عباس عبدی
هنگامی که حکومت نژادپرست آفریقای جنوبی مجبور شد حاکمیت اکثریت را بپذیرد، این سوال مطرح میشد که اکثریت سیاهان بدون داشتن تجربهای دمکراتیک آیا میتوانند حکومتی باثبات و مبتنی بر آرای مردم تشکیل دهند؟ و بطور کلی آیا در جامعهای قبیلهای که دوستی و دشمنی دارای معیارهایی خاص است میتوان نظام سیاسی نوینی را برپا کرد؟
یکی از توجیهات نژادپرستان آفریقای جنوبی و حتی طرفدارانشان در کشورهای دیگر این بود که پاسخ به این سوالات منفی است و حذف حکومت نژادپرست منجر به آزادی مردم نمیشود چرا که اختلافات داخلی چنان اوضاع را بیثابت میکند که وضع اقتصادی و معیشتی مردم رو به انحطاط میکند و این خود منجر به فقدان بیشتر جوامعشان از شرایطی میشود که لازمه تحقق یک حکومت دمکراتیک است.
طرفداران این نظریه چندان هم بیربط نمیگفتند، در همان آفریقا میتوانستند شواهد کافی برای اثبات عقیده خودشان ارائه کنند، موزامبیک، آنگولا و حتی بعضی از کشورهای مستعمرهای که در دهه شصت آزادی خود را یافتند، در عمل مردم آنان چنان که باید و شاید آزادتر از زمان استعمار نبودند. البته آنچه که گفته شد استدلال مدافعان بود ولی حتی بر فرض صحت هم آیا حقی برای نژادپرستی و استعمار ایجاب میکند، بدیهی است که جواب منفی باشد.
با این وجود آقای ماندلا روندی را برخلاف گذشته تجربه کرد، حتی عملکرد او کاملاً متفاوت با موگابه رهبر زیمبابوه بود. وی علیرغم کسب اکثریت آرا هم در برخورد با سفیدپوستان و هم با گروه دیگر سیاهان شیوه جذب را پیشه ساخت و حتی بیش از سهم عددی آنان در انتخابات برایشان در دولت و امور اجرایی مشارکت قایل شد، در حالی که عرفاً میتوانست مطلق دولت را در اختیار حزب خویش قرار دهد، ولی تجربیات گذشته کشورهای دیگر و نیز اوضاع جهانی چنین نمینماید که میتوان با حذف دیگران به اهداف مطلوب خویش رسید. چرا که پیشه کردن این سیاست ممکن است اکثریت را برای همیشه از اهدافش دور کند ولی قبول مشارکت این حسن را دارد که حداقل بخشی از آن اهداف را محقق میکند.
و امروز نیز رئیسجمهور یمن ظاهراً این شیوه را پیشه ساخته است، و علیرغم این که میتواند بسیاری را دستگیر کرده یا بکشد و تجربهطلبان را خائن معرفی و حکم اعدام آنان را غیابی صادر کند، بجای این کار عفو عمومی را اعلام کرد و حتی رهبران فراری را دعوت به مشارکت در حکومت کرده است علت هم روشن است، و گرچه ممکن است بازگشت یا مشارکت این افراد بصورت ظاهری و نسبت به وقتی که حکومت کاملا در دست رهبران فعلی است. سبب اختلاف بیشتر شود، لیکن، مگر حذف و برخورد قهرآمیز با آنان نتایج بدتری ندارد؟
تجربه دیگری که خلاف روند فوق است اوضاع امروز افغانستان است. آیا تصور میرود که دشمنی این گروهها با یکدیگر و کشتار هموطنانشان منجر به اصلاح اوضاع سیاسی افغانستان شود؟ آنچه که طی چند سال اخیر کسب کردهاند چه بوده؟ جز دشمنی و کینه و عداوت؟ جز ضعف بیشتر بنیههای اقتصادی و اجتماعی؟ جز اتلاف منابع مادی و انسانی؟ بر فرض محال که در چند سال بعد هم یک گروه بتواند همه گروههای دیگر را قطع و قمع کند، در آن زمان افغانستان دیگر واجد چه چیزی خواهد بود که ارزش حکومت کردن را داشته باشد؟ اگر از ابتدای پیروزی شیوه تساهل و مدارا و کنار آمدن با یکدیگر را میپذیرفتند، حتی اگر بخش کوچکی از قدرت را هم میداشتند، آن بخش ناچیز به مراتب بیش از آن قدرتی است که پس از سالهای جنگ و خرابی و حذف همه گروههای دیگر خواهند داشت. و با آن قدرت بهتر میتوانستند برای ساختن کشوری مستقل و آباد و رفع محرومیت مردم خود اقدام کنند.
نویسنده توجه دارد که بسیاری از اختلافات و جنگها ناشی از ساخت طبقاتی و اجتماعی جامعه است و جامعهای که در سطح پائینی از سواد و ارتباطات و توسعه اقتصادی باشد و گروههای مذهبی و قومی و زبانی و نژادی در آن متنوع باشند و هر کدام هم ارتش مستقلی برای خود دارا باشند طبعاً احتمال بروز جنگهای بیپایان در آن زیاد است ولی در هر حال آگاهی رهبران سیاسی را در انتخاب بهترین راهها برای تحقق وحدت ملی نمیتوان انکار کرد.
بهرحال آنچه که از این درگیریها میماند و مانده است، از میان رفتن نیروهای انسانی و مادی جامعه، ایجاد کینههایی مخرب و باقی گذاشتن بدنامی و خفت برای طرفی است که جنایت مرتکب میشود. و آیا این است آنچه که انسانها باید برای کسب و تحقق آن از همه چیزشان بگذرند؟
خداوند آخر و عاقبت همه ما را ختم به خیز بگرداند. انشاءالله