جنگی که سازمان پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) را رودرروی جمهوری فدرال یوگسلاوی قرار داد، مرحلۀ تازهای را در تاریخ روابط بینالمللی میگشاید. این جنگ طلوع یک نظم نوین جهانی را بشارت میدهد. ما دانستیم که دوران جنگ سرد با سقوط دیوار برلین در نوامبر 1989 به پایان رسید و دوران پس از جنگ هم با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در دسامبر 1991 خاتمه یافت. اکنون میدانیم که بحران کوزوو به یک دهه (1999 – 1991) ابهامات، بینظمیها و تردیدات در زمینۀ سیاست بینالمللی خاتمه بخشید و چارچوب تازهای را برای سدهای که آغاز میشود، پایهریزی کرد.
جهانی شدن اقتصاد، که در آینده موتور محرک مسلط زمان ما را تشکیل میدهد، برای تکمیل شدن نیاز به یک برنامۀ استراتژیک جهانی در زمینۀ امنیت داشت. جنگ کوزوو این امکان را فراهم کرد تا خطوط اصلی این طرح ترسیم گردد. به نظر میرسد، این نخستین جنگ ناتو، در واقع آغاز عملی ساختن این طرح است. برای جامعۀ جهانی این کار به منزلۀ قدم برداشتن در مسیری نامعلوم است. پیشروی در یک وادی ناشناخته که دامها و خطرات متعددی بر سر راه دارد.
در باب علل جنگ بالکان
ناتو به بهانۀ وحشیگریهایی که رژیم بلگراد در کوزوو مرتکب گردید، دفاع از بشریت، اخلاق و حتی هویت تمدنی کوزووییها را به عنوان دلایل این جنگ عنوان نمود. به عنوان مثال، آقای لیونل ژوسپن(1) اعلام کرد، این نبردی برای تمدن است. تاریخ، فرهنگ و سیاست، که انگیزههای تمام درگیریها از زمان جنگهای پونیک(2) تا به امروز بودهاند، ناگهان به ابزاری منسوخ مبدل گشتند. این ظهور یک انقلاب نه فقط در عرصه است، بلکه به سادگی انقلابی در ذهنیتهای جنگطلبانه نیز هست.
به نام مداخلۀ بشر دوستانه که از این پس به عنوان اصل اخلاقی برتر از هر چیز دیگر تلقی میشود، ناتو برای تخطی از دو ممنوعیت عمدۀ سیاست بینالمللی تردیدی از خود نشان نداد؛ حاکمیت کشورها و مقررات سازمان ملل متحد.
حاکمیت در نظام گذشته، در شخص شاخ تجلی مییافت که سلطنت را یک ودیعه الهی میدانست. تحت نفوذ فلاسفه دوران روشنگری(3)، انقلاب آمریکا (1776) و انقلاب فرانسه (1789)، چون تمام دموکراسیهای بعدی، حاکمیت را در وجود مردم میدانند (اصل هر حاکمیت اساساً در وجود ملت نهفته است، این جمله ماده 3 اعلامیه حقوق بشر و شهروندی در اوت 1789 است).
اصل حاکمیت به یک حکومت اجازه میدهد تا مناقشات داخلیاش را با توجه به قوانین خاص خود حل و فصل نماید، بدون آنکه هیچ قدرتی، حق دخالت در امور داخلی یک کشور را داشته باشد. این اصل با قدمتی دویست ساله، در 24 مارس گذشته خرد و پایمال گردید. برخی البته با دلیل و برهان میگویند: چه بهتر، زیرا در پناه این اصل حکومتها سوءاستفادههای بسیاری علیه شهروندان خود مرتکب میشوند، و سایر کشورها به دلیل منع مداخله نمیتوانستند به کمک قربانیان بشتابند؛ و در مورد یوگسلاوی، بسیاری معتقد هستند که اگر آقای اسلوبودان میلوشوویچ رسماً از طریق دموکراتیک انتخاب شده باشد، حکومت او در حقیقت سلطه یک حاکم مستبد است، زیرا در 27 ماه مه توسط دادگاه بینالمللی لاهه متهم به ارتکاب جنایات جنگی شده است. بنابراین یک حاکم مستبد، مشروعیت خود را از مردم کسب نمیکند، و به این ترتیب حاکمیت دولت او چیزی بیش از یک نیرنگ قانونی نیست که به او اجازه میدهد تا خودکامگی و استبدادش را اعمال نماید. چنین حاکمیتی به هیچ وجه لایق محترم شمردن نیست، خصوصاً اگر حاکم مستبد به نقض حقوق بشر یا جنایت علیه بشریت دست زند.
همچنین ما، اخیراً مشاهده کردیم که حتی تصمیمات حکومتی (اتخاذ شده توسط مجموعۀ نیروهای عمدۀ سیاسی راست و چپ) در یک کشور دموکراتیک چون شیلی، در رابطه با آقای آگوستو پینوشه محترم شمرده نشد. این تصمیمات نتوانستند از بازداشت دیکتاتور سابق در لندن و درخواست استرداد او به اسپانیا جلوگیری نمایند، که در اسپانیا، امکان دارد به جرم ارتکاب جنایت علیه بشریت محاکمه شود.
هدف از تأسیس یک دادگاه کیفری بینالمللی (که ایالات متحده نسبت به آن نظری مخالف دارد) محاکمه عاملین جنایت علیه علیه بشریت است که مشمول مرور زمان نمیگردد، و حکم آن مستقل از هرگونه تصمیم قانونی است که توسط یک دولت حاکم تصویب میگردد.
علاوه بر این، جهانی شدن که مرزها را در نوردیده، فرهنگها را همگون ساخته و تفاوتها را کاهش داده است، هویت و حاکمیت کشورها را نیز مختل ساخته است. چنانکه آلن ژوکس متذکر میشود تشکیل یک امپراطوری جهانی (آمریکا) که بر اثر گسترش اقتصاد بازار (آزاد) شکل گرفته است با از بین بردن اختیارات قانونی حکومتهای کلاسیک موجب بالکانیزه یا لبنانیزه شدنها میگردد.
از این پس، حاکمیت یک کشور مبتنی بر چیست؟ آیا استقرار حاکمیتهای محدود در مقیاس جهانی و تحت حمایت غرب مدنظر است؟ مشابه آنچه که لئونید برژنف(4) و اتحاد جماهیر شوروی قصد داشتند در دهههای 60 و 70 (میلادی) در کشورهای اردوی سوسیالیسم برپا نمایند؟ آیا با توجه به این مفهوم، احیای تصویر قدیمی استعماری نوع تحتالحمایگی در دستور کار قرار میگیرد؟ مانند آنچه که پیش از این در 1991 برای سومالی تجویز گردید، یا آنچه که هم اکنون در بوسنی و آلبانی به آن عمل میشود، و در کوزوو بعد از جنگ نیز اجرا میگردد؟
حاکمیت از خداوند به ملت منتقل شد، آیا از این پس در فردیت تجلی مییابد؟ آیا پس از ظهور دولت ـ ملت شاهد ظهور دولت ـ فرد خواهیم بود؟ هر فرد اختیارات و امتیازاتی که تاکنون دولتها داشتهاند را در وجود خود به رسمیت خواهد شناخت؟ بدون چون و چرا، جهانی شدن و ایدئولوژیاش، یعنی اولترا لیبرالیسم، چنین تحولی را ترغیب خواهند کرد و واقعیت آن است که تکنولوژیهای جدید ارتباطی و اطلاعاتی از نظر فنی این تحول را قابل اجرا ساختهاند.
در رابطه با سازمان ملل، بمباران یوگسلاوی توسط ناتو اتخاذ گردید بدون اینکه هیچ قطعنامهای از طرف شورای امنیت صریحاً اجازه آن را صادر کرده باشد. این برای نخستین بار بود که در یک مسئله تا این اندازه حساس و خطرناک، سازمان ملل به کنار نهاده شد؛ سازمانی که تنها تریبون بینالمللی برای حل و فصل جنگها و حفظ صلح بوده است.
از آغاز سالهای دهه نود، نشانههای بسیاری نمایانگر این موضوع بودند که ایالات متحده دیگر مایل نیست شاهد نقشآفرینی سازمان ملل باشد: عدم تجدید دوره مأموریت آقای پطروس غالی و انتخاب دبیرکل جدید آقای کوفی عنان به تصور اینکه در رابطه با خواستههای واشنگتن نرمش بیشتری نشان میدهد؛ امضاء توافق دیتون در مورد بوسنی، با پشتیبانی و حمایت آمریکا و نه تحت حمایت سازمان ملل به همین شکل معاهدات اسرائیلی ـ فلسطینی وای ریور و تصمیم یکجانبه برای بمباران عراق بدون مجوز سازمان ملل از آن جملهاند.
در واقع، همه چیز نشانگر آن است که ایالات متحدۀ آمریکا دیگر خود را با سازمان ملل هماهنگ نمیکند. در موقعیت برتر فعلی، آنها دیگر نمیپذیرند که شیوههای قانونی سازمان ملل مانع سیاستشان شود و به این ترتیب میتوان متوجه شد که در طول تقریباً یک قرن حیات این سازمان (ابتدا تحت نام جامعه ملل)، وجود آن برخلاف تصور عموم، به سبب یک پیشرفت متمدنانه نبوده است، بلکه فقط به دلیل وجود هزمان ابرقدرتهایی با قوای متوازن بوده است، به شکلی که هیچ یک دستکم از لحاظ نظامی قادر به تفوق بر سایرین نبوده است. چنین موازنهای پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی بر هم خورد و برای نخستین بار در طول دو قرن یک کشور ـ که اوبرودرین وزیر امور خارجه فرانسه آن را یک فرا ابرقدرت توصیف میکند ـ در پنج قلمروی اساسی، قدرت جهان را به شیوهای خرد کننده تحت سلطه خود دارد: سیاسی، اقتصادی، نظامی، تکنولوژی و فرهنگی. این کشور ـ ایالات متحده ـ دلیلی نمیبیند تا برتری مطلق خود را تقسیم یا محدود کند، در حالی که بدون مزاحمت احدی (حتی سازمان ملل) قادر است آن را با تمام قدرت به کار گیرد.
این دو مورد تخلف (عرفی و قانونی) ـ عدم رعایت حاکمیت و عدم پذیرش اختیار داوری سازمان ملل ـ که به نام بشریت تحقق یافت. چندین پرسش را مطرح ساخته است. به عنوان مثال، چگونه نگرانی برای بشریت را میتوان با به کارگیری زور توجیه کرد؟ آیا میتوان بمبارانها را اخلاقی دانست، به ویژه در موارد متعددی که هدفگیریهای اشتباه موجبات مرگ صدها قربانی غیرنظامی را فراهم ساخت؟ آیا میتوان از جنگ عادلانه سخن به میان میآورد، وقتی که عدم تناسب امکانات نظامی و تکنولوژی بین طرفین درگیر کاملاً به چشم میخورد؟ به نام کدام اخلاق دفاع مشروع از کوزوویها باید مترادف با نابودی صربها باشد؟
برخی از مقامات اکولوژیست برای هماهنگ ساختن یک موضع جنگطلبانه بحث مرسوم حفاظت از محیط زیست، دست به تلاشی خستگیناپذیر زدند. آنها عقیده دارند که جنگ در یوگسلاوی، مانند تمام جنگها، یک فاجعه زیست محیطی به همراه دارد: با ویرانی پالایشگاههای نفت، گازها و ابرهای سمی متصاعد میشوند؛ بمباران کارخانههای شیمیایی رودخانهها را آلوده کرده و حیات منطقه را از بین میبرد؛ پرتاب بمبهای گرافیتی سبب ایجاد غبارهای سرطانزا میگردد؛ استفاده از بمبهای دارای اورانیوم ضعیف شده با تشعشعات رادیو اکتیو، به کارگیری بمبهای خوشهای که صدها وسیله انفجاری مشابه مینهای ضد نفر را در اطراف میپراکنند (ایالات متحده از امضاء پیمان اتاوا که استفاده از این ابزار را ممنوع میسازد خودداری نموده است)؛ تخلیه بمبهای فعال منفجر نشده در دریای آدریاتیک که جان ماهیگیران را به خطر میاندازد و غیره.
دیگران از خود میپرسند پس چرا در سایر کشورها ناتو به نام مداخله بشردوستانه برای دفاع از مردم تیرهبخت و تحت ستم اقدامی نمیکند. عده دیگری معتقد هستند که گاهی اوقات بشر دوستی هم تابع سیاست یک بام و دو هوا است. مصداق آن مورد عراق است که ایالات متحده و بریتانیا، بدون مجوز بینالمللی به بمباران روزانۀ آن ادامه میدهند. فرانسه، روسیه و چین، باز هم به نام بشر دوستی با لغو تحریمهای عراق موافق هستند، او دو عضو دیگر دائمی شورای امنیت ـ ایالات متحده و بریتانیا ـ مطلقاً مخالف این امر هستند و این مخالفت به رغم عواقب این تحریم است که مستقیم یا غیرمستقیم، از سال 1991، مرگ صدها هزار نفر غیرنظامی را به بار آورده است.
سرانجام، در مورد حق مداخله بشردوستانه، برخی تذکر میدهند که این نباید فقط حق یک طرف قویتر باشد ولی چگونه ضعفاً میتوانند از یک چنین حقی استفاده کنند؟ به عنوان مثال، آیا میتوان مجسم کرد، فلان کشور آفریقایی، با استفاده از حق مداخله بشردوستانه، برای دفاع از سیاهپوستان قربانی نقض حقوق بشر، در فلان ایالت آمریکا دخالت نماید؟ یا یک کشور شمال آفریقا در امور یک کشور اروپایی که اتباع مغربی در آن دائماً مورد تبعیض واقع میشوند؛ مداخله نماید.
و چرا مانند برخی به یک مداخله اجتماعی فکر نکنیم؟ آیا این یک رسوایی نیست که در بطن اتحادیۀ اروپایی 50 میلیون فقیر وجود دارد؟ آیا این یک نقض آشکار حقوق بشر نیست؟ آیا میتوان پذیرفت که در سطح کرۀ زمین، از هر دو نفر انسان یک نفر با کمتر از ده فرانک (53/1 یورو) در روز زندگی کند؟ که یک میلیارد انسان در فقر مطلق با کمتر از 5 فرانک (76/0 یورو) در روز به سر میبرند؟ آیا میدانید با هزینۀ روزانه ناتو برای بمباران یوگسلاوی (64 میلیون دلار، یا به عبارتی 59 میلیون یورو) میتوان غذای 77 میلیون نفر را تأمین کرد؟
در باب نوع هدایت جنگ
جنگ در سرزمین بالکان، همچنین از نظر ادارۀ عملیات، یک جنگ از نوع جدید بود. هرگز، در تاریخ نظامی، یک رویارویی به شیوهای چون روش ژنرال وسلی کلارک، فرماندۀ عالی ناتو، رهبری و هدایت نگردیده بود. اصل تلفات صفر به یک امر مطلق تبدیل گشته بود. بعد از دو ماه بمباران، حتی یک نفر نظامی ناتو در طی عملیات جنگی کشته نشد، تاکنون چنین چیزی مشاهده نشده بود.
خسارات تجهیزاتی بسیار ناچیز بود. با اینکه تعداد مأموریتهای هوایی از 25000 (سورتی) تجاوز کرد، تنها دو فروند هواپیما سرنگون شدند (ولی خلبانهای آنها صحیح و سلامت توسط کماندوهای ویژه، از سرزمین دشمن نجات یافتند)، این تأییدی است بر پروژۀ ژنرال کلارک برای انجام جنگی بدون از دست دادن هواپیماها. هیچ ناو جنگی، هیچ تانک، هیچ هلیکوپتر ناتو در جریان جنگ خسارت ندید.
در عوض، نابودی تجهیزات و خسارتهای مادی که یوگسلاوی متحمل گردید، بسیار قابل ملاحظه است. ساختارهای زیربنایی نظامی و صنعتی یوگسلاوی (از جمله نیروگاه برق) به شدت آسیب دیده یا به کلی غیرقابل استفاده گردیدند، همچنین راههای اصلی ارتباطی (از جمله پلها، خطوط راهآهن و اتوبانها) به همین سرنوشت دچار شدند. تمام سیستمهای الکترونیک مختل گردیده و ارتباطات تلفنی مورد استراق سمع دائمی قرار گرفتند. هزاران نظامی صرب به قتل رسیدند. بنا به گفتۀ برخی از ژنرالهای آمریکایی، یوگسلاوی، دو دهه به عقب بازگشته است، و اگر بمبارانها با همان شدت ادامه مییافت، این کشور به سطحی که در پایان جنگ جهانی دوم از آن برخوردار بود، نزول میکرد. پنجاه سال بازسازی، ثمره تلاش دو نسل به این ترتیب در عرض چند هفته نابود را برآورد کرد، اما از هم اکنون آسیبی را که حذف قوانین داخلی تحمیل شده به کشورهای آمریکای لاتین پس از سال 1988 [1367] وارد آورده میتوان به وضوح مشاهده نمود. به گفتۀ سازمان بهداشت جهانی طی 4 سال افزایش که تاکنون هیچ کشوری (به استثنای عراق) متحمل نشده است. زیرا استراتژی ناتو یوگسلاوی را ناچار میسازد تا در موضعی انفعالی و ناتوان در رابطه با نیروهای پیمان (آتلانتیک) قرار گیرد، نیروهایی که با وجود درگیری تمام عیار خارج از تیررس این کشور قرار دارند.
دیگر مشخصۀ تازه این جنگ این است که ناتو اعلام میکند که نمیخواهد کسی را به قتل برساند. حتی نظامیان صرب را و در مورد غیرنظامیان که اصلاً بحثی نیست. این، جنگ ابزار علیه ابزار است، جنگ ماشینها علیه ماشینها. تقریباً یک بازی ویدیویی و به محض اینکه، در اثر یک هدفگیری اشتباه، عدهای بیگناه به قتل میرسند، ناتو متوسل به ابراز تأسف شدید، بهانه، معذرتخواهی، همدردی و سایر انواع درخواست بخشایش میگردد.
در هم شکستن رقیب، به شیوۀ غیر ملموس، بله؛ کشتن یک دشمن ملموس، خیر. اومبرتواکو میگوید: «در جنگ نوین، در مقابل افکار عمومی بازنده کسی است که بیش از اندازه آدم کشته باشد.» این قانون جدیدی است که این جنگ ایجاب میکند و رسانهها به دقت آن را زیر نظر دارند. نفوذ و تأثیرگذاری بر اخبار رسانهها یکی از اهداف اصلی طرفین درگیر است. از این بابت، این جنگ هیچ نوآوری عمدهای نسبت به جنگ مالویناس(5) در بر ندارد. روشی که از سال 1982 به مرحلۀ اجرا در آمد و به ویژه در طی جنگ خلیج فارس به کار گرفته شد. به طور کلی، ناتو یک شیوۀ رسانهای را به مورد اجرا گذاشت که از سال 1986 به آن دست یافته و با کسب تجربیات در جنگ خلیج فارس آن را اصلاح نموده است. در دو کلمه میتوان آن را خلاصه کرد: نامرئی ساختن جنگ و داشتن نقش منبع اصلی اطلاعات و اخبار خبرنگاران. این عده که مسلماً محتاطتر هستند، همیشه قادر نیستند تا از این شکل جدید سانسور دمکراتیک و جذاب بپرهیزند.
به این ترتیب، مدت دو ماه است که رسانهها، به شرح یک تصویر محوری مبهم اکتفا کردهاند: توصیف بیرحمیهایی که نیروهای بالگرد علیه مردم غیرنظامی کوزوو مرتکب میشوند. اما هیچ عکس و تصویر زندهای از لحظۀ ارتکاب این جنایات نشان داده نشده است، هیچ گزارشگری به چشم خود این فجایع را ندیده است. این موضوع از ناکامی دستگاه ارتباط جمعی حکایت میکند. به ویژه رسانههای سمعی و بصری، که از یک دهه پیش تلاش دارند تا ما را متقاعد سازند، که اساساً وظیفۀ اطلاعرسانی آنها برای این است که ما شاهد وقایع باشیم.
مجادله میان مدافعان «حقیقت رسمی» ناتو و ناظران مستقل از همینجا ناشی میشود. چنانکه در بریتانیا، آقای رابین کوک، وزیر امور خارجه، بدون کمترین تردید و ملاحظهای علناً به جان سیپسون، نمایندۀ بی.بی.سی در بلگراد حمله کرد و او را به همکاری با میلوشوویچ، متهم نمود، زیرا خبرنگار بی.بی.سی فقط توجه عموم را به وجود مخالفان دموکرات رژیم در صربستان، مدارس تخریب شده و چیزهایی از این قبیل جلب کرده بود. دولت کارگری انگلستان تا آنجا پیش رفت که با اعمال فشار درخواست بازگشت خبرنگار را نمود. در ایتالیا، نمایندۀ رادیو و تلویزیون دولتی RAI، انینو رموندینو به شدت از بمبارانهای بالگراد و به ویژه بمباران ساختمان تلویزیون صربستان انتقاد نمود، که او نیز بلافاصله توسط روزنامهنگاران و روشنفکران جبهۀ متحد، به مأمور میلوشوویچ، ملقب گردید. سرانجام، در فرانسه، گزارش مشاهدات رژی دوبرای(6) که به دنبال اقامت کوتاه مدت او در کوزوو گردآوری شده بود، به قیمت گزافی برای این روشنفکر تمام شد، زیرا این مشاهدات با حقیقت رسمی، یعنی یک قتلعام واقعی خونبار منطبق نبود.
نتایج
در مورد نتایج نهایی، اهداف و مقاصد واقعی این جنگ، اتحادیۀ اروپا و ایالات متحده هر یک راه خود را دنبال میکنند و انگیزههای متفاوتی دارند، نیات بسیار دقیق و مشخصی که به اطلاع عموم نمیرساند. اتحادیه اروپا، ملاحظات استراتژیک یک سرزمین دیگر ماهیتی چون گذشته ندارد. در گذشته یک منطقه زمانی دارای اهمیت استراتژیک بود که در اختیار داشتن آن یک امتیاز قابل ملاحظه نظامی به بار میآورد (دسترسی به دریا، به یک رودخانه قابل کشتیرانی، به یک ارتفاع مسلط، به یک مرز طبیعی و غیره)؛ یا منطقهای واجد اهمیت استراتژی محسوب میشد که با مالکین آن اجازه میداد تا ثروتهای طبیعی آنجا را تحت کنترل در آورند (نفت، گاز، ذغالسنگ، آهن، منابع آب، و غیره) یا به راههای تجاری حیاتی دسترسی داشته باشند. (تنگهها، کانالها، گردنهها، درهها و غیره).
در عصر ماهوارهها، جهانی شدن و اقتصاد نوین که بر پایۀ تکنولوژی اطلاعرسانی بنا نهاده شده است، طرز تفکر گذشته دربارۀ اهمیت استراتژیک تا حد بسیار زیادی اعتبارش را از دست داده است. در رابطه با کوزوو باید بگوییم این سرزمین منافع استراتژیکی در بر ندارد و تسلط بر آن برای قدرت اشغالگر امتیاز نظامی، امکان تملک ثروت طبیعی، یا کنترل یک مسیر تجاری حیاتی را به بار نمیآورد.
پس برای یک جامعه مرفه و ثروتمند چون اتحادیۀ اروپا اهمیت استراتژیک سرزمین در چیست؟ اصولاً در ظرفیت سرزمین مورد بحث در ایجاد و صادر کردن آسیب و زبان (هرج و مرج سیاسی، ناامنی روزمره و گسترده، مهاجرت غیرقانونی، بزهکاری سازمان یافته، گروههای مافیایی مرتبط با قاچاق مواد مخدر، و از این قبیل)، از این نقطه نظر، برای اروپا، پس از سقوط دیوار برلین، دو منطقه دارای اهمیت استراتژیک مقدم هستند: مغرب و سرزمینهای بالکان.
بحران کوزوو پس از انفجار آلبانی و از همپاشی دولت آن در سال 1997 وخامت بیشتری یافت، زیرا زمانی که این کشور در هرج و مرج فرور رفت، غیرمستقیم موقعیت خوبی برای مبارزان ارتش آزادیبخش کوزوو فراهم آمد تا هم به آسانی اسلحه به دست بیاورند و هم یک پایگاه امن برای تهاجمات خود به کوزوو در دسترس داشته باشند. این جنگ آزادیبخش در سرزمین مورد ادعای دو رقیب، تهدیدی جدی به شمار میرفت، زیرا میتوانست به یک جنگ طولانی مدت و بیرحمانه مبدل گردد. آیا اتحادیه اروپا قبول میکرد، مدت پنج یا ده سال، چنین جنگی را در مجاورت مرزهای خود تحمل کند؟ با تمام عواقب قابل پیشبینی آن که به مقدونیه و سایر قسمتهای بالکان سرایت میکرد؟ با دهها هزار پناهجوی احتمالی که تلاش میکردند، از طریق ایتالیا، به سایر کشورهای اتحادیه رخنه نمایند؟ بمبارانهای ناتو جواب این پرسشها است.
برای ایالات متحده، کوزوو هیچ منفعت استراتژیک ندارد، نه از نظر مفهوم قدیمی اهمیت استراتژیک و نه از نظر مفهوم جدید آن. برای آمریکا که با تردید و دو دلی در بحران کوزوو بهانه مناسبی را فرام کرد تا پروندهای را که به آن خیلی علاقه داشت، تکمیل نماید: یعنی مشروعیت نوین ناتو. سازمانی دفاعیای که در دورۀ جنگ سرد پای گرفت و برای رویارویی با حملۀ یک حریف مشخص به وجود آمد: اتحاد جماهیر شوروی. با فروپاشی شوروی، در دسامبر 1991، سقوط کشورهای کمونیست و انحلال پیمان ورشو، ناتو باید خود به خود منحل میگردید و یک سازمان دفاعی ویژه در اروپای غربی، جایگزین آن میگشت. واشنگتن مخالفت این موضوع بود زیرا میخواست به عنوان یک قدرت اروپایی جایگاهش را حفظ کند و دست به هر کاری برای تقویت ناتو زد و با پذیرفتن سه کشور اروپای شرقی (لهستان، چک، مجارستان) در این پیمان دامنه نفوذ آن را گسترش داد. به گفتۀ یک تحلیلگر آمریکایی بدون تردید، ساختار ناتو به دلیل اینکه نفوذ سیاسی ایالات متحده در اروپا را فراهم میآورد حفظ شده است و نیز به سبب اینکه مانع شکلگیری و توسعه یک سیستم استراتژی اروپایی رقیب میگردد.
بحران کوزوو این موقعیت را در اختیار ایالات متحده قرار داد تا مفهوم نوین استراتژیک ناتو را چند هفته قبل از تصویب رسمی آن در واشنگتن در 25 آوریل سال 1999، در عمل به کار برد، نتیجۀ آن مشخص نیست: با گذشت دو ماه، پیمان (آتلانتیک) هنوز به اهداف دلخواه دست نیافته است. تا جایی که برخی از افسران آمریکایی از خود میپرسند، با تمام این احوال، بهتر نبود این عملیات تحت پوشش سازمان ملل، مانند جنگ خلیج فارس صورت میگرفت، تا اینکه در چارچوب ناتو انجام پذیرد، زیرا مشورت دائم با نوزده کشور عضو مشکلات عدیدهای را در بر دارد.
و برای ایالات متحده باز هم آسانتر بود، اگر به تنهایی و یک جانبه عمل مینمود. برتری نظامی این اجازه را به آنها میداد. همین برتری سبب میشود تا تحت امپراطوری بازار آزاد، یک نظم نوین جهانی اعمال گردد. آیا تعجبآور است؟ خیر، به عقیدۀ آدمیرال ویلیام جی.پری وزیر دفاع سابق پرزیدنت کلینتون: «ایالات متحده تنها کشوری است که دارای منافع جهانی است، این کشور رهبر طبیعی جامعه جهانی محسوب میشود.»