تاریخ انتشار : ۱۰ خرداد ۱۳۹۰ - ۱۰:۴۶  ، 
کد خبر : ۲۱۹۳۹۱

وحدت بر سر دیالوگ


محمدمهدی تهرانی
هر انقلابِ آرمانی، آن‏گاه که بر‏هم‏زدن وضعِ موجود را اراده می‏کند، خواه‏نا‏خواه مراحلی را فراروی خود خواهد یافت. انقلابیون از یک سو با یک سلسله آرمان‏ها، ایده‏ها و باورها مواجه هستند و از سوی دیگر با ساز و کار و وضعی که حاکم است و در تضاد با آرمان‏ها و ایده‏هایشان قرار دارد. اما جدال انقلابیون تنها به جدالی ساختاری با نظام حاکم خلاصه نمی‏شود که اگر چنین شود، بعید نیست انقلاب پس از چندی در درون خود انحرافات گذشته را بازتولید کند. انقلابیون برای نیل به اهداف آرمانی خود لاجرم می‏بایست مراحلی را پشت سر بگذارند که جدال ساختاری تازه نقطه آغازین آن است. در سایه فهم این مراحل است که می‏توان از چیستی و چرایی افق‏هایی چون وحدت حوزه و دانشگاه سخن به میان آورد و مسیر فراروی انقلاب اسلامی را به بحث و تحلیل نشست.
گام‏ها‏ی نخست انقلاب، عموماً گام‏ها‏یی هستند که بیشتر وجهی سخت‏افزاری دارند. به عبارت دیگر انقلابیون در آغاز راه می‏کوشند تا ضمن برانداختن شاکله حکومتی گذشته و بر‏هم‏زدن ساختارهای ناکارآمد پیشین، متناسب با آرمان‏ها‏ی خود ساختارهای جدید را سامان دهند و چهره‏ها‏ی هم‏عقیده با انقلاب را در پیکره ساختار جدید به کار گیرند. در واقع در همان نقطه آغازینِ بعد از پیروزی، دو تحول در حوزه ساختارها و نیز در حوزه نیروی انسانی رخ می‏دهد.
پیروزی انقلاب اسلامی نیز به همین نسبت قرین شد با براندازی رژیم فاسد شاهنشاهی و ایجاد حکومتی با شاکله اسلامی که ریشه در همان آرمان‏ها‏ و باورهای انقلابیون داشت. انقلابیون برای پیشبرد اهداف بلند خود به مصاف نهادهای بروکراتیک و غیر انقلابی سابق برخواستند؛ برخی از این نهادها را دگرگون کردند و در کنار برخی دیگر، نهادهای جدیدی را به صورت موازی سامان دادند. شکل‏گیری سپاه پاسداران در کنار ارتش و جهاد سازندگی در کنار وزارت جهاد و کشاورزی از این جمله بود. انقلابیون در عین حال کوشیدند تا در ارگان‏ها‏ی مختلف نیروهای انقلابی را حاکم کنند و تفکر انقلابی را رونق بخشند.
گذار از کش و قوس انقلاب سیاسی و ساختاری، انقلاب را وارد دوران تثبیت می‏کند. در این دوره است که انقلابیون می‏بایست کارآمدی آرمان‏ها‏ و راهکارها و باورهایشان را به نمایش بگذارند و به چالش نظری با نظام فکری پیشین برخیزند. اگر انقلابیون در این مصاف نتوانند آن‏گونه که بایسته است، عمل کنند، ناگذیر در اداره جامعه به همان ساز و کارهای قدیم روی خواهند آورد و اینجاست که محتوای حکومت غیر انقلابی در حکم نرم‏افزاری خود را در شاکله سخت‏افزار حکومت انقلابی و دینی بازتولید می‏کند و عقب‏نشینی انقلاب از آرمان‏ها‏ی خود را کلید می‏زند چنانکه در دوره سازندگی و اصلاحات چنین شد.
انقلاب اسلامی نهضتی بود با داعیه‏ای تمدنی و شورشی بود علیه تمدن غرب، مدرنیته و تمامیت‏خواهی عقلِ خودبنیادِ بشر. آن‏گاه که انقلابیون از فراز و نشیب‏ها‏ی روزهای نخست فارغ شدند و مرحله نخست را پشت سر گذاشتند، خیلی زود متوجه اندیشه‏ها‏ و پایگاه‏ها‏یی شدند که تفکر غیر انقلابی را در درون ساختار دینی بازتولید می‏کرد. علومی که در دانشگاه‏ها‏ مبتنی بر اندیشه‏ها‏ی انسانِ مدرن که بعد از رنسانس تولدیافته بود، سامان یافت، احیاگر سکولاریسم به مثابه یک مدل و سبک زندگی و اداره جامعه در درون حکومت دینی بود. راهبردهای اقتصادی نظام سرمایه‏داری یا نظام کمونیستی طبیعتاً نمی‏توانست با راهبردهای نظام اسلامی همسویی داشته باشد. به کارگیری این راهبردها طبیعی بود که نوعی انحراف از انقلاب یا عقب‏نشینی از آرمان‏ها‏ی آن تلقی شود. از سوی دیگر سکولاریسم به عنوان روح دانشگاه و علوم دانشگاهی به هیچ وجه هم‏خونی با نظام جدید نداشت. حضور گروهک‏ها در دانشگاه نیز مسئله را برجسته‏تر می‏کرد. در این شرایط هم در ظاهر و هم در باطن دانشگاه نمی‏توانست نسبت درستی با نهضت برقرار کند؛ این‏گونه بود که کمی بعد به پایگاهی برای اندیشه‏ها‏ی التقاطی نیز تبدیل شد.
این همه هشدارهای امام راحل را نیز در پی داشت؛ هشدارهایی که شاید پیام نوروزی سال 59 سرفصل جدیدی بر آن بود:«باید انقلابى اساسى در تمام دانشگاه‏هاى سراسر ایران به وجود آید تا اساتیدى که در ارتباط با شرق و یا غربند تصفیه گردند و دانشگاه محیط سالمى شود براى "تدریس علوم عالى اسلامى". باید از بدآموزیهاى رژیم سابق در دانشگاه‎هاى سراسر ایران شدیداً جلوگیرى کرد، زیرا تمام بدبختى جامعه ایران در طول سلطنت این پدر و پسر از این بدآموزی‎ها به وجود آمده است. اگر ما ترتیبى اصولى در دانشگاه‎ها داشتیم، هرگز طبقه روشنفکر دانشگاهى‏اى نداشتیم که در بحرانى‎ترین اوضاع ایران در نزاع و چند دستگى با خودشان باشند و از مردم بریده باشند و از آنچه که بر مردم مى‏گذرد چنان آسان گذرند که گویى در ایران نیستند. تمام عقب‎ماندگی‎هاى ما به خاطر عدم شناخت صحیح اکثر روشنفکران دانشگاهى از جامعه اسلامى ایران بود، و متأسفانه هم اکنون هم هست. اکثر ضربات مهلکى که به این اجتماع خورده است از دست اکثر همین روشنفکران دانشگاه رفته‏اى، که همیشه خود را بزرگ مى‏دیدند و مى‏بینند، است.»
در این سیر بود که مباحثی نظیر وحدت حوزه و دانشگاه و انقلاب فرهنگی موضوعیت دوچندان پیدا کرد. انقلابیون می‏کوشیدند تا با اعمال اصلاحات و تغییراتی دانشگاه را نیز به دامان انقلاب بازگردانند. انقلابی که با داعیه تمدنی به پیروزی می‏رسد، خواه‎نا‎خواه می‏بایست پایگاه‏ها‏ی تئوریک خود را متناسب با آرمان‏ها‏ و باورهایش سامان دهد، راهکارهای عملیاتی تحقق آرمان‏ها‏ی انقلابی را تدوین و تبیین کند و در مسیر تحقق آرمان‏ها‏ گام نهد. وحدت حوزه و دانشگاه، همسو شدن دو نهاد تئوریک بود برای نیل به اهداف انقلاب و البته باید اذعان کرد که از این همسویی تصور واحد و یکسانی وجود نداشت؛ چنان که در سال 59 نیز از انقلاب فرهنگی تصور یکسانی شکل نگرفت.
در واقع همگان در این تلقی مشترک بودند که دانشگاه برآورده کننده نیازهای جامعه اسلامیِ جدید نیست اما در اینکه مشکل از کجاست و چه اصلاحاتی را باید به کار بست، اتفاق نظر کاملی نبود. دانشگاه از یک سو پایگاه گروهک‏ها و فعالیت‏های براندازانه آنها بود، از سویی خواستگاه بسیاری از شبهات دینی به شمار می‏آمد و از سویی نمی‏توانست نیازهای معمول جامعه ایرانی را رفع کند و ایران را از وابستگی وارهاند. در بحث نقدِ دانشگاه حتی گروهک‏های چپ نیز همراه می‏شدند! آنان دانشگاه را مرکزی وابسته و پایگاه امپریالیسم می‏دانستند و معتقد بودند از همین رو نیازمند انقلاب فرهنگی در دانشگاه‏ها هستیم.
در کنار این زاویه‏های نقد البته یک زاویه نقد بنیادی نیز وجود داشت و آن به ماهیت علوم دانشگاهی بازمی‏گشت. در سایه این تلقی، نسبت حوزه و دانشگاه از ارشاد دانشجویان و پاسخ دادن به شبهات فراتر رفت و به بازنگری در متون درسی و تألیف متونِ متناسب با دین انجامید. امام راحل در همین راستا از اعضای ستاد انقلاب فرهنگی خواستند تا دست نیاز به جانب علمای قم دراز کنند و علوم را از حوزه‏ها اخذ نمایند که این در واقع نقطه عطفی در نسبت میان حوزه و دانشگاه تلقی می‏شد.
مسئله دیگر نسبت دانشگاه و حوزه به مثابه دو نهاد بود. برخی وحدت حوزه و دانشگاه را وحدتی ساختاری میان این دو نهاد علمی می‏دیدند و معتقد بودند نظام تنها به یک پایگاه تئوریک نیاز دارد و طبیعی بود که در این افق انحلال دانشگاه در حوزه مورد توجه قرار بگیرد. برخی نیز اصولا این دو را متباین از هم می‏دیدند و معتقد به کارآمدی متفاوت این دو نهاد بودند که با این نگاه وحدت بیشتر جنبه سیاسی و ظاهری پیدا می‏کرد و حوزه نیز محدود در مسائل دینی می‏شد.
اما انگار انقلابیون به مفهومی عمیق‏تر نیز در این خصوص نظر داشتند و آن ناظر به نسبت میان علم و دین بود. رهبر انقلاب نیز بعدها تصریح کردند:«وحدت حوزه و دانشگاه، یعنی حرکت پابه‌پای علم و دین.» ایشان حوزه و دانشگاه را دو شعبه از یک مؤسسه علم و دین دانستند. در این افق تلقی از وحدت، وجهی معرفتی پیدا می‏کرد و طبیعی بود که نخستین سوال از نسبت میان علم و دین باشد. اینکه این دو، دو مقوله متباینند و بی‏نسبت با هم یا اینکه در نگاهی بلندتر علم نمی‏تواند بی‏طرف باشد و خواه‏نا‏خواه در یک ساحت و یک پارادایم تفکری شکل خواهد گرفت.
کلیسا آن‏گاه با پرسش از نسبت علم و دین مواجه شد که از تأویل یافته‏های علمی بر مبنای آموزه‏های دینی بازماند. در فضایی که بعد از پیشرفت‏های علمی، پروتستانتیزم عمومیت می‏یافت و نقد کلیسا موضوعیت پیدا کرده بود، این سؤال پیش روی اصحاب کلیسا قرار گرفت که حوزه دخالت دین و علم کجاست و اصولا نسبت این دو نهاد را چگونه باید دید. آیا دین می‏تواند درخصوص حجیّت یا عدم حجیّت دستاوردهای علمی نظر دهد یا نمی‏تواند.
بحث نسبت علم و دین به گونه‏ای دیگر و به واسطه ضرورت‏هایی متفاوت بعد از انقلاب اسلامی موضوعیت پیدا کرد. انقلابیون می‏دانستند که خصوصا در بسیاری از رشته‏های انسانی آموزه‏های الحادی و ضددینی در متون درسی وجود دارد و این همه با مبانی انقلابی سازگار نیست. اما نمی‏دانستند در وجه ایجابی و تأسیسی چگونه باید گام برداشت و تا چه اندازه می‏بایست از دین و آموزه‏های دینی بهره گرفت. از اینجا بود که دو تلقی "دینِ حداقلی" و "دینِ حداکثری" به وجود آمد و دیدگاه‏ها‏ی مختلفی ذیل آن سامان یافت. همچنین بحث‏هایی درخصوص سکولار و بی‏طرف بودن یا نبودن علم و تعریف علم دینی موضوعیت پیدا کرد.
نسبت میان علم و دین و دوگانه علم دینی و علم سکولار موضوعی است که هنوز نیز مورد سوال و مجادله برخی نخبگان قرار دارد. در سال‏ها‏ی 61 تا 62 آنچه انقلابیون می‏توانستند مورد توجه قرار دهند اصلاح ظاهری متون درسی‏ای بود که حاوی اهانت‏ها‏یی به دین یا حاوی آموزه‏ها‏یی الحادی بودند. این همه ذیل محافلی نظیر کمیته علوم انسانی ستاد انقلاب فرهنگی با مدیریت نماینده ستاد و دفتر همکاری حوزه و دانشگاه با مدیریت آیت الله مصباح یزدی صورت پذیرفت. تغییر و تحول مبنایی‏تر در این خصوص و تبیین مفاهیم جایگزین در آن سال‏ها‏ و در آن ظرف پرتلاطم و محدود زمانی ممکن نبود.
در نگاه عمیق‏تر به مسئله، بحث از پارادایم‏های حاکم بر علوم و ساحت علوم آغاز می‏شود. پاردایم‏های حاکم پرسش‏هایی متناسب با خود را فراروی دانشمندان قرار می‏دهد. در یک جامعه الحادی و مبتنی بر لذت‏های حداکثری مادی، نیازها و پرسش‏ها به گونه‏ای رقم می‏خورد و در یک جامعه دینی و الهی به گونه‏ای دیگر. همین تفاوت را اگر به معنایی عام‏تر و گسترده‏تر در نظر بگیریم به مفهوم ساحت علم خواهیم رسید. یک ساحت علم، طب سنتی را می‏آفریند و معماری و اقتصاد اسلامی را رقم می زند و دیگری طب جدید را موجب می‏شود، معماری مدرن و پست مدرن را کلید می‏زند و اقتصاد آزاد را موضوعیت می‏بخشد. در واقع نمی‏توان بین برآوردهای علمی و پارادایم‏های فکری جامعه تفکیک کرد. از این رو بود که در نگاهی عمیق‏تر برخی انقلابیون اصولا علوم رایج دانشگاهی را فاقد توانمندی لازم در اداره جامعه اسلامی می‏دیدند و معتقد بودند نمی‏توان از همان علوم و مثلا از همان اقتصاد برای اداره جامعه بهره گرفت. چه آنکه آن اقتصاد، روحیه تمدنی خاص خود را بازتولید می‏کند و نهایت چیزی که از جامعه اسلامی می‏سازد، قالب و پوستینی است که در آن تمدن غربی سیران دارد.
این مباحث، تأمل در روش‏شناسی علوم و فلسفه علوم را ضرورت می‏بخشید و این‏گونه بود که خیلی زود توجه زیادی به فلسفه‏های مضاف یعنی فلسفه‏های علوم دانشگاهی نظیر اقتصاد، روان‏شناسی، جامعه‏شناسی و... نیز جلب شد و کتاب‏های زیادی نیز در این زمینه به نگارش درآمد. در واقع این آرمان یعنی نگاه تأسیسی به علم و نقد عمیق‏تر علم رایج دانشگاهی طی سال‏های بعد در قالب پژوهشگاه‏ها و موسسات گوناگون تا حدودی پیگیری شد اما در قالب کارهای پژوهشی پراکنده باقی ماند و به صورت پازلی که بتواند نقشه جامع علمی کشور را تکمیل کند و نیاز دانشگاه‏ها را برآورده نماید، درنیامد. در این خصوص البته کاستی‏های دوسویه وجود داشت. هم تلاش‏ها و دستاوردهای نهادهای پژوهشی توسط مجموعه‏ای کلان‏تر نظیر شورای عالی انقلاب فرهنگی برای رسیدن به دانشگاه‏ها درست مدیریت نشد و هم دانشگاه‏ها تمایل چندانی به بهره‏گیری از این دستاوردها نشان ندادند.
پس تلقی اصلی از مفهوم وحدت حوزه و دانشگاه بنیادی‏تر از آن چیزی بود که در نگاه نخست به نظر می‏رسید؛ این تلقی نه ساختاری و نه سیاسی که معرفتی بود. در این راستا تلاش‏هایی طی سال‏های بعد از انقلاب صورت پذیرفت؛ اما بهره‏برداری بایسته از آن انجام نشد و طی این سال‏ها انقلابیون بارها و بارها رونمای همان مشکلات تئوریک و ناکارآمدی‏های علمی را در فضای جامعه احساس کردند.
اگر چه احساس نیاز به جنبش نرم افزاری و تحول علمی در سال 81 در نامه معروف نخبگان دانشگاهی خطاب به مقام‏معظم‏رهبری مکتوب شد و رهبر انقلاب نیز طی پاسخی بر تمامی آنچه در این نامه ذکر شده بود مهر تأیید زدند و پیگیری اهداف و آرمان‏ها‏ی آن را مورد نیاز انقلاب دانستند، اما فراز و نشیب‏های سیاسی در سال‏های بعد بیش از پیش توجه صاحب‏نظران را به این مقوله بازگرداند.
درست در همین راستا بود که رهبر انقلاب بعد از ماجرای فتنه سال 88 بار دیگر به گونه‏ای هشدارآمیز حوزه و دانشگاه را به مبانی و مبادی علوم دانشگاهی توجه دادند. رهبر انقلاب در دیدار هشت شهریور 88 با اساتید دانشگاه‏ها در مورد حجم قابل توجه دانشجویان علوم انسانی ابراز نگرانی کردند و فرمودند:«طبق آنچه که به ما گزارش دادند، در بین این مجموعه‌‌‌‌‌‌‌‌‌ عظیم دانشجوئى کشور که حدود سه میلیون و نیم مثلاً دانشجوى دولتى و آزاد و پیام نور و بقیه‌‌‌‌‌‌‌‌‌ دانشگاه‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاى کشور داریم، حدود دو میلیون اینها دانشجویان علوم انسانى‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند! این به یک صورت، انسان را نگران میکند. ما در زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌ى علوم انسانى، کار بومى، تحقیقات اسلامى چقدر داریم؟ کتاب آماده در زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاى علوم انسانى مگر چقدر داریم؟ استاد مبرّزى که معتقد به جهان‌‌‌‌‌‌‌‌‌بینى اسلامى باشد و بخواهد جامعه‌‌‌‌‌‌‌‌‌شناسى یا روان‏شناسى یا مدیریت یا غیره درس بدهد، مگر چقدر داریم، که این همه دانشجو براى این رشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها میگیریم؟ این نگران کننده است.»
ایشان تصریح کردند:«بسیارى از مباحث علوم انسانى، مبتنى بر فلسفه‌‌‌‌‌‌‌‌‌هائى هستند که مبنایش مادیگرى است، مبنایش حیوان انگاشتن انسان است، عدم مسئولیت انسان در قبال خداوند متعال است، نداشتن نگاه معنوى به انسان و جهان است. خوب، این علوم انسانى را ترجمه کنیم، آنچه را که غربى‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها گفتند و نوشتند، عیناً ما همان را بیاوریم به جوان خودمان تعلیم بدهیم، در واقع شکاکیت و تردید و بى‌‌‌‌‌‌‌‌‌اعتقادى به مبانى الهى و اسلامى و ارزش‏هاى خودمان را در قالب‏هاى درسى به جوان‏ها منتقل کنیم؛ این چیز خیلى مطلوبى نیست. این از جمله‌‌‌‌‌‌‌‌‌ى چیزهائى است که بایستى مورد توجه قرار بگیرد؛ هم در مجموعه‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاى دولتى مثل وزارت علوم، هم در شوراى عالى انقلاب فرهنگى، هم در هر مرکز تصمیم‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیرى که در اینجا وجود دارد؛ اعم از خود دانشگاه‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و بیرون دانشگاه‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها. به هر حال نکته‌‌‌‌‌‌‌‌‌ى بسیار مهمى است.»
سخنان رهبر انقلاب در قم و تأکید مجدد ایشان بر مقوله علوم انسانی اهمیت مسئله را دوچندان کرد. ایشان در قم به ضرورت نظریه‏پردازی اشاره کردند و فرمودند:«آن کسانى می توانند در باب نظام اقتصادى، در باب مدیریت، در باب مسائل جنگ و صلح، در باب مسائل تربیتى و مسائل فراوان دیگر نظر اسلام را ارائه بدهند که متخصص دینى باشند و دین را بشناسند. اگر جاى این نظریه‌پردازى پر نشد، اگر علماى دین این کار را نکردند، نظریه‌هاى غربى، نظریه‌هاى غیردینى، نظریه‌هاى مادى جاى آنها را پر خواهد کرد. هیچ نظامى، هیچ مجموعه‌اى در خلأ نمیتواند مدیریت کند؛ یک نظام مدیریتى دیگرى، یک نظام اقتصادى دیگرى، یک نظام سیاسى دیگرى که ساخته و پرداخته‌ى اذهان مادى است، مى‌آید جایگزین می شود؛ همچنان که در آن مواردى که این خلأها محسوس شد و وجود داشت، این اتفاق افتاد.»
ایشان همچنین به خطر تربیت شدن مدیران بر مبنای همین آموزه‏ها اشاره کردند:«اینکه بنده درباره‌ى علوم انسانى در دانشگاه‌ها و خطر این دانشهاى ذاتاً مسموم هشدار دادم - هم به دانشگاه‌ها، هم به مسئولان - به خاطر همین است. این علوم انسانى‌اى که امروز رائج است، محتواهائى دارد که ماهیتاً معارض و مخالف با حرکت اسلامى و نظام اسلامى است؛ متکى بر جهان‌بینى دیگرى است؛ حرف دیگرى دارد، هدف دیگرى دارد. وقتى اینها رائج شد، مدیران بر اساس آنها تربیت میشوند؛ همین مدیران مى‌آیند در رأس دانشگاه، در رأس اقتصاد کشور، در رأس مسائل سیاسى داخلى، خارجى، امنیت، غیره و غیره قرار میگیرند. حوزه‌هاى علمیه و علماى دین پشتوانه‌هائى هستند که موظفند نظریات اسلامى را در این زمینه از متون الهى بیرون بکشند، مشخص کنند، آنها را در اختیار بگذارند، براى برنامه‌ریزى، براى زمینه‌سازى‌هاى گوناگون. پس نظام اسلامى پشتوانه‌اش علماى دین و علماى صاحب‌نظر و نظریات اسلامى است؛ لذا نظام موظف به حمایت از حوزه‌هاى علمیه است، چون تکیه‌گاه اوست.»
اکنون از پسِ تمامی این سال‏ها ضرورت میدان‏داری حوزه بیش از پیش احساس شده است. در واقع انتظاری که اکنون از وحدت حوزه و دانشگاه می‏رود تنها حضور برخی حوزویان در دانشگاه برای تبلیغ معارف دینی نیست. بلکه نظام اسلامی اکنون با نیازی فراتر از این دست و پنجه نرم می‏کند و وحدت حوزه و دانشگاه را اکنون از همین زاویه باید مورد مداقّه قرار داد. شاهراه حرکت به این سمت نیز فراگیر شدن نقد و نظریه‏پردازی است؛ اینکه تابوی نقدناپذیری ساینس شکسته شود و برقراری دیالوگ میان دوسویه میدان علم به جای سخنرانی‏های یک‏طرفه رجحان یابد. دو طرف این دیالوگِ دو سویه نه حوزه و دانشگاه که "معتقدان به علم دینی از حوزه و دانشگاه" و "مدافعان علم سکولار" خواهند بود. در واقع نخستین وحدتِ لازم، وحدت بر سر برقراری دیالوگ است!

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات