هنگامیکه تیم ملی فوتبال فرانسه در سال 1377 در مسابقه نهائی جام جهانی تیم ملی فوتبال برزیل را شکست داد، بیش از یک میلیون نفر در پاریس به خیابانها ریختند و این پیروزی را جشن گرفتند. حضور بیشمار مردم در خیابانها و شادی برای قهرمانی تیم ملی فرانسه از زمان آزادی فرانسه از دست آلمانها در سال 1323 یک واقعه بینظیر بود. ازدحام بیسابقه مردم در مرکز پاریس مشخص ساخت که فرانسه به یک کشور کاملا چند نژادی تبدیل شده است. هم اکنون در حدود سیزده درصد از مردم این کشور را مهاجرین تشکیل میدهند که البته این درصد در مرکز بسیار بیشتر است. در روزهای پس از پیروزی تیم ملی فرانسه دهها هزار سیاهپوست و آسیائی و صدها هزار عربتبار در کنار سفیدپوستان بومی فرانسه که خود را فرانسویان اصیل نامیدهاند، در خیابانها دیده میشدند. آنها پیروزی تیمی را جشن میگرفتند که در آن بازیکنان متولد غنا و دیگر کشورها حضور داشتند.
بویژه آنها از بازیکنی بنام «زینالدین زیدان» تجلیل میکردند که در شهر مارسی از پدر و مادری الجزایری متولد شده است. در این جریان مردم فرانسه یک نگرش در حال تغییر را نسبت به مهاجرین بویژه عربها نشان دادند که در این میان «زیدان» بسیار موثر بود.
از قرن پانزدهم میلادی تاکنون هیچ کشور اروپائی به اندازه فرانسه شاهد حضور مسلمانان در خود نبوده است و برای چندین سال مهاجرت از کشورهای اسلامی بنظر بیثبات کننده رسیده است، زیرا تنش بین کودکان مهاجرین عرب و سفیدپوستان فرانسوی افزایش یافته است. در سال 1369 مناطق «والکسن» و «لین» در حومه شهر «لیون» شاهد ناآرامیهایی مانند آتش زدن و غارت بودند. هر چند این ناآرامیها سازمان یافته نبودند، اما چنین استنباط شد که این اقدامات با هدف اعتراض علیه بیارزش کردن مهاجرین عرب صورت گرفتهاند. سال گذشته نیز خشونتهای گستردهای در شهرهای کوچک فرانسه بویژه در «واورت» بروز کرد «واورت» روستائی بین «مون پلیه» و «نمیس» است که در آنجا خشونتها برای چندین روز ادامه داشتند.
یک سنت ویچه شب سال نو در منطقه «استراسبورگ» رشد کرده که بسیار شبیه مراسم «هالووین» (آخرین شب اکتبر) در دیترویت آمریکاست. طبق این سنت آتشهای بزرگی روشن میشوند و ساختمانها ویران میگردند، ولی در مراسم سال گذشته دهها اتومبیل به آتش کشیده شدند. چنین وقایعی در دیگر شهرهای کوچک فرانسه مانند «نانسی» و «رن» نیز مشاهده گردید.
در حال حاضر مشکلات نژادی در فرانسه همانند اوضاع در آمریکا در دهه 1340 بنظر میرسد. اما این مقایسه تا حدودی گمراهکننده خواهد بود، زیرا بطور کلی مشکلات فرانسه کمتر از مسائل نژادی در آمریکاست.
مهاجرین عرب در فرانسه چندان متفاوت از دیگران بنظر نمیرسند و در واقع تبعیض علیه آنها بیشتر بر اساس سطح طبقاتی صورت میگیرد و جنبه نژادی آن کمتر است. اما به هر حال این روند در فرانسه از یک جنبه مسئله بسیار حادتری است، زیرا در آن تفاوتهای مذهبی دخیل هستند. فرانسه دارای سختترین و دقیقترین جداسازیهای قانونی بین کلیسا و دولت در جهان میباشد. این موضوع یک کشمکش دائمی را بین دولت که مبنای آن حقوق بشر است و مذهب (اسلام) که معتقد است کل قدرت سیاسی مشروع از قرآن نشات میگیرد، بوجود میآورد. قصابان ذبح حلال که گوشت درجه یک را برای فقیرترین همسایگان آوردهاند، یک ثروت بادآورده برای فرهنگ فرانسه بشمار میروند، اما دیگر آداب مانند ختنه زنان که بوسیله بعضی از مهاجرین مسلمان آفریقائی به فرانسه آورده شده، آنقدر در نزد آنان نفرتانگیز است که عملی غیر قانونی در نظر گرفته میشود.
از اواخر دهه 1360 استفاده دختران مسلمان از روسریهای سنتی در مدارس فرانسه مطرح بوده است و این موضوع چنان بروز یافته که اکنون به مدارس فراگیری رسیده است. «لیونل ژوسپن» نخستوزیر فرانسه اولین شهرت خود را بعنوان وزیر آموزش و پرورش با خودکاوی دقیق درباره مسئله روسری بدست آورد. اما جدیدترین موج مهاجرت، تهدیدی برای معنای فرانسوی بودن است و آنرا تغییر میدهد. دین اسلام اکنون یهودیت و پروتستان را پشت سر گذاشته است و مذهب دوم مردم فرانسه بشمار میرود. در حال حاضر آمار و ارقام ملی درباره مذهب و نژاد در فرانسه وجود ندارد، اما بهترین برآورد وزارت کشور فرانسه جمعیت مسلمان این کشور را در حدود چهار میلیون عنوان کرده که دو میلیون آنرا شهروندان فرانسوی تشکیل میدهند.
«آلین بسانکن» تاریخنویس، میزان کلیساروها در فرانسه را زیر پنج درصد برآورد کرده و معتقد است در حال حاضر تعداد مسلمانان در این کشور از کاتولیکها بیشتر است. در سال 1373 «لموند» دریافت که 27 درصد از مسلمانان در فرانسه دستورات دینی را بجای میآورند و این بدین معنی است که اسلام ممکن است یکروز به مذهب اصلی فرانسه تبدیل شود، اگر تعداد بجایآورندگان آن محاسبه شود. نسل آتی در فرانسه بسیار سنگینتر است، اولا مهاجرت و خانوادههای آنها در چند شهر مهم فرانسه مانند «پاریس» و «مارسی» متمرکز شدهاند، ثانیاً اگر چه فرانسه مانند کشورهای غرب اروپا نرخ 3/1 تولد برای هر زن را بدست آورده است، اما مهاجرین کشورهای اسلامی گاهی اوقات بمیزان سه تا چهار برابر زاد و ولد داشتهاند.
میزان تولد در بین زنان الجزایری در سال 1360، 4/4 و در سال 1369، 5/3 بوده است. همچنین این آمار در بین جمعیت مراکشیها 8/5 و 5/3 و در بین تونسیها 1/5 و 2/4 برآورد شده است. بعلاوه اختلاف میزان تولد و تراکم جمعیت مسلمان بدین معناست که در شهرهای بزرگ فرانسه یک نسل جدید شهروندان یعنی آنهایی که از دهه 1350 تا دهه 1370 بدنیا آمدهاند، بروز کرده و یک سوم آنرا مسلمانان تشکیل میدهند.
اما اسلام نسل جدید، فرانسه را بگونهای ویژه تحت تاثیر قرار خواهد داد، به این دلیل که مهاجران و فرزندان در چند شهر و منطقه مهم و بزرگ فرانسه (پاریس، مارسی، رونآلپ، لیل روبایکس تورکوئینگ) تمرکز یافتهاند. دلیل دیگر آنکه، اگر چه جمعیت فرانسه غیر مسلمان است و با میزان تولد اروپای غربی برابر 3/1 تولد برای هر زن تطابق یافته است، اما مهاجران کشورهای اسلامی در این کشور گاهی اوقات سه تا چهار برابر این میزان نرخ تولد داشتهاند (نرخ تولد در بین زنان الجزایری 4/4 در سال 1360 و در سال 1369 5/3 بوده است و نرخ تولد در بین زنان مراکشی در این سالها 8/5 و 5/3 گزارش شده است.) هر چند این میزان زاد و ولد نسبت به میانگین در حال کاهش است، اما این روند کاهش بکندی صورت میگیرد.
در عین حال نوسان در میزان تولد و تمرکز جمعیت مسلمان به این معناست که در کلان شهرهای معین فرانسه نسل جدیدی از شهروندان شکل گرفته است. این نسل افرادی هستند که از دهه سال 1350 تا دهه 1370 بدنیا آمده و یک سوم آن مسلمان هستند.
در بعضی مناطق، فرانسه مانند یک کشور مسلمان بنظر میرسد یکی از این مناطق «لابریکارد» است که شامل برجهای آپارتمانی نیمه عمومی با جمعیت کم درآمد میباشد. این منطقه مسکونی در لبه شمالی مارسی در دهه 1350 احداث شده است. «لابریکارد» در واقع بخش مجموعه بزرگ «بریکارد، کاستلان پلاندو» بشمار میرود که دارای 8300 نفر جمعیت بوده و «زینالدین زیدان» در آن رشد کرد. «لابریکارد» مخلوطی از آداب و سنن عجیب و غریب آفریقای شمالی است. در این منطقه بلیطهای قمار محبوبتریم کالای معاملاتی و تجاری محسوب میشوند.بشقابهای ماهواره بر بامهای «لابریکارد» به وفور دیده میشوند. در «لابریکارد» هفتصد آپارتمان و دویست بشقاب ماهواره وجود دارند و تمامی بشقابهای ماهواره برای دریافت امواج ارسالی از آفریقا تنظیم شدهاند.
فرانسه دارای یکی از ضعیفترین شبکههای کابلی تلویزیونی در اروپاست و تلویزیون الجزایر بدون ماهواره در فرانسه قابل دریافت نیست.
مدیر یک سازمان خدمات اجتماعی و ناظر پروژههای مجتمعسازی در شمال مارسی میگوید آینده این شهر نگرانکننده است. وی میافزاید نرخ بیکاری در مارسی بیست درصد است و در مناطق شمالی مانند «لابریکارد» در حدود پنجاه درصد برآورد شده است. در فاصله چند مایلی «لابریکارد» یک مرکز خرید قرار دارد که یکی از بزرگترین مراکز خرید اروپا بشمار میرود. این مرکز خرید در پنج سال پیش با کمک دولت احداث شد و ابتدا قرار بود صاحبان این مرکز خرید نیمی از کارکنان خود را از مناطق اطراف تأمین کنند. اما صاحبان آن به تعهد خود عمل نکردند و ساکنین منطقه بسوی بیکاری رانده شدند.
در حال حاضر چندین پروژه تجاری دیگر در منطقه تحت بررسی و در شرف راهاندازی هستند. «جولیت مینسز» یک جامعهشناس فرانسوی که مطالعاتی را درباره زنان مسلمان انجام میدهد گزارش داده است که روند قومیتگرایی در این مجتمعهای مسکونی مشاهده میشود. این مجتمعها با گروههای قومی ویژه هماهنگ شدهاند و بطور مثال سنگالیها در یک مجتمع و الجزایریها در مجتمع دیگری سکونت دارند. مانند خانههای عمومی آمریکا که در دهههای 30، 40 و 50 با سیاهپوستان و بومیهای آمریکای لاتین تطابق یافته بودند.
ساکنین مجتمعهای مارسی اکثراً مسلمان هستند و بخش اعظمی از آنها اهل مغرب در شمال آفریقا هستند. «تاگولمینت» یکی از ساکنین «لابریکارد» که در سازمان خدمات اجتماعی نیز فعالیت دارد، معتقد است که شصت درصد از جمعیت «لابریکارد» را خارجیها تشکیل میدهند. مابقی جمعیت این مجموعه مسکونی را مهاجران عرب با 25 درصد و سیاهپوستان فرانسوی با ده درصد در برمیگیرند. وی میگوید تنها بیست درصد ساکنین مجتمعهای مسکونی منطقه را خانوادههای سفیدپوست تشکیل میدهند و اینها احساس میکنند که در میان دیگر اقوام بدام افتادهاند. از «تاگولمینت» سئوال شد که چه تعداد از این سفیدپوستان به جبهه ملی راستگرای افراطی فرانسه تعلق دارند؟ وی پاسخ داد، تمامی آنها به این جبهه تعلق دارند.
«کلود برتران» رئیس ستاد شهرداری مارسی اذعان میدارد که مسئله شهرداران سوسیالیست مارسی با دستهبندی قومی تا حدودی آرامش اجتماعی را بدست آوردهاند. وی میگوید این تفکیک نژادی در مسیر طبیعی امور بویژه بوسیله تلویزیون از بین خواهد رفت. دیگر ناظران میگویند با تکیه بر رسانههای جهانی عمدتاً آمریکائی برای همگونسازی تازهواردها، فرانسه بدینوسیله با متلاشی کردن فرهنگ خود قصد دارد مشکلات قومی را حل کند که اقدام خطرناکی برای بومیها و تازهواردها بشمار میرود. برتران درباره جبهه ملی ابراز نگرانی نمیکند، و حامیان این جبهه را اساساً بعنوان «لمپن پرولتاریای سفیدپوست» در نظر میگیرد که در جنگ سرد از کمونیسم حمایت کردند. وی معتقد است خنثی کردن این گروه از طریق افزایش فرصتهای شغلی امکانپذیر است.
همانطوریکه «میشل پرالدی» جامعهشناس مارسی اشاره میکند، تلاش برای خنثی کردن یک جنبش ضد مهاجرت با افزایش میزان استخدام یک حرکت متناقض است. در حال حاضر میزان مهاجرت به مارسی نسبتا اندک است. مهاجران به مکانهایی سرازیر میشوند که در حال رشد هستند و امروزه رشد و توسعه در دیگر مناطق صورت میگیرد. رشد و توسعه اکنون در مناطقی مانند «اکس آن پروانس» مشاهده میشود. «اکس آن پروانس» در طول دو دهه گذشته از یک روستای کوچک توریستی به یک کلانشهر کوچک با 135 هزار جمعیت تبدیل شده است. اما مارسی شهری است که افراد ثروتمند از آن میگریزند و از این رو رشد و توسعه آن در مناطق حاشیهای و دورافتاده صورت میگیرد و این روندی غیر عادی و متناقض است.
اکثر شهرهای فرانسه راستگرا، ثروتمند وسامانیافته هستند و حومههای آنها نابسامان، پرجمعیت و ناآرام. در حالیکه مارسی تنها شهر بزرگ در فرانسه است که از مدل آمریکائی پیروی میکند، بطوریکه مرکز آنها فقیرتر از حومه آنست. از این رو فعالیت در مارسی مانند عملکرد نیویورک است. (مقایسهای که «برتران» با غروز از آن یاد میکند) اما فعالیت مارسی مانند نیویورک در دهه 1350 است. سیاستمداران قدیمیتر فقر، جنایت، بیعدالتی و بیگانهسازی را میبینند و تلاش میکنند این مشکلات را با راه حلی بنام دولت برطرف کنند. کارفرمای اصلی در مارسی دولت ملی با چهارده هزار کارگر است و کارفرمای شماره دو نیز در مارسی شهرداری با دوازده هزار کارگر بشمار میرود.
«ناصره بن مارنیه» و همسرش «نورالدین حاجوج» که هر دو از الجزایری تبارهای متولد فرانسه و نزدیک به سی ساله هستند، در جستجوی راه حلی برای مشکلات جامعه مسلمانان هستند که صرفاً بر تأمین پول و محل سکونت ارزان برای افراد مشابه آنها متکی نباشد. اتحادیه خانوادههای مسلمان آنها در نزدیکی کلیسای جامع مارسی تمرکز خود را بیشتر معطوف امور خیریه، ارزشهای فرهنگی و همکاری غیر رسمی کرده است تا فعالیتهای سیاسی. آنها در یک دفتر بسیار نامرتب با قفسههای عازم الجزایر بودند که نوشتهای روی دیوار آن جلب توجه میکرد. این نوشته میگفت «برای نیازمندان کاری انجام دهید، انشأالله». «بن مارنیه» و «حاجوج» از مسلمانان مؤمن هستند.
آنها به فرزندان خود صحبت کردن و نوشتن به عربی و فرانسه را میآموزند. «بن مارنیه» در مدرسه کاتولیکها تحصیل کرده، اما میگفت در صورت امکان دو پسرش را به یک مدرسه فرانسوی خواهد فرستاد. وی در این خصوص تنها نیست، نظرسنجی مرکز «هریس پال» در سال 1374 نشان داده که 76 درصد از مسلمانان فرانسه ترجیح میدهند فرزندانشان را به مدارس مذهبی تحت نظارت دولت بفرستند، یعنی گزینهای که در حال حاضر در اختیار کاتولیکها، پروتستانها و یهودیان قرار دارد، اما در اختیار مسلمانان خیر.
دهن «بن مارنیه» و «حاجوج» تقریباً مانند تمامی مسلمانان مؤمن فرانسه درگیر مسئله موقعیت اسلام در قانون سال 1284 کشور است که موضوع آن به جدایی دین از دولت مربوط میشود. این قانون را یک دولت «سکولار» بدنبال ماجرای «دریفوس» در فرانسه به تصویب رساند، یعنی هنگامی که واکنشهایی بر ضد نقش کلیسای کاتولیک در دامن زدن به آتش یهودستیزی پس از محکومیت ناعادلانه یک افسر یهودی ارتش بنام «آلفرد دریفوس» به خیانت شکل گرفته بود. این قانون حمایت مالی دولت از نهادهای مذهبی را ممنوع ساخت. برای مدتی طولانی چنان تفسیر خشکی از این قانون ارائه میشد که گویی مذهب رسمی کشور بیدینی بود. در بیشتر سالهای این قرن کاتولیکهایی که اعتقاد خود را ابراز میکردند بطور غیر رسمی از خدمت در کابینه دولت فرانسه محروم بودند، چپها عموماً از این قانون ستایش کردهاند و راستها به آن ناسزا گفتهاند، بنابراین عجیب است که یک گروه مهاجر اقلیت مذهبی اینک بخواهد قانونی را ملغی یا دست کم اصلاح کند که هدفش جلوگیری از تبدیل شدن فرانسه به یک کشور تحت حاکمیت روحانیون کاتولیک بوده است.
در زمان تصویب این قانون نهادهای کاتولیک، پروتستان و یهودی با داشتن ساختمانها، و تسهیلات و امکانات و داراییهای زیاد به ثروتی دست یافته بودند و تا امروز نیز آنها را حفظ کردهاند. بعلاوه تعدادی از این ساختمانهای مقدس با انجمنهای فرهنگی که دولت همچنان با سخاوت منابع مالی آنها را تأمین میکند، مرتبط بودند. مسلمانان چنین داراییهایی نداشتند و سنتهای مذهبی آنان نیز استفاده از عرصه سیاسی برای دستیابی به آنها را دشوار ساخته است. در اسلام همانند کلیسای کاتولیک میان روحانیون سلسله مراتب وجود ندارد، مسلمانان فرانسه که از کشورهای مختلف و با پیشینههای مذهبی گوناگون به این کشور آمدهاند، حتی مانند اکثر یهودیان بومی فرانسه نیز نمیتوانند به آسانی نهادهای متعلق به جامعه مسلمانان را بنیان بگذارند.
«فرانک فرگوسی» از جامعهشناسان مرکز ملی پژوهشهای علمی «سی.ان.ار.اس.استراسبورگ» به مقایسه صریحتری مبادرت ورزیده است:
جمعیت 45 میلیون نفری کاتولیکهای فرانسه 000/40 کلیسای جامع، کلیسا و کلیسای کوچک در اختیار دارد. جمعیت نهصد هزار نفری پروتستانهای فرانسه نیز 957 عبادتگاه و جمعیت پانصد هزار نفری یهودیان نیز هشتاد و دو کنیسه و معبد در اختیار دارد. اما جمعیت چهار میلیونی مسلمانان این کشور فقط هشت مسجد رسمی دارند. (برخیها حدود شانزده هزار مسجد را شمارش کردهاند، اما بسیاری از اینها صرفاً نمازخانههای غیر رسمی در زیرزمینها یا اتاقهای کار بیاستفاده هستند) در ارتش فرانسه پدر روحانی کاتولیک، پروتستان و یهودی وجود دارد اما روحانی مسلمان خیر. «حاجوج» معتقد است موقعیت نابرابر اسلام باعث میشود مسلمانان از دو جهت نتوانند به سادگی در جامعه ادغام شوند.
اولاً این موقعیت باعث میشود مذهب در عمل رادیکالیزه شود، زیرا مساجد آزاد معمولاً توسط امامهای آموزش ندیده و افراطی و خود خوانده دایر میشود و با توجه به تعامل میان مذهب و سیاست در اسلام، این مسئله بنوبهخود باعث رادیکالیزه شدن سیاست مسلمانان میشود. ثانیاً مساجد رسمی موجود در فرانسه در حمایت مالی دولتهای اسلامی خارجی که اغلب با منافع فرانسه خصومت دارند، برخوردارند. حامی مالی اصلی مسجد جامع پاریس الجزایر است و عربستان سعودی نیز از مساجد دیگر حمایت مالی میکند. این مسئله ممکن است دیگر فرانسویان مهاجر تبار را (گاهی به حق) نسبت به هموطنان مسلمان بدبین کند و آنها را همچون نوعی ستون پنجم در ذهنشان متجلی سازد.
«حاجوج» در اشاره به یک شکست و عقبنشینی تحقیرآمیز که هنوز خاطره آن از ذهن بسیاری پاک نشده است میگوید پس از جنگ الجزایر این سوءظن لزوماً به توجیهی نیاز ندارد. ما در واقع نماد شکست فرانسه هستیم.
«بن مارنیه» میکوشد تا حضور مسلمانان در فرانسه پدیدهای عادی متعارف و غیر نمادین باشد. مأموریت این زوج در نهایت بیش از آنکه در راستای ادعاهای جداییطلبانه باشد درباره ارزشهای خانوادگی است این مسئله، این سئوال را مطرح میکند که آیا آنها به هیچ وجه اشتراکی با «ویلیام بنت» و دیگر محافظهکاران آمریکایی قائل هستند یا خیر. «حاجوج» با خنده میگوید ما اکثریت بر حق نیستیم. اما وقتی از وی سئوال شد آیا مشکل اصلی، فرانسه غیر مذهبی شدهای نیست که توجه چندانی به حفاظت از منافع خانواده ندارد؟ وی در پاسخ گفت همینطور است.
برای یک آمریکایی جالبترین مسئله درباره «حاجوج» شکیبایی طاقتفرسای وی در سخن گفتن درباره موضوعاتی است که در آمریکا خشم و هیاهوی شدیدی بدنبال خواهد داشت. وی عاشق مارسی است، اما معتقد است مقداری نژادپرستی در تار و پود مارسی تنیده شده است. وی میگوید هویت اهالی مارسی اغلب با حمله به آخرین مهاجرین شکل گرفته است. وی اذعان میکند که رانندگان تاکسی در مارسی بنحو بارزی بیگانه ستیز هستند، اما وی درعین حال معتقد است که میتوان با آنها وارد مذاکره شد. در اواسط دهه 1360 اتحادیه تاکسیداران حتی دادخواستی برای آسانتر شدن روند اخذ روادید برای الجزایریها تسلیم کرد و از این نگران بود که دولت فرانسه با سیاست محدودسازی مهاجرتها در واقع درآمدهای حاصل از صنعت گردشگری را برای آنها کاهش داده است. با این حال «حاجوج» در مخالفتش با سیاست بیگانهستیزی که هیچگاه جایی برای چنین مذاکراتی باقی نخواهد گذاشت، سر سازش ندارد و میگوید پیروزی جبهه ملی چه در سطح محلی و چه در سطح ملی زخمی کشنده برای مارسی خواهد بود.
شاید شگفتیآورترین تغییر در نگرشها نسبت به عربها در جبهه ملی فاشیستی بوجود آمده باشد. «ساموئل ماریشال» مدیر ارتباطات این حزب و داماد «ژانماری لوپن» بنیانگذار و رهبر این حزب در جریان انتخابات سال 1377 اروپا درباره آنچه وی جنبه چند بعدی فرانسه نامید به گفتگو پرداخت. وی گفت جبهه ملی به مبارزه با مهاجرت مخفیانه ادامه خواهد داد و از اخراج مهاجرین تازه وارد جنایتکاری که اینک ترجیح دادهاند به اسلام روی آورند، حمایت خواهد کرد. این حزب به مخالفت با حمایت مالی دولتهای خارجی از مساجد فرانسه ادامه خواهد داد، اما از تغییر قانون سال 1284 حمایت خواهد کرد تا ثابت کند جبهه فرانسوی مطلقاً طرفدار احداث مساجد برای مسلمانان است،اما مادامیکه آنها مساجد جامع و دارای مناره و دیگر نمادهایی نباشند که باعث تحریک مذاهب دیگر شوند.
هنگامی که «برونو مگرت» آجودان جبهه ملی بر سر این مسئله و برخی مسائل دیگر با «لوپن» دچار اختلاف شد، این جنبش به دو گروه تقسیم شد.
این دست کم راهی است که «توماس لاگان» از سخنگویان جوان جبهه ملی از پشت میزش در «لپاکبو» مقر قایقی شکل این حزب بر فراز رودخانه سن در سنکلو در غرب پاریس توضیح داد. «لاگان» خود از مهاجرینی است که در سال 1347 در جمهوری آفریقای مرکزی، مستعمره پیشین فرانسه بدنیا آمده است. او صریحتر از «مارشال» به گفتگو نشست و گفت اقلیتهای فرانسه باید به جبهه ملی هجوم آورند. وی افزود: اشتباه است که گفته شود فرانسه دارای یک فرهنگ واحد منحصر بفرد است. در حقیقت جبهه ملی جنبشی در فرانسه است که به بهترین شکل از چند فرهنگی دفاع میکند. ما در دفاع از هویت ملی خویش از تفاوت در برابر یکسانسازی حمایت میکنیم. ملت اسلامی نیز از طریق همین روند هویت خویش را از دست میدهد. ما امیدواریم که مسلمانان ریشههای خود را حفظ کنند و نخواهند که به قیمت هویت خویش در جامعه ادغام شوند.
ضرورتی ندارد که جبهه ملی از سیاست خارجی فرانسه در آینده نزدیک نگران باشد. اما نشانههای نگرانکنندهای نیز وجود دارد. «لیونل ژوسپن» نخستوزیر فرانسه از بیتالمقدس دیدن کرد و در جریان همین سفر اقدامات چریکهای حزبالله لبنان را حملات تروریستی توصیف کرد.
انتقادهای متعاقب کشورهای عرب به این اندازه غیر عادی نبود که چپهای فرانسه «ژوسپن» را کنار بگذارند در حالیکه آنها بیشتر از «ژوسپن» میخواستند برای بیرون کشیدن کنترل سیاست خارجی فرانسه از چنگ «ژاک شیراک» رئیسجمهوری این کشور بیشتر تلاش کند. وزنه رو به افزایش آراء عربها در فرانسه ممکن است آزادی عمل ارزشمند اندکی در سیاست خارجی برای سیاستمداران فرانسه باقی بگذارد. اگر چنین باشد میتوان توجیه کرد که چرا «شیراک» تنها رئیس کشور غربی بود که در مراسم تشییع جنازه «حافظ اسد» رئیسجمهوری فقید سوریه شرکت کرد.
به سختی میتوان گفت که جهان وطنی نوین فرانسه تا چه انداره معلول مهاجرتهاست و تا چه اندازه صرفاً معلول جهانی شدن است. اگر به تأثیر «زیدان» اشاره کنیم بایستی به تأثیر «مایکل جردن» نیز اشاره کرد.
«بلاندین گروسژان» گزارشگر سیاسی روزنامه لیبراسیون میگوید امروزه معنای همگونسازی داشتن کلاه بره نیست، بلکه داشتن کلاه کاسکت آمریکایی است، یعنی همان کلاههای ارزان قیمت و همه جا حاضر که فرانسویها نام آن را کاسکت آمریکایی گذاشتهاند. فرانسه همیشه پر از خارجیها بوده است، اما در گذشته این خارجیها کسانی بودند که میخواستند فرانسوی شوند و به فرهنگ پیشرو جهان بپیوندند. علاقه به سرزمینهای خارجی فقط برای کارشناسان نخبه و علاقمندان به مسائل عجیب و غریب و خارقالعاده مطرح بود. پاریس اینک روزبروز بیشتر به نیویورک شباهت پیدا میکند، یعنی شهری که همواره میتوان غذای خوب فرهنگهای گوناگون را در آن یافت، از دهه 1360 در فرانسه آشکار شد که غذای ویژه شمال آفریقا بنام «کوسکوس» با غلبه بر برنج و سیبزمینی به همراه مطلوب و همیشگی گوشت و شاید به غذای ملی فرانسه تبدیل شده است. تمامی خیابانهای پاریس اینک مملو از فروشگاههای عرضهکننده این غذای ویژه فرهنگ مردم شمال آفریقاست.
حتی «ژاک لانگ» وزیر آموزش ملی فرانسه که در اوایل دهه 1360 بعنوان وزیر فرهنگ «فرانسوامیتران» با واردات فرهنگ آمریکایی و واژههای انگلیسی به مخالفت برخاسته بود، اینک در خصوص این مسئله چندان سختگیری نمیکند. وی در دفتر خود در «پلاس دووژ» در ناحیه «ماره» در پاریس گفت: از اینکه فرانسه را استثنایی در فرهنگها نامیده متأسف است. وی افزود از فرهنگ آمریکایی لذت میبرد و عاشق رپ و رقص «هیپ هاپ» و «بریک» است. در عبور از اقیانوس اطلس اینها تغییر شکل مییابند.
«لانگ» متوجه خطر هست. این رو اداری فرهنگی به معنای فرهنگ فرانسوی جامعتر نیست، بلکه به معنای فرهنگ آمریکایی قاچاق است. اما برای او ضروریات ضد نژادپرستی ظاهراً بر ضروریات ملیگرایی غلبه یافته است. وی گفت آنچه در اینجا اهمیت دارد حفاظت از به اصطلاح خلوص فرهنگ فرانسوی نیست.
فرانسه براساس سنتهایی بر گرفته از قانون اساسی عمل میکند که باعث میشود در مقایسه با آمریکا در زمینه برطرف ساختن اختلافات نژادی با احتیاط بسیار بیشتری عمل کند. در فرانسه وزیر کشور مسئول برابری میان شهروندان است و هر وزیر کشوری در دهه 1370 مسئله اسلام را در نظر داشته است. «ژانپیر شونمان» وزیر کشور فرانسه از سال 1376 تا زمان استعفا، پارا نسبت به وزرای کشور پیشین فراتر گذاشت. «شونمان» بعنوان یک شخصیت آرمانی و به روشی نظاممند و خوشایند برای فرانسویها، پس از تغییر جهت «میتران» به راست در اقتصاد در سالهای دهه 1360 از وی جدا شد. طرح وی در مورد اسلام که با حمایت چهار فدراسیون اسلامی به امضاء رسید عمیقاً بر نظریه شهروندی فرانسه مبتنی بود. اما مفهوم این شهروندی در مقایسه با مترادف آمریکایی آن ملموستر است. معنای شهروندی در فرانسه با حق رأیدهی، مشارکت مدنی، همگونسازی فرهنگی و برابری مطلق در برابر قانون همراه است.
«شونمان» طرح خود را چنان اصلاح کرد که دست کم به برخی از سئوالها که برای هر کسی مطرح بود پاسخ دهد. «شونمان» همراه با «کلود الگر» وزیر سابق آموزش خواستار تشکیل مؤسسه مطالعات اسلامی شد، این مؤسسه میبایست به تشکیل یک سازمان لابیگری سیاسی در میان جمعیت ناهمسان و اختلافبرانگیز مسلمانان در راستای فدراسیون دیرینه پروتستانهای فرانسه کمک میکرد «شونمان» معتقد بود بایستی به غیر شهروندانی که بمدت ده سال در فرانسه سکونت داشتهاند نیز حق رأیدهی داد. وی اعطای این حق را یکی از پیامدهای موافقتنامه «ماستریخت» میدانست که فرانسه با امضای آن به اتحادیه اروپا پیوست. بخشی از این طرح ترفندها و یا روشهای زیرکانهای برای یافتن روزنههایی در قانون سال 1284 خواهد بود که فرانسه آن را اینک برای خود دردسرآفرین میداند.
نمونه آن مالیات «گوشت حلال» برای تأمین مالی مساجد است. این طرح به طریقی میتوانست نگرانیهای جبهه ملی را در مورد چشمانداز منارهها برطرف سازد و «شونمان» نیز بهمین دلیل از مسلمانان میخواست مساجد را به شکلی بسازند که با نمای عمومی شهرها همگونی داشته باشد.
شخصی که مسئولیت هماهنگی سیاستهای «شونمان» را در میان وزارتخانهها در بخش اعظم مدت تصدی وی در این وزارتخانه بر عهده داشت، «پاتریک کنکتون» از سیاستمداران با سابقه جنبش حزب شهروندان بود. «کنکتون» که اینک از مقامات ارشد پلیس ملی فرانسه است، از دیرباز امیدوار بوده است که نظریه شهروندی «شونمان» مشکلات زیادی را حل کند. «کنکتون» سال گذشته در وزارت کشور میگفت: سابقاً گرفتن تابعیت فرانسه کار آسانی بود. اشاره وی به شرط سکونت کوتاه، خویشاوندی با دیگر اتباع کشورهای اروپایی برای مهاجرین بمنظور گرفتن تابعیت فرانسه بود اما پیوستن به جامعه نیز به همین سادگی نبود. این مردم جوان (نسل دوم) امروزه در کار و مسکن در معرض تبعیض هستند که همیشه نیز علت آن نژاد نیست. این تبعیض شبیه نوعی تمایز بسیار ظریف است، اما او در توضیح میگوید: شما نمیتوانید آن را تبعیض بر ضد مهاجرین بنامید، زیرا در حقیقت آنها اصلاً مهاجر نیستند، آنچه ما بدنبال آن هستیم دستیابی به شهروندی است.
«کنکتون» بلافاصله سیاست اقدام مثبت (سیاست جبران بیعدالتیهای گذشته) را رد کرده و میگفت: اندیشیدن به این مسائل این سئوال را فوراً به ذهن میآورد، اما انتخاب ما این است که چنین نظامی را پیاده نکنیم، بهیچوجه نظام سیاسی و اجتماعی فرانسه که بسیار به اصل برابری وابسته است، آن را نخواهد پذیرفت. هر چیزی که این برداشت را بدنبال داشته باشد که موقعیتها بر مبنایی غیر از شایستگی به افراد میرسد، باعث شگفتی خواهد شد و مشکلات دیگری را بوجود خواهد آورد. با این حال «کنکتون» نیز مانند کلینتون (رئیسجمهوری آمریکا) این شرط را مطرح کرد که برای مثال پلیس باید شبیه جامعه خود باشد.
کشور فرانسه تحت فشار روزافزونی خواهد بود، تا چیزی شبیه به سیاست اقدام مثبت را هر چند با نامی دیگر در پیش گیرد. در شب قبل از راهپیمایی سیاهپوستان که قرار بود برای مطرح کردن برخی از خواستههای آنان از جمله داشتن نمایندگی بیشتر در رسانهها بر پا شود، «کاترین تاسکا» وزیر ارتباطات فرانسه دستور راهاندازی دو ایستگاه تلویزیونی ملی یعنی فرانسه 2 و فرانسه 3 را صادر کرد و قرار شد این دو ایستگاه تنوع و چندگانگی جمعیت فرانسه را بیشتر مورد توجه قرار دهد. ماده ضد گروههای نژادی در قانون اساسی فرانسه ظاهراً در حال ضعیف شدن است. گرچه سهمیههای سختگیرانه رفتهاند، اما سهمیههای آسانگیرانه مطرح شدهاند و با خود «پارادوکس» آوردهاند. هیچ برنامه دولتی به اندازه سیاست اقدام مثبت آمریکایی نیست و آمریکایی شدن پدیدهای است که در جامعه از سوسیالیستها گرفته تا محافظهکاران و از کمونیستها تا جبهه ملی مدعی نگرانی از آن هستند مشکل بزرگ پیدا کردن راهی برای دولت برای احترام گذاشتن به مذاهب و فرهنگهای مختلف بدون تبدیل شدن این دولت به موتور ناهمگونسازی است.
متأسفانه یا خوشبختانه این مشکل برای اروپا مشکلی جدید است و الگوی تمامی آشتیهای نژادی الگویی است که از درون جنبش حقوق مدنی آمریکا بیرون میآید. «نورالدین حاجوج» میگوید، اشتباه اساسی این است که مهاجرت را صرفاً واردات نیروی کار بدانیم. یعنی اینکه بعد انسانی مهاجرین را در نظر نیاوریم و این را در نظر نگیریم که مهاجرین خانواده تشکیل خواهند داد و فرزندانی به دنیا خواهند آورد. و اینها مسائلی است که ظاهراً به آنها پرداخته نشده است. ممکن بود در دهه 1250 سیاست مبتنی بر نیروی کار غیر کیفی و کم اجرت سیاست خوبی بوده باشد، اما فرانسه اینک در مییابد که آنچه بیشتر کالا محسوب میشد، در واقع انسان است.