مترجم: محمدزمان رستمى
گرین وود(2) حوزهى این مبحث را به خوبى تبیین مىکند:
مسائل جرم و عدالت، موضوعات راهبردى مهم و همگانى هستند؛ زیرا با زندگى افراد بسیارى در تماساند و نیز دربرگیرندهى ارزشهایى مبنایى، همچون امنیت فردى، حقوق مالکیت، امور شخصى، مجازات و آیین دادرسىِ منصفانه هستند.جرم و تلاش براى مبارزه با آن به گونهاى جدى بر زندگى خصوصى ما و بر نهادهاى عمومى اثر مىگذارد؛ به ویژه زمانى که به گستردگى بزهدیدگى موجود در امریکا باشد.
ما چگونه از سطوح جرایم و بزهدیدگى آگاه مىشویم؟ سه منبع اطلاعاتى در مورد این موضوع موجود است: گزارشهاى جزایى متحدالشکل و سالانهى ادارهى آگاهى فدرال (اف بى آى)، نظام گزارشگرى جزایى مبتنى بر حوادث ملى (داخلى)، و بررسى بزهدیدگى ملّى در ادارهى آمار دادگسترى. آخرین منبع از سال 1993 به وجود آمده و موثقترین منبع است. براساس این منبع، در 1993، شهروندان بالاى 12 سال ایالات متحده 6/43 میلیون جرم، از جمله حدود یازده میلیون (25%) جرم جنایى و بیش از 32 میلیون (75%) جرم علیه اموال را تجربه کردهاند؛ به بیان دیگر، 52 فقره بزهدیدگى خشونتآمیز در هر 1000 نفر و 322 جرم علیه اموال در هر هزار خانوار وجود داشت.
در طول سالیان متمادى، میزان سالیانهى جرایم، در شکل یک شاخص کیفرى عمومى و با استفاده از گزارشهاى جزایى متحدالشکل منتشر شده است و تعداد جرایم شدید صورت گرفته در هر صدهزارنفر در ایالات متحده را ارائه مىکند. جرایم شدید شامل قتل عمد(3) زناى به عنف، اخذ مال به عنف(4)، تجاوز همراه با ضرب و جرح(5)، ورود به قصد ارتکاب جرم(6)، سرقت به قصد محروم ساختن(7) و دزدى وسایل نقلیهى موتورى مىشود. آنها جرایم یقه سفید را دربرنمىگیرند. ما در دورهى 1965 تا 1997 نوسان اعجابآورى را مىیابیم. شاخص کمتر از 2400 مورد در 1965، به اوج خود یعنى حدود 6000 مورد در 1980 رسید و پس از چند سال کاهش، بار دیگر افزایش یافت و در 1991 به 8000 مورد بالغ شد. امّا از آن سال به بعد، هرساله کاهش یافت و به کمتر از 5000 در 1997 تنزل یافت. در برخى از شهرهاى بزرگ امریکا جرایم کاهش بسیار زیادى داشته است؛ براى مثال، در نیویورک، جرایم با آهنگى یکنواخت از رقم بالاى 700000 در 1988 به رقم پایین 350000 کاهش یافت.
دلایل بسیارى براى کاهش جرایم در طىّ دههى اخیر مطرح شده است که از جملهى آنها شیوههاى جدید پلیسى، تغییر توزیع سنى امریکایىها، شکوفایى اقتصاد، محکومیتهاى حداقل الزامى، و نرخهاى بالاى زندانى شدن را مىتوان برشمرد. دو دلیل آخر، ارتباط مستقیم با محیط حقوقى دارند.
قانون جزاى یک کشور منعکسکننده و نیز تعیینکنندهى نقشها یا اهداف حکومتى در جلوگیرى از جرم است. مسائل کلیدى عبارتاند از اینکه آیا مجازاتِ کسانى که به چنگ قانون مىافتند باید سخت باشد تا دیگران را بازدارد و یا اینکه چگونه اهداف متضادِ تنبیه و اعادهى شخصیت را باید حل و فصل نمود.
براى تسهیل شناخت قانون جزا، این مبحث با بحثى از مقدمات و اصولى که قانون جزا بر آنها مبتنى است آغاز مىشود: 1. آنچه موجب مىشود که یک فعل جرم محسوب شود؛ 2. دفاعهایى که متهمین ممکن است به کار ببرند؛ 3. وضع مجازاتها و محکومیتها. این بحث همچنین به اصل عقلایى اقتصادى این مقدمات (صغراها و کبراها) مىپردازد. سپس یک چارچوب نظرى فراگیر ارائه مىشود که در آن مىتوان به جرم و محرّک و بازدارندههاى آن مفهومى اقتصادى بخشید و نقش و اثر قانون جزا را ارزیابى نمود. مطالعات تجربى دربارهى بازدارندههاى جرم مورد تجدیدنظر و ارزیابى قرار مىگیرند و برخى راهکارهاى سیاستى عمومى استنتاج مىشوند. دونوع بازدارنده در این حوزه مورد تحقیق واقع مىشود: اول آنکه افزودن هزینهى رفتار مجرمانه از میل و رغبت مجرمانِ بالقوه به آن مىکاهد و دیگر آنکه جذابتر و بادرآمدتر ساختن فعالیتهاى قانونى مجاز تمایل براى رفتار مجرمانه را کاهش مىدهد. در نوع دوّم، توجه اصلى به بهبود بازار کار و فرصتهاى آموزشى معطوف مىگردد.
مقدمات حقوقى و مبنایىِ قانون جزا
تعریف حقوقىِ یک جرم
قانون جزاى امریکا بر مبناى مقدمات اساسى معین و مرتبط با عناصر سازندهى جرم پایهریزى مىشود. هر جرم متشکل از یک فعل، عنصر معنوى، تقارن فعل و قصد، و سببیت فعل براى ضرر است. جرایم از نظر اجتماعى از طریق تعقیب و مجازات پاسخ داده مىشوند. شالودهى قانون جزا در هر دو جنبهى فردى و اجتماعى آن، یک اصل عقلایى اقتصادى است که آن را بررسى خواهیم کرد.
تعدّى به مالکیتهاى اولیه (اموال، دارایى، منافع و...) از طریق افعال مجرمانه، به وسیلهى قانون جزا جلوگیرى مىشود. از آنجا که جامعه ارزش بالایى براى زندگى انسانى و قوانین جارى متعلق به مالکیت قایل است، مایل نیست آثار منفى جرایم را تحمل کند؛ لذا تنها با تبدیل قوانین مالکیت به قوانین مسئولیت و صرف مطالبه و جبرانِ خسارت براى قربانى قانع نمىشود بلکه براى پیشگیرى از این نوع آثار در آینده، مجازاتهاى کیفرى وضع مىکند.
اجازه دهید نگاهى بیفکنیم به عناصر سازندهى یک جرم.
فعل ارادى (volitional act)
قانون جزا مسئولیت را تنها هنگامى بار مىکند که شخصى مرتکب یک فعل شده و یا وظیفهاى قانونى را ترک کرده باشد. فعل عبارت از حرکت جسمى ارادى است و اعمال غیرارادى، قطعنظر از ضررى که ممکن است ایجاد کنند، افعال مجرمانه محسوب نمىگردند. مىتوان گفت که این شرط در تعریف جرم، یک اصل عقلایى اقتصادى را دربردارد. مجرم باید میان عمل و ترک آن، قدرت انتخاب داشته باشد. از آنجا که قانون جزا درصدد هدایت رفتار بشرى از طریق تحمیل هزینه بر انواع معینى از فعالیتهاست، وضع مجازات بر فعالیتهاى تحققنیافته یا غیرارادى ناکارآمد است. نیروهاى اجرایى منابع محدودى دارند که باید به گونهاى نتیجهبخش مورد استفاده قرار گیرند. آقاى ج. جى. مورفى اظهار مىدارد:
یک فعل و یا ترک فعل تنها و تنها زمانى غیراختیارى است (و لذا مسئولیت نمىآورد) که به عواملى منتسب گردد که مانع عملکرد نیروهاى عادى کنترلکننده و یا باعث از کارافتادن کامل آن نیروها شده باشند. در اینجا منظور صرفا این است که عوامل و ناتوانى را مىتوان با اطاعت از یک قانون علمى به یکدیگر مرتبط ساخت. لذا شاهزاده میسکین (که یک حملهى قلبى دستانش را مانند چنگک نمود و یک گلدان با ارزش را شکست) در شکستن گلدان عملى غیراختیارى انجام داد (یا بهتر است بگویید اصلاً فعلى مرتکب نشد) زیرا حملهى قلبى عاملى است که قانونا به نیروهاى کنترلکنندهى بدن مرتبط است.
اگر سوزنبانى و درنتیجه نتواند اهرم و میلهى ریل را بکشد، مرتکب ترک فعل غیراختیارى شده است؛ امّا کسى که صرفا دچار غفلت شده است، توانمندىهاى نرمال را دارد و فقط آنها را به کار نگرفته است.
برخى جرایم، برحسب وظیفهى انجام یا ترک فعل تعریف مىشوند؛ براى مثال، یک پدر که از نظر جسمى تواناست، وظیفهى قانونى دارد که کودک خود را از غرق شدن در یک رودخانه نجات دهد. جرایم همواره برحسب شرایط تعریف مىشوند و ترک فعل زمانى (جرم محسوب مىشود و) مجازات دارد که مرتکب آن قدرت انتخاب داشته باشد. اگر ثابت شود که شخصى آگاهانه و با محاسبهى هزینهها و منافعِ ترک فعل مرتکب آن شده است اثبات مىشود که ترک فعل او ارادى بوده و باید با وضع مجازاتهاى جزایى با او برخورد شود.
عنصر معنوى مجرمانه
یک فعل زمانى جرم تلقى مىگردد که افزون بر ارادى بودن عنصر معنوى مجرمانه را نیز دارا باشد. اکثر جرایم مستلزم نوعى تقصیر ذهنى و برخى تنها مستلزم یک تقصیر عینىاند و برخى، جرایمِ داراى مسئولیت شدید معرفى مىشوند؛ براى مثال، جرم دریافت دارایىهاى مسروقه ممکن است برحسب «اطلاع از اینکه چنین مالى مسروقه است» تعریف گردد؛ لذا، دادستان باید اثبات کند که مجرم در ذهن خویش مىدانسته که آن مالِ خاص مسروقه بوده است. اگر در تعریف جرم «اطلاع از مسروقه بودن» قید شود، مدرک مورد نیاز اثبات این امر است که آگاهى از مسروقه بودن دارایى براى یک فرد معقول میسر بوده است. اگر در تعریف جرم «دریافت مال دزدى» بیاید، وجود هیچ عنصر ذهنى غیر از فعلِ ارادىِ دریافت مال، ضرورى نیست.
در قانون جزا، اینگونه درجهبندى تقصیر براى جرایم، با شدت جرم و با انواع مجازاتهاى وضع شده همبستگى نزدیک دارد. در جرایمى که نیاز به وجود تقصیر ذهنى دارد، دادستان باید اثبات کند که مجرم آگاهانه هزینهها و منافع فعل خویش را در محاسبهى ذهنىاش سنجیده است.
جرایم (ناشى از) تقصیر عینى افعالى هستند که در محاسبهى انتخاب یک فرد معقول وارد شدهاند و مثلاً مىدانسته است که دارایى دریافت شده مسروقه بوده است.
قانون به ندرت مىتواند یقین پیدا کند که یک فعل در محاسبهى انتخاب فاعل وارد شده است، ولى مىتواند معین کند که در محاسبهى انتخاب یک فرد عاقل وارد گردیده است.
جرایمِ با مسئولیت مطلق نیازمند اثبات تقصیر نیستند؛ آنها جرایمى هستند که معمولاً مجازاتهاى سبک دربردارند و غالبا هزینههاى بالایى را شامل مىشوند. در مورد چنین جرایمى نیاز به تحقیق قضایى دربارهى این مسئله نیست که آیا فعل وارد محاسبهى انتخاب آگاهانهى مجرم مىشود یا نه، بلکه فرض مىشود که چنین بوده است ولذا به صرف وقوع فعل، مجازات تحمیل مىگردد.
تقارن فعل و حالت ذهنى
یک شرط دیگر فعل مجرمانه این است که فعل و عنصر ذهنى متقارن باشند؛ حالت ذهنى باید ارتکاب یا ترک فعل را تحریک کند. همچنین اگر جرم نیاز به وجود شرایط معینى دارد این شرایط باید در زمان انجام فعل موجود باشند؛ لذا هنگامى که سوءنیت پس از عینیت یافتن عمل حادث شود، هیچ فعل مجرمانهاى متصور نمىباشد؛ زیرا روشن است که حالت ذهنىِ متعاقب، به هیچ معنا، ارتباط حقوقى با فعل یا ترک فعل قبلىِ متهم ندارد؛ بر این اساس اگر کسى به گونهاى اتفاقى و تصادفى ضربهاى به دشمنش بزند و او را مجروح سازد، مرتکب ضرب و جرح جزایى نشده است اگرچه پس از اطلاع از آنچه رخ داده ابراز شادى نماید.
روشن است که قانون جزا تنها در وضعیتهایى اقدام به وضع مجازات مىکند که فاعل تصمیم آگاهانه براى انجام فعل اتخاذ کرده باشد. شرط تقارن فعل و عنصر ذهنى متضمن این است که فعل نتیجهى محاسبهى انتخاب آگاهانهى فاعل باشد. این امر یک اصل عقلایى اقتصادى را دربردارد؛ زیرا مجازاتهاى وضع شده بر افعال مجرمانه منجر به جهتگیرى مجدد و کارآمد رفتار انسانى مىشوند.
سببیّت ضرر
در اکثر جرایم علاوه بر فعل، ضرر حاصل از فعل نیز شرط است ـ رفتار متهم باید سببِ مستقیمِ ضرر حاصله باشد. سبب مستقیم از نظر حقوقى دلالت دارد که یک فاعل خاص، مسئول سببى است که ضرر مورد شکایت را ایجاد کرده و بدون آن، نتیجهى مزبور اتفاق نمىافتاد. آنگاه وضع یک مجازات جزایى به برخى اهداف اجتماعى کمک مىکند. شرط جزایى مزبور (سببیت ضرر) ناشى از این اصل عقلایى است که وضع مجازات بر یک فاعل خاص که مسبّب ضرر نبوده هیچ فایدهاى دربرندارد؛ لذا اگر کسى با قصد کشتن دیگرى به او شلیک کند، ولى به هدف نزند، مسئول یک قتل عمد نیست. مسئلهى سببیت این است که آیا رابطهى سببىِ کافى میان رفتار متهم و نتیجهى عمل او وجود دارد، بهگونهاى که وضع یک مجازات، برمحاسبهى انتخاب فاعل اثر بگذارد و درنتیجه، متمایل به تغییر جهت در رفتار خود گردد؟
هدف نظام عدالتِ کیفرى و نظام مجازاتهاى آن، ایجاد الگوى هزینههاست که انگیزههایى علیه افعال مجرمانه بیافریند؛ لذا مجازاتها تنها زمانى صحیح هستند که رفتار فاعل سبب جرم مورد بحث شده باشد.
دفاعهایى براى جرم
همسو با شرایط حقوقى ضرورى براى جرم محسوب شدن یک فعل دفاعهایى مطرح مىگردد. این دفاعها اگر به گونهاى موفق در دادگاه ارائه شوند، مىتوانند مانع تعقیب جزایى گردند؛ زیرا نشان مىدهند که فعل، ارادى نبوده است. این مسئله براى اقتصاددانان که به توان متهم براى اتخاذ یک انتخاب عقلایى توجه دارند اهمیت ویژهاى دارد. چند دفاع در اینجا مورد بحث واقع مىگیرد و بیشتر بر دفاع جنون تأکید مىشود که مدلول آن ناتوانى فاعل در کنترل رفتار خویش به علت شرایط خارج از کنترل و عارى بودن فعل از عنصر معنوى جزایى است.
جنون
فلچر(8) استدلال نموده است که:
در رابطه با دستهبندى مسائل در مفهوم مجرمیّت، جنون، هم سهلترین و هم انتظامناپذیرترین مسئله است. معیارهاى جنون در اصطلاحِ قابل سرزنش بودن مشاهده مىشوند. مسئله این است که آیا متهم مسئول است؟ آیا او مىدانست که فعل او خطا است؟ آیا یک نقص یا بیمارى ذهنى مانع مطابقت عمل او با قانون بوده است؟
اگر ثابت شود که فردى فعل مجرمانهى خاصى را مرتکب شده مسئلهى ضرورى این است که چگونه تشخیص دهیم که آیا او را مىتوان براى فعلش مسئول شمرد. آیا تعیین این امر با کارشناسان است، یا باید به عرف مراجعه شود؟ در صورت اول، چرا آنان مصرّانه مخالفت مىکنند؟ و در صورت دوم، چرا حلّ مسئله این قدر مشکل است؟
قضیهى مشهور در تاریخِ ادعاىِ عذر جنون، قضیهى جیمز هدفیلد است که در 1880 هنگام ورود شاه جورج سوم به جایگاه سلطنتى در تئاتر درورىلین به وى تیراندازى کرد. هدفیلد ادعاى جنون نمود و تبرئه شد. برخى از مسائل جزایى به تفصیل در شکایت دولت علیه MNaughtonدیده مىشود. آقاى کوکبرن در دفاعیه خویش اظهار داشت:
دفاعیهى من بر مبناى انکار فعلى نیست که زندانى بدان متهم است، بلکه بر مبناى حالت ذهنى او در زمان ارتکاب فعل است. آقایان، بدون شک بر طبق قوانین انگلستان، جنون انسان را از مسئولیت و پیامدهاى حقوقى ناشى از تعدى به قانون معاف مىسازد... محرومیت از عقل، که تنها نور و هادى انسان در مسیرهاى پیچیده و بىثبات زندگى است، او را از مسئولیت در قبال قوانین خدا و نیز قوانین بشرى مبرّا مىسازد؛ لذا قانون با بیمارىهایى که اندیشه را تیره و منابع تفکر را مسموم و انسان را از عقل محروم و او را شبیه حیوان مىگرداند، آشناست...؛ بنابراین طبق قانون، انسان در چنین حالتى از مسئولیت حقوقى و مجازات قانونى معاف است؛...
...آنچه شما باید تعیین کنید این است که آیا زندانىِ پشت میلهها اتهام جرمِ قتل عمد را بر گردن دارد؟ اکنون باید دانست که منظور از عمد در اینجا صرف یک اراده که موجب مىشود فرد دستش را علیه دیگرى بلند کند و نیز یک غریزهى کور که منجر به ارتکاب یک فعل غیرعقلایى مىگردد نیست؛ زیرا جانوران وحشى و درندگان نیز، در آن معنا، یک ارادهاى دارند؛ امّا باید دانست که منظور از اراده در رابطه با فعل انسان، یک معناى اخلاقى ضرورى است که اختیار او را هدایت مىکند و جهت مىدهد و انسان بر اساس آن و با بهکارگیرىِ عقل کامل، افعال خود را انجام مىدهد.
بنابراین، مسئلهى دشوار این است که از طریق علمى وجود یا فقدان جنون را تعیین نماییم. شاید بدبینانهترین دیدگاه را لورنس کولب، رئیس سابق انجمن روانپزشکى امریکا و نویسندهى یک کتاب درسى دربارهى روانشناسى طبى نوین، ابراز کرده است. به عقیدهى کولب، در توان یک روانپزشک نیست که استعداد متهم براى ادراک درستى و نادرستى فعلش را در زمان ارتکاب دریابد. نهایت امر این است که او خاطرههاى فرد را در اختیار دارد ـ خاطرههایى پریشان از نوعى که غالبا آنها را مىشناسیم ـ و بر اساس آنها باید قضاوت نماید.
او نتیجه گرفت که بسیارى از گواهىهاى روانپزشکى دربارهى حالت ذهنىِ متهم در زمان جرم، بىاعتبارند.
معیارها براى یافتن جنون متهم در طول سالیان تغییر کرده است. طبق قاعدهى MNaughton متهم اگر دچار یک نقص عقلى یا یک بیمارى ذهنى باشد، به گونهاى که نداند ماهیت و کیفیت فعلش چیست، و یا اگر آن را بداند، نمىداند آنچه انجام داده خطا بوده است، در این صورت مجرم نیست.
در 1954 دادگاهِ استینافِ منطقهى کلمبیا آزمایش دورهام را پذیرفت که اهمیت بسیارى به این فرضیه بخشید که جنون را مىتوان از نظر علمى تعیین کرد. این آزمایش مسئلهى جنون و عدم مسئولیت را به تعیین این امر که آیا فعل ارتکاب یافته «محصول بیمارى یا نقص ذهنى» بوده تبدیل کرد.
در 1972 در شکایت دولت ایالات متحده علیه برونر، همان دادگاه تجدید نظر، آزمایشى را پیشنهاد کرد که اعضاى هیئت ژورى را ملزم به ارزیابى این مسئله مىکرد که آیا متهم از یک بیمارى ذهنى تا اندازهاى رنج مىبرده که نمىتوانسته از دیدگاه عدالت مسئول شمرده شود. برونر نیازمند اثبات یک بیمارى یا نقص ذهنى بود. طبق قوانین جزایى نمونه باید اثبات شود که متهم فاقد توان کافى براى ادراک مجرمانه بودن فعل خود و یا هماهنگ نمودن فعل خود با التزامهاى قانونى است. براى مدتى، قاعدهى برونر در سطحى وسیع مورد پذیرش دادگاههاى فدرال و بسیارى از دادگاههاى ایالتى بود.
تا اوایل دههى 1980 بار اثبات عاقل بودن متهم بر عهدهى شاکى بود. امّا در نتیجهى سوءقصد به جان رئیسجمهور رونالد ریگان، در اوایل دههى 1980، کنگره قانونى را تصویب کرد که بار اثبات جنون را بر عهدهى متهم گذارد؛ اگر متهم عذر جنون را در دفاعیهى خویش برمىگزید، باید آن را اثبات مىکرد. طى سه سال پس از صدور رأى در ترور ریگان، 15 ایالت نیز بار اثبات را به متهم منتقل ساختند.
کنگره در قانون اصلاحىِ دفاع جنون در 1984 براى اولینبار یک قاعدهى قانونى دربارهى دفاع جنون ارائه داد:
دفاع مثبت. دفاع مثبت در مقابل تعقیب قانون فدرال این است که در زمان ارتکابِ افعال مجرمانه، متهم در نتیجهى بیمارى یا نقص ذهنى شدید، قادر به درک ماهیت یا کیفیت یا خطا بودن افعالش نباشد؛ در غیر این صورت، نقص یا بیمارى ذهنى تشکیلدهندهى یک دفاع نیست.
تغییرات در تعریف جنون استمرار یافت؛ براى مثال در 1985 دادگاه عالى کالیفرنیا مقرر داشت که یک فرد زمانى مجنون است که قادر به شناخت ماهیت فعل مجرمانه یا تشخیص صحیح از خطا در رابطه با یک فعل نباشد.
دادگاهها همچنین مسئولیتِ تخفیف یافته را به رسمیت شناختند؛ لذا دادگاه عالى کالیفرنیا در شکایت دولت علیه کانلى اعلام نظر کرد که استعدادِ متهم براى واکنش، ممکن است به طور موقت (مثلاً به سبب مستى) و یا به گونهاى دایمى (مثلاً به سبب بیمارى یا نقص ذهنىِ منجر به جنون)، آن چنان کاهش یابد که حتى اگر کشتن از روى اراده و عمد و برنامهریزى، ولى بدون سوءنیت ارتکاب یافته باشد، قتل غیرعمد به حساب آید؛ لذا در ایالات متحده و انگلستان، مسئولیت تخفیف یافته، به عنوان یک دفاع براى اتهام قتل عمد پذیرفته شده است ـ محکومیت قتل غیرعمد جایگزین مىگردد.
اکراه
در برخى موارد تبهکار فرد را با یک انتخاب فاجعهآفرین مواجه مىسازد. هر تهدید غیرقانونى که منطقا این باور را در متهم ایجاد کند که تنها راه اجتناب از مرگِ قریبالوقوع یا جراحت جسمى شدید، فعلى است که در ظاهر تعدى از قانون جزا محسوب مىگردد، و این تهدید سبب شود که متهم بدان فعل اقدام نماید، دفاعِ اکراه را جایز مىسازد. یک استثنا در موردى است که تعدى از قانون جزا موجبِ خسارت بزرگ قتل عمد فرد ثالث بىگناه باشد؛ بنابراین قاعدهى اکراه ـ با این استثنا ـ به فرد گرفتار در وضعیت بغرنج تهدید به مرگ قریبالوقوع یا ضرر جسمى سنگین، اجازه مىدهد که شرّ کوچکتر را به منظور اجتناب از شرّ بزرگتر که از سوى فردى دیگر تهدید مىشود، برگزیند. مىتوان استدلال نمود که این قاعده به نفع جامعه است؛ زیرا هزینههاى بسیار بالاى ناشى از تهدید به قتل عمد یا جرح بدنى شدید را کاهش مىدهد، ولى منع اینگونه دفاعها براى تخلفات کوچکتر که ارتکاب آنها از هزینههاى بالاترى پیشگیرى مىکند، هزینههاى اجتماعى را افزایش مىدهد. امّا اگر تنها چارهى مجرم، قتل عمد شخص دیگر است، این دفاع کاربرد ندارد و قتل عمد شخص بىگناه صرفا انتقال منفعت از شخص ثالث به متهم است و نفع خالص اجتماعى به همراه ندارد.
اضطرار
انتخاب فاجعهآفرین ممکن است یک منشأ غیرآدمى داشته باشد؛ لذا گاهى فشار نیروهاى مادى طبیعى فرد را در موقعیتى قرار مىدهد که چارهاى جز انتخاب یکى از دو شر ندارد: او ممکن است با تخطى ظاهرى از قانون جزا ضررى بیافریند و یا با عمل به آن ضرر بزرگترى ایجاد نماید. بنا به دلایل سیاست اجتماعى، اگر ضرر عمل به قانون، بزرگتر از ضرر تخلّف از قانون باشد، تخلّف فرد موجّه شمرده مىشود.
در شکایت دولت ایالات متحده علیه کرونکى این دفاع به خوبى خلاصه شده است:
وجه مشترک اکثر این قضایا که در آن دفاعِ اضطرار مطرح گردیده این است که متهم اعتقاد منطقى داشته که براى حفظ جان یا سلامتى خود یا دیگران از یک مخاطرهى مستقیم اقدام به فعل ضرورت دارد. امّا هیچ یک از آن قضایا دلالت ندارند که دفاع اضطرار در جایى که هدف فاعل تغییر سیاستهاى حکومتى به منظور نجات جان برخى افراد در آینده است مجاز مىباشد.
قاعدهى اضطرار با دربرداشتن یک اصل عقلایى اقتصادى به فاعل اجازه مىدهد ضررها و منافع یک فعل خاص ـ حتى اگر تعدى به قانون جزا باشد ـ را بسنجد و به گونهاى عمل کند که رفاه جامعه را حداکثر مىسازد.
دفاع از فرد دیگر
این دفاع در شکایت دولت علیه ویلیامز به خوبى بیان شده است. در شکایت مزبور دادگاه اینگونه نظر داد که:
فرد زمانى مجاز به استفاده از زور علیه دیگرى است که اعتقاد عقلایى داشته باشد که چنین عملى براى دفاع از خود یا دیگرى در مقابل استفادهى قریبالوقوع و غیرقانونى فرد دیگر از زور، ضرورى بوده است. امّا وى در استفاده از زور که عمدا یا احتمالاً سبب مرگ یا ضرر جسمى شدیدى مىشود، تنها زمانى موجه است که اعتقاد عقلایى داشته باشد چنین نیرویى براى جلوگیرى از مرگ قریبالوقوع، یا ضرر جسمى شدید به او یا دیگرى، یا ارتکاب یک جنایت عدوانى ضرورى بوده است.
با تشویق به افعالى که نفع خالص دربردارد رفاه کل جامعه افزایش مىیابد.
دفاع از خود
در هر درگیرى، فرد غیر متجاوز زمانى منطقا مجاز به استفاده از زور علیه دیگرى است که به طور عقلایى عقیده داشته باشد که اولاً، او در خطر مستقیم ضرر جسمى غیرقانونى از سوى طرف مقابل است؛ و ثانیا، استفاده از چنین نیرویى براى اجتناب از خطر ضرورت دارد. توجه داشته باشید که تأکید اصلى بر اصطلاح عقلایى بودن است.
دادگاهها عموما استفاده از نیروى مهلک را براى پیشگیرى از حملهى غیرمهلک، عقلایى نمىشمرند؛ لذا، تأکید دادگاهها بر اصطلاح عقلایى، تلویحا ارزیابى هزینهها و منافع هر واکنش به حملهى تهدیدکننده است و تنها واکنشهایى عقلاً مجاز محسوب مىگردند که در مجموع هزینههاى خالص اجتماعى را کاهش دهند.
دفاع از دارایى
یک فرد زمانى عقلاً مجاز به استفاده از زور براى حفظ دارایى خود است که اعتقاد عقلایى داشته باشد که دارایى او در خطر فورىِ یک مداخلهى غیرقانونى است و استفاده از چنین زورى براى اجتناب از آن خطر ضرورت دارد.
این قاعدهى حقوقى انگیزههایى مىآفریند و هزینههایى را جایز مىشمارد که ضرر حاصل از رفتار مجرمانه را به حداقل مىرساند و دفاعکننده از دارایى را به استفاده از حداقل نیروى ضرورى براى دفاع از دارایى تشویق مىنماید؛ و بدین ترتیب، کل هزینههاى وارد شده بر همهى طرفهاى قضیه به حداقل مىرسد؛ لذا این قاعده شامل استفاده از نیروى مهلک براى حفاظت از صرف دارایى نیست؛ زیرا ارزش زندگى انسان بزرگتر از ارزش دارایى است. به علاوه، استفادهى دفاعکننده از حداقل قدرتِ ضرورى براى نیل به نتیجهى مطلوبش کارآمدترین اقدام است و قاعدهى مزبور متهم را به استفاده از کمترین زور، که از نظر قضایى عقلایى باشد، تشویق مىنماید. تعیین عقلایى بودن با هزینهها و منافع یک فعل مرتبط است.
تحلیل اقتصادى قانون جزا
مدل ارائهشده دراین بخش، یکتوضیح عقلایى براى فعالیتهاى جنایى وچارچوبى براى آزمون برخى تلاشهاى اقتصادسنجى اولیه در ارزیابى آثار بازدارندهى جرم و بررسى توابع تولید پلیس و بازدارندگى فراهم مىآورد.
مدل اقتصادى یک جرم
توضیحات جامعهشناختى و روانشناختىِ بسیارى دربارهى جرم وجود دارد که رفتار جنایى را با محرومیت نسبى، فقدان هنجارهاى رفتارى، و محیطهاى آشفتهى اجتماعى مرتبط مىسازد؛ براى مثال، ماریو مرولا، دادستان بخش برونکس (شهر نیویورک) مىگوید:
برخى جرم را تقابل داراها و ندارها مىبینند. ولى مجرمانى که ما مورد پیگرد قرار مىدهیم هیولا هستند و با آموزش نمىتوان آنها را اصلاح کرد. آنها سرد و بىعاطفهاند، آنها هیچ رحمى ندارند و براى هیچى شما را خواهند کشت.
این دیدگاه که «جرم ذاتى است نه اکتسابى» به ویلسون و هرنشتاین منسوب است، گرچه کار آنها تنها دربارهى جرم خیابانى است. طبق نظر اینان جرم در ژنها نهفته است و با عمل اجتماعى آگاهانه تغییرپذیر نیست؛ لذا، شناخت جرم خیابانى باید بر تفاوتهاى میان افراد متمرکز شود و این تفاوتها غالبا منعکسکنندهى تفاوتهاى زیستشناختى و ژنتیکى است؛ به علاوه، انواع متفاوت تربیتهاى خانوادگى نیز نقش ایفا مىکند؛ خلاصه اینکه «خانوادههاى بد فرزندانِ بد ایجاد مىکنند». ویلسون و هرنشتاین صدها گزارش تحقیقاتى علمى را ذکر مىکنند؛ ولى کمین و دیگران به کیفیت و تفسیر بسیارى از آنها شدیدا حمله نموده، به خطاى آنها در اشتباه گرفتن همبستگى و سبب اشاره مىکنند.
دیدگاه قوى ویلسون ـ هرنشتاین دربارهى مجرمان با دیدگاه جبرگرایان اقتصادى بسیار متفاوت است. یکى از آنان جک کِمپ، نمایندهى سابق ایالات متحده است که مىگوید:
75 تا 80 درصد از مشکلات اجتماعى کشور به سبب رکود اقتصاد است... جرم و مشکلات اجتماعى، بیش از آنچه فکر مىکردم، نتیجهى مشکلات اقتصادى است.
همسو با دیدگاه دوم، اقتصاددانان یک تئورى اقتصادى دربارهى جرم ارائه دادهاند. آنان مىپذیرند که میل به ارتکاب جرم ممکن است ریشه در سابقه و شخصیت فرد داشته باشد، ولى توضیحى مکمّل دربارهى جرم و مجرمان ارائه مىدهند. اینان استدلال مىکنند که تصمیم براى اقدام به جرم از سوى عقل اتخاذ مىشود و در پاسخ به انگیزههاست؛ لذا یک محاسبهى اقتصادى دربارهى فعالیت مجرمانه وجود دارد. بِکر الگویى ارائه مىدهد که درصدد توضیح این است که چگونه اشخاص عقلایى بازدهِ انتظارى فعالیتهاى قانونى و غیرقانونى را با یکدیگر مىسنجند. الگوى انتخاب اقتصادى بِکر، جرم ـ به استثناى جرایم جنسى ـ را فعالیتى اقتصادى با شرکتکنندگانى عاقل مىداند. آنان به شرطى اقدام به فعالیت مجرمانه مىکنند که مطلوبیتِ انتظارى آن بیشتر از مطلوبیت ناشى از یک فعالیت غیرمجرمانه باشد؛ لذا آنان ممکن است مجرم بودن را برگزینند، امّا نه بدین سبب که انگیزهى اصلى آنان با دیگر افراد متفاوت است، بل بدین علت که انتخابها و ارزیابى آنان از منافع و هزینهها متفاوت است؛ به دیگر سخن، رابطهى نزدیک جرم خشن با زندگى شهرى طبقهى پایین نتیجهى مستقیمِ در دسترس نبودن فرصتهاست.
لذا، به سادهترین بیان، جرم را مىتوان موضوع یک انتخاب عقلایى دانست که در آن، مجرمان منافع انتظارى را با ضررهاى انتظارىِ مجازاتِ بالقوه مىسنجند. مجموعه قوانین جزایى، به ضمیمهى رویهى سابق و نظام عدالت کیفرى، نوعى لیست قیمت براى جرایم گوناگون فراهم مىآورد. ما مىتوانیم به نظام عدالت کیفرى به عنوان طرحى براى تأثیرگذارى بر رفتار انسانى از طریق وضع هزینهها بر فعالیتهاى مجرمانه و ایجاد یک انگیزهى اقتصادى ـ یک انگیزهى بازدارنده ـ براى ترک جرم بنگریم.
در طرح بکر، تعداد جرایم ارتکاب یافته از سوى یک فرد، بستگى به احتمال محکومیت او، شدتِ مجازات انتظارى او، استعداد بالقوهى او براى کسب درآمد قانونى، محیط و سلیقههاى وى دارد. این بیان را مىتوان با معادلهى زیر نشان داد:
oj = oj ( pj , fj , uj ) (1)
که در آن، oj نشاندهندهى تعداد جرایم ارتکاب یافته توسط فرد jدر یک دورهى مشخص، pj احتمال محکومیت در هر جرم، fjمجازات انتظارى او براى هر جرم، و uj یک متغیر ترکیبى دالّ بر آثار دیگر هستند. افزایش در pjیا fjموجب کاهش مطلوبیت انتظارى جرم است، به گونهاى که
doj doj
___ < 0, ____ <0
dpj dfj (2)
به این معنا که افزایش احتمال محکومیت یا شدت مجازات، انگیزهى عدم ارتکاب جرم را افزایش مىدهد.
این چارچوب انتخاب عقلایى بر این فرضیه مبتنى است که فرد در هنگام تصمیمگیرى براى ارتکاب جرم به گونهاى رفتار مىکند که گویى به انگیزههاى اقتصادى مربوط به آن پاسخ مىگوید. این حقیقت که «آنان که جرایم معینى را مرتکب مىشوند، ممکن است در جنبههاى معینى با کسانى که آنها را مرتکب نمىشوند تفاوت سیستماتیک داشته باشند»، با این فرضیهى مبنایى که «هر دو گروه به انگیزههاى اقتصادى پاسخ مىگویند»، تعارض ندارد. امّا براى مجنون، این فرضیه نامناسب است؛ زیرا افعال او با لحاظ هزینهها و منافع عادىِ یک رفتار مقبول اجتماعى صورت نمىپذیرد. این در واقع یک اصل عقلایى براى استفاده از جنون به عنوان یک دفاع براى جرم است.
کل جرایم یک جامعه، مجموعه جرایم ارتکاب یافته توسط همهى افراد، یعنى مجموعهى همهى ojها است. اگرچه متغیرهاى pj و fj و uj براى هر فرد (j) تفاوت دارند؛ زیرا افراد در عواملى چون استعداد، آموزش، ثروت و تربیت خانوادگى متفاوتاند ولى بکر این فرضیه را ارائه مىدهد که تعداد کل جرایم (o) را مىتوان بر حسب معادلهى زیر بیان نمود:
o = o ( p , f , u )(3)
که در آن p و fو u بیانگر ارزش متوسط این متغیرها براى همهى افراد جامعه هستند. فرض بر این است که، همانگونه که براى هر فرد اینگونه است، تعداد جرایم (o) که در یک جامعه ارتکاب مىیابد با pو f رابطهى منفى دارد.
مدل نوآورانهى بکر دربارهى انتخاب عقلایى را مىتوان به راحتى توسعه داد، تا دیگر متغیرهاى مؤثر بر هزینهها و منافع فعالیت مجرمانه نسبت به فعالیتهاى قانونى جایگزین را شامل شود. یکى از متغیرهاى اجراى قانون ـ که شاید لازم باشد در چارچوب انتخاب عقلایى او داخل گردد ـ احتمال دستگیرى فرد بر فرض ارتکاب جرم است؛ به این معنا که، صرفنظر از امکان محکومیت در آینده، پریشانى، هیجان، هراس، و تضییقات موقتِ دستگیرى فىنفسه انگیزهاى براى عدم ارتکاب جرم فراهم مىآورند. به علاوه، ممکن است تصور فرد از هزینههاى جرم تحتتأثیر وجود گشتىهاى پلیس باشد؛ بنابراین، ممکن است اثر فعالیتهاى پلیس به عنوان بازدارندهى مستقیم جرم بیش از آن باشد که آنها از طریق افزایش احتمال دستگیرى، محکومیت و زندانى شدن اعمال مىکنند؛ لذا معادلهى (3) را مىتوان بهگونهى زیر نوشت:
o = o ( a , p , f , u )(4)
که در آن، a میانگین احتمال دستگیر شدن، پس از ارتکاب جرم، براى همهى افراد جامعه است.
احتمال دستگیر شدن (a) تحت تأثیر عملکرد پلیس و کیفیت آن است و لذا با تابع تولید پلیس، که بعدا بررسى مىگردد، مرتبط است؛ امّا این نیز تحت تأثیر نظامِ حقوقى رایج قرار دارد و به ویژه تا حدى وابسته به نوع اقدامات بازدارندهى قانونى است؛ براى مثال، اینکه افسر پلیس در موردى که متقاعد شود مظنون آمادهى ارتکاب جرم است مىتواند وى را در خیابان متوقف و بازداشت و یا حداقل تفتیش کند، با این امر که پلیس باید سبب احتمالى را اثبات کند بسیار متفاوت است؛ براى مثال در دعواى سیبرون علیه نیویورک یک افسر پلیس مقدارى هروئین از فرد مظنون کشف کرد، امّا دادگاه نظر داد که ایستِ بازرسى که مدرک را ارائه مىداد، خلاف قانون اساسى بود؛ زیرا افسر فاقد دلایل کافى براى دستگیرى بود و صرفا مظنون را در حضور چند معتاد به هروئین قبل از غروب آفتاب مشاهده کرده بود. این رأى مسلما تعداد دستگیرىها را کاهش مىدهد و کار پلیس را دشوارتر مىسازد.
احتمال محکومیت (p) بستگى زیادى به چگونگى دستگیرى توسط پلیس و نظام حقوقى حاکم و دادگاهها دارد. همهى دستگیرىهاىِ مربوط به جرایم شدید، کیفیت برابر ندارند. به این دلیل و دلایل دیگر، میزان محکومیت در شهرها بسیار متفاوت است؛ لذا ـ براى مثال ـ در دههى 1970 در نیویورک 42% از دستگیرى جنایتکاران به محکومیت ختم شد. این میزان در شیکاگو 26%، در لسآنجلس 49%، در بالتیمور 44% و در واشنگتن دىسى 33% بود.
برخى دلایل میزان پایین محکومیت کداماند؟ دادستانها مجبورند بسیارى از دستگیرىها را ملغى سازند و این اغلب به دلیل مدارک ناکافى، یا شهادت ضعیف است. عامل مهم دیگر نیروى پلیس است؛ براى مثال، در ناحیهى کلمبیا بیش از 50% از محکومیتهاى جنایتکاران به دنبال دستگیرىهایى بود که از سوى 10% از افسران به عمل آمد در صورتى که دستگیرىهاى انجام شده از سوى 31% از افسران به محکومیت ختم نگردید.
احتمال محکوم شدن نیز، تا حدود زیادى، تحت تأثیر نظام حقوقى حاکم است؛ براى مثال، قانونى که برخى موارد را از محکومیت خارج مىسازد، نیل به محکومیت را براى پلیس مشکلتر و پرهزینهتر مىکند. این قانون مدارک به دست آمده از ضبط و توقیف یا جستوجوى خلاف اصلاحیهى چهارم را از استفاده در محکمههاى جنایى منع مىکند. استدلال مىشود که قانون استثناکنندهى فوق به منظور مقابله با انگیزهى نیروى پلیس براى تعدى به حقوق متهم در آیین دادرسى براى پیروزى در پروندهها ضرورى است. این حقوق احتمال تعقیب موفق در هر سطح معین از مخارج را کاهش مىدهد.
تعداد معدودى از دادگاههاى ایالتى، حقوق متهمان را در قانون اساسى ایالت خود توسعه دادند. به ویژه عالىترین دادگاهِ نیویورک، در دههى 1980 بارها قانون استثناکننده را به شیوهاى تفسیر کرد که دستگیرىهاى قانونى را مشکلتر مىساخت؛ این دادگاه براى مثال، در شکایت دولت علیه بنیگنو کلاس، یک تفنگ دستى پر را که یک افسر در ایست عبور و مرور یافته بود، توقیف کرد. افسر مزبور داخل اتومبیل آقاى کلاس شده بود تا کاغذهایى را که مانع تشخیص شمارهى اتومبیل بود کنار بزند که در این هنگام سلاح را یافت. دادگاه نظر داد که افسر به حقوق آقاى کلاس در امور شخصىاش تعدى کرده است ـ گرچه شمارهى اتومبیل که طبق مقررات فدرال الزامى است، باید براى بازرسى پلیس در معرض دید باشد.
در قضیهاى دیگر، در شکایت دولت علیه میگوئل تورس آمده است که نیروى پلیس از وجود یک مظنون به قتل مسلح اطلاع یافته وارد عمل مىشود؛ وقتى مظنون داخل اتومبیل خود مىشود با تفنگهاى نشانه گرفته به وى نزدیک مىگردد. افسران پلیس در داخل اتومبیل یک کیف محتوى تفنگ پر مىیابند. دادگاه تجدیدنظر رأى داد که جستوجوى اتومبیل و کیف آقاى تورس ـ حتى در صورت اعتقاد عقلایى به وجود یک سلاح و حتى زمانى که نیروى پلیس بر این باور بود که ممکن است با یک خطر قریبالوقوع مواجه شود ـ تعدى به حقوق آقاى تورس بود.
سرانجام اینکه، در شکایت دولت علیه ملوین جانسون، دادگاه تجدیدنظر علىرغم اقرار قاتل، محکومیتِ وى را نقض کرد. آقاى جانسون پس از دستگیرى بر اساس خبر یک مخبر، قتل عمدِ مالک یک فروشگاه در جریان یک سرقت به عنف را پذیرفت. دادگاه نظر داد که براى تجویزِ صدور حکم قضایى دستگیرى، باید از مخبر تست قانونى قابل اعتماد بودن به عمل مىآمد، که نیامد؛ لذا چون حکم دستگیرى معتبر نبود، اقرار ناشى از آن مردود اعلام شد.
قانونِ استثناکننده تقریبا منحصر به ایالات متحده است و اصلاح آن مورد بررسى است. شاید این را باید پذیرفت که در محکمههاى دادگاه جنایى تمامى مدارک ارائه گردند و پس از صدور حکم، پلیسى که از مدارک غیرقانونى استفاده کرده، مجازات شود، و یا مجموعهاى از قضات مدارک قابل ارائه را تعیین نمایند. اعتقاد درست مىتواند استثنا شود؛ براى مثال، وقتى ضابطین دادگسترى اشتباه عمل کردهاند ولى عمل آنان بر اساس اعتقاد درست یا زمینههاى عقلایى بوده است، مدارکى که آنان متصرف شدند نباید از دور خارج گردند.
همچنین، قوانین 1885 دادگاهها، که نقش مجاز مخبران پلیس را محدود مىنماید، به دست آوردن مدارک قابل قبول را دشوارتر مىسازد.
دادگاه نیز بر میزان محکومیتها اثر مىگذارد؛ براى مثال، 6% از تمامى دستگیرىهاى به عمل آمده در واشنگتن دى. سى. در نیمهى دههى 1970 به محکومیتى منتهى نشد؛ زیرا پس از اینکه قاضى شرایط ضمانت را به گونهاى معین مىکرد که گریز را امکانپذیر مىساخت، متهم فرار مىکرد.
سرانجام، توان بالقوهى کسب درآمد قانونى، محیط، و سلیقهها نیز مىتوانند به طرق مختلف تحت تأثیر واقع شوند. در این رابطه اقداماتى را مىتوان اتخاذ کرد که هدف آن افزایش منافع فعالیتهاى قانونى به جاى تحمیل هزینههاى بزرگتر بر فعالیتهاى غیرقانونى است؛ براى مثال، دولت مىتواند سطح فعالیت مجرمانه را با بهبود بخشیدن به آموزش اشخاص و بدین وسیله، با افزایش فرصتهاى کسب درآمد از طریق اشتغال قانونى افزایش دهد. راه دیگر این است که کاهش سطح بیکارى، شانس فرد را براى به دست آوردن اشتغال قانونى بالا مىبرد و بازدهىهاى انتظارى از فعالیتهاى قانونى در مقایسه با فعالیتهاى غیرقانونى را افزایش مىدهد.
در این باره، لرد لین، قاضى ارشد انگلستان و ولز در سخنرانى 1983 در دانشگاه کمبریج اظهار داشت که:
مجازات یک اقدام تنبیهى ناموفق است. راه علاج را باید از بسیار عقبتر، در تاریخ زندگى مجرم جستوجو کرد... ریشههاى رفتار اجتماعى خوب، ثبات شخصیت و احترام به دیگران را باید در محیط خانه و زندگى خانوادگى باثبات یافت. محیط خانوادگى خوب و باثبات، قواعدى الزامى براى بچه فراهم مىآورد. زندگى خانوادگى زمانى به سوى باثباتتر شدن میل مىکند که سطوح آموزش و اشتغال بالا باشد.
همسو با مدل جرم عقلایى بِکر، دو استراتژى بازدارنده براى کاهش تمایل به رفتار جنایى ارائه مىشوند که یکى پرهزینهتر ساختن افعال مجرمانه و دیگرى بهبود درآمد فعالیتهاى قانونى است. این دو رویکرد متعاقبا مورد بررسى قرار خواهند گرفت.
ادامه دارد ...