از: محمدجواد حجتی کرمانی
این یادداشت حقیر و ناچیز را به پیشگاه امام امت و امت سلحشور و رزمندگان دلاور بسیج و سپاه و ارتش و عشایر غیور و مرزنشینان شرافتمند میهن مقدس اسلامی ایران تقدیم میکنم بدان امید که خداوند متعال قصور و تقصیر این بندهی شرمنده را که بجای حضور در صحنهی پیکار شرف و فضیلت، در این گوشه، نشستهام، ببخشاید و سهمی ناچیز برای این عاشق دلدادهی پیکارجویان حماسهآفرین جبهههای نور و شرف و مردانگی، در این جهاد الهی بحساب آورد. (انه رحیم ودود)
راستی من برای این دفاع مقدس چه کردهام؟ پاسخی جز شرم و خجالت ندارم. نه من که بسیاری از ما... و آیا این از قصور است یا تقصیر؟ که اگر اولی باشد، با آنکه عرق شرم را از رخسار پاک نمیکند ولی حجتی است در برابر خالق و مخلوق و خدا نکند که دومی باشد که اگر چنین باشد من هم مصداق آن کلام مولا علی علیهالسلام خواهم بود که فرمود:
-«فمن ترکه رغبته عنه البسهالله ثوب الذل و شمله البلاء ودیث بالصغار و القماء» یعنی: هر کس جهاد را از روی بیرغبتی ترک کند خدا لباس ذلت به او میپوشاند و بلاء فراگیرش میشود و به خواری و کوچکی میافتد.
-«و ضرب علی قلبه بالاسهاب و ادیل الحق منه بتضییع الجهاد و سیم الخسف و منع النصف» بر دل و جانش مهر میزنند که چیزی نفهمد و بر اثر ضایعسازی جهاد، حق او از او باز گرفته میشود و بدیگری داده میشود و داغ سختی و گرفتاری به پیشانیش میخورد و از انصاف و عدالت محروم میگردد...
ولی یک عبارت کوتاه در آنچه از حضرت علی(ع) نقل کردم، مرا امیدوار میکند که مشمول کلام آنحضرت نباشم و آن عبارت «رغبته عنه» یعنی «بیمیلی» است. زیرا این را میدانم و خدا هم میداند که در من نیست. حالا را میگویم. نه چندی پیش را... همین پریروز (روز شبیکه آقای خامنهای عازم جبهه شد و فردا پیام ایشان را در رادیو خواندند که «تن و جانم را به جبهه میبرم»). من در دفتر کارم قدم میزدم و از رادیو اخبار دلهرهآور و هیجانانگیز را همراه با مارش نظامی میشنیدم که دشمن از مرزهای کشور گذشته و وارد شهرهای مرزی شده... هیچ کاری نمیتوانستم بکنم، بخود میپیچیدم، خونم بجوش آمده بود، کلمات رعدآسای امام، در ذهنم تداعی میشد: «صدام جانوری است که تا خفه نشود منطقه آرام نخواهد شد» بفکرم رسید هر جور شده عازم جبهه شوم، اگر هیچ کاری ازم نیاید، باری، نفس حضور در میان رزمندگان، به من جان میدهد و مرا از این اضطراب و ناراحتی و قلق روحی نجات میدهد... و شاید هم بالاخره تاب نیاوردم و سر از جبهه در آوردم. آخر من نمیدانم بروم چه کار کنم؟ بیاد پدر مرحومم رضوانالله علیه میافتم که طلبهی نجف بود، در جنگ و استقلال عراق، پاشنهها را کشیده بود بسوی جبهه و گفته بود همین که شهید شوم و یک تیر هم به دشمن ضرر بزنم کافی است! پیش خودم میگفتم، امام خوب میفهمید، درست میگفت، خشمش خشم مقدسی بود، راستی صدام حیوان درندهای است که باید او را خفه کرد و یا بزنجیرش کشید...
...دیشب که تلویزیون گفت در جریان آزادسازی اسلامآباد غرب، یکهزار و صد تن از منافقان بهلاکت رسیدهاند، گفتم: اینها دیگر از صدام پلیدتر و خبیثترند، اینها که مدعی مسلمانی و شهروندی ایرانیاند، چگونه راضی شدند در کنار دشمن دین و وطن و زیر برق سرنیزه و با کمک تانکها و هواپیماهای او در میان ناله و فریاد کودکان بخون آغشته و مادران فرزند مرده، چونان سگان گرسنه و هار، در طلب طعمهی خود برآیند و بدینسان به دین و وطن و هموطن و همدین خود خیانت کنند، راستی که صدام با همهی بیوجدانی و درندهخوئی بر شما ایرانینمایان منافق متظاهر به اسلام صدبار شرف دارد... رویتان سیاه باد ای ممسوخهای بصورت انسان!... کاش مادر شما را نزاده بود و وطن خود بلوث وجود پلید شما ملوث نشده بود و نوش جانتان باد ضربتهای کاری فرزندان برومند اسلام و ایران که با ضربتهای علیوار جان پلید شما نامردهای روزگار را از تن پلیدتان خارج کردند و شما را یکسره به قعر دوزخ فرستادند...
بیاد آوردم روزهای نخستین آغاز جنگ را. روز 31 شهریور 59 از باختران با هلیکوپتر به اسلامآباد رفتیم. پس از سخنرانی، باز با هلیکوپتر به باختران برگشتیم. در آسمان باختران، بمباران فرودگاه را مشاهده کردیم و هواپیماهای مهاجم عراقی را دیدیم که قصد هلیکوپتر، کردند و یا خلبان چنین اندیشید... و او شهید احمد کشوری بود. با مهارت و سرعت تمام، هلیکوپتر را در میان جاده فرعی در میان دو ردیف درختان سر بفلک کشیده در دهکدهای نزدیکی باختران فرود آورد. التهاب و هیجان و شادی نجات از خطر، تمام وجودمان را فرا گرفته بود، پس از پذیرایی کردن دهاتیان، بشهر باز آمدیم، ساعت 5 بعدازظهر آقای خامنهای از رادیو، آغاز جنگ را اعلام کرد، نیمساعتی بعد به پادگان کرمانشاه رفتیم، آمادهباش و آغاز حالت جنگی در پادگان در دمدمای غروب، با سکوتی سنگین و پرمعنی، بما حالتی آمیخته از اضطراب و امید میداد، بچههائی را دیدیم پشت به یک ضد هوائی گپ میزدند، از سنندج آمده بودند. پر امید و پر خروش. شاید آنها اینک، همه شهید شده باشند، بلیط بازگشت هواپیمای ما باطل شد، با اتوبوس به تهران بازگشتیم. یکسره به مجلس آمدم و نماز صبحم را در مجلس خواندم و با حالتی که قابل وصف نیست با خاطرات بیست و چهار ساعت گذشته، منتظر نطق قبل از دستور شدم و چند دقیقهای احساس خودم را در مجلس بیان کردم... و از آن روز، جز یکبار دیگر که بهمراه شهید محلاتی، به جبههی جنوب رفتم و شب را در یک قرارگاه فرماندهی گذراندیم و با شهید باقری که یک تکهی آتش بود، آشنا شدیم، و فردا با فرماندهان وقت، از یک طرح مهندسی منحرفسازی رودخانه و ایجاد یک دریاچه مصنوعی بازدید کردیم و پس از بازدید از مقر فرماندهی شهید چمران به تهران بازگشتیم، دیگر هیچگاه توفیق حضور در جبهه را نیافتهام. و این راستی یکی از بدبختیهای زندگی من است که بطوریکه گفتم اگر «قصور» باشد شرمندگی و عرق شرم دارد و اگر هم خدای ناکرده تقصیر باشد که بطوریکه گفتم مشمول کلام منقول مولی(ع) خواهم شد.
همان روزها تحت تاثیر هیجان ناشی از تجاوز ناجوانمردانه دشمن بخاک میهن، مقالهای نوشتم که توی اطلاعات و صبح آزادگان آنروزها چاپ شد. عنوانش عنوان همین مقاله بود:
«ایران را کربلا میکنیم و تسلیم نمیشویم»
اینک پس از گذشت 8 سال از آن روزها، و پس از جزر و مد فراوان اقیانوس مواج و طوفانی جنگ و پس از پیشرویها و پسرویهای خواسته و ناخواسته، با ناباوری بسیار و در برابر چشم حیرتزدهی مردم دنیا، ارتش سفاک عراق و این بار با کمک علنی و وقیح ضد انقلاب داخلی بخشی از خاک وطن را به اشغال خود در آورده است و این بندهی شرمنده مانند بسیاری از هموطنان، خونش بجوش آمده و چشم براه پیروزی سریع رزمندگان پاک و پاکباخته دارد... و اکنون، در سراسر کشور اسلام ایران و در تمام اقطار جهان، هیچکس نیست که جنگ کنونی ما را در خاک خودمان برای دفع تجاوز متجاوزان جنگافروز مدعی صلح «مشروع» نداند... این امتیاز جهانی، البته مخصوص مرحلهی کنونی جنگ نیست و همین دید را بسیاری از جهانیان تا قبل از فتح خرمشهر به جنگ ما داشتند. گیرم که پس از آن، در سالهائیکه در داخل خاک عراق میجنگیدیم، عراق توانسته بود با صورت حق به جانب افکار جهانیان را بر ضد جمهوری اسلامی ایران تحریک کند و بخصوص پس از صدور قطعنامه 598 در سال گذشته، ما را در دنیا بعنوان کسی که از حقوق و قوانین بینالمللی سر باز میزند میشناختند... ولی در مرحلهی حاضر جنگ، که ما پس از پذیرش قطعنامه پیش چشم همهی دنیا و همه جوامع بینالمللی، مورد تجاوز مجدد قرار گرفتهایم، دیگر افکار عمومی دنیا، راهی جز اقرار به مظلومیت و حقانیت ما در دفاع مقدسمان ندارد. و اگر افکار عمومی دنیا و فشار جوامع بینالمللی و سرانجام صلاح اسلام و مسلمین و انقلاب و کشور اسلامی ما را بر آن داشت که قطعنامه را بپذیریم، ما در مرحلهی حاضر، با دست پر، و دست بالا و با صدای بلند خود را محق میدانیم که از دنیا بخواهیم بر حسب ندای وجدان بشری بر تجاوز جدید صدام خبیث مهر محکومیت زند و او را وا دارد که به مرزهای بینالمللی عقبنشینی کند. اما: در این روزها، دنیا و مجامع بینالمللی با مهر سکوت مرگباریکه بر لب زدهاند. در حقیقت به متجاوز چراغ سبز نشان دادهاند... و یکبار دیگر صدق مدعای جمهوری اسلامی ایران و واقعیت آنچه حضرت امام در گلایه از جهانیان بیان میداشتند به اثبات رسید، هر چند جهان بروی خود نمیاورد و مجامع بینالمللی با سکوت و تعلل و دفعالوقت، عملا به یاری متجاوز برخاستهاند.
اما زمان تجاوز اخیر دشمن، در مقایسهی با زمان تجاوز اولیهاش از چند ویژگی برخوردار است که بد نیست بدان اشاره شود:
نخست آنکه در مرحله حاضر، جمهوری اسلامی ایران با تجربهی 8 سالهی جنگ، با بینش و درایت بیشتر به مسئلهی جنگ میپردازد. کافی است به فرمایشات قاطع حضرت امام در دیدار فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی توجه کنیم که جنبهی سیاسی جنگ را از جنبهی نظامی آن جدا کردند و برای هر یک، مسئولی معین کردند که کار خود را بدون تداخل در کار دیگری انجام دهد و این، نه تنها در سالهای نخستین جنگ وجود نداشت بلکه حتی تا همین اواخر، مرزهای سیاسی و نظامی جنگ نامشخص و درهم و برهم بود و چیزی بدتر از آن نیست که کسی که فن خودش را هم خوب بلد نیست بخواهد در فن دیگری که در آن هم به مقیاس بیشتری ناوارد است دخالت کند و حتی با دارندگان آن فن، هر چند خیلی ماهر نباشند وارد بحث و مجادله گردد و این عیب بزرگ جنگ هشت سالهی ما بود که اینک بلطف الهی برطرف شده است.
دوم بخشی از عوارض نخستین ویژگیای است که فوقا برشمردیم اینست که ما در مرحلهی نخست تجاوز، اعتنائی به افکار عمومی و مجامع بینالمللی نداشتیم و درصدد آن بودیم که جنگ را فقط در جنبهی نظامی آن ببینیم و جنبهی سیاسیش را از سر بیاعتنائی به واقعیات جهانی نادیده میگرفتیم. در آغاز جنگ، همین شورای امنیت بدون حضور ما تشکیل شد و عدم حضور ما در این مجمع جهانی، یک «منبر» بینالمللی را که میتوانست پیام ما را به گوش جهانیان برساند از دست ما گرفت و ما که در آغاز، بین خودمان در سطح فرماندهان جنگ و سیاسیون که گاهی «وحدت شخصی» هم داشتند دچار عدم انسجام و اختلاف شدیدی بودیم بتدریج بر تفرقهها، بهر ترتیب که بود فائق آمدیم و در خلال جنگ یاد گرفتیم که «سیاست جنگی» را نمیتوان با «فن جنگیدن» یکی دانست و لذا شروع کردیم به جا باز کردن در مجامع بینالمللی و پرداختیم به کارهای فشردهی سیاسی در سطح بینالمللی و کار به آنجا کشید که در موقعیت حاضر، دست ما از نظر سیاسی بسیار بالاتر از دشمن ماست و در حقیقت ما با پذیرش قطعنامه که با «بلوغ سیاسی» ما جان گرفت، دشمن را و جهان را خلع سلاح کردیم و از این روست که دشمن، برای آنکه در مذاکرات، دست بالا را داشته باشد و از ما «گروکشی» کند و «زمین» و «نفر» از ما در اختیار داشته باشد، به تجاوز ناجوانمردانهی کنونی دست زده است. در واقع، دشمن میخواهد فرودستی سیاسیش را با حملهی نظامی جبران کند. و اگر بلطف الهی و با همت مردانهی سپاهیان نور، این پردهی ظلمت دریده شود، ما در مذاکرات سیاسی که پیچیدگیش کمتر از میدان جنگ نیست، در حقیقت «قاپ» حریف را دزدیدهایم و او را «مات» کردهایم. و انشاءالله چنین خواهد شد و شواهد و علائمش از هم اکنون در سطح بینالمللی هویداست.
سوم آنکه در آغاز جنگ، در مقامات بالا و تصمیمگیران سیاسی و نظامی، اختلافنظر اصولی وجود داشت و اختلافات سیاسی به عدم انسجام کار نظامی میانجامید و شاید بتوان گفت یکی از عوامل اصلی بدرازا کشیدن جنگ –آن بخشش که مربوط به ما بود– در اصل، معلول همین نابسامانی و عدم انسجام و اختلاف و تضاد موجود در سطح بالای تصمیمگیری سیاسی و نظامی مملکت بود، اما اینک: بلطف الهی و با تدبیر حضرت امام و با عبرتآموزی از گذشتهی ناهمپیوسته و از همگسسته، با تشکیل ستاد فرماندهی کل قوا و حضور مستقیم جانشین فرماندهی کل قوا و رئیس شورایعالی دفاع در جبهه و بسیج فراگیر نیروهای مردمی مرحلهی کنونی تفاوتی چشمگیر و اساسی با مرحلهی نخستین جنگ دارد.
چهارمین تفاوت (که ظاهرا تفاوت منفی است)، حضور و ظهور منافقان پلید و آبروباختهی ایرانی در کنار دشمن است که این، در عین حال که برای صدام یک امتیاز منفی است، در واقع برای ما یک امتیازی مثبت است زیرا که در حقیقت، ما در این مرحله، در یک جنگ، دو دشمن ایرانی و عراقی را با هم و یکجا، بلطف و عنایت الهی از پیش پای انقلاب مقدسمان برمیداریم و در این درگیری تکامل یافته، ریشههای موجود در داخل کشور این ناپاکان خودفروخته بدتر از صدام پلید، خود به خود فرو میخشکد و زمینهی رشد این شجرهی خبیثه حتی در میان بیبند و بارها و بیتفاوتهای داخلی نابود میشود زیرا که مردم ما (حتی بیدردها و بیتفاوتها و مخالفان انقلاب) آنقدر پلید و خبیث نیستند که به صدام جواز ورود به خاک میهن دهند و راضی باشند هموطنان اسلامآبادی و کرندی آنها بدست دشمن گرفتار شوند. مردم ما، (حتی بدکارهترین زنان که با تنفروشی زندگی میکنند) آنقدر بیشرف نیستند که به سلطهی بیرحمانه و سفاکانهی این پلیدان تن در دهند. و اشتباه این بدبختهای ایرانینما هم در همینجاست. کسانی که در ایران با جنگ مخالف بودهاند و یا با رهبران و مدیران کشور سر ناسازگاری داشته و دارند، در نهایت، «مخالف» و یا بگو «ضد» حکومت موجودند و یا حتی اگر با «نظام جمهوری اسلامی» هم مخالف باشند، و یا بالاتر با اسلام و قرآن سر ناسازگاری داشته باشند، ولی اینقدر هست که راضی به تصرف کشور به دست صدام و حاکم شدن چند جوانک مزلف عقدهای بیعقل و منطق نیستند. و اینان باید بدانند که حتی در بدترین صورت –که خدا نیاورد- این ملت حتی مردان و زنان بدکارهاش آنها بر نخواهند گزید... و خدا را شکر که این «سرطان» رسید و خود را نشان داد. و پاکباختگان مخلص و صمیمی ما و عاشقان پاکدلکوی دوست توفیق و سعادت این را داشتند که به قطع تار و پود این مادهی سرطانی بپردازند...
بطوریکه در سطور اولیه گذشت، راقم این سطور، چون خود را محروم از شرکت مستقیم در این رزم مقدس دید، چاره را در آن دید که اخلاص و عشق پاک خود را طی کلماتی که بر این کاغذ نقش میبندد، تقدیم مقام بلند و والای رزمندگان بزرگوار و مجاهدان فیسبیلالله کند. خدایا تو شاهدی، آرزو میکنم غبار از چکمهی رزمندگان پاک کنم، آرزو میکنم زیر پایشان را جارو کنم، آرزو میکنم برایشان غذا بپزم و سفره بیاندازم و ظرف بشویم. آرزو میکنم در جبهه باشم و همراه با آنان با دشمن بجنگم و یا اگر نمیتوانم همراه با «تصویربرداران» گوشهای از میدانهای پیکار را بر صفحات نوار جاودان سازم و یا گزارشگری باشم که با صدای رسا، حماسه حماسهسرایان را بگوش جهانیان برسانم و یا در کادر فنی خبرگزاری، بنحوی، در رابطهی با انعکاس حماسهی حماسهآفرینان سهمی داشته باشم و یا در روزنامه و یا تلکس و یا در هر جائی که بنحوی کاری را در خدمت جبهه میتوان کرد، کاری بکنم و یا با ایراد سخنرانی و بیان آیات و روایات، هیجان و عشق به جهاد و شهادت را در جوانان بیشتر کنم... باری، چون هر چه میاندیشم، میبینم، در این جهاد مقدس، هیچ محلی از اعراب ندارم، این کلمات را رقمی میکنم تا اقلا ابراز اخلاص اخلاص و ارادتی شده باشد. و چون «جامع» مردم «رضا» و «سخط» است، یعنی که رضایت داشتن به کاری در حکم انجام دادن آن کار است و نارضایتی از کاری هم همینطور در حکم عدم ارتکاب و مخالفت است و به مصداق آنکه فرمودند:
-من رضی بعمل قوم فهو منهم. یا:
-انما یجمع الناس الرضا و السخط
امید دارم همین دلی که در من از عشق جبههی ایثار و شهادت جوانان برومند دین و وطن میتپد، مرا در زمرهی آنان قرار دهد و همین دلی که در دشمنی با دشمنان بعثی و منافقان پست ایرانی میتپد مرا در زمرهی کشندگان و نابودکنندگان آنان قرار دهد و خطاب به پیکارجویان ایثارگر و فداکار با فریاد بلند عرض میکنم:
یا لیتنی کنت معکم فافوز فوزا عظیما.
کوچک دستبوس شما رزمندگان بزرگوار و عزیز: