تاریخ انتشار : ۰۸ بهمن ۱۳۹۰ - ۰۹:۲۲  ، 
کد خبر : ۲۱۸۲۱۸

جنبش دانشجویی و موقعیت آن در ایران


از زاویه نگاه تقسیم کار اجتماعی، برای دانشگاه و دانشجو، به عنوان یک نهاد علمی و نیروی فعال آن، سه وظیفه اساسی در نظر می‌گیرند:
1- تعلیم و تعلم
2- پژوهش و تحقیق
3- پاسداری از سنن علمی، فرهنگی و هدایت معنوی جامعه
روشن است که دانشگاه، یک موسسه صنعتی، یا نهادی سیاسی و مذهبی نیست و قاعدتا انتظار دخالت یا رابطه مستقیم میان دانشگاه یا دانشجو با این امور وجود ندارد، اما مانند عناصر سایر نهادها یا حرفه‌ها، برای دانشجو نیز در جامعه، دو نوع وظیفه یا نقش متصور است. تحصیل و تحقیق دانشجو در محیط دانشگاه، نقش و وظیفه مقدم و نخستین وی در یک نظام اجتماعی با مناسباتی بسامان است. اما بر دانشجو به عنوان عضوی از جامعه انسانی، تکالیف دیگری نیز فرض است که از جمله، حساسیت در قبال سرنوشت جامعه، مناسبات اقتصادی – اجتماعی و روند رویدادهاست. نقش‌های مختلف که فرد در یک نظام اجتماعی پیدا می‌کند، چنانکه ریمون بودون می‌نویسد: «هرگز در واقعیت با چنان درجه‌ای از صراحت و دقت تعریف نشده‌اند که جا برای هیچ گونه تعبیر و تفسیر، باقی نگذاشته باشند. این دامنه تعبیر و تفسیر، یا اگر بخواهیم اصطلاح پارسنز را به کار ببریم، این «دامنه تعبیرپذیری» نقش‌ها، نخستین سرچشمه اختیار عمل بازیگر اجتماعی است (1)». با این حال، نقش اول و دوم دانشجو، هیچکدام و هیچگاه تعطیل‌پذیر نیست. تنها کیفیت شرایط اجتماعی است که بر شدت و ضعف یا تقدم و تاخر آنها تاثیر می‌گذارد.
نقش اول دانشجو، نقشی علمی، آموزشی و پژوهشی و به عبارتی نقشی حرفه‌ای است. از آنجا که دانشجو در شرایط عادی، تنها به آموختن مشغول می‌شود، تحصیل به نوعی، حرفه او محسوب می‌شود. دانشجو در نقش دیگر خود، که نقش اجتماعی و سیاسی است، به صورت یک مفسر و منتقد اجتماعی جلوه می‌کند. این ویژگی، گاه از موضع پژوهش بیطرفانه علمی صورت می‌گیرد و گاه بر اساس تعهدی سیاسی – ایدئولوژیک یا احساس وظیفه‌ای دینی و آیینی.
در اینجا اساسا این سوال مطرح می‌شود که چرا یک جوان وقتی پا به دانشگاه می‌گذارد، رفتاری سیاسی از خود بروز می‌دهد، اما همان جوان بیرون از دانشگاه کمتر در معرض سیاسی شدن است؟ به عبارت دیگر چرا شور و هیجان جوانی در دانشجویان، تبدیل به فعالیت و حرکت سیاسی می‌شود؟ به نظر می‌رسد که پاسخ آن را باید در ویژگی‌های دانشگاه جست و جو کرد. رومن رولان نویسنده معروف فرانسوی می‌گوید: «کسی که در جوانی انقلابی نباشد، قلب ندارد و اگر در سنین بعدی همچنان انقلابی بود، مغز ندارد.» این سخن گر چه به طنز – شور و هیجان دوران جوانی را که در تلقی ژاک روسو نیز «امر لازم و گذرایی است» (3)، تبیین می‌کند. دوران دانشجویی هم، دوران جوانی است و لاجرم با شور و هیجان و تحرک و تکاپو توأم است. این شور و تکاپو بنا به تنوع و گستردگی دانشجویان، در عرصه‌ها و زمینه‌های گوناگون نمود پیدا می‌کند. هنر، ورزش، دانش، فن و سیاست، عرصه‌های مختلفی است که دانشجو، حسب علایق پیشین و یا زمینه‌هایی که فراهم می‌شود، یکی را بر می‌گزیند و زمینه فعالیت خویش قرار می‌دهد. از سوی دیگر، دانشگاه، محیط تتبع و کاوش و جست و جو است و به تعبیر باتامور، جامعه‌شناس آمریکایی: «دانشگاه، ساختی مختص دانش و تفکر انتقادی است.» (4) دانشجو در دانشگاه می‌آموزد که در برابر هر چه می‌شنود و می‌بیند چون و چرا بگذارد، اما و اگر کند، بپرسد و علت‌یابی کند. هر چیزی را بی‌دلیل نپذیرد و با شک – اصل متدولوژیک دکارتی – به امور بنگرد. دانشجو در دانشگاه فرا می‌گیرد که در مقابل هر رویدادی، مکث و تامل کند. در پس هر حادثه، ریشه‌ها و علل آن را ارزیابی کند و هر اتفاقی را تجزیه و تحلیل نماید. این روحیه، که خصیصه ارزشمند اذهان زنده و فعال است به دانشجو، هویت مستقل فکری می‌بخشد و او را در زمره قشر روشنفکر و منتقد جامعه قرار می‌دهد.
دانشجو که در این دوران «از هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است» با معیارها و آرمان‌های متعالی آشنا می‌شود و با بیداری وجدان به دفاع از آنها بر می‌خیزد. آرمان‌خواهی، ریشه در سرشت تعالی‌طلب انسان دارد. بنابراین، برابری و آزادی شاخص‌های دانشجو برای سنجش و ارزیابی مسائل انسانی و مناسبات اجتماعی قرار می‌گیرد. دانشجو با این شاخص‌ها به پیرامون خود، به رویدادها و به شهرها و جامعه خویش می‌نگرد و حد تقریب یا انحراف وضعیت موجود را با آنها اندازه می‌گیرد.
هانتینگتون در کتاب سامان سیاسی در جوامع دستخوش دگرگونی، همین نکته را به شکلی دیگر تبیین می‌کند: در کشورهای جهان سوم، دانشجویان بیشتر از دیگران با جهان نوین و ملت‌های پیشرفته غرب آشنایی دارند. در ذهن آنها دو شکاف بزرگ وجود دارد، یکی شکاف میان اصول نوگرایی – برابری، عدالت، مشارکت اجتماعی و رفاه اقتصادی – و تحقق آنها در جامعه‌شان و دیگر شکاف میان اوضاع ملت‌های پیشرفته جهان و اوضاع رایج در جامعه‌شان. لیپست (5) نوشته است که «در همه کشورها، واقعیت معمولا با اصول تفاوت دارد، اما اشخاص جوان، به ویژه آنهایی که در سنین بلوغ فکری قرار دارند.... این تفاوت را به شدت احساس می‌کنند. در نتیجه جوانان تحصیلکرده در همه جا گرایش به این دارند که از جنبش‌های آرمانخواهانه، بیش از حد پشتیبانی کنند و ایدئولوژی‌های جهان بزرگسالان را بیش از خود بزرگسالان جدی بگیرند.» (6) از نکات فوق می‌توان نتیجه گرفت که دانشجو وقتی به محیط دانشگاه می‌آید، با دو ویژگی آشنا می‌شود:
اول، ویژگی پرسشگری یا روحیه چون و چرا کردن
دوم، ویژگی آرمانخواهی، اصول‌گرایی و کمال‌پرستی
این دو ویژگی، دانشجو را به ذهنی پرسشگر و روحی پرخاشجو بدل می‌کند و او را خواهان حقیقت و عدالت می‌سازد.
فراگیری جنبش دانشجویی
با نگاهی همزمان و در زمانی به دانشگاه و فعالیت‌های دانشجویی در ایران و سایر کشورهای جهان، خصلت‌های فوق در جنبش دانشجویی قابل تشخیص است. جنبش دانشجویی اساسا پدیده خاص جوامع امروزی است و کوشش جمعی برای پیشبرد نوعی دگرگونی در جامعه تعریف می‌شود، هانا آرنت در کتاب خشونت می‌نویسد «طغیان دانشجویان پدیده‌ای جهانی است ولی تجلیات آن در کشورهای گوناگون و دانشگاه‌های مختلف، صورت‌های متفاوت داشته است. پیدا کردن وجه مشترک اجتماعی برای این نهضت امکان‌پذیر نیست لیکن باید اذعان کرد که آنچه افراد این نسل را همه جا از لحاظ روانی ممتاز می‌کند، شجاعت محض، اراده‌ای شگفت‌انگیز برای عمل و اطمینانی به همان میزان اعجاب‌آور به امکان دگرگون‌سازی است.» (7) حوادث دهه 60 میلادی در اروپا و آمریکا، یکی از مقاطع و دوره‌های شاخص در رشد و گسترش فعالیت‌های دانشجویی در اروپا و آمریکا محسوب می‌شود، که تحلیل‌های متفاوت پیرامون آن صورت گرفته است. در آن زمان جنبش‌هایی وسیع پدیدار شدند که نارضایتی و مخالفتی شدید با نظم اجتماعی و سیاسی موجود بیان می‌کردند. به اعتقاد باتامور، جامعه‌شناس آمریکایی: «تظاهر اصلی اصول اعتقادی رادیکال و شیوه عمل سیاسی مشخص که تا اندازه زیاد به صورت مدل برای مجموعه جنبش بین‌المللی (دانشجویی) درآمد، در ایالات متحده آمریکا نمود یافت.» (8)
باتامور در منتقدان جامعه، تحلیلی عمیق‌تر از جنبش دانشجویی در آمریکا ارائه می‌دهد. وی می‌نویسد: «شورش دانشجویی در برکلی در پاییز سال 1964 با شکایاتی از محدودیت آزادی بیان در محیط دانشگاه آغاز شد ولی خیلی زود به مسائل بزرگتر کشیده شد: ماهیت دانشگاه نوین و روابط آن با جامعه و جایگاه دانشجویان در دانشگاه.» (9) از نظر باتامور، جنبش مذکور دو بعد یا موضوع مشخص را دنبال می‌کرد:
1- رابطه جامعه و دانشگاه
2- سازمان و اداره دانشگاه
وی می‌نویسد: «در نظر دانشجویان برکلی، دانشگاه، سازمان دیوان‌سالاری می‌آمد که به طور کامل تحت سیطره ارزش‌های شرکت‌های تجاری و نخبگان قدرت قرار داشت. هیچ‌کس منکر این نکته نیست که دانشگاه نباید از زندگی جامعه بیرون برکنار و چون گرمخانه خرد، از محیط خود جدا باشد. اما دانشجویان و در نهایت بسیاری از استادان، می‌گویند که ارزش‌های حاکم بر دانشگاه‌ها، باید یکسره از ارزش‌های حاکم چون تجارت و سیاست جدا باشد و اگر قرار است برخوردی از لحاظ فکری و آیینی میان این عوالم صورت گیرد، در این صورت دانشگاه باید بتواند به عنوان هیاتی خودمختار و عضوی در برابر در این گفت‌وگو شرکت داشته باشد.» از نظر سازمان و اداره دانشگاه نیز، دانشجویان از همان تلقی قدیمی دفاع می‌کردند که می‌گوید: «دانشگاه جامعه‌ای از دانشمندان است یا باید باشد و مانند هر جامعه‌ای باید قواعد خود را خود وضع کند، نه این که سیاستمداران، ماموران و بازرگانان آن را از بیرون اداره کنند.»
جنبش دانشجویی در اروپا و هم در ایالات متحده آمریکا در سال 1968 به اوج خود رسید و برجسته‌ترین جلوه آن شورش ماه مه دانشجویان فرانسوی بود که برای مدتی کوتاه مورد پشتیبانی بخش بزرگی از جنبش طبقه کارگر قرار گرفت. (11) از آن پس تا اندازه‌ای زیاد در نتیجه اقدامات سرکوب‌گرانه در فرانسه، آمریکا و آلمان غربی با بازجویی‌های پلیسی و محرومیت از استخدام دولتی در مورد افرادی که در ارتباط با سازمان‌های سیاسی رادیکال بودند، جنبش دانشجویی تقریبا رو به زوال رفت. هانتینگتون از رفتار سیاسی و مخالفت دانشجویان با حکومت در کشورهای جهان سوم تحلیلی خاص ارائه می‌دهد، به اعتقاد وی نفس مخالفت با حکومت علی‌رغم هر گونه اصلاحات و تغییراتی که در ساختار قدرت روی می‌دهد، ویژگی حرکت‌های دانشجویی در این جوامع است. وی، ذکر نمونه‌هایی از تظاهرات و شورش‌های دانشجویی در کره جنوبی، کلمبیا، کوبا و چین را دلیل صحت الگوی خود قرار می‌دهد و نتیجه می‌گیرد: «این الگوی مخالفت طبقه متوسط، روشنفکری و دانشجویی نشان می‌دهد که اصلاحات نمی‌تواند اینگونه مخالفت‌ها را تعدیل کند. طبقه متوسط شهری، وحدت و هویت ملی، پیشرفت و فرصت مشارکت در بازسازی سراسری جامعه را خواستار است. اینها هدف‌هایی آرمانی هستند. این درخواست‌ها را هیچ حکومتی نمی‌تواند به راستی برآورده سازد.» (12) در ایران نیز مبارزات سیاسی دانشجویان در دو دهه چهل و پنجاه از شدت و گسترش بیشتر برخوردار شد. چند ویژگی در جنبش دانشجویی ایران شاخص و بارز بود:
1- تنوع گروه‌ها و گرایش‌های سیاسی و اعتقادی
2- تاثیرپذیری و ارتباط مستقیم با جنبش سیاسی و مبارزاتی موجود در جامعه
3- غلبه بر رادیکالیسم سیاسی بر سایر جریان‌ها
4- ضدیت و مخالفت بنیادی با رژیم شاه و سرسپردگی به آمریکا
5- موازنه تحصیل با مبارزه در اندیشه و عمل دانشجویان
در واقع دانشگاه و جنبش دانشجویی ما در آن زمان به نحوی محل نمود بافت چندگانه جنبش سیاسی و مبارزات موجود در جامعه بود. دانشجویان مارکسیست نیز گر چه در جامعه و در میان اقشار مختلف مردم پایگاهی نداشتند، اما در عمل به عنوان بازوی دانشجویی گروه‌ها و سازمان‌های مارکسیستی فعالیت می‌کردند. بدون تردید دانشگاه و دانشجو، مناسب‌ترین محل و نیرو برای تبلیغ، فعالیت و عضوگیری چنان ایده‌هایی بود، اما دین‌ستیزی آنها در جامعه به شدت مذهبی ما، زمینه رشد را برای آنها فراهم نمی‌ساخت.
به هر حال نقش مبارزاتی جنبش دانشجویی در افشای ماهیت رژیم شاه، نقشی روشنگر، تمهیدی و پیشرو بود که به دلیل پررنگ بودن گرایش مذهبی، به تدریج رهبری و روحانیت و امام خمینی(ره) را پذیرفت.
دانشگاه و جامعه
دانشگاه یکی از نهادهای اجتماعی است و در جوامع امروزی از نهادهای بنیادی و شدیدا ضروری محسوب می‌شود. همان‌طور که در آغاز گفته شد، برای دانشگاه وظایف خاص آموزش و پژوهش و پاسداری از سنن علمی متصور است. دانشگاه به همان میزان که نمی‌تواند یک موسسه صنعتی باشد، نقش یک حزب سیاسی را نیز نمی‌تواند انجام دهد. اجتناب از تداخل این نقش‌ها، هدایت بخش‌ها و نهادهای مختلف جامعه در جهت وظایف و اهدافی که برای آنها قرار داده شده، از اساسی‌ترین اصول مدیریت نظام اجتماعی است. چه، در غیر این صورت، نوعی هرج و مرج، آشفتگی، رکود و عقب‌ماندگی بر جامعه حاکم می‌شود. اما واقعیت، به خصوص در کشورهای جهان سوم، خلاف قواعد و اصول فوق را نشان می‌دهد. در این کشورها، دانشگاه غالبا کانون فعالیت‌های سیاسی است و نارضایتی‌های اجتماعی عمدتا در دانشگاه و در فعالیت‌های سیاسی دانشجویان نمود می‌یابد.
در ابتدا به نظر می‌رسد، دانشگاه به دلیل آنکه جزء و پاره‌ای از یک کلیت و مجموعه را تشکیل می‌دهد، قاعدتا باید از اصول حاکم بر مجموعه تبعیت کند. به عبارت دیگر هر بینش، ساختار و یا مناسباتی که در نظام اجتماعی حاکم باشد، لاجرم باید بر دانشگاه نیز سایه افکند، اما ویژگی‌های خاص محیط دانشگاه و پیشینه‌ای که به صورت یک خصلت و روند درآمده است، به دانشگاه اولا نقشی سیاسی – اجتماعی و ثانیا هویتی نسبتا مستقل بخشیده است. البته منظور آن نیست که دانشگاه در چنین حالتی، مانند یک حزب یا جمعیت یا سازمان سیاسی، اندیشه و ایدئولوژی خاص و عمل سازمان یافته سیاسی را آشکار می‌کند، بلکه اعتراض‌ها، اعتصاب‌ها و مجموعه فعالیت‌های مختلف فرهنگی و سیاسی دانشجویان، دانشگاه را به کانون انتقاد و اعتراض نسبت به سیاست‌های اجرایی و نماد واکنش و مقاومت در قبال نظام موجود بدل می‌کند.
تجمع بخشی از نیروهای آگاه جامعه که از سطح تحصیلی بالا نیز برخوردارند، و روحیه کاوشگری و بررسی علمی فی‌نفسه، رویدادها و مناسبات اجتماعی را در معرض نقادی دانشجو و دانشگاه قرار می‌دهد. طبعا دانشجو هیچ‌گاه اصل را بر ضدیت نمی‌گذارد. اگر بر جامعه نظمی بسامان حاکم باشد و میان مناسبات موجود و ملاک و معیارهای دانشجو – به عنوان جریان غالب و آرمانگرا – همسویی وجود داشته باشد، اساسا زمینه شکل‌گیری مخالفتی فراهم نمی‌شود. واکنش، اعتراض و عصیان زمانی آشکار می‌شود که وجدان عمومی دانشجویان، سیاستی را مغایر آرمانهایش تشخیص می‌دهد و یا نظم و مناسبات مستقر را در راستای منافع جامعه خویش نمی‌بیند. با این حال، این امر نباید دانشجو را از پیگیری و انجام نقش اول وی باز دارد. تعلیم و پژوهش و دانش‌اندوزی در هر شرایطی در جهت منافع ملی است. در اوایل پیروزی انقلاب اسلامی ایران، دانشگاه از محیط تحصیل به مجتمع باشگاه‌های سیاسی و از محلی برای ایفای نقش اول دانشجو به فضایی برای اثبات نقش دوم درآمد. این وضع از فقدان آزادی‌های اجتماعی ناشی نمی‌شد، بلکه ریشه در عدم پایگاه اجتماعی جریان‌های سیاسی داشت. ضعف حس وحدت ملی و غلبه گروه‌گرایی بر اذهان بخشی از دانشجویان، فضای سیاسی – اجتماعی را به سمت نوعی آنارشیسم سوق می‌داد، و طبیعی بود که آن وضع قابل دوام نباشد، اگر حزب و تحزب – که به گفته موریس دوورژه در اصول علم سیاست و همزمان با آیین‌های انتخاباتی پارلمانی به وجود آمده‌اند و توسعه آن‌ها نیز توأمان صورت گرفته است – در جامعه نهادی شود، دانشگاه کمتر در معرض تبدیل شدن به کانون فعالیت‌های سیاسی قرار می‌گیرد.
دانشجو و سیاست
از آنچه تاکنون گفته شد می‌توان نتیجه گرفت که دانشجو حتی در حین تحصیل، نسبت به حوادث محیط اجتماعی‌اش، بی‌تفاوت نیست. همین حساسیت، اندیشه و رفتار سیاسی دانشجو را شکل می‌دهد و وی را به فعالیت و عمل سیاسی تشویق و ترغیب می‌کند. از این زاویه که بنگریم، فعالیت سیاسی هنجاری طبیعی و عادی در رفتارشناسی دانشجو محسوب می‌شود. هر اعتراضی در دانشگاه، به منزله مخالفت و ناسازگاری نیست. انتقاد نشانه زندگی، پویایی و تحرک دانشجو و نسل جوان ماست.
دو تلقی اشتباه از دانشجو در جامعه ما وجود دارد: تلقی نخست، دانشگاه را «کارخانه دانش‌سازی» و دانشجو را فردی می‌داند که باید منحصرا درس بخواند و سپس وارد بازار کار و چرخه تولید و خدمات کشور شود. در این حالت، دانشجو نباید واکنشی در قبال روند مناسبات اقتصادی – اجتماعی جامعه نشان دهد. شکل افراطی این دیدگاه تا به آنجا پیش رفت که دانشجو را از دخالت در مسائل سیاسی و انتخاب مستقل کاندیدا برای نمایندگی مجلس شورای اسلامی محروم کرد. تلقی دوم، به دانشجو به عنوان یک مبارز و انقلابی می‌نگرد که رسالت دگرگونی جامعه را بر دوش دارد. این حد افراط و تفریط وظایف دانشجو است و گر چه ایجاد تعادل و توازن میان این دو نقش امری دشوار است اما دانشجو ناگزیر از غلبه بر این دشواری و سختی است. دیدگاهی که خواستار عدم فعالیت سیاسی دانشجو است و یا با بدبینی به این مسأله می‌نگرد، غالبا به عواقب و پیامدهای محدودیت‌ها و ممنوعیت‌هایی که از این نظر برای دانشجو به وجود می‌آید، بی‌توجه است.
با نگاهی درونی‌تر و مشخص‌تر به مجموعه دانشجویی کشور، می‌توان دریافت که این مجموعه به لحاظ فکری و فرهنگی دچار نوعی از هم گسیختگی، اختلال و بحران است. این بحران که یکی از علل آن، تعارض میان آرمان‌های انقلاب و واقعیت‌های اجتماعی است، چنانچه برخی می‌پندارند صرفا بی‌تفاوتی دانشجویان را نسبت به مشارکت در مسائل سیاسی فراهم نمی‌کند. به عبارت دیگر در چنین شرایط از هم گسیختگی و اختلال، بی‌تفاوتی و یا فعالیت سیاسی دانشجو از حد قابل قبول و سالم خود فراتر می‌رود و می‌تواند به یک عارضه اجتماعی مبدل شود. آنچه تحت عنوان عارضه اجتماعی از آن یاد کردیم از یک سو، گروه‌های دانشجویی و از سوی دیگر به کل جامعه باز می‌گردد. گروه‌های دانشجویی در چنین شرایطی با عوارضی نظیر از خود بیگانگی و احساس بی‌هویتی مواجه می‌شوند و از رهگذر این عوارض، کل نظام اجتماعی نیز مکانیسم‌های دفاعی خود را تا جایی که به طبقه صاحب تخصص مربوط می‌شود، از دست خواهد داد. ذیلا برخی از مخاطراتی را که چنین شرایطی می‌تواند در پی داشته باشد، ذکر کرده‌ایم:
1- گرایش به نوعی از خودبیگانگی و بی‌هویتی که عمدتا نیازها و آمال دانشجویی را در سطحی بسیار نازل و روزمره مطرح می‌کند.
2- وادادگی و سازگاری نسبت به فرهنگ مسلط و مهاجم جهانی و همسویی با ناهنجاری‌های اجتماعی و فرهنگی.
3- گسترش روحیه بی‌تفاوتی.
4- وجود و بروز بحران‌های روانی و مفاسد اخلاقی.
نابسامانی و بحران موجود، ریشه‌های ملموس و نیز منشأهای نظری، ارزشی و عاطفی دارد که به طور کلی در سرخوردگی‌های آرمانی، مواجه شدن با تناقضات و تضادهای اجتماعی، فشارهای سیاسی، مشکلات اقتصادی و هراس از آینده شغلی خلاصه می‌شود. اگر همان‌طوری که گفته شد این واقعیت مورد قبول باشد که جوانی و دانشجویی مرحله نامطلوب زندگی نیست و وجود روحیه اعتراض و انتقاد، مشخصه این مرحله است، برای هدایت این مرحله و بهره‌وری از استعدادها و توان‌های نهفته دانشجویان می‌توان برنامه‌ریزی مناسب‌تری داشت.
واقعیت‌های فوق نشان می‌دهد که به رغم دیدگاه هانتینگتون، در جامعه ما و به خصوص سال‌های اخیر، دانشجویان، نفس مخالفت با سیاست‌ها، برنامه‌ها و اقدامات نظام سیاسی کشور را مبنای رفتار خود قرار نداده‌اند، زیرا تعهدی که در قبال سرنوشت انقلاب و نظام احساس می‌کنند، چنین رفتاری را مجاز نمی‌شمرد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات