سد نفوذ
با وجود درسهای دهه 20 و 30، انزواگرائی به صورت نیرومندی تا 1945 ادامه یافت. حتی با وجود اینکه دکترینهای خیالی پیشین به مدت ده سال کاملاً بیاعتبار شده بودند، رهبری تازه آمریکا، از ارائه دادن یک دکترین جدید برای روشن کردن نقش ایالات متحده در جهان خودداری کرد. سدبندی شوروی، تنها در اندازههای اندکی وضعیت را تشریح میکرد و از سطح یک اصل هدایتکننده و راهنما بدور بود. یکسال پس از پایان جنگ جهانی دوم، تعداد نظامیان آماده به خدمت آمریکا از 12 میلیون مرد و زن به سه میلیون کاهش یافت و در تابستان 1947، با یک کاهش بیشتر به یک و نیم میلیون رسید و دولت ترومن بودجه دفاعی را به زیر 15 میلیارد دلار رساند، آنهم هنگامی که اتحاد شوروی کنترل خود بر روی اروپای شرقی را محکم می کرد.
در سال 1948 بنظر میرسید چکسلواکی تحت کنترل کمونیستها قرار میگیرد و همچنین شوروی با قدرت تمام، محاصره برلن را به نمایش گذاشت در سال 1949، پیروزی کمونیستها در چین مشاهده میشد و در همین حال اتحاد شوروی اولین بمب اتمی خود را سالها جلوتر از زمانی که آمریکا فکر میکرد، منفجر کرد.
با وجود اعلام صریح برنامه مارشال در 1948 و تشکیل سازمان پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) در سال 1949، سیاست امنیت ملی آمریکا، اساساً به صورت انزواگرائی باقی ماند. حتی سناتور جمهوریخواه ایالت میشیگان «آرتور واندنبرگ» که به تصویب پیمان ناتو در کنگره کمک کرده بود، نظر داد که این اتحاد باید کمتر از یک تعهد سیاسی موثر باشد و مستلزم بکارگیری قابل توجه نیروهای ایالات متحده در اروپا نباشد. در عمل در سال 1949، ایالات متحده نیروهایش را از حالت آمادهباش در آورد، به حدی که واقعاً مانند آن بود که نیرویی اعزام نکرده است. با آغاز سال 1950، مشخص شد که یک خلاء سیاست خطرناک وجود دارد و آمریکا فاقد یک چارچوب جامع، در حدودی که تعهدات و نیازمندیهای آن لازم داشت، میباشد. در ماه ژانویه، ترومن فرمان تشکیل یک گروه چند سازمانی به منظور مطالعه وضعیت و توجیه کردن یک برنامه جامع به وی را صادر کرد. نتیجه این کار دکترین مشهور ترومن بود که دکترین سد نفوذ و یک مبنای معقول برای ساختار نظامی ایالات متحده را مشخص میکرد. این امر در سه ماه تکمیل شد. در لوای دکترین سد نفوذ، استراتژیها و سیاستها، مطابق با واقعیت موجود گسترش یافت و اساس دکترین برای چهل سال آینده، برای آینده سودمند بود. با یک تغییر در دکترین ترومن، میشد یک چارچوب کامل را جمع کرد که ایالات متحده را به آن سوی جنگ سرد هدایت میکرد. مسلماً تهدیدهای دهه 1950 مستقیمتر و نزدیکتر از رویاروئیهای امروز آمریکا بود، اما نیاز به یک دکترین جامع در 1993، کمتر از 1950 نیست.
باید توجه داشت که انزواگرائی همیشه یک نیروی نفوذکننده در جامعه و سیاست آمریکا بوده است.
حتی در مقابل موج آشکار تهدیدات اتحاد شوروی که یک تغییر در شیوه زندگی آمریکا را بوجود آورده و آنها را بستوه آورده بود، دولت ترومن برعکس، پنج سال تمام از افزایش تمایلات انزواگرائی حمایت کرد و بدنبال جنگ جهانی دوم و در پایان جنگ کره به اکراه دکترین ترومن را اتخاذ کرد. در این حالت آمریکائیها متقاعد شدن که ایالات متحده نباید مدت زیادی بدور از بازگشت به جهان باقی بماند.
ترومن همانند بوش و کلینتون، انزواگرائی را نپذیرفت و با شدت عمل، دشمنان پیشین را به سوی ملل دمکراتیک متمایل کرد. اما تا زمانی که ترومن دکترین خود را تصویب کرد و به موجب آن نقش و تعهدات آمریکا را مشخص ساخت، تمایلات انزواگرائی در کشور به صورت نیرومندی باقی ماند. بنابراین اگر تاریخ یک راهنما است، یک بیانیه بعد از سد نفوذ لازم است تا منافع و حضور آمریکا در جهان مشخص شود، حضوری که در ماوراءالبحار به سوی تحلیل رفتن پیش میرود، بودجه دفاعی در حالت سقوط آزاد به سر میبرد و در بعضی از نقاط در آینده، رهبری ایالات متحده کمرنگ و کمرنگتر دیده میشود.
سنت امنیت ملی آمریکا
بیانات آمریکائیها از زمان پدران ما مشخص ساخته است که امنیت و اقتصاد حیاتی ایالات متحده، بشدت وابسته هستند به نفوذهائی که از آنسوی مرزهای آمریکا ناشی میشود. اما این واقعیت همیشه در تنش با یک تمایل متضاد به سوی انزواگرائی روبرو بوده است، بخصوص با انزواگرائی نظامی در مقابل اقتصاد.
از این رو، هم انزواگرائی و هم انترناسیونالیسم در سنت آمریکا به طعنه یاد میشوند و آمریکائیها میل دارند، آنها را اینگونه تکرار کنند. در نتیجه، هنگامی که جبههگیریهای عمده رو به پایان میرفت و احتمال پیدایش یک تهدید جدید، غیر محتمل یا دور به نظر میآمد، نیروهای انزواگرا به طور ویژهای به سختی مقاومت میکردند. در این حالت و در فقدان یک دکترین بینالمللی موثر، سیاست آمریکا به سوی انزواگرائی و یک اعتماد بیجهت راجع به خلع سلاح یکطرفه، جریان پیدا میکرد. با وجود چنین چرخشهائی در جهتگیری ایالات متحده، بهر حال اصول اصلی و ارزشهای آمریکا به طور نسبی ثابت بودهاند ایالات متحده همیشه بیشتر از هر کشور دیگری درستکار بوده، سیستم سیاسی و اقتصادی آن بدون کاستی حق آزادی و اختیار فردی را تعقیب میکرد و در میل به کمک به دیگران شرکت داشته، آنچنانکه ایده آمریکائی بوده همچنین ایالات متحده به عنوان یک مشعلدار آزادی و دمکراسی خدمت کرده و تحرک بخشیده است به یک مبارزه جهانی برای آزادی و سعادت فردی. بنابراین اقتصاد هوشمندانه و منافع ژئوپلتیک آمریکا، فرضیههای پایداری هستند. آمریکا به عنوان یک کشور تجاری، کشوری است که جستجو میکند به طور عقلانی فرهنگ افزایش ثروت را و یک کشوری است که تقاضاهایش برای منابع و بازارهای جهانی را بدون مانع بدست میآورد. حفظ این مسئله که هیچ قدرت فردی و یا گروه دشمن نباید تسلط پیدا کند بر سرزمینهای «اورآسیا»، امروزه، مهمتر از دوران جنگ اول و دوم جهانی است. هنگامی که ایالات متحده تلاش میکند به اجرای سیاست درهای باز در چین در اواخر قرن، خطوط ارتباطی و منابع تجاری باید به صورت حیاتی حفظ شود. زیرا تلاش برای ترویج ثبات منطقهای و جهانی، امروزه کمتر از زمانی که آمریکا با ارتش روسیه مقابله میکرد، اهمیت ندارد.
بدینسان، دکترین سد نفوذ یک امر خلاف قاعده یا ویژه نبوده است، اگر چه مبارزه با شوروی، توجه آمریکا را به یک مبارزه ایدئولوژیک و یک تهدید نظامی آشکار، متوجه ساخت، اما دلایل اصلی کشور برای حرکت جدالانگیز، هماهنگ فرض شده بود با اصول و منافع بلند مدت.
تعهد آمریکا به دکترین سد نفوذ منجر شد به یک احساس دفاع از ایده آمریکائی و منافع ژئوپلتیک عصر گذشته و تأکید بر درست بودن اعتقاد به وارد شدن آمریکا در جنگهای اول و دوم جهانی.
دکترین جدید آمریکا
کلینتون امروزه با یک معما همانند آنچه که ویلسون در سال 1919 و ترومن در 1945 با آن مواجه بودند، روبروست، یک احساس متداول که منابع جدی تهدید و جنگ با منافع ملی ایالات متحده از بین رفته بود. رئیس جمهور همچنین با یک کنگره کوته بین مواجه بود که بطور فزایندهای بوسیلة این عقیده تحریک میشد، که پیشرفت داخلی میتواند بوسیله کاهش بودجه دفاعی و کنارهگیری از اتحادیههای خارجی سریعتر شود. بوش همچون ویلسون، انزواگرائی را رد کرد، اما او نیز در حل معمایی که تلاشهای ویلسون را در جهت رهبری یک وفاق بینالمللی با شکست مواجه ساخت -مسلماً بدلایل متفاوف - ناکام ماند. اگر کلینتون در جائیکه ویلسون و بوش با شکست مواجه شدند، به موفقیت دست پیدا نکند دوباره انترناسیونالیسم بروش پیشین، شکست خواهد خورد و آمریکا در جهان بعد از جنگ سرد سرگردان خواهد ماند.
بوش در تلاش برای تبیین امنیت ملی آمریکا بعد از جنگ سرد، درسهای تاریخ گذشته را مورد اقرار قرار داد. او با یک بیانیه مشترک در دولت خویش در 28 ژانویه 1992،به کنگره و کل کشور متذکر شد که دوباره اشتباهات قرن اخیر را تکرار نکنند. زمانیکه خلع سلاح با بیپروایی مورد پیروی قرار گرفت و همزمان با امنیت پایدار جهانی، دفاع اهمیت خویش را از دست داد. بوش همچنین به درستی چالشهایی را که با آن مواجه بود تشخیص داد. او در سخنرانیش در یک ضیافت شام کتابخانه نیکسون در 11 مارس 1992، معما را مطرح ساخت :«آنچه که ما بایستی انجام دهیم، روشی در جهت حفظ حمایت مردمی برای یک سیاست خارجی و یک دفاع قوی در غیاب یک تهدید خارجی برجسته برای امنیت ملی ما، در شرایط مواجه با مشکلات بودجهای شدید است». اما بوش هرگز از عهده حل این معما برنیامد. اکنون این مسئولیت بر عهده کلینتون قرار گرفته است. اگر کلینتون در جستجوی قرار دادن عملیاتش بر اساس وعده حفظ اقتدار و مداخلۀ نظامی آمریکا باشد، احتمالاً با صفآرایی نیروهای سیاسی در مقابل خویش مواجه خواهد شد، همانطوریکه پیشینیان با چنین نیروهایی مواجه شدند. این امر چالش ترسناکی است، اما چنانچه ریچارد نیکسون اخیراً نوشته است: «مشخصه رهبر سیاسی بزرگ این نیست که صرفاً به حمایت از آنچه بپردازد که مردمی است، بلکه در ایجاد طرحی است که منافع آمریکا را خواه مردم پسند یا غیر مردم پسند، بر آورده سازد.» اگر در زمینه منافع و اصول بنیادی آمریکا عمل کند، این امر نمیتواند دلیل بر این شود که شیوة حفظ قدرت و ملاحظه آمریکا بایستی غیر مردمیباشد. اما فقط خود رئیسجمهور است که میتواند چنین شیوهای را بوجود آورد. در تشکیل و ارائه یک دکترین آمریکایی جدید، سه مقوله مشترک و بطور متقابل تقویتکننده منافع و اصول بایستی مورد تأکید واقع شوند -ژئوپلتیکی، اقتصادی و اخلاقی- این منافع و اصول به دکترینهای سیاست خارجی و امنیت ملی آمریکا از زمان ایجاد جمهوری حیات بخشیدهاند، و بعنوان اصول کلیدی ایجاد یک توافق پایدار نوین باقی ماندهاند.
منافع و اصول ژئوپلتیکی
حتی در اوج انزواگرائی، دولتمردان آمریکائی نیاز کشور به حفظ توازن قوای جهانی را تصدیق نمودند. راه حل منافع ژئوپلتیکی ایالات متحده چنانچه بوسیله تئوریسینهای برجستهای چون «هالفورد مکیندر»، «آلفرد تایر ماهان»، «نیکسون اسپایکمن»، تبیین شده بود، علیرغم تغییرات قابل توجه در نقشه سیاسی جهان، نسبتاً پایدار ماند. مفاهیم توازن قوا بوسیله این نظریهپردازان جغرافیای سیاسی مورد حمایت قرار گرفت، هر چند که قبل از جنگ جهانی دوم بطور مناسب توسعه یافت. البته امروزه قدرت نظامی متوازن، کارایی بیشتری برای تضمین صلح و ثبات بینالمللی ندارد. اما این بدان معنا نیست که قدرت نظامی در عرصه بینالمللی اهمیت خود را از دست داده است. اگر دولتهای دمکراتیک از توازن نظامی غفلت ورزند، منتظر ظهور مجدد نظامگیری خواهند بود، حتی در مناطقی که به درستی به صلح و ثبات آراسته هستند. موانع عمده دمکراسی و پیوند اقتصادی فزاینده نیروهای مثبتی هستند که تا حدودی نیاز به نیروی نظامی ضد توازون را جبران میکنند. اما در نهایت قدرت نظامی به عنوان ابزاری مهم با تاثیر بینالمللی و جزئی کلیدی از یک سیستم بینالمللی با ثبات، باقی میماند. مشارکت آمریکائیان در این سیستم صرفا یک ژست نمایشی نیست و بلکه محوری برای ثبات جهانی و کلیدی برای رفاه و امنیت آمریکائیان است. پایان جنگ سرد ریشههای منازعه را از بین نبرد، بلکه تا حد قابل توجهی دشمنیها شکل گرفت. حدود سی جنگ در اطراف جهان بوقوع پیوسته است. ملیگرایی، نژادگرایی و ابعاد گوناگون رقابت، به عنوان حقایق زندگی در هر گوشه از جهان پایدار ماند، در این حالت ظهور مجدد یک قدرت در حال توسعه نشات گرفته از ایدئولوژی رقیب را نمیتوان بحال خود باقی گذاشت. در اروپا سلاحهایی که در 1945 خاموش شده بودند، به یکباره میتوانستند دوباره به صدا در آیند. بحران یوگسلاوی سابق توجه جهانی را بخود جلب کرد و به مداخله بینالمللی مستقیم شدت بخشید و خواهان فشار نظامی فزاینده بر صبرستان شد. علیرغم ابهامات فراوان در جلوه آینده موقعیت ایالات متحده یک جنبه از دورنمای ژئوپلتیکی نوین آن مشخص است. کنارهگیری نظامی آمریکا از صحنه جهانی منجر به بقای خلاء و شکاف قدرت میشود. هر چند که طبیعتا همچون قلمرو امور سیاسی - نظامی، خلاءها بطور اجتنابناپذیر پر میشوند. متحدان و دوستان آمریکا در عرصه جهانی این حقیقت را دریافتهاند و اغلب ایالات متحده را به ادامه حضور تشویق میکنند. زیرا کنارهگیری آمریکا بسادگی منجر به نوعی منازعه قدر ت میشود که برای قرنها جهان را بستوه میآورد.
قدرت نظامی آمریکا نوعی تحمیل آزادی و ثبات است، حتی زمانی که بکار گرفته نشود. ایالات متحده در جستجوی مستعمره یا قلمروئی نیست. قدرتش بیخطر و سودمند و هم چنین برسمیت شناخته شده است. فقط قدرتهای متجاوز و توسعهطلب از اقتدار نظامی و رهبری آمریکا میترسند. و اساساً قدرتهای متجاوز و توسعهطلب در جستجوی پر کردن خلاء ایجاد شده از کنارهگیری آمریکا خواهند بود چرا ثبات برای آمریکا واجد چنین اهمیتی است؟ یک تحلیل طرفدارانه این است که طبیعت بطور فزاینده بهم پیوسته جهان و دسترسی جهانی به تکنولوژی جهانی و ارتباطات، بستر استراتژیک و تفاوتهای قدرتی که ایالات متحده، بوضوح بر آن متکی بود را فرسوده ساخته است. در این جهان حتی قدرتهای در حال توسعه قادر به دامن زدن به منازعات قابل توجه برعلیه ثبات منطقهای خواهند بود. مهمتر از این آنها بویژه میتوانند با تهدید شهرها به انهدام جمعی و ناگهانی، از دولتهای صنعتی امتیاز بگیرند. تروریسم با تسلیحات استراتژیک یک تهدید واقعی است.
بنابراین، کنترل ریشههای منازعه و تضمین ثبات منطقهای مستقیما با رفاه و امنیت سرزمین آمریکا پیوند یافته است. اما منافع آمریکا به ماورای مرزهایش گسترش یافته است. حضور و اقتدار آمریکا هم چنین مستلزم کاهش تنشهای سیاسی، نظارت بر تکامل سیستم امنیت بینالمللی،، و ممانعت از ظهور مجدد یک قدرت توسعهطلب در اروپا و آسیا است. واشنگتن با کنترل چنین نیروهایی، حوادثی را که دوباره، میتواند در یک جنگ آغاز زندگی آمریکائیان را به مخاطره اندازد، کاهش خواهد داد. در طول قرن اخیر ایالات متحده دوبار هزینه گرانی، به منظور ممانعت از سلطه یک قدرت منفرد بر اروپا پرداخته است. اگر چه امروزه به نظر میرسد که ریشههای منازعات بدرستی تحت کنترل در آمدهاند. نمیتوان چنین فرض کرد که امکان ظهور مجدد آنها از بین رفته، یا این که دیگر ریشههای منازعه روزی تهدیدی برای موازنه اروپا نخواهند بود.
بواقع همه آمریکائیان، فروپاشی اتحاد شوروی و زوال کمونیسم را مورد تحسین قرار دادند. اما آینده نظام بعد از شوروی نامعلوم است. اتحاد شوروی سابق به عنوان زمین حاصلخیزی برای موج مجدد نظامگیری بجای ماند. تحت هر شرایطی روسیه یک قدرت نظامی نیرومند باقی خواهد ماند. بنابراین لازمست تا قدرتش به توازن در آید. برای آیندهای قابل پیشبینی حضور نظامی آمریکا در اروپا به تشویق ثبات کمک کرده، و حضور پیشرو گرانبهایی به منظور طرح و دفاع از منافع ملی حیاتی ایالات متحده را مهیا میسازد. در ایالات متحده و دیگر مناطق در مورد لزوم باقیماندن قدرت طرح قابلیتها فراوان گفته شده است.
قدرت طراح بویژه برحضور پیشقراولانه مبتنی است. ایالات متحده نمیتواند بطور موثر از تجاوزات منطقهای در درون مرزهایش ممانعت و دفاع به عمل آورد. رهبری آمریکا در ائتلافی که بر عراق غلبه کرد، بخاطر توان طرحریزی و قدرت طراحی ایالات متحده نبود، بلکه به این دلیل بود که ایالات متحده برای جنگ با ارتش سرخ در جبهه مرکزی، اروپا مهیا شده بود. هم چنین این موفقیت ایالات متحده مبتنی بر یک سری از اتحادهای همکاری و دینامیک و حقوق بنیادی بود تا درجه ایستایی از قدرت نظامی. اگر آمریکا پیشقراول نبود، واشنگتن توان پاسخگویی در مقابل آنچه را که انجام داده بود نمیداشت. هم چنین ابعاد شخصی و فردی بسیار بیشتری در منافع ژئوپلتیکی ایالات متحده وجود دارد. «ایده آمریکایی» که هم چون قاعدهای گرانبها درخواستههای -بواقع نیازهای- شهروندان آمریکا بدان تکیه شده است در ارتباط و تاثیر متقابل با جهان است. ترکیب فرهنگی و نژادی متنوع کشور مهمتر از همه منجر به این امر نشده است که آمریکائیان منکر آزادی جنبش نیستند. آرزوی نوعی احساس امنیت شخصی توسط آمریکائیان در خارج به مثابه داخل آمریکا، یک عنصر بنیادی از آزادی و اختیار است تا آسایش و رفاه.