سیدمحمدمهدی توسلی
مشروعیت؛ نیازمند به نگاه دوبعدی
همانگونه که در بحث لغوی واژه مشروعیت (Legitimacy)از ریشه لاتینی Leg به معنای قانون گرفته شده و برخی از نظریهپردازان همچون سیسرو این واژه را برای بیان قانونی بودن قدرت به کار برد، لذا در این واژه علاوه بر مفهوم «برحق بودن» یا «حقانیت» نوعی مفهوم «قانونیت» نهفته است. البته این «قانونیت» با مفهوم قوانین یا حقوق وضعی یکی نیست بلکه قوانین عرفی یا نانوشته را هم شامل میشود. در ادبیات سیاسی، مشروعیت در 2 حوزه جامعهشناسی سیاسی و فلسفه و اندیشه سیاسی از معنای متفاوت برخوردار است. مفهوم ذهنی این واژه (مشروعیت) در اصطلاح جامعهشناسی سیاسی، کیفیتی است که نه از قوانین و فرامین رسمی بلکه از پذیرش اجتماعی ناشی میشود. مراد از مشروعیت در معنای سیاسی و جامعهشناختی، پذیرش و قبول عمومی مردم در برابر حکومت است اما مشروعیت در نگاه فلسفی عبارت است از توجیه منطقی اطاعت مردم و اعمال قدرت زمامداران. مشروعیت در معنای فلسفی به حقانیت و برحق بودن تفسیر میشود.
در نگاه فلسفی به مشروعیت، پرسش اصلی آن است که حق حاکمیت از آن چه کسی است یا چه کسی یا کسانی حق حکومت کردن دارند یا به عبارت دیگر، کدام حاکم و کدام حکومت مشروع یا نامشروع است، در حالی که در نگاه جامعهشناختی، میزان رضایت عمومی بهعنوان عامل تداوم حکومتها، به پرسش و چالش فراخوانده میشود. بهطور کلی تفاوت بارز این 2نوع از مشروعیت چنین است:
مشروعیت فلسفی یعنی حکومت در مشروعیت حالت صفر و یک دارد یا مشروع است یا نامشروع و شکل بینابینی یا مشروعیت کم یا مشروعیت زیاد درباره آن نمیتوان به کار برد، در حالی که در معنای جامعهشناختی، مشروعیت دارای مراتب و درجات است که تابعی از میزان رضایت شهروندان است.
قدرت و اقتدار
«قدرت» و «اقتدار» 2 مفهوم در علم سیاست هستند که ارتباط بسیار نزدیکی با واژه مشروعیت دارند، لذا لازمه هرگونه بحثی از «مشروعیت» شناخت 2 مفهوم قدرت و اقتدار است.
قدرت
مفهوم قدرت، مفهوم اساسی نظریه جدید سیاسی است. به عقیده برخی از محققان سیاسی، علم سیاست، علم کسب و حفظ قدرت سیاسی است. بسیاری از سیاستشناسان، روابط قدرت را هسته سیاست میدانند و میگویند آنچه روابط سیاسی انسانها را از دیگر روابط آنها متمایز میکند، قدرت است. امروز نیز در جامعهشناسی سیاسی «قدرت» یک مفهوم محوری بوده و حتی عدهای از دانشمندان علوم سیاسی نظیر «هارولدسول»، قدرت را موضوع علم سیاست قلمداد میکنند و معتقدند: علم سیاست مطالعه چگونگی شکل گرفتن قدرت و سهیم شدن در آن است و هرگونه عمل سیاسی را عملی میداند که بر اساس قدرت انجام گیرد و «هانس ج. مورگنتا» نیز قدرت را هدف فوری سیاست حتی در صحنه سیاست بینالملل دانسته و معتقد است هرچه متضمن این نباشد، سیاسی نبوده و نباید سیاسی در نظر گرفته شود.
معنی قدرت
مفهوم قدرت مانند دیگر دانشواژههای سیاسی و علوم اجتماعی و انسانی ماهیتی جدلبرانگیز دارد و توافق و اجماع چندانی روی آن دیده نمیشود. همانطور که رابرت دال گفته است: «واقعیت نخستین و مهمی که باید درباره قدرت دانست، این است که نه در زبان روزمره و نه در علم سیاست، توافقی درباره دانشواژهها و تعریفهای قدرت وجود ندارد». پژوهشگران سیاسی بسته به ایدئولوژی و جهانبینی خود، تعریفهای گوناگونی از قدرت به دست دادهاند. برخی از این تعریفها فهرستوار چنین است:
ماکس وبر: قدرت امکان خاص یک عامل (فرد یا گروه) به خاطر داشتن موقعیتی در روابط اجتماعی است که بتواند گذشته از پایه اتکای این امکان خاص اراده خود را با وجود مقاومت به کار بندد.
گرین: قدرت به طور ساده حد توانایی کنترل دیگران است طوری که عملی را که از آنها خواسته است، انجام دهند.
دال: قدرت رابطهای میان بازیگرانی است که در آن، بازیگری دیگر بازیگران را به عملی وامیدارد که در غیر این صورت آن عمل را انجام نمیدادند.
مورگنتا: توانایی انسان بر ذهنها و اعمال دیگران، قدرت است.
شوار زنبرگر: قدرت توانایی تحمیل ارادهمان است بر دیگران به اتکای ضمانت اجرای موثر در صورت عدم قبول.
مک آیور: منظور از داشتن قدرت، توانایی تمرکز، تنظیم یا هدایت رفتار اشخاص یا کارهاست.
از سوی دیگر «روسو» در کتاب قرار اجتماعی مینویسد: قدرتمندترین مرد نیز چندان قدرتمند نیست که همیشه سرور بماند، مگر آنکه قدرت خود را به حق و فرمانبری را به وظیفه تبدیل کند.