تاریخ انتشار : ۰۹ خرداد ۱۳۹۰ - ۱۰:۳۲  ، 
کد خبر : ۲۱۸۲۷۶
ضرورت توجه بیش از پیش به آزاداندیشی و تحول در علوم انسانی

حرکت به سوی عقلانیت اسلامی


طهورا مهدوی
امروز تقریبا بر همگان ثابت شده است که علوم انسانی غربی که بیشتر پس از رنسانس شکل گرفته اند از منطق روشی پوزیتیویستی و اثبات گرایانه استفاده و هر آنچه را که در فیزیک مادیات نگنجد حذف می کنند. در واقع نگاه غرب به علوم انسانی نگاهی تجربه گرا و صرفا در راستای اهداف اومانیستی است که در نهایت نیز توسعه مدرنیته محور را به بشریت تحویل داده است. اما بی شک این نوع نگاه به علوم انسانی و اجتماعی مغایر با نگاه دینی و حتی فلسفی است چرا که بسیاری از حقایق در پنجه حس نمی گنجد و تنها به صرف اینکه اثبات گرایی نمی تواند آنها را اثبات کند نباید از وجود و حضور آنها غافل شد و آنها را غیر علمی نامید! از این روست که طی چند سال اخیر مقام معظم رهبری بارها و بارها بر لزوم ایجاد تحول در علوم انسانی و راه اندازی کرسی های آزاد اندیشی در دانشگاه ها و حوزه ها در راستای تولید علوم انسانی مبتنی بر حقایق علمی و فلسفی و دینی تاکید می کنند . البته تحول در علوم انسانی تنها در حوزه نظری تاثیر ندارد بلکه این دانش به دلیل تاثیرات گسترده بر تکوین دانش های بشری نقش بی بدیلی در جهت گیری های توسعه ای نیز دارد.در واقع باید دانست وقتی از علوم انسانی صحبت می شود. که صحبت از ذات و ماهیت انسان است چرا که علوم انسانی برخاسته از فکر و اندیشه انسان برای شناخت بیش از پیش خویش است. در واقع علوم انسانی را می توان تلاش بشریت برای درک حقایق خود و محیط پیرامونش دانست . انسان به خود ، ذاتش و محیط پیرامون می نگرد ، می اندیشد و با کنجکاوی قابل تحسینی سعی در پی بردن به سررشته های اصلی دارد.البته اگر چه در سده های اخیر علوم انسانی که محور اومانیستی دارند بیش از بیش به کاربرد و " راحت تر زندگی کردن بشر " توجه دارد اما هنوز هم می توان به یقین گفت که علوم انسانی در پی ماهیت ها و اصالت هاست.
اما بی شک با توجه به این مهم می توانیم ادعا کنیم که علوم انسانی هرجامعه خاص و منحصر به فرد خویش است.در واقع علوم انسانی نتیجه فرهنگ و بینش یک جامعه و علی الخصوص نخبگان آن است و فرهنگ نیز اصالت وجودی خویش را از علوم انسانی به عاریه گرفته است. در واقع می توان با کمی تسامح فرهنگ را صورتی عام از علوم انسانی دانست . این فکر و بینش نخبگان جامعه در خصوص کلیت و ماهیت انسان و جهان است که در لابه لای افکار مردم رسوخ پیدا می کند و آداب و رسوم و الگوهای رفتاری را پدید می آورد. در واقع علوم انسانی ستون های استوار تکوین ، رشد و نمو هر تمدن بزرگ به شمار می آید . علوم انسانی همچون خون در رگ های یک تمدن و یا نظام سیاسی، اجتماعی جریان دارد و به آن پویایی و نشاط و جاودانگی می بخشد. از همین روست که غالب رویکرد های سیاسی ، فرهنگی، اقتصادی و... دولت ها وحکومت ها نیز همواره بسته به مبادی فلسفه وجودی آن حکومت که همان علوم انسانی است تکوین می یابد . در واقع رویکردها و رفتارهای یک نظام سیاسی و حتی افراد جامعه منبعث از علوم انسانی است.
با این حساب می توان گفت که مبانی علوم انسانی برپایه نیازها و بینش های خاص هر جامعه پدید آمده است . در واقع علوم انسانی هر تمدنی را می توان نتیجه حرکت آن جامعه در راه تکامل و برخورد با موانع و مشکلات پیش رو دانست . در دنیای فعلی آنچنان دیگر خبر از تمدن و فکر و اندیشه انسانی منحصر به فرد و خاص وجود ندارد . آنچه که در اقصی نقاط دنیا حتی در خود چین دید می شود علوم انسانی غربی مبتنی بر عقل مدرن است . البته نقد و بررسی دقیق دلایل پدید آمدن این علوم انسانی منوط به بازخوانی تاریخ و فرهنگ کشورهای غربی بخصوص پس از رنسانس است اما سربسته همان بس بگوییم که عقل مدرن نتیجه خودکامگی های کلیسا و مسیحیت به دور از عقلانیت بوده است. البته دلایل متعدد دیگری نیز در این زمینه وجود دارد اما آنچه باعث شد تا روشنفکران و نخبگان اروپا علیه دین مسیحیت قیام کنند و رنساس را پدید آورند رفتارهای اشتباه کلیسا بود.
با این حال همان طور که پیشتر گفته شد فلسفه و علوم انسانی هر جامعه ای مختص به خود آن جامعه است . مقتضیات تاریخی ، زمانی و مکانی هر تمدن منجر به آن گشته است تا فرهنگی خاص و بر مبنای متفاوت پدید آید .
البته تا قبل از رنسانس کمتر شاهد تفاوت های بنیادین بودیم . هزاران سال پیش اکثر انسان ها در صدد ایجاد ارتباط و با عالم ماورا بودند و شواهد این موضوع را نیز می توان در تلاش انسان ها در گستره عظیم جهانی برای رسیدن به کمال روحانی دانست. شاید در شیوه و انتخاب راه تفاوت وجود داشت اما هدف یکی بود. اما ظهور غرب مدرن و پسا مدرن نشان داد که انسان ها می توانند راه های متضاد و بعضا متنافری را نیز در پی گیرند.غرب مدرن نتیجه تعصبات خشک دینی ، تحجر کلیسا و پس از آن اباحی گری هاست. این فلسفه خود ویرانگر که امروز صدای خرد شدن استخوان هایش به گوش می رسد تنها مختص به غرب است و تسری آن به سایر جوامع کاری اشتباه و غیر عقلایی است. البته منظور نگارنده بدین معنی نیست که ترقی طلبی ، رشد علم و فناوری در غرب ، برنامه ریزی و دهها مزیت دیگر غرب را زیر سئوال ببریم و یا نافی آنها باشیم اما باید گفت که تمدن اسلامی برای خود پایه های فکری متقنی دارد که ستون های آن در عالم معنا ریشه دوانده است.
روی صحبت ما در این بحث تنها به نظر نیست که البته خود نظر کافی و وافی است اما تجربه غرب مدرن نشان می دهد که عقل ابزاری هر گز نمی تواند سعادت و کمال و حتی آرامش را حداقل در این دنیا پدید آورد . از این روست که باید گفت تسری اندیشه غرب مدرن به سایر جوامع هیچ گونه عقبه عقلایی ندارد. حداقل اگربخواهیم با عقل ابزاری غرب نیز به این موضوع نگاه کنیم راهی که غرب پیموده است کاملا اشتباه بوده و نتایج آن امروز در پیش روی مان قرار دارد. از این روست که می توان گفت ضرورت دارد تا باردیگر ارتباط میان علوم انسانی و عالم معنا گشوده شود . عقل انسان بدون معنویت و وحی هیچ گاه نمی تواند راهی صواب را پیشنهاد دهد. امروز ایران اسلامی مهد تفکر دینی و عقلانیت متکی به وحی است . تجربه ایران اسلامی یک تجربه جدید است که در مقابل دیدگان بشریت قرار گرفته است . بی شک امروز وظیفه سنگینی بر دوش نخبگان و دانشگاهیان ایرانی است که باید با بهره گیری از عقلانیت اسلامی به سرعت به نیازهای بشر قرن بیست و یک پاسخ دهند . از این روست که ضرورت دارد در اولین گام تفکرات غربی در علوم انسانی مورد نقد و نقادی موشکافانه قرار گیرد و پایه های یک تمدن جدید بر بستر عقلانیت اسلامی بنا نهاده شود.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات