محمدمهدی تهرانی
هر انقلابِ آرمانی، آنگاه که برهمزدن وضعِ موجود را اراده میکند، خواهناخواه مراحلی را فراروی خود خواهد یافت. انقلابیون از یک سو با یک سلسله آرمانها، ایدهها و باورها مواجه هستند و از سوی دیگر با ساز و کار و وضعی که حاکم است و در تضاد با آرمانها و ایدههایشان قرار دارد. اما جدال انقلابیون تنها به جدالی ساختاری با نظام حاکم خلاصه نمیشود که اگر چنین شود، بعید نیست انقلاب پس از چندی در درون خود انحرافات گذشته را بازتولید کند. انقلابیون برای نیل به اهداف آرمانی خود لاجرم میبایست مراحلی را پشت سر بگذارند که جدال ساختاری تازه نقطه آغازین آن است. در سایه فهم این مراحل است که میتوان از چیستی و چرایی افقهایی چون وحدت حوزه و دانشگاه سخن به میان آورد و مسیر فراروی انقلاب اسلامی را به بحث و تحلیل نشست.
گامهای نخست انقلاب، عموماً گامهایی هستند که بیشتر وجهی سختافزاری دارند. به عبارت دیگر انقلابیون در آغاز راه میکوشند تا ضمن برانداختن شاکله حکومتی گذشته و برهمزدن ساختارهای ناکارآمد پیشین، متناسب با آرمانهای خود ساختارهای جدید را سامان دهند و چهرههای همعقیده با انقلاب را در پیکره ساختار جدید به کار گیرند. در واقع در همان نقطه آغازینِ بعد از پیروزی، دو تحول در حوزه ساختارها و نیز در حوزه نیروی انسانی رخ میدهد.
پیروزی انقلاب اسلامی نیز به همین نسبت قرین شد با براندازی رژیم فاسد شاهنشاهی و ایجاد حکومتی با شاکله اسلامی که ریشه در همان آرمانها و باورهای انقلابیون داشت. انقلابیون برای پیشبرد اهداف بلند خود به مصاف نهادهای بروکراتیک و غیر انقلابی سابق برخواستند؛ برخی از این نهادها را دگرگون کردند و در کنار برخی دیگر، نهادهای جدیدی را به صورت موازی سامان دادند. شکلگیری سپاه پاسداران در کنار ارتش و جهاد سازندگی در کنار وزارت جهاد و کشاورزی از این جمله بود. انقلابیون در عین حال کوشیدند تا در ارگانهای مختلف نیروهای انقلابی را حاکم کنند و تفکر انقلابی را رونق بخشند.
گذار از کش و قوس انقلاب سیاسی و ساختاری، انقلاب را وارد دوران تثبیت میکند. در این دوره است که انقلابیون میبایست کارآمدی آرمانها و راهکارها و باورهایشان را به نمایش بگذارند و به چالش نظری با نظام فکری پیشین برخیزند. اگر انقلابیون در این مصاف نتوانند آنگونه که بایسته است، عمل کنند، ناگذیر در اداره جامعه به همان ساز و کارهای قدیم روی خواهند آورد و اینجاست که محتوای حکومت غیر انقلابی در حکم نرمافزاری خود را در شاکله سختافزار حکومت انقلابی و دینی بازتولید میکند و عقبنشینی انقلاب از آرمانهای خود را کلید میزند چنانکه در دوره سازندگی و اصلاحات چنین شد.
انقلاب اسلامی نهضتی بود با داعیهای تمدنی و شورشی بود علیه تمدن غرب، مدرنیته و تمامیتخواهی عقلِ خودبنیادِ بشر. آنگاه که انقلابیون از فراز و نشیبهای روزهای نخست فارغ شدند و مرحله نخست را پشت سر گذاشتند، خیلی زود متوجه اندیشهها و پایگاههایی شدند که تفکر غیر انقلابی را در درون ساختار دینی بازتولید میکرد. علومی که در دانشگاهها مبتنی بر اندیشههای انسانِ مدرن که بعد از رنسانس تولدیافته بود، سامان یافت، احیاگر سکولاریسم به مثابه یک مدل و سبک زندگی و اداره جامعه در درون حکومت دینی بود. راهبردهای اقتصادی نظام سرمایهداری یا نظام کمونیستی طبیعتاً نمیتوانست با راهبردهای نظام اسلامی همسویی داشته باشد. به کارگیری این راهبردها طبیعی بود که نوعی انحراف از انقلاب یا عقبنشینی از آرمانهای آن تلقی شود. از سوی دیگر سکولاریسم به عنوان روح دانشگاه و علوم دانشگاهی به هیچ وجه همخونی با نظام جدید نداشت. حضور گروهکها در دانشگاه نیز مسئله را برجستهتر میکرد. در این شرایط هم در ظاهر و هم در باطن دانشگاه نمیتوانست نسبت درستی با نهضت برقرار کند؛ اینگونه بود که کمی بعد به پایگاهی برای اندیشههای التقاطی نیز تبدیل شد.
این همه هشدارهای امام راحل را نیز در پی داشت؛ هشدارهایی که شاید پیام نوروزی سال 59 سرفصل جدیدی بر آن بود:«باید انقلابى اساسى در تمام دانشگاههاى سراسر ایران به وجود آید تا اساتیدى که در ارتباط با شرق و یا غربند تصفیه گردند و دانشگاه محیط سالمى شود براى "تدریس علوم عالى اسلامى". باید از بدآموزیهاى رژیم سابق در دانشگاههاى سراسر ایران شدیداً جلوگیرى کرد، زیرا تمام بدبختى جامعه ایران در طول سلطنت این پدر و پسر از این بدآموزیها به وجود آمده است. اگر ما ترتیبى اصولى در دانشگاهها داشتیم، هرگز طبقه روشنفکر دانشگاهىاى نداشتیم که در بحرانىترین اوضاع ایران در نزاع و چند دستگى با خودشان باشند و از مردم بریده باشند و از آنچه که بر مردم مىگذرد چنان آسان گذرند که گویى در ایران نیستند. تمام عقبماندگیهاى ما به خاطر عدم شناخت صحیح اکثر روشنفکران دانشگاهى از جامعه اسلامى ایران بود، و متأسفانه هم اکنون هم هست. اکثر ضربات مهلکى که به این اجتماع خورده است از دست اکثر همین روشنفکران دانشگاه رفتهاى، که همیشه خود را بزرگ مىدیدند و مىبینند، است.»
در این سیر بود که مباحثی نظیر وحدت حوزه و دانشگاه و انقلاب فرهنگی موضوعیت دوچندان پیدا کرد. انقلابیون میکوشیدند تا با اعمال اصلاحات و تغییراتی دانشگاه را نیز به دامان انقلاب بازگردانند. انقلابی که با داعیه تمدنی به پیروزی میرسد، خواهناخواه میبایست پایگاههای تئوریک خود را متناسب با آرمانها و باورهایش سامان دهد، راهکارهای عملیاتی تحقق آرمانهای انقلابی را تدوین و تبیین کند و در مسیر تحقق آرمانها گام نهد. وحدت حوزه و دانشگاه، همسو شدن دو نهاد تئوریک بود برای نیل به اهداف انقلاب و البته باید اذعان کرد که از این همسویی تصور واحد و یکسانی وجود نداشت؛ چنان که در سال 59 نیز از انقلاب فرهنگی تصور یکسانی شکل نگرفت.
در واقع همگان در این تلقی مشترک بودند که دانشگاه برآورده کننده نیازهای جامعه اسلامیِ جدید نیست اما در اینکه مشکل از کجاست و چه اصلاحاتی را باید به کار بست، اتفاق نظر کاملی نبود. دانشگاه از یک سو پایگاه گروهکها و فعالیتهای براندازانه آنها بود، از سویی خواستگاه بسیاری از شبهات دینی به شمار میآمد و از سویی نمیتوانست نیازهای معمول جامعه ایرانی را رفع کند و ایران را از وابستگی وارهاند. در بحث نقدِ دانشگاه حتی گروهکهای چپ نیز همراه میشدند! آنان دانشگاه را مرکزی وابسته و پایگاه امپریالیسم میدانستند و معتقد بودند از همین رو نیازمند انقلاب فرهنگی در دانشگاهها هستیم.
در کنار این زاویههای نقد البته یک زاویه نقد بنیادی نیز وجود داشت و آن به ماهیت علوم دانشگاهی بازمیگشت. در سایه این تلقی، نسبت حوزه و دانشگاه از ارشاد دانشجویان و پاسخ دادن به شبهات فراتر رفت و به بازنگری در متون درسی و تألیف متونِ متناسب با دین انجامید. امام راحل در همین راستا از اعضای ستاد انقلاب فرهنگی خواستند تا دست نیاز به جانب علمای قم دراز کنند و علوم را از حوزهها اخذ نمایند که این در واقع نقطه عطفی در نسبت میان حوزه و دانشگاه تلقی میشد.
مسئله دیگر نسبت دانشگاه و حوزه به مثابه دو نهاد بود. برخی وحدت حوزه و دانشگاه را وحدتی ساختاری میان این دو نهاد علمی میدیدند و معتقد بودند نظام تنها به یک پایگاه تئوریک نیاز دارد و طبیعی بود که در این افق انحلال دانشگاه در حوزه مورد توجه قرار بگیرد. برخی نیز اصولا این دو را متباین از هم میدیدند و معتقد به کارآمدی متفاوت این دو نهاد بودند که با این نگاه وحدت بیشتر جنبه سیاسی و ظاهری پیدا میکرد و حوزه نیز محدود در مسائل دینی میشد.
اما انگار انقلابیون به مفهومی عمیقتر نیز در این خصوص نظر داشتند و آن ناظر به نسبت میان علم و دین بود. رهبر انقلاب نیز بعدها تصریح کردند:«وحدت حوزه و دانشگاه، یعنی حرکت پابهپای علم و دین.» ایشان حوزه و دانشگاه را دو شعبه از یک مؤسسه علم و دین دانستند. در این افق تلقی از وحدت، وجهی معرفتی پیدا میکرد و طبیعی بود که نخستین سوال از نسبت میان علم و دین باشد. اینکه این دو، دو مقوله متباینند و بینسبت با هم یا اینکه در نگاهی بلندتر علم نمیتواند بیطرف باشد و خواهناخواه در یک ساحت و یک پارادایم تفکری شکل خواهد گرفت.
کلیسا آنگاه با پرسش از نسبت علم و دین مواجه شد که از تأویل یافتههای علمی بر مبنای آموزههای دینی بازماند. در فضایی که بعد از پیشرفتهای علمی، پروتستانتیزم عمومیت مییافت و نقد کلیسا موضوعیت پیدا کرده بود، این سؤال پیش روی اصحاب کلیسا قرار گرفت که حوزه دخالت دین و علم کجاست و اصولا نسبت این دو نهاد را چگونه باید دید. آیا دین میتواند درخصوص حجیّت یا عدم حجیّت دستاوردهای علمی نظر دهد یا نمیتواند.
بحث نسبت علم و دین به گونهای دیگر و به واسطه ضرورتهایی متفاوت بعد از انقلاب اسلامی موضوعیت پیدا کرد. انقلابیون میدانستند که خصوصا در بسیاری از رشتههای انسانی آموزههای الحادی و ضددینی در متون درسی وجود دارد و این همه با مبانی انقلابی سازگار نیست. اما نمیدانستند در وجه ایجابی و تأسیسی چگونه باید گام برداشت و تا چه اندازه میبایست از دین و آموزههای دینی بهره گرفت. از اینجا بود که دو تلقی "دینِ حداقلی" و "دینِ حداکثری" به وجود آمد و دیدگاههای مختلفی ذیل آن سامان یافت. همچنین بحثهایی درخصوص سکولار و بیطرف بودن یا نبودن علم و تعریف علم دینی موضوعیت پیدا کرد.
نسبت میان علم و دین و دوگانه علم دینی و علم سکولار موضوعی است که هنوز نیز مورد سوال و مجادله برخی نخبگان قرار دارد. در سالهای 61 تا 62 آنچه انقلابیون میتوانستند مورد توجه قرار دهند اصلاح ظاهری متون درسیای بود که حاوی اهانتهایی به دین یا حاوی آموزههایی الحادی بودند. این همه ذیل محافلی نظیر کمیته علوم انسانی ستاد انقلاب فرهنگی با مدیریت نماینده ستاد و دفتر همکاری حوزه و دانشگاه با مدیریت آیت الله مصباح یزدی صورت پذیرفت. تغییر و تحول مبناییتر در این خصوص و تبیین مفاهیم جایگزین در آن سالها و در آن ظرف پرتلاطم و محدود زمانی ممکن نبود.
در نگاه عمیقتر به مسئله، بحث از پارادایمهای حاکم بر علوم و ساحت علوم آغاز میشود. پاردایمهای حاکم پرسشهایی متناسب با خود را فراروی دانشمندان قرار میدهد. در یک جامعه الحادی و مبتنی بر لذتهای حداکثری مادی، نیازها و پرسشها به گونهای رقم میخورد و در یک جامعه دینی و الهی به گونهای دیگر. همین تفاوت را اگر به معنایی عامتر و گستردهتر در نظر بگیریم به مفهوم ساحت علم خواهیم رسید. یک ساحت علم، طب سنتی را میآفریند و معماری و اقتصاد اسلامی را رقم می زند و دیگری طب جدید را موجب میشود، معماری مدرن و پست مدرن را کلید میزند و اقتصاد آزاد را موضوعیت میبخشد. در واقع نمیتوان بین برآوردهای علمی و پارادایمهای فکری جامعه تفکیک کرد. از این رو بود که در نگاهی عمیقتر برخی انقلابیون اصولا علوم رایج دانشگاهی را فاقد توانمندی لازم در اداره جامعه اسلامی میدیدند و معتقد بودند نمیتوان از همان علوم و مثلا از همان اقتصاد برای اداره جامعه بهره گرفت. چه آنکه آن اقتصاد، روحیه تمدنی خاص خود را بازتولید میکند و نهایت چیزی که از جامعه اسلامی میسازد، قالب و پوستینی است که در آن تمدن غربی سیران دارد.
این مباحث، تأمل در روششناسی علوم و فلسفه علوم را ضرورت میبخشید و اینگونه بود که خیلی زود توجه زیادی به فلسفههای مضاف یعنی فلسفههای علوم دانشگاهی نظیر اقتصاد، روانشناسی، جامعهشناسی و... نیز جلب شد و کتابهای زیادی نیز در این زمینه به نگارش درآمد. در واقع این آرمان یعنی نگاه تأسیسی به علم و نقد عمیقتر علم رایج دانشگاهی طی سالهای بعد در قالب پژوهشگاهها و موسسات گوناگون تا حدودی پیگیری شد اما در قالب کارهای پژوهشی پراکنده باقی ماند و به صورت پازلی که بتواند نقشه جامع علمی کشور را تکمیل کند و نیاز دانشگاهها را برآورده نماید، درنیامد. در این خصوص البته کاستیهای دوسویه وجود داشت. هم تلاشها و دستاوردهای نهادهای پژوهشی توسط مجموعهای کلانتر نظیر شورای عالی انقلاب فرهنگی برای رسیدن به دانشگاهها درست مدیریت نشد و هم دانشگاهها تمایل چندانی به بهرهگیری از این دستاوردها نشان ندادند.
پس تلقی اصلی از مفهوم وحدت حوزه و دانشگاه بنیادیتر از آن چیزی بود که در نگاه نخست به نظر میرسید؛ این تلقی نه ساختاری و نه سیاسی که معرفتی بود. در این راستا تلاشهایی طی سالهای بعد از انقلاب صورت پذیرفت؛ اما بهرهبرداری بایسته از آن انجام نشد و طی این سالها انقلابیون بارها و بارها رونمای همان مشکلات تئوریک و ناکارآمدیهای علمی را در فضای جامعه احساس کردند.
اگر چه احساس نیاز به جنبش نرم افزاری و تحول علمی در سال 81 در نامه معروف نخبگان دانشگاهی خطاب به مقاممعظمرهبری مکتوب شد و رهبر انقلاب نیز طی پاسخی بر تمامی آنچه در این نامه ذکر شده بود مهر تأیید زدند و پیگیری اهداف و آرمانهای آن را مورد نیاز انقلاب دانستند، اما فراز و نشیبهای سیاسی در سالهای بعد بیش از پیش توجه صاحبنظران را به این مقوله بازگرداند.
درست در همین راستا بود که رهبر انقلاب بعد از ماجرای فتنه سال 88 بار دیگر به گونهای هشدارآمیز حوزه و دانشگاه را به مبانی و مبادی علوم دانشگاهی توجه دادند. رهبر انقلاب در دیدار هشت شهریور 88 با اساتید دانشگاهها در مورد حجم قابل توجه دانشجویان علوم انسانی ابراز نگرانی کردند و فرمودند:«طبق آنچه که به ما گزارش دادند، در بین این مجموعه عظیم دانشجوئى کشور که حدود سه میلیون و نیم مثلاً دانشجوى دولتى و آزاد و پیام نور و بقیه دانشگاههاى کشور داریم، حدود دو میلیون اینها دانشجویان علوم انسانىاند! این به یک صورت، انسان را نگران میکند. ما در زمینهى علوم انسانى، کار بومى، تحقیقات اسلامى چقدر داریم؟ کتاب آماده در زمینههاى علوم انسانى مگر چقدر داریم؟ استاد مبرّزى که معتقد به جهانبینى اسلامى باشد و بخواهد جامعهشناسى یا روانشناسى یا مدیریت یا غیره درس بدهد، مگر چقدر داریم، که این همه دانشجو براى این رشتهها میگیریم؟ این نگران کننده است.»
ایشان تصریح کردند:«بسیارى از مباحث علوم انسانى، مبتنى بر فلسفههائى هستند که مبنایش مادیگرى است، مبنایش حیوان انگاشتن انسان است، عدم مسئولیت انسان در قبال خداوند متعال است، نداشتن نگاه معنوى به انسان و جهان است. خوب، این علوم انسانى را ترجمه کنیم، آنچه را که غربىها گفتند و نوشتند، عیناً ما همان را بیاوریم به جوان خودمان تعلیم بدهیم، در واقع شکاکیت و تردید و بىاعتقادى به مبانى الهى و اسلامى و ارزشهاى خودمان را در قالبهاى درسى به جوانها منتقل کنیم؛ این چیز خیلى مطلوبى نیست. این از جملهى چیزهائى است که بایستى مورد توجه قرار بگیرد؛ هم در مجموعههاى دولتى مثل وزارت علوم، هم در شوراى عالى انقلاب فرهنگى، هم در هر مرکز تصمیمگیرى که در اینجا وجود دارد؛ اعم از خود دانشگاهها و بیرون دانشگاهها. به هر حال نکتهى بسیار مهمى است.»
سخنان رهبر انقلاب در قم و تأکید مجدد ایشان بر مقوله علوم انسانی اهمیت مسئله را دوچندان کرد. ایشان در قم به ضرورت نظریهپردازی اشاره کردند و فرمودند:«آن کسانى می توانند در باب نظام اقتصادى، در باب مدیریت، در باب مسائل جنگ و صلح، در باب مسائل تربیتى و مسائل فراوان دیگر نظر اسلام را ارائه بدهند که متخصص دینى باشند و دین را بشناسند. اگر جاى این نظریهپردازى پر نشد، اگر علماى دین این کار را نکردند، نظریههاى غربى، نظریههاى غیردینى، نظریههاى مادى جاى آنها را پر خواهد کرد. هیچ نظامى، هیچ مجموعهاى در خلأ نمیتواند مدیریت کند؛ یک نظام مدیریتى دیگرى، یک نظام اقتصادى دیگرى، یک نظام سیاسى دیگرى که ساخته و پرداختهى اذهان مادى است، مىآید جایگزین می شود؛ همچنان که در آن مواردى که این خلأها محسوس شد و وجود داشت، این اتفاق افتاد.»
ایشان همچنین به خطر تربیت شدن مدیران بر مبنای همین آموزهها اشاره کردند:«اینکه بنده دربارهى علوم انسانى در دانشگاهها و خطر این دانشهاى ذاتاً مسموم هشدار دادم - هم به دانشگاهها، هم به مسئولان - به خاطر همین است. این علوم انسانىاى که امروز رائج است، محتواهائى دارد که ماهیتاً معارض و مخالف با حرکت اسلامى و نظام اسلامى است؛ متکى بر جهانبینى دیگرى است؛ حرف دیگرى دارد، هدف دیگرى دارد. وقتى اینها رائج شد، مدیران بر اساس آنها تربیت میشوند؛ همین مدیران مىآیند در رأس دانشگاه، در رأس اقتصاد کشور، در رأس مسائل سیاسى داخلى، خارجى، امنیت، غیره و غیره قرار میگیرند. حوزههاى علمیه و علماى دین پشتوانههائى هستند که موظفند نظریات اسلامى را در این زمینه از متون الهى بیرون بکشند، مشخص کنند، آنها را در اختیار بگذارند، براى برنامهریزى، براى زمینهسازىهاى گوناگون. پس نظام اسلامى پشتوانهاش علماى دین و علماى صاحبنظر و نظریات اسلامى است؛ لذا نظام موظف به حمایت از حوزههاى علمیه است، چون تکیهگاه اوست.»
اکنون از پسِ تمامی این سالها ضرورت میدانداری حوزه بیش از پیش احساس شده است. در واقع انتظاری که اکنون از وحدت حوزه و دانشگاه میرود تنها حضور برخی حوزویان در دانشگاه برای تبلیغ معارف دینی نیست. بلکه نظام اسلامی اکنون با نیازی فراتر از این دست و پنجه نرم میکند و وحدت حوزه و دانشگاه را اکنون از همین زاویه باید مورد مداقّه قرار داد. شاهراه حرکت به این سمت نیز فراگیر شدن نقد و نظریهپردازی است؛ اینکه تابوی نقدناپذیری ساینس شکسته شود و برقراری دیالوگ میان دوسویه میدان علم به جای سخنرانیهای یکطرفه رجحان یابد. دو طرف این دیالوگِ دو سویه نه حوزه و دانشگاه که "معتقدان به علم دینی از حوزه و دانشگاه" و "مدافعان علم سکولار" خواهند بود. در واقع نخستین وحدتِ لازم، وحدت بر سر برقراری دیالوگ است!