تاریخ انتشار : ۲۹ دی ۱۳۹۰ - ۰۹:۴۷  ، 
کد خبر : ۲۱۸۲۲۱
به یاد جانباز سرفراز کربلا

عشق، یعنی ابوالفضل‌


آستان آسمان چشم را می‌نواخت، دست آرزو را به خود می‌خواند‌، پای را پرواز می‌داد و آسان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نمود پیمودن راه را. چشم طمع کرده در «مقام محمود» دست آرزومند «علمدار» و پای آماده پرواز، «جان» را فریفتند و چنین شد که رفتی به قصد «رفتن»، اما...
میانه راه آسمان بود که افتاد مشکل‌ها گمشدی، همه رفته بودند، چشم، مقام خود را گرفت، دست، برگردن دست علمدار دست انداخت، و پای، در رکاب راهوار رضوان شد، اما «جان» در این سفر پربلا به معراج «باخت». چنان شد که برگشتی به زمین تا تلخی «ماندن» را دوباره زمزمه کنی. «مانده‌»های دیگر به تسلایت آمدند و غلامی «علمدار» را مژده دادند و تو چه می‌دانستی «عباس» کیست یا که چیست، هاج و واج بودی که خرقه جانبازی بر تنت پوشاندند و رفتند. از آن روز همه اندیشه تو بسیج شد برای یافتن پاسخ این سوال: چه نسبتی است میان تو و علمدار؟ با خود گفتی: دیگر به راه‌های آسمان فکر نکن، به «فرات» بیندیش و رازهایش، راز خروج عطشناک عباس و التماس جگرسوز فرات که «مرا بنوش، من مهریه مادر توام، تو را به مادرت قسم مرا بنوش، من تشنه لبهای توام، تو را به فاطمه دریغم مدار، سیرابم کن.» و فرات سیراب نشد، تشنه ماند و خواهد ماند تا قیام قیامت، این تشنگی بهای فهم یک واژه است: ایثار، لحظه بازگشت تشنه‌کامان علمدار، مبداء تاریخ شد، تاریخ ایثار، تاریخ عشق، و تو اکنون برای گشودن آن راز تاریخی در میان ما هستی. تو صحابی ایثاری، بر این فضیلت بی‌بدیل، خدای علمدار را سپاس‌گر و در فراق چشم و دست و پای شهید شکیبا باش، باشد که از قبیله «من ینتظر» شوی.
رنج روزگار نیز مخصوص تو نیست، همه گرفتارند، اما رنج‌های تو، بی‌شک شیرین‌ترین است، چون «او» به جل و اعلا – همه را به پای خود می‌نویسد. آخر تو رفته بودی برای «رفتن» گفتم که، او هم به «نیت» کار دارد، پس تو برده‌ای، «باخت جان». در آن سفر آسمانی، عین پیروزی بود و می‌دانم که هنوز در حسرت جان باختن دوباره‌ای:
خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
اگر ناله‌ای هم هست برای نان و نوا نیست، می‌دانم، بگذار دولت‌یافتگان دنیاطلب، آن را به حساب «مطالبات معوقه» بگذارند، نگران نباش، «علمدار» در «یوم تبلی السرائر» گواهی خواهد داد که تو طلبکار هیچکس نبودی و جمله معروف «ما برای شما به جبهه رفتیم» تهمتی بود که «از ظن خود یارشدگان» به تو بستند.
من که می‌دانم هیچ چیز تو را نمی‌شکند، حتی شکستن پی‌درپی تندیس‌های مقاومت و ایثار (شهادت شیمیایی‌ها و قطع نخاعی‌ها)، اما شکستن حرمت‌ها و قداست‌ها؟ چرا، می‌شکند. آخر تو سایه «علمدار»ی و علمدار تا بود «مولا» نشکست.
فریاد تو کوششی است برای کشف رمز همان راز ریختن آب در فرات، که یعنی ایهاالناس! حریم نگهدارید، بی‌اجازه «مولا» آب هم نباید خورد! و عشق یعنی همین. تو نگران عشقی، دلواپس ایثاری، دلشوره دین‌داری و دغدغه آن «حقیقت مظلوم» که در گودال قتلگاه «مدنیت موعود» به محاصره لشگریان جهل آخرالزمان درآمده، همه هم تو این است که حق شکسته نشود تا تو پیش علمدار سرشکسته نشوی، می‌فهمم.
اما نگرانی چرا؟ اگر علمدار «صاحب خرقه» است، «خرقه پوش» را چه باک از عاقبت کار. پیشمرگی حقیقت مظلوم، سرنوشت شورانگیز همه علمداران عالم است. دل آرام باش که شمشیرها تو را در بر خواهند گرفت، پیش از آنکه حق به قربانگاه رود.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات