حمید فرهادینیا
از ویژگیهای روابط بینالملل در عصر حاضر، دو ویژگی از همه چشمگیرتر است و بیش از سایر مشخصهها نظرات و افکار را بخود جلب مینماید: یکی، روابط نامتوازن و نابرابر شمال و جنوب و دیگری؛ موضوع کاربرد خشونت و اهرمهای نظامی.
ساختار نظام بینالمللی به گونهای است که، رابطه شمال و جنوب، سلطهگر و تحت سلطه را شکل داده که براساس آن، کشورهای قدرتمند صنعتی و صاحب سلاح و ادوات جنگی و برخوردار از تکنولوژی مدرن و پیشرفته، آنچنان مناسبات و مراودات خود را با کشورهای جهان سوم تنظیم مینمایند که بهترین تعبیر این رابطه لفظ «نامتوازن و نابرابر» یا رابطه «گرگ و میش» است. در این رابطه، رهبری کشور سلطهگر قطعی فرض شده و تابعیت کشور تحت سلطه امری اجتنابناپذیر. کلیه شئون و زمینههای مناسبات اعم از سیاسی، اقتصادی، نظامی و فرهنگی با الهام از این اصل نامتوازن و نابرابر شکل میگیرد، و جریان یک طرفهای را به ظهور میرساند که ذخائر زیرزمینی و مواد خام، امکانات مادی و معنوی و سرمایههای انسانی به طرف کشور سلطهگر سرازیر میگردد و کشور سلطهگر- به بهای از دست رفتن استقلال و آزادی کشور تحت سلطه- در تنعم و رفاه اقتصادی زندگی میکند. نتیجه مداومت این روند، روشن و معلوم است: بوجود آمدن «گرداب بیفرجام ساختاری» در روابط سلطهگر و تحت سلطه.
در حقیقت، کشورهای سلطهگر حیات پلید خود را در گرو این رابطه نامتوازن میبینند و با هرگونه تغییر و تحولی که منجر به تبدیل این رابطه ناعادلانه رابطه صحیح و منطقی گردد، قویا مخالفت میورزند.
خشونت، توسل به قوه قهریه و کاربرد اهرمهای نظامی، دومین مشخصه برجسته و بارز ساختار کنونی بینالمللی و جزو لاینفک آن باید قلمداد شود. در بیان این مشخصه لازم است خاطرنشان شود، امپریالیسم قدیمی و کهن پس از سیصد سال تلاش توانسته بود به سرحد گسترش خود برسد. در حالی که، امپریالیسم نو تنها در مدت سی سال توانست (1870-1900) در هر زمینه گسترش از امپریالیسم قدیمی فراتر رود و در پایان قرن نوزدهم تقریبا همه نیمکره خاوری میان قدرتهای اروپائی، آمریکا و ژاپن تقسیم گشته بود. از جمله علل این تحول و گسترش چشمگیر، بکارگیری روش توسل به زور برای تحت استیلا درآوردن کشورهای تحت سلطه بود. چنانکه بنجامین ح، کوهن مینویسد: «یکی از ویژگیهای شگفتانگیز امپریالیسم نو در جنگ جوئی و بیباکی بود. قدرتهای استعماری در پیگیری منافع خویش در سرزمینهای دوردست به تجاوزکاریهای شناخته شده و آشکاری دست میزدند. جنگهای خودسرانه و جاری ساختن خون مردم سرزمینهای مورد مبارزه همه جا رواج داشت و آنها را بیسمارک «جنگ برای سرگرمی» نام نهاد.»(1) به این ترتیب، چهرهی نوین استعمارگر در قالب حضور و دخالت نظامی بیش از هر زمان دیگر تجلی مییابد.
شاید مفاهیم و واژههای نظیر راهزنی دریائی، لشگرکشی، تصرف و تملک سفینه، تشکیل دادگاه غنائم چندان کاربرد نداشته باشد. اما در عوض، سرکوب تروریسم، مداخله برای اعاده دموکراسی و آزادی، مداخله جمعی در جهت حفظ صلح و امنیت بینالمللی و دفاع از خود و خودیاری(2) بیش از پیش مورد استفاده قرار میگیرند. همچنین درخور ذکر است که توجه داشته باشیم از ابتدای قرن نوزدهم ملل دنیا شاهد تصویب قطعنامهها، کنفرانسیونها، منشورها، بیانیهها بودهاند، از جمله، منشور سازمان کشورهای آمریکائی (مواد 16، 18، 19)، اصول اساسی جنبش غیرمتعدها معروف به پنچاشیلا، (3) منشور سازمان وحدت آفریقا (ماده 3) عهدنامه ورشو (مادهی 8)، منشور شورای تعاون اقتصادی (بند 2 مادهی 1)، کنفرانس بوگوتا، کنفرانس کشورهای آفریقائی و آسیایی در باندونگ، کنفرانس هلسینکی دربارهی امنیت و همکاری در اروپا (اصل 6)، قطعنامههای متعدد سازمان ملل که هرگونه مداخله نظامی و توسل به زور و قهر جهت تحمیل خواست و ارادهی کشور متجاوز را با صراحت و قاطعیت محکوم کردهاند.
امروزه اگر چه اغلب دولتهای دنیا از شعارهای زیبا و فریبنده احترام به حقوق بشر، حل و فصل مسالمتآمیز اختلافات بر طبق منشور سازمان ملل و محترم شمردن حق حاکمیت و استقلال استفاده مینمایند و بر عرف و قوانین حقوق بینالملل تاکید میورزند و «نقض حقوق بینالملل» را مذموم دانسته و خلاف کار را محکوم و مطرود میدانند، اما واقعیت این است که، کمتر کشوری برای استیفای حقوق ملتش به این محافل و سازمانهای بینالمللی مراجعه میکند و برای احقاق حق خویش به عرف بینالمللی موجود تمسک میجوید، مگر آنکه، خود ضعیف باشد یا طرف مقابل دچار ضعف شده باشد، عملکرد سازمان ملل در توجیه قانونی و دنیاپسند اقدامات جهانخوارانه قدرتهای سلطهگر بهترین گواه این مدعاست. شکی نیست، کمیت دعاوی و اختلافاتی که برای فیصله به سازمانهای بینالمللی ارجاع شده است، ممکن است بینشهای سادهانگارانه را به گمراهی بکشاند. ولی کیفیت حل و فصل اختلافات موید این واقعیت است که این سازمانها و بویژه سازمان ملل در ید قدرتهای بزرگ قرار دارند و در راستای حفظ منافع و مصالح این قدرتها مسئولیتهای خود را انجام میدهند.
اما کشورهای جهان سومی در مواجه با نظامی ساختار بینالمللی که در شرایط کنونی حاکمیت و استیلای خود را پهنه گسترانده است یا سازش و مصالحه میکنند یا در برابر آن مقاومت مینمایند. گاهی مشاهده میشود، کشورهای تحت سلطه علیه سلطهگر قیام نموده لب به اعتراض میگشایند و برای بازیابی کرامت، استقلال و عزت نفس خویش به مبارزه برمیخیزند. این دسته از کشورها که به کشورهای «تندرو» مشهور گشتهاند، هدف نهائی خود را در قطع ارتباط و گسیختن میبینند. آنها با خود میاندیشند مادامی که جهان سوم به وسیله زنجیره کمک، اعتبار، سرمایه و تجارب به غرب اتصال یافته است قادر به آزاد کردن خود از قید وابستگی و بردگی نیست. این زنجیر وابستگی که به اقتصاد، سیاست، و خط مشیهای دفاعی کشور سلطهگر (متروپل) مرتبط است و به عنوان شاخهای از متروپل محسوب میشود، در تحلیل نهائی سیاست، فرهنگ، آمال اجتماعی، و خط مشیهای نظامی ملت جهان سومی را در خدمت غرب در آورده و وابسته به آن میگرداند. طبق نظر تندروها، کشور تحت سلطه باید با یک عمل جراحی سریع ارتباط خود را با غرب قطع کند تا بتواند به یک تحول ساختاری موثر نایل شود و روند کنونی موجود در اقتصاد جهان سوم را معکوس کرده، آنرا در جهت خدمت به منافع داخلی نظم دهد.(4) درست در همین جاست که مفهوم «مداخله نظامی»، آنهم بخاطر اهداف انساندوستانه و در جهت دفاع از خود شکل میگیرد.
واضح است کشور سلطهگر در شرایطی که منافع خویش را در معرض تهدید ببیند و از این بابت احساس خطر بنماید اقدام به مداخله و سرکوب قیامهای استقلالطلبانه کند.
معمولاً، مداخله نظامی به آخرین قسم از اقسام دخالتها5 اطلاق میگردد که با اعزام کمیت بیشماری از سربازان، ادوات و جنگافزارهای نظامی توسط یک دولت یا دولتها به قلمرو اراضی کشور دیگر کوشش میشود تا ثبات و پایداری آن کشور را در برابر آشوبها و ناآرامیهای داخلی برقرار گرداند، یا آشوبگران داخلی را کمک نماید تا رژیم حاکم و موجود را سرنگون ساخته و نظام حکومتی را متلاشی سازد. در سالهای اخیر، دنیا شاهد چند نمونه از دخالتهای نظامی بوده است. این دخالتها یا از ناحیه کشورهای صنعتی شمال اعم از استکبار شرق یا غرب (شوروی و آمریکا) علیه کشورهای جنوب (افغانستان و گرانادا) و یا از ناحیه یک کشور جهان سومی (اسرائیل) علیه کشورهای جهان سومی دیگر (لبنان) صورت پذیرفته است. در تمامی این نمونهها، یک مشکل اساسی وجود دارد، و آن این است که، کشورهای مداخلهگر به منظور اینکه شگردهای خود را فاش نسازند از ارائه اطلاعات، اسناد و مدارک اجتناب میورزند. چنانکه عملیاتهای مداخلهگرانه در هالهای از ابهام و گنگی قرار گرفته است. و دستیابی به اصل ماجرا و آگاهی از انگیزهها و علل موجد آن، شرایط حاکم در موقع تصمیمگیری، اهداف و نیات، و نحوه اجرای دخالت بسیار دشوار گردیده است. علاوه بر این، دولتهای مداخله کننده فراتر از این نیز میروند، آنها اقدام به پخش اخبار و اطلاعات فریب و نادرست مینمایند. و جراید و رسانهها مزدور و وابسته به آنها با مانورهای تبلیغاتی- خبری تلاش مینمایند تا تصویر دیگری، و گاه خلاف واقع در افکار مردم جهان بوجود آورند.
برای حل مشکل فوق، شاید هیچ روش و راهی بهتر از یک مطالعه و تفحص تطبیقی نباشد. عدهای6 بر این باور هستند که در شرایط اینچنینی که اطلاعات موجود بسیار ناچیز است، روش تطبیقی برای توضیح علل طرز رفتار دولتهای مداخلهگر، اولین قدم از تحقیقات لازم درازمدت به شمار میرود. براساس اعتقاد این عده، مطالعات دفاعی و سیاست خارجی در گذشته براساس استنباطات و برداشتهای گوناگون، وسیع و در عین حال سطحی از پدیدههای بینالمللی انجام میگرفته است. در نتیجه آن، به فراهم نمودن چند قانون و قاعده مجرد و ذهنی بسنده میگردید که با امعان نظر به آنها میبایستی روابط گوناگون میان دولتها بیان شوند. اما، محققین و صاحبنظران مسائل بینالمللی نیاز به روش منظمی دارند تا وقایع بینالمللی را بطور عمقیتر و واقعبینانهتر توصیف نمایند تا بدینوسیله براساس خطوط اصول کلی که به دست میآورند، قادر باشند حوادث احتمالی مشابه را پیشبینی نمایند. در پاسخگوئی به این احتیاج، روش تطبیق رواج یافت و علیرغم مشکلات ذاتی روش تطبیقی، بنظر میرسد این روش توانائی تحلیل نوع رفتار دولتها و تبیین و تشریح روابط علت و معلولی میان آنها را داشته و همچنین با استفاده از استدلال قیاس (از کل به جزء) میتوان یکنواختیها و شباهتهای مداخلات نظامی معاصر را بدست آورد. اگر چه، واضح است که، هر مداخله نظامی توسط محتوای ویژهای که در آن اتفاق میافتد، شکل میگیرد. و بهرتقدیر، تفاوتهای جغرافیائی و نظامی در میان دولتها وجود دارد. اما، این واقعیت وجود دارد که، شباهتهای آشکار و الگوهای قابل ملاحظهای وجود دارند که، تفاوتهای جغرافیائی و نظامی را کم اهمیت میسازند. در این تحقیق تطبیقی، اختلافات و تفاوتها، از حداقل اهمیت برخوردارند، و به منظور وسعت آگاهی سعی خواهد شد شباهتها استخراج و تبیین گردند.
از ابتدای 1980، سه نمونه از اقدامات خصمانهای که سرانجام منجر به دخالت نظامی گردیدند، میتوان ذکر کرد:
1- حملهی نظامی انگلیس به جزایر مالویناس در آوریل 1982 (1361)
2- حملهی نظامی آمریکا به جزیره گرانادا اکتبر 1983 (1364)
3- حملهی نظامی آمریکا به شهرهای لیبی در مارس 1984 (1365)
در تفحص و مطالعهی تطبیقی برای دستیابی به یکنواختیها و شباهتها ضروری است تا از پیشداوریها و ذهنیات از پیش ساخته شده دوری گزیده شود- خالی الذهن- و با وجودی که کمبود اطلاعات و مدارک همواره تحقیق را با دشواری موجه میسازد، به طرح سئوالات مبادرت میورزیم. مهمترین این سئوالها عبارتند از:
(1) در چه شرایطی کشور سلطهگر اقدام به مداخله نظامی مینماید؟
(2) عوامل مؤثر داخلی در تصمیم کدام هستند؟
(3) ابعاد کمی و کیفی اقدام نظامی چیست؟
(4) نقش محافل و سازمانهای بینالمللی چیست؟
(5)آیا دخالت نظامی صرفاً یا اقدام نظامی است یا سایر وجوه سیاسی، تبلیغاتی، و خبری نیز متصور است؟
(6) نقش کشورهای دوست و رقیب چیست؟
پاسخ به سئوالات فوق و مطالعه و بررسی سه مورد دخالت نظامی و مقایسهی آنها، نشانگر وجود هشت فرضیه در سناریو مداخله میباشد. تشریح هر کدام از این فرضیهها آموزنده خواهد بود، به ویژه آن که به حضور نیروهای نظامی ناتو و مداخلات گاه و بیگاه التفات داشته باشیم:
دخالت در یک کشور جهان سومی
1- در تمام این مداخلات و حملات نظامی یک قدرت از کشورهای سلطهگر (آمریکا و انگلیس) اقدام به دخالت در یک کشور جهان سومی نموده است. حملات نظامی آنها، جنگهای محدودی را تداعی مینموده که به لحاظ شروع، زمان، محل، اهداف و نتایج برخلاف تمام جنگهای مدرن و قراردادی انجام شده است. این مداخلات مانند یک نمایشنامه با بازیگران کم در سه پرده آغاز درگیری و پایان و با نتیجهگیری کاملا واضح و آشکاری انجام پذیرفت. مثلا، مجموع نیروهای نظامی انگلیس در حمله به جزایر مالویناس 9000 نفر بودند که 3000 نفر از این تعداد، پرسنل نیروی دریائی بودند و تا پایان عملیات 12000 نفر در جزایر مستقر شدند. نیروهای آرژانتینی در ابتدا خوب مقابله کردند ولی سرانجام روحیه خود را باخته و تسلیم شدند و 500 نفر کشته دادند در حالی که در مقابل انگلیس فقط 17 نفر کشته داد.
در حمله هوائی آمریکا به لیبی، دو نفر از خلبانان هواپیمای اف- 111 در اثر سقوط هواپیما کشته شدند و تلفات لیبیها در حدود 140 نفر برآورد شده است.
البته واضح است چنانچه کشور سلطهگر میتوانسته است با مانور قدرت و به نمایش گذاشتن زور و توان رزمیاش کشور تحت سلطه را مجبور به تسلیم نماید طبعاً به همان خدا از خشونت بسنده مینموده و از حمله رویاروئی نظامی اجتناب میگردید. اما اگر، کشور جنوب سرسختی نشان میداده و به این سادگی زورگوئی و قدارهبندی قدرتهای بزرگ را نمیپذیرفته سرنوشت محتوم وی مشخص بوده است: کشور سلطهگر طی یک عملیاتی ضربتی مراکز حساس حکومتی و نظامی احیاناً اقتصادی را در مورد حمله ناجوانمردانه قرار میداده و به دنبال آن جنگ تبلیغاتی- روانی شدیدی جهت بهرهبرداری از عملیات نظامی آغاز میگردیده است که، هدف آن شکستن روحیهی مقاومت و ایجاد یاس و نومیدی در ادامه مقاومت و نهایتا اخلال در اراده مردم و دولتمردان، و به این ترتیب، همه چیز، پایان مییافته است.
کار اطلاعاتی
2- کشور سلطهگر اطلاعات لازم اعم از نظامی، اقتصادی و سیاسی کشور هدف را در اختیار دارد، گوئی که دیدگان ناپاک کشور سلطهگر در همه جا حضور دارد و همه چیز را رویت میکند، و هر فعل و انفعالی از نظر وی دور نمیباشد. واقعیت مطلب این است که زیر و بم تقریبا تمام مسائل استراتژیک این کشورها در اختیار کشورهای سلطهگر قرار دارد. و اعزام کارشناسان و مستشاران به منظور همکاریهای فنی و تکنولوژیکی وضعیت را به گونهای در میآورده است تا با یک طرفةالعین سیستم نظامی و صنعتی که اغلب ابزار و ادوات آنها از کشور سلطهگر خریداری شده، در خدمت فروشنده و علیه منافع کشور جهان سوم استفاده میشود. در جریان جنگ مالویناس، علیرغم، اینکه آرژانتینیها دارای دو زیر دریائی ساخت آلمان به اسامی «سالتا» و «سان لوئیس» بودند و هر کدام از اینها توانائی پرتاب اژدر را داشتند ولی در عمل قدرت خود را نتوانستند. بنمایش گذارند. و این در حالی بود که، رزمناو «بلگرانو» متعلق به آرژانتین توسط شلیک اژدر یک زیردریائی انگلیس به قعر اقیانوس فرو رفت. با وجود این اژدرها، توان رزمی آرژانتین در عمق آبهای ساحلی جزایر بطور قابل ملاحظهای افزایش مییافت و موازنه قدرت نظامی را بر هم میزد. اما جالب اینجاست که، نیروی دریائی آرژانتین حتی موفق نشد یکی از اژدرها را شلیک کند. بعدا فاش گردید که علت عدم شلیک اژدرهای آرژانتین «عیب فنی!!» بوده است. موضوع به اصطلاح عیب فنی سلاحهای استراتژیک و تعیین کننده در جنگ، محدود به اژدرها نمیشد حتی در زمینه تسلیحاتی که آرژانتین از آمریکا خریداری کرده بود نیز صادق است. همین امر باعث گردید، تا یکی از مراکز خبرپراکنی بینالمللی فاش سازد، بیش از نیمی از بمبهائی که آمریکا پیش از جنگ مالویناس در اختیار نیروی هوائی آرژانتین قرار داده بود، و در جریان عملیات، علیه نیروی دریائی انگلیس فاقد کارائی بودند، مطالبی را درج دهد که متعاقب آن روزنامه واشنگتن پست در ماه اوت 1982 با اشاره به یک بررسی محرمانه پنتاگون ضمن تاکید بر مطلب فوق، افزود: «اگر همه بمبهائی که به هدف خورده بودند، منفجر میشدند وی (یک افسر بلند پایه انگلیسی) توصیه میکرد که ناوگان انگلیسی از جزایر فالکلند خارج شوند.»
در حمله به شهرهای لیبی این واقعیت آشکار گردید که آمریکائیها اهداف عملیاتی و توان پدافندی لیبی را از قبل شناساوی کردهاند و ریزترین اطلاعات از جمله محل اقامت سرهنگ قذافی را از قبل بدست آورده بودند. علیرغم این که حجم سنگین پدافند هوائی لیبی در شب عملیات، با شلیک انواع موشکهای سام 2، 3، 6 و همچنین توپهای ضد هوائی ZSU-23 توان پدافندی نسبتا بالائی را به نمایش گذارد ولی پدافند لیبی کاملا غافلگیر شد و با توجه به قابل پیشبینی بودن حمله، عکسالعمل قاطعی از خود نتوانست نشان بدهد.
بیتوجهی کشورهای تحت سلطه نسبت به حضور غربیها سبب میگردد تا اطلاعات این کشورها در دسترس کشورهای سلطهگر قرار گیرد. و در شرایط حاد و بحرانی، این جهانخواران براحتی آنها را غافلگیر نمایند، همانطوری که در عرض چند ساعت جنگندههای آمریکائی با پیمودن مسافتی در حدود 2800 میل پایتخت لیبی را مورد هجوم قرار داده و مراکز مهم نظامی این کشور را بمباران نمودند و شدت غافلگیری آنقدر زیاد بود که لیبی در موضع انفعالی قرار گرفت و بهت زده شد.
زمینهسازی تجاوز
3- معمولا کشور سلطهگر به ترتیب از طریق دو کانال اقدام مینمایند: اول، فراهم ساختن زمینههای تجاوز و سپس اقدام به مداخله نظامی، و دوم، حل مشگل از طریق دیپلماتیک که اصطلاحا به دیپلماسی به سر و صدا (Silent Diplomacy) معروف است.
نخست کشور سلطهگر با تمهیدات و زمینهچینیهای لازم اقدام به عمل مداخله مینماید. سپس، از طریق کانال دیپلماتیک میکوشد، تا چهرهای محبوب، انسانی و علاقهمند به گسترش روابط از خود ترسیم نماید. برای نیل به این منظور، خود را طرفدار پر و پا قرص سازمان ملل نشان میدهد و دایه دلسوزتر از مادر میگردد و بیش از هر ملتی دیگر خواستار اجرای مفاد منشور سازمان ملل میشود. در بیانات و اظهارات دولتمردان کشورهای سلطهگر مکرر بر عدم تمایل جهت توسل به قوه قهریه تاکید میشود و اقدامات احتمالی!! نظامی خود را صرفا برای دستیابی به نظم، آرامش حمایت از کشور ضعیف، و تامین خواسته مردم کشور جهان سوم اعلام مینماید. همزمان با آن، در گفتگوهای سیاسی پنهان با کشور تحت سلطه اجرای سیاست «چماق و شرینی» را تکمیل میکند. شگفت این است که کشور سلطهگر که تا دیروز با مداخله نظامی به شهروندان مردم نظامی و غیرنظامی رحم نمیکرده و وحشیانهترین اعمال را برای نیل به مقصود انجام میداده هم اینک با ارسال پیام دوستی!! تمایل به توسعه رابطه!! و ... تاکید میورزد گوئی یک شبه چهره وحشی مداخلهگر قلب ماهیت کرده است.
سیر حوادث قدم به قدم و لحظه به لحظه به پیش میرود تا در آخرین پرده، یک نمایش کاملا ساختگی در شورای امنیت سازمان ملل، این تئاتر تبلیغات بینالمللی قدرتهای بزرگ و صحنه نمایش ذبح کشورهای جهان سوم آغاز میگردد. شورای امنیت بنا به درخواست یکی از زورمداران صاحب حق و تویا اعضای غیردائم تشکیل جلسه میدهد. فعالیتهای دیپلماتیک شدت میگیرد. سلطهگر به امید چیدن میوه خود در انتظار بسر میبرد و کشور تحت سلطه در پی یافته مفری آبرومندانه و باصطلاح «عادلانه!!» جهت خلاصی از این شرایط اضطرار و نابسامان لحظه شماری میکند. یکی از حیرتآورترین ویژگیهای این مرحله به دست و پا افتادن و تلاش سیاستمداران مردهخوار است. اصولا بحرانهای بینالمللی وجهآفرین هستند. این سیاستمداران که در جستجوی نام و وجههای بینالمللی در کمین نشستهاند، برای شهرت، آوازهگری آفرینش چهرهای بینالمللی از خود که معمولا مصرف داخلی دارد همچون گدایان سر برزن در انتظار حوادث و رخدادهای جهانی بسر میبرند. اینان دو وظیفه برای خود قائلند: وظیفه نخست این سیاستمداران خوش خدمتی به ارباب (سلطهگر) و اظهار همدردی و تاسف به کشور دوست (تحت سلطه) است. دوم، ایفای نقش وساطت و میانجیگری به منظور جلوگیری از خونریزی بیش از حد مردم بیگناه و کوشش تا این کشور تحت سلطه را متقاعد سازند، شرایط سلطهگر را قبول کند.
معمولا، در این مرحله، تلاقی دو سیاست پنهان و آشکار مشهود میشود، و نقطهی این تلاقی علنی میگردد. رهبر کشور تحت سلطه در تبلیغات شدیدترین و تندترین مواضع، الفاظ، و کلمات را جهت طرد و محکوم نمودن کشور سلطهگر اتخاذ میکند. به موازات آن، بطور پنهانی سعی میکند از طریق اعزام «فرستاده ویژه» مشکل موجود را بنحو مسالمتآمیزی حل نماید. در مقابل، کشور سلطهگر با تکیه بر موضع قدرت و سیادت به این حرکتهای «مذبوحانه!!» کشور تحت سلطه بیتوجهی مینماید. و در مقابل دوربینهای فیلمبرداری تلویزیون و میکروفونهای خبرنگاران در پاسخ به سئوال نظر شما در مورد تلاشهای سیاسی برای حل بحران موجود چیست؟ لبخند میزند و بادی در غبغب میاندازد و «شرایط» تجاوزگرانه خود را برای پایان مناقشات اعلام میدارد.
با انتشار خبرهای مربوط به مداخله نظامی واشنگتن در گرانادا، دولت نیکاراگوئه خواستار تشکیل اجلاس فوری شورای امنیت جهت رسیدگی به تجاوز نظامی آمریکا شد که ابتدا چند تن از اعضاء شورای امنیت مورد حمایت قرار گرفت. نماینده آمریکا تلاش کرد تا برگزاری اجلاس شورای امنیت را به روزهای آتی موکول کند لیکن موفق نشد و اجلاس برگزار شد. سرانجام در 28 اکتبر 1983 قطعنامه شورای امنیت بر محکومیت تجاوز وتو کرد. دبیر کل سازمان ملل نیز ضمن خودداری از محکوم کردن آن از طرفین درگیر خواست تا از هرگونه اقدامی که مغایر اصول منشور سازمان ملل است خودداری کنند.
همچنین پس از ورود نیروهای آرژانتین به جزایر مالویناس در سوم آوریل 1982 بلافاصله، شورای امنیت طی تشکیل جلسهای با ده رای موافق، چهار رای ممتنع و یک رای مخالف (پاناما) قطعنامه 502 را صادر کرد و طرفین را به آتشبس و مذاکره برای اختلاف فرا خواند و از آرژانتین خواست که بیدرنگ نیروهای نظامی خود را از جزایر فالکلند خارج نماید. تصویب این قطعنامه زمانی میسر گردید که شوروی و چین از اعمال حق وتوی خود امتناع کردند.
قانون جنگل
4- تسلط و حکمفرمائی «قانون جنگل» بر تمامی این مداخلات نظامی امری بدیهی و واضح است. به موجب این قانون «حق با قدرت» است. زورمدار و قدارهبند چون قدرت و اقتدار دارد، در آنچه انجام میدهد محق بوده و کشور تحت سلطه چون اینچنین نیست مستحق هرگونه ظلم، تجاوز و تعدی است. در مداخله نظامی، عرف و حقوق بینالمللی دستمایه کشور سلطهگر میباشد و گوئی فقط جهت احقاق حقوق ناحق و ظالمانه این جهانخوار تدوین یافته است. ابزاری است که برای توجیه و تاویل رفتار سیاسی و نظامی جهانخواران و جای بسی شگفتی است وقتی که به مبداء و زمان پیدایش آن توجه نمائیم. از باب نمونه، دکترین مونروئه را میتوان یادآوری کرد. دکترین مونروئه اظهاریست که رئیسجمهور آمریکا در نطق خود به کنگره این کشور در سال 1823 نمود. این نطق در موقعی بود که مستملکات و مستعمرات اسپانیا در آمریکای جنوبی شوریده و استقلال خود را اعلام نموده بودند. در این نطق، مونروئه اظهار نظر نمود که دولت آمریکا مانع هر نوع مداخله دول اروپائی در خصوص برقرار داشتن تحکم و تسلط دولت اسپانیا در مستملکات شوریده و ناآرام خواهد شد. و بعلاوه، مداخله دولت آمریکا را در تمام امور دولت آمریکای شمالی و جنوبی مشروع دانست.
این اظهارات در طول تاریخ جزو قانون عدم مداخله تصور نموده شده است. در صورتیکه این اظهارات «مداخله صریح» در امور کشورهای آمریکای جنوبی میباشد. زیرا اصولاً، هرگاه بر حقوق استقلال و حاکمیت دولتی (حقوق اساسی) بواسطه «حق» مداخله خللی وارد گردد و مورد نقض واقع شود، عقل سلیم و عدالت اقتضاء دارد چون مداخله با حقوق اساسی مغایرت دارد، ابطال گردد. اما همانطوری که قبلا اشاره گردید حق با قدرت است و با وجودی که حقوقی نظیر حق وتو و حق مداخله مبنای صحیح عقلی و استدلالی ندارد معهذا با مدد و یاری قهر و زور بوجود آمدهاند و در طول تاریخ به حسب عادت بصورت عرف و حقوق بینالمللی شناخته شده و لازمالاجرا گردیدهاند.7
به استناد همین حقوق بینالملل، کشور سلطهگر میتواند جهت حفاظت از اتباع و منافع ظالمانه خویش اقدام به «مداخله مشروع» کند و چون توانائی نظامی و تجهیزات جنگافروزانه لازم نیز برخوردار است بمحض اینکه تشخیص دهد منافعش در ماوراء مرزهای سرزمینیاش!! در معرض خطر قرار گرفتهاند، میتواند به قوه قهریه متوسل شود. البته مواد مندرج در منشور سازمان ملل مبنی بر حل و فصل مسالمتآمیز اختلافات در اینجا بیمورد و مصداق ندارد. فوریت و نیاز به سرعت عمل ایجاب میکند تا بر طبق ماده 51 منشور، وضع کشور سلطهگر از مصادیق بارز «دفاع از خود» نشان داده شود، که بناچار بایستی اقدام به مداخله (دفاع از خود) کند. زیرا، در صورت مراجعه به سازمان ملل فرصت از دست خواهد رفت و تشخیص صیانت نفس و حفاظت از خود تحرک نظامی را توجیه میسازد و گفتنی است که در فرهنگ سلطه مداخله مساوی دفاع است. تمام این مقدمهچینیها که در بوق و کرنا تبلیغ میشود به منظور انجام میگیرد تا در افکار عمومی عمل نظامی مداخله را موجه دهند. اما، هیچوقت فرصتی پیش نمیآید تا یک مرجع بینالمللی برای تعیین صحت و سقم این داعیهها تشکیل جلسه بدهد و رسیدگی کند.
ریگان بهانه علت حمله به جزیره گرانادا را اینچنین بیان داشت: «به منظور کمک به باز گرداندن شرایط نظم و دموکراسی، به منظور جلوگیری از آشفتگی بیشتر، و مهمتر از همه برای حفظ جان 1000 نفر اتباع آمریکا، از جمله 600 نفر از دانشجویان دانشکده پزشکی سن ژرژ.»
در پی انفجارهائی که در یک رستوران شهر برلین رخ داد، ریگان اعلام کرد: «قذافی ... پدرخوانده تروریسم بینالملل است.» سپس وی اعلام آمادگی کرد تا با استفاده از «دیپلماسی قایقهای توپدار» وی را از جامعه بینالملل طرد کند.
تاچر که علنا از جانب تعدادی از نمایندگان پارلمان به بیکفایتی و ناتوانی در امر اداره کشور متهم شده بود اعلام کرد: «جزایر فالکلند همچنان در قلمرو انگلیس است و دولت وی برای اخراج اشغالگران آرژانتینی در صورت لزوم به نیروی قهریه متوسل خواهد شد.»
سیاست خارجی و سیاست داخلی
5- معمولاً در شکلگیری سیاست مداخلهی نظامی رقابتها و اختلافات بین جناحهای داخلی نقش تعیین کنندهای داشتهاند به گونهای که باید اظهار داشت سیاست خارجی کشور سلطهگر ترجمان سیاست داخلی است. رقابتها و تضادهای داخلی میان جناحهای قدرت در داخل سیستم حکومت گاهی موجب تضعیف جناحی و تقویت کفهی ترازوی سیاسی به نفع جناح دیگری میشود. همین امر باعث میگردد، تا جناح تضعیف شده دست به اقداماتی عاجل، بزرگ، و قابل بهرهبرداری به لحاظ تاثیر آن بر افکار عمومی بزند، تا با تکیه بر این تحرکات، کفهی ترازوی قدرت سیاسی را به نفع خود بازگرداند. در بیانی روشن، هرگاه کشور سلطهگر اقدام به مداخله نظامی نموده است چنین مستفاد میگردیده که به لحاظ داخلی اوضاع و احوالی حکمفرما بوده که برای جلب افکار عمومی تلاشهای ماجراجویانه را موجه جلوه میداده است.
تصمیم ریگان برای حمله مسلحانه به جزیرهی گرانادا، دقیقاً زمانی اتخاذ شد که بر اثر انتشار خبر انفجار کامیون پر از مواد منفجره مسلمانان انقلابی لبنانی بیش از 230 نفر از تفنگداران دریائی نیروهای حافظ صلح آمریکا در بیروت، بشدت اعتبار و حیثیت و حزب جمهوریخواه لطمه دیده و مورد سرزنش و انتقاد قرار گرفته بود و این عمل قهرمانانه، ضربهای به آمریکا وارد ساخت که قطعاً انتقادات داخلی و خارجی را افزایش داد و بازتاب بدی نسبت به لیاقت نظامی آمریکا ایجاد کرد.
بنابراین، عملیات «خشم فوری» برای تجاوز به خاک گرانادا به گونهای طراحی و برنامهریزی شده بود تا دقیقاً به خاطر تحقیری که در لبنان صورت گرفته بود فرصت مساعدی را برای جبران شهرت و اعتبار ریگان و حزبش فراهم میکرد.
همچنین، در حملهی نظامی انگلیس به جزایر مالویناس عینا همین شرایط مشهود بود. تاچر در شرایطی تصمیم به مداخلهی نظامی میگیرد که در داخل انگلیس، انتقادات فراوانی علیه وی و سیاستهایش میشد و شکست سیاست انگلیس در خصوص جزایر مالویناس و تهاجم آرژانتین به منظور باز پسگیری این جزایر از بیلیاقتی و عدم کاردانی تاچر تبلیغ میگردید. البته این شکست را متوجه وزارت امور خارجه نمیدانستند، بلکه شخص نخستوزیر مسئول آن قلمداد میشد و تصویر «بانو آهنین» شکسته شده بود. چنانچه وضعیت بهمین منوال پیش میرفت، حتی ممکن بود منجر به استعفای تاچر شود، همانطوری که بعضی از اعضای دولت مثل لرد کرینگتون مجبور به کنارهگیری شدند. بنابراین مداومت این وضعیت نامطلوب و ناخوشایند مینمود و تمامی طرحها و برنامههای اقتصادی حزب تاچر میرفت که تعطیل و متوقف شوند. لهذا، تاچر برای نجات خود و دولتش ناگزیر از آن بود تا ثابت کند که همه چیز را در اختیار دارد و از این بابت بود که به اعزام نیروی ضربتی مالویناس شدیدا نیاز داشت.
حوداث فرودگاهها رم و وین که توسط فلسطینیها و گروه ابونضال انجام گرفته بود و در تبلیغات آمریکا به قذافی نسبت داده میشد سبب گردید تا در داخل آمریکا مردم احساس سرخوردگی و تحقیر نمایند و سیاستهای ریگان را ناکافی و غیرموثر بدانند. در خارج نیز متحدان و دستنشاندگان آمریکا در مییافتند که افسانه شکستناپذیری عمو سام بادکنکی تو خالی بیش نیست که ریگان احساس میکرد بیش از هر زمان دیگر بر اعاده حیثیت و اعتبار خود نیازمند یک اقدام جدی است و هنگامی که مقدمات مانور دریای مدیترانه فراهم میگشت ریگان اظهار داشت: «نقشه آمریکا برای (حمله لیبی) پاسخ مثبت دادن برخواست عمومی مردم طراحی شده است» ریگان میخواست شخصیت رامبو را به نمایش بگذارد، فردی که هرگز شکست نمیخورد و در عملیاتهای محیرالعقول حریف را از پا در میآورد.
نقش کشورهای واسطه
6- در سناریو مداخله و حضور نظامی، نقشی هم برای کشورهای وابسته و مرتجع در نظر گرفته میشود. نقش این دسته از کشورها از آنجهت جالب و قابل توجه است که رویه و شیوه معمول آنها در یوزگی کشور سلطهگر میباشد. این کشورها که از فرق سر تا ناخن پا وابسته به کشور سلطهگر هستند و چون غلامان حلقه گوش فرمان ارباب و ولی نعمت خود را اطاعت مینمایند. چون از هویت و مایههای استقلال بهرهای نبردهاند؛ در برابر قدرت پوشالی کشور ما در خاضع و مطیعند. طبیعی است وظیفه و مسئولیت آنها نیز منحصر بخودشان باشد.
وظیفه این کشورهای وابسته و مرتجع، دعوت از ابرقدرت سلطهگر جهت مداخله و حضور نظامی است. در سناریو مداخله قرار نیست که کشور سلطهگر بدون دعوت قبلی در میهمانی دخالت شرکت کند. بلکه مرتجعین وابسته باید جار و جنجال راه بیندازند. هیاهوی مظلومنمائی آنها باید گوش فلک را کر کند. اینان باید اعلام نمایند که آنها از ناحیه کمونیسم (گرانادا) تروریسم (لیبی) و اشغالگر و متجاوز (آرژانتین) در معرض خطر قرار گرفتهاند و چون خود قادر به دفاع از خود نیستند باید کشور سلطهگر اهتمام ورزد و باصطلاح مساعی انساندوستانه خود را بکار گیرد؛ و تمام این مظاهر که در حکم «ضرورت امنیتی» هستند ایجاب میکند تا کشور سلطهگر دست به مداخله بزند.
در دخالت نظامی به گرانادا، بعضی از همسایگان این جزیره کوچک مانند باربادوس، دومینیکا و جامائیکا اعلام داشتند که دولت مارکسیستی گرانادا دارای سیاستی است که آنها را به وحشت انداخته است. این کشورها با گرانادا همگی اعضای سازمان کشورهای آمریکائی (OAS) بودند و واشنگتن این بهانه را بدست گرفته بود که نفوذ شوروی در منطقه گسترش یافته و در این اشغال واشنگتن از همکاری باربادوس و جامائیکا و دیگر کشورهای عضو سازمان دولتهای شرق کارائیب یعنی (OECS) برخوردار بود.
موضع شوروی
7- نقش اردوگاه شرق و در راس آن شوروی نیز جالب و شگفتانگیز است. شوروی در تمامی این موارد موضعی منافقانه اتخاذ نموده است: از یک طرف، شوروی با استفاده از سیاست علنی- تبلیغاتی سعی نموده تا بطور همه جانبه و خیلی دو آتشه از مواضع بر حق کشور تحت سلطه که اغلب مترقی و پیشرو و ضد امپریالیسم هستند حمایت نماید بگونهای که در موضع حمایت ظاهری از لنین، ضدامپریالیسم هستند حمایت نماید بگونهای که در موضع حمایت ظاهری از لنین، لنینتر است. اما از طرف دیگر، حرکتی جدید میان شرق و غرب آغاز میگردد، دو ابرقدرت در چهارچوب «مذاکرات پنهان» پیرامون مناطق حاد و بحرانی اجلاس تشکیل داده به بحث و گفتگو مینشینند و معمولاً در مورد این نقاط میان شرق و غرب تفاهم وجود دارد و طرفین برای کنترل هرج و مرج بحرانهای جهان سومی، و رخدادهائی که امنیت و آرامش بینالمللی را بهم میزند، یک سلسله مذاکرات پشت پرده صورت میدهند. نتیجه این مذاکرات روشن است. شوروی و در پی آن کشورهای سوسیالیستی رقابتهای سرد خود با آمریکا و غرب را کنار گذاشته و به تفاهم میرسند. تنها انتظاری که از شوروی وجود دارد، در مقابل مداخله، سکوت اختیار کردن لفظی شوروی مخالف نیست چه بسا از آنها نیز استقبال هم میکند، آنچه نگرانی کشور سلطهگر را موج میگردد، اقدام جدی و عملی است.
در دخالت نظامی انگلیس به جزایر مالویناس روزنامه رسمی شوروی بنام ستاره سرخ در27 آوریل نوشت: «تکرار راهزنیهای استعماری باید پایان پذیرد.» این روزنامه سیاستمداران لندن را متهم میکند و یادآوری مینماید: «جنون شوونیستی، تعصب امپراطوری، و مکتب وطنپرستی کادب صدای آگاهان را خاموش میکند و سعی دارد چنان رفتار کند که گویا امپراطوری استعماری از بین رفتنی نیست.» اما همین شوروی در موقع اقدام جدی و عملی یعنی در موقع رایگیری در شورای امنیت از حق وتو استفاده نمیکند.
در سیاست شوروی در ناحیه مدیترانه ضعف مشهودی ملاحظه میشد مقامات شوروی اظهار میداشتند به علت این که با لیبی هیچگونه «پیمان دفاعی» امضاء نکردهاند و به وی اطمینان ندارند لذا حاضر به همکاری جدی نیز نشدند. در ماه مارس یعنی دو هفته قبل از اقدام به مانورهای دریائی در برابر سواحل لیبی، پنتاگون برای نخستین بار دو فروند ناو جنگی خود را به سواحل شبه جزیره کریمه به مرز آبی شوروی در دریای سیاه فرستاد. مسکو در این زمان میدانست که ناوگان ششم آمریکا، اقدامات لیبی را که میخواست آبهای خلیج سیرت را به روی آن ببندد نادیده خواهد انگاشت. جنگ خلیج سیرت در 25 مارس رخ داد اما شوروی در این باره سکوت اختیار کرد. رعایت جنبه احتیاط از جانب کرملین هفته بعد زمانی مشخص گردید که کشتیهای شوروی سواحل طرابلس را ترک کردند و میدان را برای آمریکا که آشکارا در تدارک عملیاتی بود آزاد گذاشتند.
توجیهات مقدماتی
8- هر سه مورد گرانادا، مالویناس و لیبی مصادیق عینی دخالت نظامی است بطوری که متعاقب تجاوز نظامی اعمال حاکمیت در کلیه شئون مملکتی با دشواری مواجه گردید. لیکن آنچه توجه به آن حائز اهمیت است مقصود از دخالت میباشد. معمولاً مداخله نظامی برای دو منظور انجام میگیرد: یکی، حمایت از کشور متحد با کشور دوست و این زمانی است که کشور دوست یا متحد در مقابل آشوبها و شورشهای داخلی ثبات و امنیت خود را از دست داده و اعمال حاکمیت دچار دشواریهای جدی شده است. دیگری، براندازی رژیم حاکم و جایگزین کردن آن توسط یک رژیم طرفدار و متمایل به دولت مداخله کننده.
البته هیچگاه مداخله کننده اهداف و نیات واقعی خود را علنی نمیسازد. و دائماً میکوشد تا با بکارگیری سیاست تبلیغاتی عوام فریبانه و با تکیه بر احساسات و عواطف افکار عمومی، نیات واقعی خود را مستور نگهدارد و در مقابل چهرهای صلح دوست و انسانی از خود بنمایش بگذارد. این سیاست تبلیغاتی آشکار که پوشش سیاست مداخله جویانه پنهان سلطهگر میباشد اقدام به «ذهن سازی» میکند. جراید و رسانههای گروهی وابسته به سلطهگران و جهانخواران احساسات مردم جهان را به غلیان در میآورند افکار عمومی را مضطرب میکنند، ترس و دلهره را افزایش میدهند، سپس در فضائی چنین نگران، سلطهگر همچون منجی بشریت برای رهائی مردم جهان از دست دیو مخل آسایش و امنیت وارد معرکه میشود. آنگاه به مردم جهان بشارت و قول روزهای بهتر را میدهد: «در صورت توفیق انگلیس در بحران فالکلند، جهان جای امنتری خواهدبود.» و رقیحانه مداخله نظامی را توجیه میکند: «این مسئله تنها یک بحث و جدل در جنوب اقیانوس اطلس درباره گروه کوچکی از جزایر نیست، بکله ما در آنجا درباره دموکراسی و حقوق مردم پیرامون تعیین نوع زندگی که خواهان آن هستند صحبت میکنیم.»8
مبنای تمام این مداخلات و تجاوزگریها این دکترین معروف استعماری است که «امنیت جهانی فقط در سایه تامین منافع استعمارگران میسر است و بس» و با در نظر گرفتن این حقیقت که حاکمیت تحت سلطه منافع غرب را به خطر انداخته است و همچنین احساس نگرانی از تئوری دومینو و گسترش کشورهای تندرو «هدف نهائی» تمام این مداخلات نظامی، ساقط نمودن رژیم حاکم جایگزین آن با یک دولت دستنشانده و حامی منافع غرب و باصطلاح «میانهرو» بوده است. سلطهگر خوب میداند تنها در سایه وجود رژیم طرفدار غرب میتواند امنیت و منافع خود را بازیابد. در آرژانتین حکومت غیرنظامیان با وجودی که تمایل قوی نسبت به سیاستهای آمریکا در منطقه داشت، سقوط میکند و دولت غیرنظامی رائول آلفونسین بر سرکار میآید. در لیبی قرار بود، پس از بمباران محل اقامت سرهنگ قذافی عناصر ناراضی و گروههای وابسته به آمریکا در داخل ارتش لیبی اقدام به کودتا نمایند و حکومت طرفدار غرب بروی کار بیاورند. دخالت نظامی آمریکا در گرانادا نیز همین گونه است. در اواخر اکتبر 1983، رهبر انقلابی «دولت انقلابی خلق» موریس بیشاپ به اتفاق تعدادی از مقامات دولتی به قتل میرسند. دولت آمریکا ضمن متهم کردن دولتهای بلوک شرق از مداخله مستقیم در امور داخلی گرانادا و به بهانه حفاظت از جان اتباع آمریکائی در این کشور، دولت بیشاپ را سرنگون میسازد و بلافاصله سر پل اسکین بعنوان فرماندار کل گرانادا زمام امور این کشور را در دست گرفت.