الف- استراتژی کلی آمریکا
چنانکه گفته شد روند تحولات بینالمللی بگونهای بوده است که یک استراتژی اقتصادی و منطقهای میبایست جایگزین استراتژی کلی سیاسی - نظامی که حاصل رقابت دو ابرقدرت جهانی بود، گردد. این استراتژی جدید ضمن تأکید بر لزوم چرخش سرمایهگذاری از محورهای نظامی بسوی مراکز تولید و تحقیقاتی - علمی، به مرکزیت عامل اقتصاد بعنوان قدرت تعیینکننده اشاره داشته و منازعات آینده جهان را از نوع منطقهای (نه رقابت جهانی دو ابرقدرت) پیشبینی میکند.
در این استراتژی کلی قدرتهای منطقهای که توانائیهای نظامی - اقتصادی خویش را بر دیگر بازیگران منطقه تحمیل نمایند، خواهند توانست در منطقه خود بصورت یک قدرت محدود که تحت حمایت و کنترل یک قدرت بزرگتر میباشد امور منطقه تحت نفوذ خویش را رتق و فتق نماید.
از اینرو در دوران پس از جنگ سرد که دوران همگرایی (انتگراسیون) غربی است و شوروی نیز بخاطر استراتژی جدید خود دست همکاری بسوی غرب دراز کرده، دولت آمریکا درصدد تبیین طرحی جامع و کلی برای همکاریهای منطقهای در سطح جهان میباشد تا بتواند وضعیت کنونی موازنه قوا در جهان را حفظ نماید.
این نظم نوین جهانی، استراتژی آمریکا در چندین دهه آینده را تشکیل میدهد که طی آن، علیرغم طلوع قدرت اقتصادی ژاپن و اروپای متحد و مشکلات فراوان اقتصادی آمریکا، واشنگتن سعی خواهد نمود تا با تأکید بر لزوم حفظ صلح و آرامش در مناطق گوناگون جهان جهت توسعه اقتصادی ملل مختلف نقش حساس خویش بعنوان مهره اصلی سیاسی - نظامی جهان را در حفظ چنین تعادلی توجیه نماید.
بعبارت دیگر واشنگتن در نظر دارد تا از یکسو به مداخلههای اقتصادی بپردازد و از سوی دیگر برای حفظ زمینههای مناسب بهرهبرداری از این مداخلهها و به بهانه پیشرفت اقتصادی کشورهای جهان، حضور نظامی و سیاسی خود را توجیه و از این رهگذر بازار مناسبی برای تسلیحات خود دست و پا کند.
ب- استراتژی منطقهای آمریکا
دولت ایالات متحده بتدریج از سال 1833 با امضای قراردادی با سلطاننشین عمان و سپس در سال 1958 از طریق سیاست «ناوگان بزرگ سفید» تئودور روزولت رئیسجمهور وقت آمریکا وارد منطقه خلیجفارس شد. با شروع جنگ جهانی دوم این منطقه بعنوان آبراه کمک به شوروی جهت مقابله با آلمان نازی مورد توجه قرار گرفت با تخلیه شرق سوئز توسط نیروهای انگلستان، آمریکا جایگزین بلامنازع آن کشور در خلیجفارس گردید.
در این زمان دکترین معروف نیکسون - کیسینجر مبتنی بر تسلیح قدرتهای منطقهای بعنوان ژاندارم منطقه که بر دو پایه ایران و عربستان قرار داشت در راستای چهار هدف ذیل مطرح گردید:
1- حفاظت از منافع آمریکا بویژه نفت و باز نگهداشتن آبراه حیاتی تنگه هرمز،
2- حفظ رژیم اشغالگر قدس بهر قیمت،
3- حمایت از دول وابسته به غرب با ارائه کمکهای تسلیحاتی، اطلاعاتی و اقتصادی،
4- حفظ و گسترش نفوذ سیاسی و اقتصادی غرب بویژه آمریکا در خلیجفارس.
عملکرد موفقیتآمیز دکترین مزبور با پیروزی انقلاب اسلامی ایران به رهبری امام راحل(س) با یک خطر جدی مواجه گردید، تا حدی که براندازی نظام جمهوری اسلامی در طی دوران کوتاهی بانحاء مختلف با رهبری آمریکا تجربه گردید و نهایتاً کاخ سفید بر آن شد تا با بهرهگیری از جنون قدرتطلبی و افزونخواهی صدامحسین، جنگ هشت سالهای را به نظام نوپای جمهوری اسلامی تحمیل کند.
عزم استکبار جهانی بسر کردگی آمریکا در براندازی انقلاب اسلامی (که در افشاگریهای بعد از تهاجم عراق به کویت کاملاً نمایان میباشد) موجب شد تا حضرت امام خمینی(س) با درایت بینظیری قطعنامه 598 را جهت حفظ اسلام و نظام جمهوری اسلامی بپذیرند.
ایالات متحده که دکترین نیکسون را پایان یافته میدید، برای مهار انقلاب اسلامی صدام را بعنوان ژاندارم جدید خود در منطقه انتخاب کرد. حمایت بیدریغ غرب از صدام تا آنجا پیشرفت که دولت بوش با لوایح مکرر کنگره مبنی بر تحریم اقتصادی عراق حتی تا دو روز قبل از تجاوز نظامی به کویت مخالفت میکرد.
ج) نظام نوین جهان آمریکا و خلیجفارس
بدلایل مختلفی آمریکا از مقاصد عراق در مورد تهدید و مالاتجاوز نظامی به کویت کاملاً مطلع بوده زیرا سازمان اطلاعاتی آمریکا «سیا» و کنگره این کشور در سه مورد احتمال وقوع جنگ را به دولت بوش گوشزد کرده بودند ولی در هر سه مورد واشنگتن سکوت اختیار کرد تا از این طریق زمینه لازم را برای جو تشنجآمیز و نهایتاً حضور در خلیجفارس آماده سازد.
دیک چنی وزیر جنگ آمریکا، ضمن شرکت در سی و دومین کنفرانس سالانه انستیتو بینالمللی مرکز مطالعات استراتژیک لندن که در اواسط شهریور ماه گذشته در نزدیک واشنگتن برگزار گردید در سخنرانی خود به بخشهایی از نظم نوین جهان موردنظر ایالات متحده اشاره کرد.
وی اظهار داشت که استراتژی جدید غرب که بیش از یکسال قبل از تجاوز عراق طراحی شده بود، شامل سیستمی از پیمانهای منطقهای میباشد که آمریکا در آن بعنوان نیروی نهایی پشتیبانی، نقش حیاتی خود را ایفاء خواهد نمود. وی گفت: ما هماکنون دقیقاً شرایطی را که در طرح کلی خویش پیشبینی نموده بودیم در مقابل داریم و از این نظر آمادگی قبلی وجود دارد.
بوش در سخنرانی 20 شهریور خود در مقابل کنگره، پس از اعلام چهار هدف آمریکا از حضور در منطقه خلیجفارس یعنی: 1- عقبنشینی عراق از کویت، 2- بازگشت دولت قانونی کویت 3- تضمین آرامش و امنیت منطقه 4- حمایت از اتباع آمریکائی و با اشاره به نتایج ملاقات خود با گورباچف اعلام میدارد که از میان این موقعیت خطرناک، پنجمین هدف، یعنی یک نظم نوین جهانی شکل میپذیرد.
وی اضافه میکند: یک دوران جدید همکاری میان ملل آغاز شده و ما امروز در یک مقطع بینظیر و خارقالعاده قرار گرفتهایم. بحران خلیجفارس یک موقعیت استثنایی برای نیل به یک برهه تاریخی همکاری بوجود آورده است... امروزه این نظام جهانی در تقلا است تا بدنیا بیاید.
آینده است که من درباره آن با گورباچف در هلسینکی و دیگر رهبران اروپا و خلیجفارس در اکناف عالم در میان گذاشتهام و همه اذعان دارند که چگونگی برخورد ما با بحران کنونی، آینده جهان را برای نسلها شکل خواهد داد.
اظهارات بوش از دو نکته اساسی پرده برمیدارد و آن اینکه: دیدار بوش و گورباچف بخاطر تفاهم بر سر این نظم جدید جهانی، بویژه در منطقه خاورمیانه و خلیجفارس صورت گرفته بود.
سیاستگزاران آمریکایی با در نظر داشتن این استراتژی کلی که نقش آمریکا را برای دهههای آینده تضمین میکند و علیرغم بهرهگیری از امکانات گسترده دستگاهها و ماهوارههای جاسوسی که صریحا به امکان تهاجم نظامی عراق به کویت تصریح داشتند با سکوت در مقابل آن نه تنها در حساسترین منطقه جهان نیرو پیاده کردند، بلکه با بهرهبرداری از فضای بحران زمینه را برای اجرای طرح خود تا اواسط قرن 21 فراهم آوردند.
این تحلیل زمانی تقویت میشود که بدانیم که در تاریخ 31 اکتبر (19 آبان) سفارت عراق در واشنگتن ضمن انتشار اسناد معتبری از نقش منافقانه آمریکا در تشدید بحران ارضی و اقتصادی موجود بین دو کشور پرده برداشت.
بنابراین اسناد، آمریکا مقامات کویتی را تشویق کرده بود تا برای رسمیت شناختن مرزهای موجود بین دو کشور به سوءاستفادههای اقتصادی از منابع نفتی مشترک خود با عراق ادامه دهند و از سوی دیگر عراق را از توافق با کویت برحذر داشت.
یک هفته قبل از سخنرانی بوش در مقابل کنگره جیمز بیکر وزیر خارجه آمریکا در اظهارات 13 و 14 شهریور خود در مقابل نمایندگان مجلسین آمریکا بطور رسمی از تشکیل یک ساختار جدید امنیتی در منطقه خلیجفارس بعنوان یک ضرورت حیاتی برای منافع آمریکا و کشورهای صنعتی غرب یاد کرد.
وی بهانه تشکیل چنین ساختار نوینی را محاصره توان نظامی و مقابله با توسعهطلبیهای آتی صدام دانست و افزود، اگر وی از کویت خارج شود، برنامه درازمدت ایالات متحده ایجاد تعادل قدرت در خلیجفارس از طریق تشکیل این ساختار جدید برای منطقه است. وی اضافه کرد که ایالات متحده تصمیم دارد با همکاری دیگر دوستان خود ساختار مزبور را برای خلیجفارس طراحی و اجرا نماید.
وی در گزارش روز سیزدهم شهریور ماه خود به کمیسیون خارجی مجلس نمایندگان از تجاوز عراق به کویت بعنوان نخستین بحران جدی بعد از جنگ سرد یاد کرد و اظهار داشت که همانطور که پیمان آتلانتیک شمالی «ناتو» توانست برای مدت 40 سال صلح و امنیت را در منطقه اروپا تضمین کند، چنین ساختاری نیز قادر به حفظ امنیت خلیجفارس میباشد.
دیک چنی وزیر جنگ آمریکا نیز متعاقب اظهارات بیکر در انستیتوی بینالمللی مطالعات استراتژیک گفت که چنین طرحی برای خلیجفارس و دیگر مناطق جهان ضروری است. وی همچنین اظهار داشت: واقعیت این است که کشورهای منطقه امروز بیش از گذشته در معرض خطر قرار دارند و روابط این کشورها با آمریکا از هر زمان دیگری نزدیکتر است. در پایان کار آنچه بدست میآید تقویت کشورهای منطقه برای دفاع از خود میباشد و از طرفی به آمریکا نیز این امکان را میدهد که در مواقع ضروری بتواند نقش بزرگتری را ایفاء نماید.
در این جا ذکر این نکته ضروری است که طرح بیکر که بدنبال تجاوز عراق به کویت و تحت عنوان ساختار امنیتی منطقه خلیجفارس «مطرح شده برای اولین بار در تاریخ 18 بهمن 1368 (11 فوریه 1990) توسط دیک چنی و با عنوان راهنمای نظامی برای سالهای 1997 - 1992 عرضه گردید. ارائه چنین طرحی از دو عامل ملاقات سران در مالتا و مذاکرات متعدد وزرای خارجه آمریکا و شوروی در دیماه همان سال متاثر بود. این طرح در رابطه با خلیجفارس حاوی دو نکته جدید بود.
دفاع از ایران در مقابل تجاوز نظامی شوروی (که دکترین آمریکا از سال 1941 بود) دیگر برای ارتش ایالات متحده از اولویت برخوردار نمیباشد.
با توجه به اتکای رو به افزایش ایالات متحده بر نفت خلیجفارس، این کشور بمنظور مقابله با تهدیدات منطقهای باید از یک حضور نظامی دائمی در خلیجفارس برخوردار باشد.
البته ممکن است مسکو با طرح مذکور و حضور دائمی آمریکا در خلیجفارس بدلیل عدم حمایت واشنگتن از استقلالطلبی جمهوریهای بالتیک، که در آن زمان به اوج خود رسیده بود، موافقت کرده باشد.
بهرحال گستردگی چنین حضوری از سوی آمریکا و متحدانش در عربستان سعودی موجب شد تا ژنرال ولادیمیر لوبف رئیس ستاد پیمان ورشو در تاریخ 19 شهریور اظهار نماید که حضور 250 هزار سرباز آمریکایی در منطقه خلیجفارس نوار مرزی جنوب اتحاد شوروی را با تهدید مواجه ساخته است. چنین اظهاراتی آن هم در روز دوم دیدار سران در هلسینکی نشانگر آن بود که گورباچف ضمن اشاره به این مطلب احتمالاً درصدد کسب امتیازاتی در قبال این امر میباشد.
ساختار امنیتی جدید آمریکا در خلیجفارس بدلیل حساسیت منطقه و موقعیت بحرانی موجود با هزینههای عظیمی مواجه است. جان لمان فرمانده سابق نیروی دریایی آمریکا در یک مصاحبه تلویزیونی در مورد «طرح جدید امنیتی» اظهار داشت که مساله مهمی که باید در آینده به آن توجه داشت این است که اروپا و ژاپن بیش از آمریکا به نفت این منطقه وابستهاند و از اینرو باید درصدد تشکیل یک موافقتنامه امنیت منطقهای برای آینده باشیم که در آن مسئولیتها تقسیم شده و هزینه حفظ امنیت نیز بر عهده همه قرار داده شود. جرج بوش نیز از تحمل تمامی هزینههای چنین امری از سوی آمریکا بعنوان بیانصافی بینالمللی یاد کرد.
در این میان دیوید هافمن تحلیلگر آمریکایی در مقالهای تحت عنوان «بدنبال ساختار امنیتی درازمدت در خلیجفارس که در شماره 12 سپتامبر واشنگتنپست به چاپ رسید در رابطه با دیدار بیکر و شوارد نادزه در مسکو نوشت که آمریکا و شوروی مذاکره درباره ساختار یک اتحاد درازمدت امنیتی برای خلیجفارس را آغاز کردند تا پس از موفقیت جامعه بینالمللی در اخراج عراق از کویت، این طرح بمورد اجرا گذاشته شود.
انتخاب الگوی ناتو بعنوان چارچوب امنیتی در خلیجفارس از سوی گروهی از مقامات و تحلیلگران آمریکایی و غیرآمریکایی با مخالفت و انتقاد مواجه گردید. لس آسپین، رئیس کمیسیون نیروهای مسلح مجلس نمایندگان آمریکا از طرح بیکر در مورد ایجاد یک ساختار جدید امنیت منطقهای با الهام گرفتن از الگوی ناتو بعنوان یکی از بدترین ایدههای وی یاد کرد. او بدلایل ذیل ایجاد چنین چارچوبی را در خلیجفارس غیرعملی دانست:
- اوضاع در حال تحول است و معلوم نیست که چه کسی حامی آمریکا و چه کسی مخالف اوست و در این مورد هرگونه پیشبینی نسبت به آینده غیرممکن است.
- اعراب از مشارکت با اسرائیل در هر نوع تشکیلاتی مخالفند و از طرفی بدون اسرائیل نیز ایجاد وحدت جدید در منطقه عملی نیست.
- از یکسو آمریکا با حضور شوروی در هر اتحادی در منطقه مخالف است و از طرف دیگر شرکت آمریکا بطور یکجانبه در هر طرحی بسیار خطرناک میباشد.
وی طرح عملی و مورد قبول برای حفظ امنیت منطقه خلیجفارس آنهم تحت سلطه آمریکا را استفاده از سازمان ملل معرفی نموده و بهرهبرداری از شورای امنیت را که شوروی نیز در آن حضور دارد برای ایالات متحده مهم و حیاتی دانست.
از سوی دیگر گروهی از نمایندگان دولتها و سفارتخانههای خارجی در واشنگتن ضمن انتقاد از این طرح ابراز نمودند که آمریکا با تشکیل یک اتحاد تحت سلطه خود در منطقه خلیجفارس سعی دارد تا رژیمهای متزلزل عربی را تقویت و ناسیونالیسم عربی را تحریک کند.
عدهای از تحلیلگران نیز معتقدند که طرح بیکر یادآور پیمان ناموفق بغداد میباشد که آیزنهاور در سال 1955 با مشارکت ایران، عراق، پاکستان، ترکیه و انگلستان بمنظور مقابله با نفوذ شوروی در منطقه تشکیل داد. یکی از سفرای سابق آمریکا در خاورمیانه نیز شرکت ملوک و امرای متزلزل منطقه در اتحاد امنیتی به رهبری آمریکا را بمنزله تضمین سقوط آنها دانست.
هرالد تربییون نیز در شماره 6 سپتامبر 90 خود به نقل از منابع غربی نوشت که اروپائیها با آفرینش یک تشکیلات جدید از نوع ناتو برای خاورمیانه و در دفاع از رژیمهای عربی مخالفت کردهاند. یک سیاستمدار اروپائی اظهار کرده است که جهان عرب را نمیتوان با اروپای بعد از جنگ که مورد تهدید شوروی قرار داشت مقایسه کرد. جهان غرب و کشورهای اروپایی از ارزشهای مشترک دمکراسی برخوردار نیستند.
گروهی از تحلیلگران فرانسوی نیز بر این اعتقادند که انعقاد یک پیمان امنیتی در خاورمیانه بیش از حد به قدرت نظامی تاکید کرده و جای مانور دیپلماتیک را نیز محدود خواهد نمود و بدینوسیله آمریکا بخرج کشورهای اروپایی بر گرده کشورهای عربی سوار خواهد شد.
نتیجه:
با اعلام دکترین کارتر در سال 1980 که توسط ریگان نیز مورد تاکید قرار گرفت، سیاست آمریکا در منطقه بر این امر استوار شد که قدرت نظامی این کشور تنها هنگامی مورد استفاده قرار گیرد که بخواهد از استیلای قدرت متخاصم با ایالات متحده در منطقه جلوگیری کند، دخالت مستقیم نظامی آمریکا در جنگ تحمیلی را نیز میتوان از این جهت مورد ارزیابی قرار داد.
بعد از تهاجم عراق به کویت کاخ سفید بهانه کافی برای حضور گسترده در منطقه را بدست آورد و از طرفی بخاطر حساسیت منطقه و اختلاف موجود بین حکام عرب ساختار امنیتی آمریکا از ماهیت انعطافپذیری برخوردار گردید.
همچنین ملاحظه میگردد که مقامات و متفکرین آمریکایی در بحران اخیر ضرورت برخورد بینالمللی و نه صرفاً آمریکائی و یا حتی برخوردی که توسط آمریکا هدایت شود را مورد تاکید قرار میدهند. هزینه بسیار بالای ایجاد هرگونه ساختار امنیتی جدید در خلیجفارس موجب شد، تا برای اولین بار بعد از جنگ ویتنام مقامات آمریکایی برای جلب کمکهای مالی کشورهای مختلف دست به سفرهای مختلفی بزنند.
در رابطه با پایههای سیستم جدید امنیت منطقهای آمریکا روشن است که عراق هیچ نقشی را حتی در صورت عقبنشینی از کویت ایفاء نخواهد کرد چرا که اتکاء بر نیروی نظامی عراق، آنهم به بهانه مقابله با تهدیدهای این رژیم بهیچوجه قابل توجیه نیست.
در حال حاضر تمرکززدایی قدرت در عراق برای واشنگتن و تلآویو بمنظور کاستن کارآئی نظامی آن کشور از اولویت خاصی برخوردار است. به جمهوری اسلامی ایران نیز در این طرح نقش واگذار نخواهد شد و اظهارات والد گریو وزیر مشاور در وزارت خارجه انگلیس مبنی بر اینکه ایران بایستی در ساختار جدید امنیتی خلیجفارس دخالت داده شود را میتوان همسو با حل مشکلات انگلستان و جمهوری اسلامی و آزادی گروگانهای غربی ارزیابی نمود.
کشورهای حاشیه جنوبی خلیجفارس با نیروی انسانی کم و ثروت نفتی کلان، بعنوان سرمایهگذاران سیستم مطرح خواهند بود. در این میان نقش پاکستان از اهمیت بیشتری برخوردار است. برکناری بینظیر بوتو آنهم چهار روز بعد از حمله عراق به کویت و مذاکره رئیسجمهور پاکستان با سفیر آمریکا در این کشور که منجر به انحلال پارلمان این کشور گردید و دست امرای ارتش این کشور را برای اقدامات سریع (بدون نیاز به تصویب پارلمان) نظامی باز گذاشت با طرح جدید بیکر بیارتباط نیست.
در پایان ذکر این نکته ضروری است که ممکن است آمریکا در راستای استفاده از مصوبات شورای امنیت ترتیبی دهد تا پایه نظامی این سیستم بدلیل حساسیت بحران توسط نیروهای مشترک نظامی تحت سازمان ملل شکل گیرد.
این احتمال زمانی تقویت میگردد که به دیدار سران با این نقطهنظر بنگریم که تمامی آنها تکرار یالتا میباشند با این تفاوت که یالتای اول برای طرحریزی روابط شرق و غرب و با حضور طرفهای ذینفع صورت گرفت ولی یالتاهای امروزی برای سازمان دادن روابط شمال و جنوب و در غیاب کشورهای حوزه جنوب (جهان سوم) برگزار میشود.