* از چه زمانی متوجه ظهور جریان فکری فرقان شدید و چرا حساسیت نسبت به ظهور اینها چندان شعاع و گسترهای پیدا نکرد و فقط منحصر به دو، سه چهره خاص و ایدئولوگ انقلاب شد؟
** برای این که پدیده گروه فرقان بهتر فهمیده شود، لازم است جریانات فکری مطرح در فضای افکار اسلامی و در میان جوانان مسلمان را از دو، سه دهه پیش از آن بشناسیم و با مرور سریع آنها، به گروه فرقان برسیم. در کنار روحانیت سنتی که در قالب حوزههای علمیه و مرجعیت و در مراکزی مثل قم و مشهد تجلی پیدا میکرد و در محافل و مجالس دینی و عزاداری و نیز برخی انتشارات نمود گسترده و سراسری داشت، از بعد از شهریور 20 شاهد برداشتهای دیگری هم از اسلام بودیم که به نوعی از برداشت سنتی روحانیت متفاوت بود. اولین کسی که این برداشتها را به صورت گسترده مطرح کرد، مرحوم مهندس بازرگان در دهه 20 بود و بارزترین نوشتهای که از آن دوران مانده و نشانه طرز فکر اوست، کتاب «راه طی شده» است. خصلت مهم این کتاب نفی فلسفه و کافی دانستن علم غربی، آن هم بیشتر علوم طبیعی و مهندسی و ریاضی و بهطور کلی علم تجربی بود. این نوع نگاه بعدها در آثار دیگر مهندس بازرگان مصادیق خود را پیدا کرد، مثل «مطهرات در اسلام» یا کتابهای دیگر و در همان زمان از سوی بزرگانی چون علامه طباطبایی و بعدها شهید مطهری به صورت جدی نقد شد، ولی عده زیادی از دانشگاهیها به آن تمایل پیدا کردند.
در دهه 40 در ایران آرام آرام علوم انسانی غربی و رشتههای روانشناسی، جامعهشناسی، فلسفه و تاریخ و این نوع مباحث مطرح میشوند و کسانی چون امیـــرحسین آریانپور با ترجمه کتاب نسبتاً مفصل «زمینه جامعهشناسی» نیمکوف منبع مفصلی به دست میدهد و روشنفکــــران چپ، حجـــــم عظیمی از منابع علـــوم انسانی را با طعم مـارکسیستی و سوسیالیستی وارد بازار فکر میکنند. البته در کنار اینها روشنفکران متمایل به سرمایهداری غرب به ترجمه آثاری میپردازند و فضای جامعه ما به صورت فـــزایندهای از نوع دیگری از علم غربی پر میشود که برخلاف آن چیزی است که مهندس بازرگان نمایندهاش بود. این نوع علم غربی به انسان و شئون فردی و اجتماعی او عنایت دارد. شما اگر در آن سالها پشت ویترین کتابفروشیهای روبهروی دانشگاه را ملاحظه میکردید، پر از این نوع کتابها بود. من در فاصله سالهای 42 تا 45 دانشجوی دانشگاه تهران بودم و هفتهای چند بار فاصله بین میدان انقلاب تا سر خیابان وصال را که غالب مغازههایش کتابفروشی بودند، طی میکردم و تک تک کتابهای تازه منتشر شده را میشناختم. این فضا یکسره در اختیار و تسخیر روشنفکرها بود، با ثقل قابل توجه مارکسیستها و کمونیستها و سوسیـــالیستها. مذهبـــیها حس میکردند چیز تازهای پیدا شده که آنها در این زمینه کار نکرده و آن را نمیشناسند. این احساس خلأ و احساس نیاز با ظهور دکتر شریعتی مقارن شد.
شریعتـی اولین جلوه چشمگیرش در تهران در سال 1346 و در جشنهای آغاز پانزدهمین قرن بعثت بود. ساختمان حسینیه ارشاد شکل گرفته و قابل پذیرایی از مردم بود. البته هنوز کامل نشده بود. در سال 45 آقای مطهری و مرحوم همایون و آقای میناچی و دیگرانی که دستاندرکار بودند، میخواستند فرا رسیدن پانزدهمین قرن بعثت را جشن بگیرند، منتهی مصادف شد با جشنهای بیست و پنجمین سال سلطنت شاه! آنها برای این که این دو جشن با هم اجرا نشود و در کنار هم قرار نگیرد، برنامه یک سال این جشن را به تعویق انداختند و در سال بعد جشن مفصلی گرفتند. من در آن موقع دانشجوی فوق لیسانس دانشگاه شیراز و مؤسس انجمن اسلامی آنجا و ضمناً معلم آن دانشگاه هم بودم و در دوره لیسانس درس میدادم. ضمناً با استاد شهید آیتالله مطهری در ارتباط بودم و به تهران آمدم و در همه آن جشنها که سه، چهار روز برپا بود، مرتباً و صبح و عصر در جلسات سخنرانی شرکت میکردم و در آنجا بود که برای اولین بار با دکتر شریعتی و نوع نگاه و بیان و سخنوری جذاب و حتی سحرآمیز او آشنا شدم. حرفهای شریعتی از جنس همان علوم انسانیای بود که غیرمذهبیها فضای فکری را با آن پر کرده بودند، اما این حرفها در بستر اسلامی مطرح میشدند.
* به نظر شما آیا دکتر شریعتی سعی داشت با افکاری که در آن برهه رایج بود، نوعی تجانس نشان دهد یا این تضاد و دوگانگی از ابتدا در آرای او وجود داشت؟
** دکــــــــتر شریعتی نظریههای جامعهشناسی را مطرح و سپس آنها را بر تاریخ و مفاهیم اسلامی منطبق میکرد و یا تاریخ اسلام را مصادیقی از آن نظریههای جامعهشناسی میدانست. در بین مستمعان او هم تقریباً کسی نبود که در این رشتهها تحصیل کرده و اطلاعی داشته یا اجتهادی کرده باشد. نو بودن این افکار به قدری مهم بود که کسی به فکر نقد آنها نبود و شریعتی با یک حرکت بولدوزری سنگین و سریع، حرکت و افکار خود را منتشر میکرد، زیاد سخنرانی میکرد، سخنرانیهای خود را مینوشت، خوش قلم، خوش فکر و خوش بیان بود و در نتیجه افکار او رواج عجیب و غریبی پیدا کرد.
من چون از حدود سال 40، یعنی از وقتی دانشآموز دبیرستانی بودم، با نوع تفکر آقای مطهری آشنا بودم، از همان اوایل حس کردم در افکار شریعتی نکتههای قابل نقدی وجود دارد و با این که خیلی جوان بودم - وقتی لیسانس گرفتم 21 ساله بودم- احساس کردم این صحبتها در یک جایی مشکلساز خواهند شد. من موقعی که به جشنهای آغاز پانزدهمین قرن بعثت در تهران آمدم، 22 سال داشتم. کتاب «محمد: خاتم پیامبران» را که جلد اول آن به همین مناسبت چاپ شده بود، گرفتم و دقیق خواندم. بخش قابل توجهی از این کتاب، حاوی دو مقاله از شریعتی است. به ذهنم رسید که نقدی به این دو مقاله بنویسم و شبهههایی را که در مورد افکار شریعتی به ذهنم میرسد، به آقای مطهری منتقل کنم. این کار را کردم و مقالهام را ماشین کردم و به تهران بردم و در منزل آقای مطهری تحویل ایشان دادم. هنوز هم آن مقاله را دارم و در جایی چاپ نشده. قضیه مربوط به 42 سال پیش است. من از آقای مطهری پرسیده بودم که اگر این حرفهای شریعتی درست باشد، پس تکلیف این و آن چه میشود؟ تعارضها و مشکلاتی را احساس کرده بودم.
از آن پس در عین حال که از لحاظ ادبی بسیار مجذوب طرز بیان و گفتار شریعتی بودم، اما از لحاظ محتوایی این حساسیت را داشتم. یکی از علل علاقه من به سخنرانیهای دکتر شریعتی، یکی علاقه من به ادبیات و هنر بود، زیرا او مثلاً با اشعار شاعران نوپرداز هم آشنا بود. شریعتی عملاً به یک گوینده مذهبی تبدیل شده بود که در حسینیه ارشاد به مناسبت تاسوعا، عاشورا، بعثت و جشنهای مختلف سخنرانی میکرد و حرفهایی که میزد از سنخ چیزهایی بود که ما دانشگاهیها آن را بهتر میفهمیدیم، استناد به ترجمهها میکرد یا مثلاً افکار بعضی از روشنفکران را مطرح میکرد؛ به هرحال زبانش برای ما مفهومتر از دیگران بود.
دکتر شریعتی در واقع نمونه دومی در میان قشر روشنفکری بود که اسلام را بر علوم انسانی غربی عرضه کرده بود. قبلاً مهندس بازرگان، اسلام را بر علوم تجربی عرضه کرده بود و دکتر شریعتی، دو دهه پس از او، کاری را که در آن زمان نشده بود، حالا در فضای دیگری مطرح کرد. اقبال جوانها به آثار شریعتی سبب شد که در مدت کوتاهی توجه به علوم انسانی، خصوصاً جامعهشناسی در بین جوانهای مذهبی، چه در حوزه و چه در دانشگاه بالا بگیرد و خیلیها که به فکر ایجاد تحول بودند و میخواستند برای جذب و حفظ جوانها راه تازهای را در عالم مذهب باز کنند، از دکتر شریعتی الگو گرفتند و سعی کردند نوع نگاه او را دنبال کنند. در واقع در آن زمان شاید در بین طلاب قم فراوان میشد کسانی را دید که کتابهای جامعهشناسی و علوم غربی را از تهران تهیه میکردند و بهطور پنهانی میخواندند و در نوشتههایشان آن اصطلاحات را به کار میبردند.
بد نیست در اینجا شوخیای را که از آقای مطهری شنیدم، بازگو کنم. آقای مطهری از این افراطی که بعضیها میکردند و بجا و نابجا از جامعهشناسی وام میگرفتند، این طور تعبیر میکرد و به من میفرمود: «ما آخوندها تازه به دو چیز رسیدهایم و اینها را بجا و بیجا به کار میبریم. یکی جامعهشناسی است، یکی هم ویرگول! نه میدانیم جای استفاده درست از جامعهشناسی کجاست و نه جای استفاده درست از ویرگول را بلدیم و همینطور بیهوده نوشتههایمان را از ویرگول و جامعهشناسی پر کردهایم!» جامعهشناسی و ویرگول را هم کنار هم گذاشته بود تا نابجا به کار بردن هر دو را بیان کند.
اصولاً نوع برخورد و رهیافت بسیاری از جوانها در اواخر دهه 40 و اوایل 50 بر اساس همین مفاهیم بود. در همین سالها بود که مجاهدین خلق به صورت زیرزمینی، ایدئولوژی خود را تدوین کردند و این ایدئولوژی را از نوع نگاه مهندس بازرگان بود و آنها که مثل او به فلسفه اسلامی بیاعتنا و بیاعتقاد و نیز بیاطلاع از آن بودند، برداشت از نگاه مرحوم بازرگان را این جور کامل کردند که هر فنی، علمی دارد و فن مبارزه هم علمش مارکسیسم و ماتریالیسم تاریخی و ماتریالیسم دیالکتیک است، بنابراین همانطور که ما برای ساختمانسازی از مهندسی و فیزیک استفاده میکنیم و این کار، تعارضی با مذهب ندارد، برای مبارزه هم میتوان از مارکسیسم به عنوان علم مبارزه استفاده کرد.
* هویت گرویدگان به گروه فرقان هم محل سؤال و بحث است. گروهی از بریدههای این گروه که بعدها از اندیشه فرقانی بهکلی فاصله گرفتند و حتی در نظام مشغول به خدمت شدند، معتقدند بدنه فرقان سنخیتی با افکار متعصبانه گودرزی نسبت به روحانیت نداشت و شاید بتوان حساب گودرزی را از بقیه اعضای فرقان جدا کرد. این گروه معتقدند به دلیل فقدان یک اندیشه پویای انقلابی که بتواند پاسخگوی عطش و نیاز جوانان باشد و روحانیت سنتی هم نتوانست آنها را جذب کند، اجباراً به اندیشههایی از جنس فرقان روی آوردند. یعنی در دوران قبل از انقلاب، اساساً فقدان یک منبع پویا و پر انرژی و زمانآگاه از نظر تولید اندیشه که بتواند به نیاز جوانان پاسخ بدهد، موجب میشد که عدهای از جوانان با حفظ گرایش به دکتر شریعتی، به این سنخ گروهها روی بیاورند و خودشان چندان مقصر نیستند. تحلیل شما از این دیدگاه چیست؟
** تحلیل من از پدیده فرقان این است که از سال 50 به بعد حرکت مسلحانه در برابر رژیم شاه، یک ارزش و آرمان محسوب میشد و مخصوصاً مارکسیستها چنین حرکتی را شروع کرده بودند. ماجرای سیاهکل که در زمستان 49 اتفاق افتاد، خیلیها را تکان داد. از سال 32 تا 49 یعنی در طول 17 سال، غیر از حرکت اعضای مؤتلفه اسلامی یعنی بخارایی، نیکنژاد، صفار هرندی و حاج صادق امانی، ما شاهد حرکت مسلحانه دیگری نبودیم. حرکت چریکهای فدایی در واقعه سیاهکل در سال 49، با نوع کارهای فداییان اسلام و مؤتلفه تفاوت داشت. آنها ترور میکردند، ولی چریکهای فدایی عملیات چریکی انجام میدادند. فداییان اسلام یا مؤتلفهایها هیچ وقت نمیرفتند یک پاسگاه را خلع سلاح کنند و در جنگل پناه بگیرند و درگیری گروهی با قوای دولتی و ارتشیها و ساواکیها راه بیندازند. نوع فعالیتهای مسلحانه فداییان اسلام و مؤتلفه، ترور شخصی بود، اما چریکهای فدایی با الگو گرفتن از چهگوارا و مائو و امثال اینها، بعد تازهای از کار مسلحانه را شروع کردند. مجاهدین خلق هم که با نام قرآن و اسلام و فضل الله المجاهدین علی القائدین وارد میدان شده بودند، در واقع در میان جوانان پرشور مذهبی، احساس خجالت و کمبود کردند و به آن احساس پاسخ دادند و ثابت کردند که بچه مسلمانها هم در انجام کارهای چریکی و داشتن خانه تیمی و حمله به عوامل رژیم شاه نه تنها کمتر از چریکهای فدایی نیستند، بلکه یک جاهایی تهور بیشتری هم دارند و زمینههای مردمی آنها هم بیشتر است.
پس این یک واقعیت است که مبارزه مسلحانه جاذبه داشت و برای عدهای هم تنها راه رسیدن به هدف بود. شما این فضا را در کنار نفرتی که شریعتی نسبت به ارکان روحانیت در دل عدهای از جوانها ایجاد کرده بود، بگذارید تا معلوم شود که فرقان در واقع دلایل مخالفت راه نشان دادن نفرت را از مجاهدین خلق یاد گرفت و حرکات مسلحانه و ترور را به مبانیای که شریعتی به صورت گسترده در فضای جامعه منتشر کرده بود، افزود. البته خیلیها تحت تأثیر حرفهای شریعتی قرار داشتند، ولی همه به مبارزه مسلحانه روی نیاوردند. قلیلی از اینها زندگی تیمی و بسیار زاهدانه و چریکی را در پیش گرفته بودند و با هر روحانیای که ماشینی سوار میشد و خانهای از خودش داشت و دستش به دهنش میرسید، مخالفت میکردند و همه اینها را مظاهر تزویری میدانستند که شریعتی در کنار زر و زور گذاشته بود. در واقع آرای شریعتی بستر گستردهای بود که از دل آن یک جریان افراطی در قله حرکتهای تند قرار گرفت و در سطوح پائینتر، لایه لایه این بدبینی و این گرایش وجود داشت.
* استقلال گروه فرقان هم محل سؤال هست. برخی هنوز هم پس از گذشت 30 سال، انگشت گذاشتن روی شخصیتی چون آقای مطهری و افرادی که اینها ترور کردند، منهای یکی دو نفری را که به شکل نامربوط و تصادفی هدف قرار گرفتند، نشانه آن میدانند که پشت سر این ترورها نوعی هوشمندی و آگاهی دقیق وجود داشته است و لیستی که بعدها از خانههای تیمی آنها کشف شد، به این شائبه دامن میزد که اینها فقط بهظاهر همین جریان کوچک محفلی هستند، زیرا نفس پی بردن به نقش چهرهای چون آقای مطهری که در واقع رهبر در سایه انقلاب بود، نشانه هوشمندی در اتخاذ این تصمیمات بوده است. عدهای معتقدند مجاهدین خلق در یکی دو سال اول انقلاب نمیخواستند مستقیماً وارد عرصه رویارویی با نظام شوند و گروه فرقان در عین غفلت، از این ترفند غافل بوده و به عنوان ابزار آنها عمل کرده است. وقتی هم که آنها از بین رفتند، سازمان مجاهدین خلق مجبور شد رأساً وارد فاز ترور شود. نظر شما در این مورد چیست؟
** من قویاً این نظر را تأیید میکنم و احتمال قوی میدهم که اینها در لایههایی پنهانی با مجاهدین خلق هماهنگ بودهاند. شاید هم ترور آقای مطهری را با موافقت و صلاحدید و چراغ سبز مجاهدین انجام داده باشند. من این را بعید نمیدانم.
یک قرینه حدس من این است که فردای شهادت مرحوم مطهری، سازمان مجاهدین خلق بیانیهای دادند. اگر آن بیانیه را ملاحظه کرده باشید، کاملاً دوپهلوست. در آن فضاها که همه، این ترور را محکوم کردند، بیانیه مجاهدین خلق طوری بود که این ترور را از آن جهت محکوم میکرد که میگفت هنوز وقت این کار نرسیده است! از متن اعلامیه سازمان مجاهدین، محکوم کردن صریح و روشن این کار فرقانیها برنمیآید.
* گروه دکتر پیمان هم موضع مشابهی را اتخاذ کردند.
** دکتر پیمان و طرفدارانش شدیداً با آقای مطهری مخالف بودند، منتهی آنها اهل مبارزه مسلحانه نبودند و درگیریشان، درگیری فکر بود.
* از حساسیتها و برخوردهای شهید مطهری با گروه فرقان چه نکاتی را به خاطر دارید؟
مرحوم شهید مطهری در کتاب «علل گرایش به مادیگری» در برابر این جریانات انحرافی موضعگیری آشکار کرد و گروه فرقان را صراحتاً ** به باد انتقاد گرفت. این موضعگیری صریح آقای مطهری در واقع برای فرقانیها انگیزهای شد که در قدم اول به سراغ ایشان بیایند، چون هیچ کس صریحتر و مؤثرتر از شهید مطهری، به نقد افکار آنها نمیپرداخت.
* شهید مطهری در نامهای که به امام نوشتند، ضمن طرح انتقاداتی نسبت به دکتر شریعتی، به این نکته اشاره کردند که عدهای از شخص شما تعریف میکنند، اما سایر روحانیون را میکوبند! این اشاره نشان میدهد که ایشان متوجه ظهور جریانی متشکل از عناصری متنوع از جمله برخی از روحانیون به ظاهر مبارز شده بودند که حامل چنین فکر مضر و مسمومی بودند. ایشان بر این باور بود که گروه فرقان بخشی از این جریان مسموم است و گناه آموزگاران و جرأتدهندگان آنها بسیار بیشتر است. به نظر شما این تیزبینی شهید مطهری و دست گذاشتن روی این جریان باعث نشد که ایشان در اولویت ترورها قرار بگیرند؟
** مرحوم مطهری در نامه به امام از ظهور رگهای در میان مبارزین که امام را تأیید و بقیه را نفی میکنند، اظهار نگرانی کرده بودند. این به معنای آن نیست که اینها در ترور آقای مطهری دست داشتند، ولی اینها جزو کسانی بودند که ته دلشان از ترور آقای مطهری خوشحال شدند و بعدها هم مشی آنها نشان داد که هیچ وقت با جریان عمومی انقلاب همراهی نداشتند.
دربارهآقای مطهری من همیشه این عبارات از زیارت عاشورا به خاطرم میآید که «لعنالله امئ ظلمتک و لعنالله امه قتلتک و لعنالله سمعت بذالک و رضیت به». این جماعت معلوم نیست که خودشان در ترور مرحوم مطهری دستی داشتند یا باخبر بودند، ولی به جهت همین کجفکری و تفاسیر مارکسیستی که از اسلام میکردند و آقای مطهری قویاً آنهارا میکوبید، از این که ایشان از صحنه حذف شده بود، قطعاً خوشحال شده بودند.
نمیشود واقعاً تشخیص داد که این جماعت واقعاً اعتقاد قلبیشان این بود که امام یک استثناست یا از بس پیشگامی و مبارز بودن امام بارز بود، جرأت مخالفت نداشتند. شاید در بین این جماعت از هر دو سنخ وجود داشته باشد، یعنی کسی اگر میخواست روی زندگی و مبارزات امام هم انگشت بگذارد، در واقع خودش را از صحنه خارج میکرد و محبوبیت خود را از دست میداد. بنده فکر میکنم بعضیها باور داشتند که امام یک استثناست و این واقعیت دارد، بعضیها هم به عنوان تاکتیک از امام حمایت میکردند و جرأت مخالفت با امام را نداشتند، چون کاری را که آنها جرأت و عرضه انجامش نداشتند، امام در بالاترین سطح انجام داده بودند. مثلاً اینها میخواستند اطلاعیهای بدهند و گوشه و کنایهای به دربار بزنند و امام مردم را برای سرنگونی شاه دعوت کرده بود و آنها بالاتر از این چه کار میخواستند بکنند؟ اینها در واقع از عظمت امام کسب آبرو میکردند.
اشاره کردید که معلوم نیست کسانی که از شهادت مرحوم مطهری خوشحال شدند، محرک فرقانیها بوده باشند، اما شواهد زندهای وجود دارد که عدهای قبل از شهادت استاد مطهری، در تفاسیرشان، علناً آیه: «یصیدون عن سبیلالله» را بر آقای مطهری تطبیق میکردند و میگفتند چون ایشان به دانشگاه رفتهاند یا امثال آقای بهشتی و آقای باهنر که در تکالیف کتب درسی همکاری میکردند، با دستگاه ساختهاند.
* گودرزی هم مدتها از پامنبریهای همینها بود. به عبارت دیگر جریان تحریکی علیه آقای مطهری به صورت یک اجماع مرکب وجود داشته و در میان این طیف حتی کسانی که به ظاهر در سلک آقای مطهری هم بودند، وجود داشتند. آیا در آن زمان این جریان برای شما محسوس بود؟
** ما از نظر فکری نسبت به این جریانات حساس بودیم نه از نظر عملیاتی. آنچه برای ما مسلم بود این بود که ما میدانستیم در گوشه و کنار، جلسات و جریاناتی وجود دارند که به صورت شفاهی یا مکتوب در حال مسخ اسلام در قالب اصطلاحات و تعابیر مارکسیستی هستند و این همان نوع تلقیای بود که آقای مطهری در مقدمه «علل گرایش به مادیگری» بیان کرد، لکن این که این گرایشها و نگرشها تا چه اندازه در طراحی عملیات با کار فرقان اتصال داشته، طبعاً من اطلاعی نداشتم.