اکبر گنجی
برخی بر این گمانند که «جایگاه طبیعی آقای هاشمی قطعا در میان اصلاحطلبان است».1 اما بلافاصله در تعارض با گزاره اول میگویند: «بنده برخلاف بسیاری از دوستان دوم خردادی، معتقدم که اساسا حمله به آقای هاشمی و انجام رفتاری که منجر به فاصله افتادن و یا طرد ایشان از جبهه دوم خرداد شود، نه تنها صحیح و اصولی نیست، بلکه آن را در بلندمدت کاملا به ضرر و زیان جریان اصلاحطلبی میدانم [....] حضور ایشان برای بقا و استمرار جریان اصلاحطلب از نان شب هم واجبتر است.»2 اگر هاشمیرفسنجانی قطعا جزو اصلاحطلبان است، نباید با چند حمله و نقد «جایگاه طبیعی» خود را تغییر دهد و به طیف محافظهکاران و خشونتطلبان بپیوندند. آیا حمله و نقد اصلاحطلبان از خاتمی، او را به سوی انحصارطلبان میراند؟ آیا در اثر حمله روشنفکران دینی به دکتر سروش، وی با تغییر مواضع، از پارادیم قشریون سنتگرا دفاع خواهد کرد؟ یا روایت سازگار با مدرنیته خود از اسلام را به طور مدلل و شفاف در اختیار خواهد گذارد و با پشتوانههای نظری به حمایت از اصلاحطلبان خواهد پرداخت؟ این موضع لرزان نشانگر آن است که هاشمی با توجه به شرایط موازنه قدرت نیروها و گروههای اجتماعی به راحتی تغییر جایگاه میدهد. دوست روشنفکری که از این موضع متعارض آغاز میکند، بر مبنای یک گزارش غیرمنطبق با تاریخ، ناقدان هاشمی را به «سیاسیکاری» و «غوغاسالاری» محکوم میکند. میفرمایند: «منتقدین آقای هاشمی دو سال و نیم فرصت داشتند که خواهان رسیدگی به عملکرد هشت سال ریاست جمهوری ایشان شده و این کار را انجام دهند. اما این کار را به گونهای جدی، منسجم و عالمانه در طی این مدت انجام ندادند و درست زمانی که ایشان وارد گود انتخابات شده، به این فکر افتادهاند.
درست از فردای ثبتنام ایشان برای مجلس، یادشان افتاده که سیاست تعدیل اقتصادی ایشان را مورد نقد و بررسی قرار دهند؛ از ایشان در مورد قتلهای زنجیرهای توضیح بخواهند، به نقش ایشان در تداوم جنگ بپردازند و علیهذا. چنین رفتاری بیش از آنکه مبین تعهد به «شفافیت» باشد، حکایت از «سیاسیکاری» و «غوغاسالاری» دارد که با رفتار «مدنی» چندان تناسبی ندارد».3 مهندس عباس عبدی به عنوان یکی از ناقدان جدی آقای هاشمی از آغاز به کار دولت ایشان به طور مستمر عملکرد وی را به نقد کشیده است و همچنان در این راه گام برمیدارد. من نیز از اولین شماره «راه نو» به نقد دیدگاهها و عملکرد هاشمی پرداختم. در گفتوگوهای راهنو، خصوصا گفتوگو با دکترحسین عظیمی و عبدالله نوری، نقدهای خود از هاشمی را مطرح کردم.4 دومین یادداشت من درباره قتلهای زنجیرهای به نام «هاشمی و خاتمی: جنایات و مکافات» در هفت بند دیدگاه و رفتار هاشمی را به نقد کشیدم.5 حال فرض کنیم فردی به دلیلی در گذشته از هاشمی انتقاد نکرده باشد، ولی اینکه با پرسشهای ناقدانه خود هاشمی را به پاسخگویی فرابخواند؛ چرا این رویکرد با «رفتار مدنی» چندان تناسبی ندارد و از «سیاسیکاری» و «غوغاسالاری» حکایت میکند؟ بیان این احکام از طرف بخش خانوادگی حزب کارگزاران سازندگی شاید تاملبرانگیز نباشد، اما از طرف روشنفکران متعهد به الزامات روشنفکری قطعا اعجابآور است.
اگر این مقدمات جدلی را پشت سر بگذاریم، به محل اصلی نزاع، یعنی اصلاحطلب قطعی دانستن هاشمی میرسیم. از نظر من به دلایل عدیده آقای هاشمی اصلاحطلب نیست و به توسعه سیاسی و فرهنگی اعتقاد چندانی ندارد. ولی در یادداشت حاضر فقط به ذکر یکی از دلایل این دیدگاه میپردازم. زبان هاشمی با زبان اصلاحطلبان و زبان توسعه سیاسی تعارض جدی دارد. 1-من در یادداشت «عالیجناب سرخپوش» چند پرسش مطرح کردم. هاشمی در نماز جمعه در پاسخ، امثال مرا «نادان»، «سخیف»، «طبل دجال» و بازیچه «انگلیس و اسرائیل و آمریکا» خواند. پس از آن روزنامه ایران در گفتوگوی با هاشمی نظر وی را درباره پرسش من جویا شد. او در پاسخ گفت: «پشت این حرفها غرض و مرض است .... من یک ذره هم نمیتوانم خودم را قانع کنم که این حرفها با حسننیت زده میشود.... این حرفها از کسانی است که یا هیچ اطلاعی ندارند، یا خیلی شیطان هستند«.6 2-ممکن است گمان رود که یادداشت «عالیجناب سرخپوش» و «روشنفکران و عالیجناب سرخپوش» متضمن نکاتی بود که منتهی به چنان «واکنش گفتاری» از سوی هاشمی شده است. اما چنین نیست و هاشمی همیشه این چنین سخن میگفته است. برخی از سخنان هاشمی در دو ماه قبل از ثبتنام به قرار زیر است: - «متاسفانه الان هم مشاهده میشود علیرغم انتشار دیدگاهها و نظرات در رسانهها برخی از دوستان ناآگاه و دشمنان رند، برای دامن زدن به اختلافات به جعل و تحریف دست میزنند. کسانی درصدد هستند تا با تحریف و انتساب حرفهای دروغ و بیپایه، تفرقه و تخریب بین دوستان و یاران انقلاب و امام ایجاد کنند».7 - « متاسفانه امروز شاهد هستیم که افرادی با نادانی و غفلت بستر مناسب سیاستهای تفرقهانداز و بنیانکن قدرتهای غربی و استکباری و حضور آنها در کشور فراهم میکنند».8
«متاسفانه در جامعه ما یکسری اختلافاتی بروز کرده و شیطانها و دشمنان در کمین نشسته هم به آن دامن میزنند و مکارانه اختلافات را تشدید میکنند..... اختلافات باعث رخنه دشمن در صفوف نیروهای انقلابی میشود و امروز متاسفانه به دلیل شکافهای متعددی که باز شده است، نسبت به مبانی تردید ایجاد میکنند». 9- «لبخندهای استکبار امنیت نمیآورد، نیروهای داخلی آلت دست نشوند». 10- «کسانی که درصدد برهم زدن پیوند حوزه و دانشگاه هستند و میخواهند کشور را به دوران استکبار بازگردانند و در دانشگاهها دینزدایی میکنند و تخصص را از حوزهها میزدایند، جنایت میکنند».11 تحلیل روانشناختی پدیدههای اجتماعی، وابسته و بازیچه دشمن خواندن کنشگران اجتماعی، دروغگو، تفرقهافکن، تخریبگر، نادان، غافل، شیطان، مکار، آلت دست و جنایتکار خواندن ناقدان و پرسشگران؛ اینها اجزای اصلی «گفتمان عالیجناب هاشمی» است. او با تولید چنین گفتمانی در طی دو دهه گذشته مخالفان را تادیب کرده است. 3-آقای هاشمی پس از ثبتنام برای نمایندگی مجلس با پرسشهای بسیاری روبرو شد. تغییر فضای پس از دوم خرداد و شرایط خاص انتخابات، که حتی لحن و زبان انحصارطلبان را تغییر میدهد، نیز نتوانست زبان هاشمی را اصلاح و بهداشتی کند. او در گفتوگو با روزنامهنگاران همچنان از زبان سابق استفاده میکند: - «من از اینکه خبرنگاری این حرفهای بیریشه [در خصوص اینکه علی فلاحیان گفته من با رئیسم میآیم] را مطرح کند و نیز از شیطنت برخی افراد تعجب میکنم [...] این روزها در مورد دادگاه ویژه یک بحث بیخودی در جامعه راه افتاده است. این دادگاه بر اساس عقیده و رای امام تشکیل شد [....] روشن است که جریاناتی در پشت حوادث و تهاجمات فرهنگی برای تخریب فرهنگ در کشور وجود دارد [....] در شأن رسانههای ما نیست که چنین ناحق حرف بزنند». 12- «افرادی که میخواستند افراطی حرکت کنند با من مخالفت میکردند. همیشه هم همینطور بود. اوایل انقلاب هم همینطور بود.... آنهایی که چنین برداشتی دارند همانهایی هستند که در مسایل قدری روحیه تند و عجولانه دارند.... بنده انهدام حرکت انقلاب را در افراط میبینم [....] اوایل انقلاب هم اینگونه آدمها مرا نمیپسندیدند و در برابرم میایستادند[....] چرا آنهایی که با انقلاب خوب نیستند نمیخواهند من به صحنه بیایم».13 «در گذشته و امروز عمدتا افراد افراطی با سیاستهای معتدل من ناسازگار بوده و هستند».14
«امروز هم من احساس میکنم برخی به افراط دچار شدهاند که این افراط میتواند از بعضی افرادی هم باشد که خیلی حسننیت نداشته باشند و بطور جد معتقدم که افراط در درون خودش انهدام حرکت را طراحی میکند و مثل بمب ساعتی است ضمن آن که در نهایت به نابودی خودش میانجامد».15 «بالاخره جامعه را با چند آدم شعاری نمیتوان شناخت. مردم میخواهند زندگی کنند. میخواهند سعادتمند باشند. میخواهند آرام باشند. اینها را در سایه اعتدال میبینند. اینها انواع افراط و تفریط را دیدهاند.... قاعدتا بدنه اصلی جامعه ما طالب اعتدال و آرامش است. من اینگونه میپسندم حداقل بخش قابل توجهی از جامعه این مسیر را میپسندد».16 «من هم تحلیل شما را قبول دارم و در جهت تایید حرف من است».17 عالیجناب سرخپوش یک معیار شفاف و دقیق در مقابل تمام نیروهای حاضر در عرصه سیاست قرار میدهد. میگوید من مرکز ثقل اعتدال هستم. هر کس با من و گوش به فرمان من باشد معتدل است و هرکس که با من و دیدگاهها و عملکرد من مخالف باشد افراطی و تندرو است. 4-آقای هاشمی در برخی از مسایل حساس از طرف اقتدارگرایان مکلف میشود که مواضع خود را به نحوی که مطلوب آنهاست بیان نماید. اخیرا مصاحبه آیتالله منتظری با گاردین و رویتر در برخی از مطبوعات منتشر شد. اما هاشمی زیرکتر از آن است که در شرایط کنونی به طور مستقیم آن گفتوگو و نظرات ایشان را نفی و محکوم نماید.
لذا چهرهای منفی از آیتالله منتظری به تصویر میکشد. در پایان مصاحبه روزنامه ایران از ایشان میخواهد تا «در مورد دوران جوانیاش» یک خاطره برای خوانندگان تعریف کند. هاشمی میگوید ضمن یک سفر از تهران به شمال با آیتالله منتظری و آقای مروارید قرار میگذارند «اظهارات منفی(نق) و اعتراض نداشته باشند» ولی آیتالله منتظری «حدود چهارصد مورد بیان اعتراض داشتند» که «خود این نقها و اعتراضها تبدیل به سرگرمی و فضای شاد و تفریحی شد» ولی در نهایت «اعتراضات بیشتر ایشان همه را کلافه کرده بود». این سیمایی است که هاشمی از استاد خود به تصویر میکشد. هاشمی در مصاحبه با همشهری میگوید: «ما از زمان طلبگی شاگرد آقای منتظری بودیم. در زمان مبارزه ایشان برای ما یک الگو بود»18 اما اینک به همان زبان غیربهداشتی میگوید: «بنا داشتم برای اولین بار اتومبیل بخرم. یک پژوی 404 دست دوم قسطی خریدم و بعضی از دوستان انتظار داشتند در آن زمان با استفاده از ماشین من، سفری ترتیب بدهیم. آقای مروارید فراری بود و در باغ آقای شاهحسینی از اعضای جبهه ملی در کرج مخفی بود. آقای منتظری هم بخاطر فشارهایی که در رابطه با فرزندشان محمد منتظری و مسایل دیگر پیش آمده بود دچار افسردگی شده بودند. من هم از سوی ساواک احضار شده بودم و نگران بودم. تصمیم گرفتیم سه نفری با خودروی من سفری به شمال داشته باشیم، از کرج به سوی چالوس حرکت کردیم، قبل از حرکت با هم قرار گذاشتیم که اظهارات منفی (نق) و اعتراضآمیز نداشته باشیم و حرفها و اظهارنظرها مثبت و در مورد زیباییهای طبیعت باشد. (معمولا آقای منتظری لحن اعتراضآمیز داشتند) به رغم این قرار و تصمیم، ایشان نتواستند خودداری کنند و در موارد زیادی نمره منفی آوردند. شمردیم از کرج تا مقصد حدود چهارصد مورد بیان اعتراضی داشتند.
از قبیل اعتراض به سرعت، سبقت، تکان دادن، لرزش ماشین، صدای ماشین، نظافت ماشین، دستانداز جاده، پیچ جاده، پلهای بدمسیر، برخورد بد پلیس، گلآلود بودن آب رودخانه، یک طرفه بودن تونل کندوان و ناشی بودن من در رانندگی، البته خود این نقها و اعتراضها تبدیل به سرگرمی و فضای شاد و تفریحی شده بود و سرانجام نزدیک رامسر با دیوار یک بار تصادف کردیم و گلگیر ماشین خم شد و با طایر اصطکاک پیدا میکرد و صدای گوشخراشی داشت که بر سرعت و افزایش اعتراضات ایشان افزود. معطلی خستهکننده و گاهی توهینآمیز در تعمیرگاهی در رودسر و اعتراضات بیشتر ایشان همه را کلافه کرده بود«.19 تخریب چهره استاد به زبان غیربهداشتی و باز تولید آگاهانه و عامدانه سیمای یک «نقزن» واقعی از یک مرجع تقلید محصور، با منش و روش هاشمی همخوانی دارد ولی با اخلاق و انصاف و مروت تباین دارد. بیش از ده سال است که بدترین اهانتها در این کشور نثار فقیه مظلوم میشود. با دیلم به بیت او حمله بردند و آن را فتح لانه جاسوسی دوم خواندند. اینک دو سال است از آن واقعه میگذرد و آیتالله منتظری همچنان در بیتش زندانی است. هاشمی به جای دفاع از مظلوم، با زبان خاص اقتدارگرایان چهره آیتالله منتظری را مخدوش میکند. این است اعتدال مقبول طبع هاشمی. 5- زبان هاشمی نه تنها اهانتآمیز است بلکه متضمن تهدید ناقدان و مخالفان است: «اجازه نخواهیم داد تاریخ مشروطه با جهل و خامی عدهای، مجددا تکرار و سرنوشت حماسه تاریخی استقرار نظام جمهوری اسلامی در این مملکت به دست افراد نادان یا دانای شرور رقم بخورد. آدمهایی که از خط امام راحل شروع کردند و جان گرفتند به جایی رسیدهاند که خط آتاتورک را به خط امام(ره) ترجیح میدهند».20 تهدید به خشونت فیزیکی در مصاحبه با روزنامه ایران وضوح و تشخص بیشتری مییابد:
«تودههای مردم و این نیروهای متعهد که خیلی در جامعه فراوان هستند، تا یک حدی تحمل میکنند. اگر زمانی احساس کنند که به اصولشان و بنیان انقلاب که به جانشان بستگی دارد و این همه برای آن شهید دادند و سرمایهگذاری کردند، آسیب میرسانند، به صورت دیگر برخورد میکنند. شما نمونهاش را در حوادث کوی دانشگاه دیدید. مردم به طور خودجوش یک عکسالعمل وسیع نشان دادند».21 وقتی تحلیل روانشناختی پدیدههای اجتماعی با تئوری توطئه گره خورد، خشونت فیزیکی نقاب از رخ برمیکشد و زبان خشن جایگزین زبان استدلال میشود. 6-شخصی که براحتی مخالفان و ناقدان خود را دروغگو و بیسواد میخواند، وقتی نوبت به خود میرسد خود را «متخصص» برنامههای پنجساله و تاریخ مینامد و اضافه میکند که: «من وضعیت ساختاری و شرایط اجتماعی کشور را بهتر از جوانهای خوبی که برای بعضی چیزها عجله دارند، میشناسم. جامعه و روحانیت را خیلی خوب میشناسم. توقعات مردم را خیلی خوب میشناسم. تا حدودی دنیا را میشناسم. حرکت تاریخ و سمت و سوی تحرکات جهانی را میشناسم.»22 «من بالاخره کارشناس اسلام هستم.
من نظام دینی را میشناسم. دموکراسی را هم میشناسم.»23 تعریف و تمجید شیفتهوار از خود، به عنوان پیشفرض، مبنای تحلیل انقلاب قرار میگیرد و به صراحت میگوید: «بعضی از آقایانی که حالا برای خودشان لباس اصلاحطلبی و لیبرالی پوشیدهاند، مشکل تندرویهای اول انقلاب ما بودند. شما نمیدانید که من چقدر خون دل خوردم که جلوی بعضی از تندرویهای اینها، اعدامها، فشارها، مصادرهها، محاکمهها و همین گروه فشاری که به یک شکل دیگری آمدند و قبلا به شکل دیگری در جامعه و دانشگاه بود. ما همیشه میبایست سنگصبور خیلیها باشیم و هم از اینها مواظبت کنیم. چون سوءنیتی هم نداشتند. یک تفکرات تند افراطی داشتند. میبایست تعدیلشان میکردیم.»24 اعدامها مصادرههای اول انقلاب با حکم حضرت امام صورت میگرفت و پس از تصویب قانون اساسی آیتالله موسوی اردبیلی و آیتالله بهشتی مدیریت قوه قضاییه را در دست گرفتند. هاشمی در آن سالها از دست چه کسانی خون دل میخورد؟ آیا به واقع در آن سالها هاشمی در مقابل اعدام سران رژیم پیشین و مصادره اموال ایستاد یا مشوق آن رفتارها بود؟ بحث اخلاقی – حقوقی درباره اعمال و رفتارهای سالهای اولیه انقلاب امری است ممدوح، ولی تحریف تاریخ انقلاب عملی است مذموم. وقتی در مجلس نیروهای منتقد کتک میخوردند، هاشمی به وجد میآمد و شادمانی خود را نمیتوانست پنهان نماید، چگونه از اعدام سران رژیم شاه و مصادره اموال آنها خون دل میخورد؟ سخن آخر: ابداع تئوریک و نقد تابوها و اسطورهها و خطوط قرمز، گوهر روشنفکری است.
به همین دلیل و مصلحت ضرورتی نباید چراغ نقد را خاموش کرد. مرعوب کردن ناقد، از طریق کشف و نفی انگیزههای او، راهگشای اصلاحات و توسعه سیاسی نیست. اگر جویبار نقد در کویر اقتدارگرایان روان شود، گلستان دموکراسی، حقوق بشر، پلورالیزم، جامعه مدنی و.... رفتهرفته به بار خواهد نشست و باغ سبز آزادی، که «جز غم و شادی در او بس میوههاست»، سر بر خواهد کشید. اگر فضای گفتوگو و نقد قدرتمندان به هر دلیلی تعطیل شود، و روشنفکران نیز در توجیه ایدئولوژیک آن بکوشند، معشوق توسعه سیاسی عاشقان را در هجران خواهد گذارد:
لاف عشق و گله از یار همی لاف دروغ عشقبازان چنین مستحق هجرانند.