید میکنم برای این است که در طول تاریخ با عقلها و عقلانیتهای متفاوت و متناسب با زمان مواجه هستیم. انسانها در دورانهای مختلف عقلانیتهای مختلف داشتهاند. عقلی که در آن عصر در دنیا بود توحید را قابل قبول میدانست اما شرک را قابل قبول نمیدانست. نمیگویم اصل توحید حتما با برهانهای عقلی اثبات میشود، این مطلب بحث دیگری است. میگویم دعوت پیامبر اسلام به توحید دعوت به یک موضوع معقول تلقی میشد. البته امروز هم دعوت به توحید، یک موضوع معقول است. پیامبر به توحید دعوت کرد، به پرستیدن خدای همه هستی و کنار گذاشتن خدایان دیگر. عاقلان زمان آن را میپذیرفتند و میان عقل زمانه و دعوت پیامبر ناسازگاری تشخیص نمیدادند.
پس پیامبر اسلام به اعراض از جهل زمان و روی آوردن به عقل زمان دعوت میکرد. از این مطلب نتیجه میگیریم که گفتمان دینی عصر و جامعه ما نباید ناسازگاری با عقل زمانه داشته باشد و گرنه یک ویژگی مهم گفتمان دینی مخدوش خواهد شد. نمیتوان گفت ما سخن دین را میگوییم. چه با عقل زمانه سازگار باشد و چه نباشد، این اشتباه بزرگی است باید اندیشید که چگونه میگوییم و چه میگوییم و گفته ما با عقلانیت عصر چه نسبتی دارد. آن چه به نام دین از جامعه ما خواسته میشود و امر و نهی خداوند اعلام میشود با عقلانیت موجود جامعه که مردم با آن زندگی میکنند سازگاری دارد یا نه؟
آیا میتوان به نام دین سخنی گفت و فکر نکرد که این سخن مثلا با عقلانیت موجود در دانشگاههای کشور ما چه نسبتی دارد؟ اگر فرضا این نسبت، نسبت تعارض و تضاد باشد قطعا آن جا باید توقفی کرد. باید گفتوگویی کاملا آزاد و محققانه و معقول را جانشین آن کرد و منتظر نتایج گفتوگو بود. برخورد جزمی یک طرفه، معقول بودن پیام دین را مخدوش میسازد.
باید با ابزار عقل و منطق سخن دینی را تبدیل به احسن کرد تا اصل پیام دین محفوظ بماند. پل گفتوگو با فلسفه و علم را همیشه باید حفظ کرد. اگر این پل وجود نداشته باشد ممکن است رابطه دین با فرهنگ عقلانی دانشگاهها قطع شود، در این صورت چگونه میتوان با نسلی که هیچ ارتباطی با عقلانیت او وجود ندارد سخن گفت. مگر میشود گوینده هیچ پلی با مخاطب نداشته باشد و سخن بگوید.
با کدامین دلیل و منطق میتوان همه ابعاد زندگی انسان را در بعد دین خلاصه کرد. روی تمام ابعاد دیگر زندگی یک خط قرمز کشید و گفت همه چیز باید زیر لوای دین و تابع آن باشد و هیچ طرف گفتوگویی را به رسمیت نمیشناسیم. دین در جایگاه رفیع خودش قرار دارد. اما مثلا ادبیات غیر دینی هم در طول تاریخ بخش انکارناپذیر از زندگی انسان بوده است. هنر غیر دینی نیز همین طور .... این واقعیتهایی است که ما در طول تاریخ بشریت با آن مواجه هستیم. اینها را نمیتوان نادیده گرفت. نمیتوان هنر و ادبیات غیر دینی را ضد دینی در نظر گرفت و یک ضربدر قرمز روی آن کشید و بعد گفت با اصحاب این هنر و ادبیات هیچ کاری نداریم. پیام دین باید عقلایی باشد. یعنی بتواند با همه ابعاد تکاپوی انسانی که در طول تاریخ به حساب انسانیت نوشته شده ارتباط برقرار کند و انسان را یک بعدی نکند، بخش اعظمی از تاریخ بشریت را حذف نکند. خطاب به خداوند متوجه انسان است، اما آن طور که انسان خودش را در طول تاریخ نشان داده است و نه انسانی که در مغز فلاسفه زندگی میکند و انسان دیگر که به صورت عینی و واقعی در طول هزاران سال زندگی کرده است و آن را شما میتوانید در تاریخ و جامعه ببینید. این انسان با انسانی که در مغز فلاسفه موجود است خیلی فرق دارد. این انسان ابعاد متفاوت دارد. خوبیها و زشتیها دارد. قوتها و ضعفها دارد. این انسان تعریف تمام شدهای نمیتواند داشته باشد. و همین جاست که عدهای میگویند انسان وجودش بر ماهیتش مقدم است.
حالا سوال مهم این است که خطاب دین به کدام انسان است. آن انسانی که فلاسفه تعریف کردهاند یا انسانی که در تاریخ و جامعه زندگی میکند؟ مطمئنا خطاب خداوند به انسانی است که در جامعه و تاریخ زندگی میکند، پیامبر اسلام به سلوک معنوی انسان به سوی خدا دعوت میکرد اما این دعوت در بطن و متن واقعیات اجتماعی و سیاسی به عمل میآمد. او به معنویات دعوت میکرد، اما نه در دیرها و صومعهها، بلکه در متن جامعه، اگر کسی بگوید پیامبر در درجه اول یک سیاستمدار بود حرف نادرستی است و اگر بگوید او پیامبری بود که با تغییر متن زندگی واقعیات اجتماعی در جهت عدالت سر و کاری نداشت باز هم سخن نادرست گفته است. این «یا ایها الناسهای» قرآن، به انسانی خطاب میکند که در تاریخ و جامعه زندگی میکند و ادبیات دینی و غیر دینی و هنر دینی و غیر دینی، ایمان، فلسفه، علم، صنعت و چیزهای دیگر دارد.
پیام دین اگر بخواهد عقلایی باشد، نمیتواند ابعادی از زندگی انسان را حذف کند. معنای جامعیت یک دین این نیست که همه چیز را تحت پوشش دین جمعآوری کند و کثرت ابعاد فرهنگی را نفی کند. معنای جامعیت دین البته اگر از آن جامعیت انتظار داشته باشیم این است که در هیچ زمینهای بدون پیام نباشد، به همه انسانها اعم از فیلسوف، عالم تجربی، هنرمند غیر دینی آفرینندگان تکنیک و.... با اعتراف به موجودیت آنان پیام دهد.