تاریخ انتشار : ۲۲ خرداد ۱۳۹۰ - ۰۹:۳۹  ، 
کد خبر : ۲۱۹۹۲۷
اعترافات تکان‌دهنده اشغالگران در افغانستان

خونخواران آمریکایی چگونه جان کودکان را می‌گرفتند

ترجمه: محمدامین آبادی اشاره: باید زمان بگذرد تا جنایاتی را که نظامیان آمریکایی در افغانستان (و عراق) طی یک دهه گذشته انجام داده‌اند، در کتاب‌ها و بازجویی‌ها و فیلم‌ها منعکس شود. اما از طریق رسانه‌های جدیدی مثل اینترنت و تلفن همراه، گوشه های ناچیزی از این جنایات هراس‌انگیز، به رسانه‌ها درز پیدا کرده است. مطلب ذیل بخشی از همین جنایات اسفناک و هراس‌انگیز نظامیان آمریکایی را روایت می‌کند. سرویس خارجی

روزنامه اشپیگل آلمان اخیرا تصاویری از سربازان آمریکایی منتشر کرده است که نشان می داد این سربازان در حال گرفتن عکس یادگاری با اجساد قربانیان خود در افغانستان بودند. این سربازان متهم هستند با ایجاد یک گروه موسوم به تیم مرگ، شهروندان غیرمسلح افغان را به طور تصادفی انتخاب و آنها را با نارنجک هدف قرار می دادند و یا با گلوله می‌کشتند و انگشتان آنها را به عنوان نشان پیروزی جمع می کردند و اجساد قربانیان خود را مثله می کردند.
روزنامه گاردین طی گزارشی در این باره تحت عنوان «تیم مرگ آمریکا با اجساد قربانیان غیرنظامی خود عکس یادگاری می گرفت» می نویسد: فرماندهان ارتش آمریکا در افغانستان به دنبال انتشار این عکس های نفرت انگیز خود را برای خیزش موج جدیدی از احساسات ضدآمریکایی در بین مردم این کشور آماده می کنند.
فرماندهان ارشد ناتو نیز در کابل این تصاویر را با عکس های منتشر شده از جنایت های سربازان آمریکایی در زندان ابوغریب که به شدت احساسات ضدآمریکایی را در سرتاسر جهان تحریک کرد، مقایسه کرده اند. رسوایی ارتش آمریکا به دنبال انتشار این تصاویر هولناک، ممکن است بیشتر از زندان ابوغریب، به وجهه عمومی ایالات متحده در نزد جهانیان صدمه بزند.
تحقیقات اشپیگل نشان می دهد بیش از 4000 قطعه عکس و تصاویر ویدئویی از جنایت های سربازان آمریکایی در افغانستان که توسط خود این سربازان گرفته شده است، وجود دارد.
به دنبال انتشار این تصاویر، سایت آمریکایی «رولینگ استون» جزئیات کامل تری را از نحوه عمل تیم مرگ منتشر کرد، جزئیاتی درباره نحوه انتخاب قربانی ها و نحوه صحنه سازی قتل ها برای این که قانونی به نظر برسند و همچنین، در مورد سربازان و افسرانی که در این جنایت ها دخالت داشته اند.
مطالب ذیل یک داستان جنایی تخیلی نیست، بلکه شرح رولینگ استون از اقدامات و جنایات «گروه مرگ» ارتش آمریکا در افغانستان است. همه این وقایع مستند است و از اعترافات سربازانی که در این گروه بوده اند، استخراج شده است.
گروه مرگ
چگونه سربازان آمریکایی در افغانستان شهروندان بی گناه و غیرمسلح را می کشتند و اجساد آنها را مثله می کردند و چطور فرماندهان آنها نتوانستند جلوی این سربازان را بگیرند؟
اوایل سال گذشته میلادی، بعد از هشت سال جنگ سخت در افغانستان، گروهی از نیروهای پیاده نظام ارتش آمریکا، یک تصمیم حساس و خطرناک گرفتند. قبل از آن، سربازان شرکت امنیتی «براو» در مورد کشتن غیرنظامیان افغان، برای هم داستان های زیادی می گفتند.
این سربازان هنگام صرف ناهار و شب نشینی های خود، در مورد نحوه شکار افغان ها و احتمال گیر افتادن در لحظه کشتن آنها صحبت می کردند. اما، در مورد اجرای طرح جدید، بعضی ها می ترسیدند و مردد بودند و بعضی دیگر می پرسیدند کی شروع کنیم؟ قرار بر این شد که در فاصله زمانی کوتاهی پس از شروع سال جدید میلادی و در میان دشت های خشک ولایت قندهار افغانستان عملیات شروع شود. آنها توافق کردند که بحث را تمام کنند و دست به اسلحه ببرند.
نیروهای شرکت بر او از تابستان در منطقه قندهار مستقر شده بودند. تلاش های این شرکت امنیتی برای ریشه کنی طالبان و تثبیت حضور آمریکا در یکی از ناآرام ترین مناطق افغانستان با موفقیت کمتری همراه بود.
صبح روز 15 ژانویه، نیروهای واحد سوم شرکت براو با ادوات نظامی و زرهی و نفربرها و کامیون های هشت چرخ خود، در اطراف روستای «لامحمد کالای» که یک روستای کشاورزی در حومه قندهار است، مستقر شدند.
سربازان برای ایجاد یک منطقه امن، ادوات نظامی و نفربرهای زرهی خود را پیرامون این آبادی مستقر کردند. آنها سپس جست وجوی خود را برای پیدا کردن بومیان و روستاییان مظنون به حمایت از طالبان آغاز کردند.
اما گشت زنی در میان کوچه های روستا ناامیدکننده بود. آنها جنگجویان مسلح و محل استقرار دشمن را پیدا نکردند، و به جای آن، کشاورزان فقیر افغان را مشاهده می کردند که بدون امکانات اولیه مثل برق و آب آشامیدنی، مشغول زندگی خود هستند؛ مردانی با ریش های بلند و لباس های محلی کهنه و بچه هایی که به دنبال پول و شکلات بودند. این آن چیزهایی بود که نظامیان آمریکایی به جای طالبان می دیدند.
گفتن این که حتی یکی از این روستاییان ممکن است که هوادار طالبان باشد، غیرممکن بود. شورشیان در این منطقه ترجیح می دهند خود را از چشم سربازان آمریکایی مخفی کنند و تا جایی که ممکن است از طریق کار گذاشتن بمب های کنار جاده ای، به آنها صدمه بزنند.
در حالی که افسران واحد سوم از بقیه سربازان جدا شده بودند تا با ریش سفیدان روستا صحبت کنند، 20 نفر از سربازان نیز از واحد خود جدا شدند و آن قدر پیاده روی کردند تا به حاشیه روستا رسیدند و خود را در میان یک مزرعه خشخاش یافتند. آنها در جست وجوی فردی برای کشتن بودند.
بعدها یکی از این سربازان به بازجویان ارتش گفت: توافق جمعی این بود که اگر می خواستیم کار خطرناک و خلاف قانونی را انجام دهیم، نباید در اطراف شاهدی وجود داشته باشد که ما را ببیند. شکوفه های خشخاش در آن موقع از سال هنوز کامل نرسیده بودند سرجوخه «جری مورلاک» و گروهبان سه «اندرو هولمز» کشاورز جوانی را دیدند که تک و تنها در مزرعه تریاک کار می کرد. به فاصله کمی از او چند سرباز مشغول نگهبانی بودند.
این کشاورز فقط یک افغانی با سر و وضعی مثل بقیه افغان ها بود، بدون کوچکترین شاهدی در اطرافش. موقعیت مناسبی بود، آنها هدف خود را برای کشتن انتخاب کرده بودند. نوجوانی 15 ساله که هنوز مو روی صورتش سبز نشده بود و سن او خیلی کمتر از آنها نبود؛ مورلاک 21 ساله و هولمز 19 ساله بودند.
اسم این نوجوان «گل مودین» بود که یک اسم متداول در افغانستان است.
او یک کلاه کوچک سرش بود و یک جلیقه سبز مدل آمریکایی پوشیده بود. مودین چیزی در دستش نبود که به عنوان اسلحه تلقی شود، حتی بیل هم نداشت. نحوه برخورد او خیلی دوستانه بود، مورلاک بعدها اعتراف کرد که او یک تهدید محسوب نمی شد. مورلاک و هولمز به زبان پشتو به او دستور دادند که بایستد و پسر ایستاد، بعد او را مجبور کردند که پشت یک دیوار گلی زانو بزند، سپس مورلاک نارنجکی به سمت مودین انداخت، زمانی که نارنجک منفجر شد او و هولمز با مسلسل های اتوماتیک M4 به سرعت به سمت او تیراندازی کردند.
پسرک با صورت به زمین افتاد، کلاه از سرش افتاد و جوی خون از سرش جاری شد. صدای انفجار نارنجک و شلیک گلوله ها به سرعت در روستای آرام و ساکت «لامحمد کالای» پخش شد. صدای رگبار غیرمنتظره مسلسل باعث واکنش اضطراری بقیه سربازان شد و آنها برای بررسی اوضاع خود را به صحنه رساندند، ولی سربازان حاضر در صحنه نگران به نظر نمی رسیدند.
مورلاک از طریق بی‌سیم با صدای بلند و هیجان زده به فرمانده خود این‌گونه مخابره کرد که در نزدیکی تپه مورد حمله قرار گرفته است. در این هنگام «آدام وین فیلد» به دوستش گروهبان سه «اشتون مور» توضیح داد که احتمالا حمله ای در کار نبوده است. صحنه بیشتر شبیه یک قتل برنامه ریزی شده بود، او گفت: اینها برای قتل یک افغان غیر مسلح برنامه ریزی کرده بودند.»
سربازانی که به صحنه رسیدند، یک جسد خونین را روی زمین پیدا کردند. وقتی استوار یکم واحد از مورلاک و هولمز پرسید چه اتفاقی افتاده است؟ مورلاک گفت: این پسر با یک نارنجک به سمت ما حمله کرده بود و ما مجبور شدیم تیراندازی کنیم.
البته، این یک داستان ساختگی و غیرواقعی بود؛ یک شبه نظامی طالبان به تنهایی فقط با یک نارنجک، در کمین یک دسته سرباز آمریکایی نشسته باشد، آن هم در روز روشن و در منطقه ای که اجازه هیچ گونه استتار و پوششی را نمی دهد! باورش خیلی سخت بود.
حتی افسر ارشد حاضر در صحنه سروان «پاتریک میچل» بعدها به تیم تحقیق گفت:«در مورد داستان مورلاک چیز عجیبی وجود داشت، من فکر می کنم این خیلی عجیب و غیرعادی است که فردی با این شرایط بیاید و به سمت ما نارنجک پرتاب بکند.»
اما میچل به سربازانش دستور نداد به مودین که احتمال می رفت زنده باشد و به هیچ وجه خطری محسوب نمی شد، کمک کنند. در عوض او به استوار یکم «کریس اسپراکو» دستور داد که مطمئن شود پسره مرده است، او هم اسلحه اش را مسلح کرد و دو بار به سمت مودین تیراندازی کرد.
زمانی که سربازان دور جسد می چرخیدند، یک پیرمرد محلی که در همان نزدیکی ها درحال کار در مزرعه بود، به محل آمد و مورلاک و هولمز را متهم به این جنایت کرد. او گفت که دیده است سرباز و نه آن پسر، نارنجک را انداخته است. مورلاک و دیگر سربازان اعتنایی به او نکردند. سربازان همان پیرمردی را که صبح با افسران واحد صحبت کرده بود، برای تشخیص هویت آوردند.
اما اتفاق بسیار دردناکی افتاد، همراه پیرمرد، پدر نوجوان کشته شده نیز آمده بود، وقتی او پسرش را غرق در خون دید، لحظه بسیار غمباری بود؛ از شدت ناراحتی نمی دانست چه کار باید بکند. گرفتن عکس یادگاری با جسد نوجوان کشته شده، مرحله بعدی ماجرا بود؛ هولمز درحالی که سیگاری بر دست داشت، با بی خیالی تمام با چنگ زدن به موهای سر بدن نیمه عریان مودین، با او عکس یادگاری گرفت.
به نظر می رسید هیچ کس بیشتر از استوار یکم «کالرین گیبس» سرجوخه معروف واحد از کشتن این نوجوان خوشش نیامده بود. یکی از سربازان در این مورد بعدا به تیم تحقیق ارتش گفت: این فرد واقعا روز متفاوتی داشت. او شروع کرد به حرکت دادن دست ها و دهان نوجوان کشته شده، جوری که به نظر می رسید مودین درحال سخن گفتن است. سپس با یک قیچی جراحی انگشت کوچک پسرک را برید و آن را به عنوان نشان افتخار برای کشتن اولین افغان غیرمسلح به هولمز داد.
طبق اظهارات سربازان هم قطار هولمز، او انگشت را داخل یک کیسه زیپ دار نگه می داشت و به آن افتخار می کرد.
بعد از کشتن مودین، سربازان درگیر در قتل او، به هیچ وجه تنبیه یا مجازات نشدند و این به سربازان واحد، جرأت و جسارت کافی و فزاینده ای بخشید تا طی چهار ماه بعدی حداقل سه نفر افغانی غیرمسلح بی گناه را صرفا برای تفریح و خوش گذرانی به قتل برسانند.
زمانی که قتل ها سرانجام در تابستان سال گذشته رسانه ای شد، ارتش آمریکا اعلام کرد این کشتارها کار یک گروه یاغی در ارتش بوده، که کاملا مستقل عمل می کرده است. بدون آن که فرماندهان ارشد آنها چیزی بدانند. وکلای ارتش به سرعت چهار سرباز رده پایین را متهم به انجام این قتل ها کرد. پنتاگون به شدت در مورد درز جزئیات این قتل ها رسانه ها را تحت فشار قرار داد. سربازان شرکت براو از هرگونه مصاحبه و دادن اطلاعات به رسانه ها منع شدند.
به وکلای متهمین نیز گفته شده بود در صورت گفت وگو با رسانه ها، حبس و سلول انفرادی در انتظارشان خواهد بود. هیچ افسری در این ماجرا متهم نشد. اما طبق اطلاعات و فایل های بازجویی که به دست رولینگ استون افتاده است، ده ها سرباز عضو این شرکت امنیتی اذعان کرده اند که عملکرد اعضای تیم مرگ، مخفی نبوده است، و آنها مقابل چشم بقیه اعضای شرکت این اقدامات را انجام می داده اند.
طبق آن چه که پنتاگون تلویحاً اعتراف کرده، در مورد قتل غیر نظامیان بی گناه افغانی، در میان اعضای شرکت امنیتی براوویک آگاهی عمومی وجود داشته است و همه نیروهای واحد می دانستند که این اعمال غیرقانونی است.
طبق اظهارات یکی دیگر از سربازان، بحث در مورد قتل های برنامه ریزی شده در میان سربازان، یک موضوع آشکار و عادی بود.
گروهبان سه «جاستین استونر» یکی از خبرچینان ارتش، به بازجوی جنایی ارتش گفت: آنها برای انجام قتل های ساختگی و برنامه ریزی شده، تمرین های زیادی کرده بودند.
از همان آغاز به دلیل ماهیت بحث برانگیز قتل ها، فرماندهی ارشد ارتش به موضوع حساس شده بود. رولینگ استون متوجه شد در همان روزی که قتل اول انجام شده بود، عموی نوجوان به قتل رسیده، به پایگاه آمده و خواستار انجام تحقیقات در مورد این قتل شده بود.
سرهنگ «دیوید آبراهام» نفر دوم گردان در این باره گفت: آنها (بستگان مقتول) چهار ساعت تمام جلوی در مرکز فرماندهی نشستند. طی چهارساعت گفت و گو باعموی مودین، آبراهام متوجه شد که چندین کودک در روستای لامحمدکالای دیده اند که مودین توسط سربازان واحد سه کشته شده است. فرمانده گردان دستور داد مجدداً از سربازان واحد بازجویی شود.
اما سرهنگ دیوید آبراهام گفت: هیچ تناقضی در اظهارات آنها (متهمان آمریکایی) پیدا نکرده است و موضوع تمام شده تلقی شده و پرونده به بایگانی رفت.
در واقع، این باور خیلی سخت بود که هیچ کس از ماجرای قتل ها خبر نداشته است. سربازان واحد سه تعداد زیادی عکس گرفته و با این عکس ها کشته های خود در افغانستان را ثبت کرده بودند، تصاویری که به دست رولینگ استون افتاده است، فرهنگ ما (آمریکایی ها) را در میان سربازان ارتش آمریکا به تصویر می کشد؛ کشتن شهروندان غیرمسلح افغان، وقتی بهانه جشن و پایکوبی می شود، باعث نگرانی است. بیشتر سربازان مستقر در واحد سه از افغان ها متنفر بودند، هر چند این فرد افغان جزو پلیس ملی یا ارتش و یا یک افغانی محلی باشد.
یکی از سربازان بعداً به بازجوها گفت: همه می گفتند آنها وحشی هستند. یک عکس نشان دهنده یک دست بدون انگشت است، عکس دیگر، یک سربریده را نشان می دهد، بدن های مثله شده، دست ها و بازوهای جدا شده و باد کرده اند.
چند عکس نیز افغان های کشته شده را روی زمین یا پشت نفربرها نشان می دهد، در حالی که هیچ سلاحی در کنار آنها نیست. در بسیاری از عکس ها اصلاً مشخص نیست که اجساد قربانیان متعلق به شبه نظامیان طالبان است یا غیر نظامیان افغان اما گرفتن این عکس ها وانتشار آنها در پایگاه های اینترنتی، تخلف از قوانین ارتش محسوب می شد.
تصاویر وحشتناک مربوط به اجساد قربانیان مثل فیلم های تلویزیونی بین سربازان به عنوان یادگاری های جنگ دست به دست می شده است.
این مجموعه اسناد شامل چندین فیلم ویدئویی نیز می شود که توسط سربازان گرفته شده است. یکی از این فیلم ها نشان می دهد که دو افغانی سوار بر یک موتورسیکلت توسط هلیکوپتر نظامی هدف قرار می گیرند و کشته می شوند. در حالی که به نظر می رسید هیچ سلاحی با خود نداشتند و تهدید هم محسوب نمی شدند.
قبل از آن که این جنایت ها علنی شود، پنتاگون تدابیر فوق العاده ای را برای جلوگیری از انتشار این تصاویر و فیلم ها آغاز کرده بود. این تلاش ها در بالاترین سطوح مقامات دو کشور افغانستان و آمریکا پی گیری می شد. ژنرال «استنلی مک کریستال» و «حامدکرزی» اوایل ماه مه سال گذشته میلادی (اردیبهشت 1380) در جریان این موضوع بودند.
ارتش تلاش های گسترده ای را برای یافتن تصاویر فیلم ها آغاز کرده بود تا از تکرار رسوایی زندان ابوغریب جلوگیری کند. گروه های تحقیق در افغانستان حافظه ده ها رایانه سربازان را برای یافتن فیلم ها و تصاویر بررسی کردند و رایانه ده ها سرباز نیز توقیف شد.
به آنها دستور داده شده بود همه تصاویر تحریک کننده را از حافظه رایانه خود پاک کنند. فرماندهی تیم تحقیق جنایی ارتش همچنین مأمورانی را به اقصی نقاط ایالات متحده فرستاد، تا از خانه سربازان، بستگان و خویشاوندان آنها همه فایل ها و کپی های فیلم ها و عکس های مربوط به این رسوایی را جمع کنند.
پیام روشن بود: هر اتفاقی که در افغانستان می افتد، باید در افغانستان نیز دفن شود. به موازت سرپوش گذاشتن روی تصاویر، ارتش سعی کرد شواهدی را که نشان می داد قتل غیرنظامیان افغان فراتر از واحد سه شرکت امنیتی براو بوده است، مخفی نگه دارد.
یکی از تصاویر، دو افغانی را نشان می دهد که کشته شده اند و دست های آنها به همدیگر از پشت بسته شده و یک دست نوشته بر روی گردن آنها آویزان شده است با این مضمون که «طالبان مرده اند» پنتاگون می گوید در مورد عکس ها تحقیق کرده است، اما تاکید می کند مشخص نیست تصاویر مربوط به این حادثه کجا گرفته شده است.
سخنگوی پنتاگون می گوید: ما فقط دو افغان را در تصویر می بینیم که دست آنها به همدیگر بسته شده است. اما از پشت پرده خبرنداریم. شاید آنها توسط خود طالبان و با هدف ایجاد نفرت از آمریکائی ها، کشته شده باشند. اما این اظهارات زیاد با واقعیت همخوانی ندارد، به عنوان مثال، شماره نفر بری که در تصویر وجود دارد، به راحتی قابل تشخیص است.
طبق اظهارات یک منبع در شرکت براو که نخواست نامش فاش شود، دو مرد غیر مسلح در این تصاویر، توسط سربازان واحد دیگری کشته شده اند که هنوز متهم نشده اند. «کالوین گیبس» یک استوار یکم 26 ساله، سربازی که در عراق نیز جنگیده بود و فرماندهی جوخه در واحد سوم را برعهده داشت آن طوری که توسط سربازان و هم ردیفانش در شرکت براو توصیف شده است، شیفته کشتن بود. او از همه افغان ها متنفر بود.
او با قدبلند و وزنی که داشت، می توانست همه کسانی که در اطرافش بودند را مرعوب کند. او در یک خانواده مذهبی در مونتانا رشد کرده و بزرگ شده بود. گیبس از تحصیل در دبیرستان انصراف داد و در ارتش ثبت نام کرد؛ زمانی که به عراق اعزام شد، شروع به جمع آوری مدال های افتخار در این کشور کرد، جایی که مرز دفاع مشروع و کشتن غیرنظامیان بسیار کم رنگ بود.
در سال 2004 گیبس و چند سرباز دیگر به یک خانواده غیرنظامی و غیرمسلح عراقی در نزدیکی کرکوک تیراندازی می کنند و دو کودک و بزرگسال را می کشند. این حادثه در آن زمان مورد رسیدگی قرار نگرفت. قبل از این که گیبس در سال 2009 به شرکت بر او ملحق شود، مامور حفاظت از یکی از فرماندهان ارشد ارتش آمریکا به نام سرهنگ «هری تامل» بود. این سرهنگ جنجالی در آن زمان فرمانده گردان پنجم استرایکر بود و به صورت آشکار، قوانین و رویه ارتش را در مورد لزوم حمایت از غیرنظامیان و افراد محلی مسخره می کرد.
او در آن زمان نوشت: حقانیت سیاسی به ما دیکته می کند که در مورد روندهای ظالمانه و غیرعادلانه در عملیات موفق ضدتروریستی صحبت نکنیم. تامل همچنین از سربازانش می خواست دشمن را بی رحمانه مورد حمله قرار دهند و او را نابود کنند.
زمانی که گیبس از تامل جدا شد، به خط مقدم رفت و به سرعت به مدل افراطی یک سرباز بی رحم تبدیل شد. او در چادر خود پرچم دزدان دریایی را برافراشته بود. گیبس مرتب به دوستانش می گفت: با من بیائید، ما فردی را برای کشتن پیدا خواهیم کرد.
در ساق پای او تصویر دو صلیب با 6 جمجمه خالکوبی شده بود؛ سه تا از جمجمه ها قرمز رنگ بودند، که نشان دهنده کشتارهای او در عراق بود و سه تای دیگر آبی بودند برای افغانستان، زمانی که گیبس به شرکت براو پیوست، روحیه سربازان گردان استرایکر زیاد خوب نبود، چهار ماه قبل ا ز آن زمان، واحد مورد نظرما در افغانستان مستقر شده بود.
این گردان به نفربرهای زرهی هشت چرخ مجهز بود که با تکنولوژی پیشرفته خود پیاده نظام را به سرعت جابجا می کردند و سرعت، امنیت، توان عملیاتی ارتش آمریکا را بر ضد طالبان تقویت می کردند. اما در ماه دسامبر همه امیدها به یاس بدل شد، طالبان با افزایش اندازه و توان تخریبی بمب های کنار جاده ای خود، این نفربرهای زرهی را مجبور کردند که از جاده ها خارج شوند.
گردان فوق نیز از این بابت تلفات سنگینی را متحمل شد. سربازان گیج، مایوس و عصبانی بودند، آنها به عنوان یک واحد گارد پیشرفته و مجهز و با هدف نابودی طالبان به افغانستان اعزام شده بودند؛ اما حالا شبه نظامیان طالبان در همه جا حضور داشتند.
فرماندهی عالی پنتاگون به خاطر مشکلات مربوط به روحیه پایین سربازان گردان که در حال افزایش بود دست به کار شد، یک ماه بعد از حادثه کشته شدن آن فرد توسط بالگرد و تنها چهار ماه قبل از شروع کشتارهای برنامه ریزی شده ژنرال مایکل مولن رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا یک سفر تبلیغاتی به منطقه انجام داد.
او به سربازان گردان پنجم استرایکر مجددا استراتژی نظامی ارتش را در عملیات علیه شورشیان یادآور شد و از آنها خواست با حمایت و حفاظت از غیرنظامیان، بر قلب‌ها و ذهن‌ها در افغانستان پیروز شوند. او هشدار داد اگر ما غیرنظامیان را بکشیم، به لحاظ راهبردی شکست خورده‌ایم.
اما گیبس نظر دیگری داشت. او به سربازان تحت امرش در واحد سوم گفته بود که آنها نمی‌توانند منفعلانه منتظر حمله دشمن با بمب‌های کنار جاده‌ای خود باشند.
یک ایده نیمه شوخی و نیمه جدی که پیشنهاد شد این بود که آنها شکلات را در بیرون از نفربرهای زرهی قرار دهند و زمانی که از روستا بچه ها برای برداشتن شکلات ها نزدیک می شوند، آنها را هدف قرار دهند. طبق اظهارات سرباز دیگری، سناریوی بعدی این بود که آنها شکلات ها را جلوی نفربر قرار دهند و زمانی که بچه ها شکلات ها را برمی دارند، نفربر از روی آنها رد شود. برنامه بعدی این بود که آنها منتظر یک حمله و انفجار بمب کنار جاده ای می مانند، بعد به بهانه این انفجار، غیرنظامیان را می کشند.
سربازان بالاخره مجاب شدند که می توانند به هر کسی در منطقه تیراندازی کنند. مورلاک بعدا که زندانی شد در این باره در بازجویی گفت: ما در مکان ها و موقعیت های بسیار بدی عملیات می کردیم ولی دستمان بسته بود، تصور من این بود که ما باید از چیزهایی که در دستمان وجود دارد، استفاده کنیم. بعد از کشتن نوجوان افغانی، در روستای لامحمد کالای، سربازان واحد سه وقتی به همدیگر می رسیدند، با زدن دست هایشان به همدیگر، از این کار احساس شادمانی می کردند.
چند ساعت بعد از تیراندازی به آن نوجوان، در طول یک چکاپ روزانه در پایگاه پزشکی، هولمز و مورلاک در مورد قتل این نوجوان با «آلسیاریلی» پزشک واحد صحبت کردند. بعدا زمانی که آنها دور هم نشسته بودند و مشغول بازی ورق بودند به ریلی گفتند که آنها می خواهند با یک انگشت انسان شرط بندی بکنند.
سپس آنها انگشتی را که گیبس از دستان مودین بریده بود روی میز شرط بندی گذاشتند؛ ریلی به بازجوها گفت: این صحنه خیلی شرم آور بود، مورلاک خیلی مشتاق بود حقیقت را با دوستانش در واحد درمیان بگذارد. او به هیچ وجه نگران این نبود که کسی ممکن است نسبت به کشتن یک افغانی غیرمسلح، از خود واکنش نشان بدهد.
عصر همان روزی که مورلاک به آن نوجوان شلیک کرده بود، چند نفر از اعضای شرکت براو به طور پنهانی داخل یک نفربر زرهی برای مصرف حشیش که یک فعالیت متداول در پایگاه بود جمع شدند.
مصرف حشیشی که توسط مترجمان افغانی تهیه می شد، بخش اصلی زندگی روزانه بسیاری از سربازان بود. آنها به طور دائم در داخل آسایشگاهها در نفربرها و در تانک ها حشیش مصرف می کردند. مورلاک هنگام مصرف حشیش نحوه کشتن مودین را با جزئیات کامل به بقیه سربازان گفت.
حتی او توضیح داد که مراقب بوده است هنگام پرتاب نارنجک، ضامن آن را زمین نیندازد. چون ممکن بود شاهدی باشد بر این که یک مهمات آمریکایی در حمله استفاده شده است. درست به همین دلیل مورلاک تمام اثر و نشانه های پودر سفید حاصل از انفجار را از اطراف جسد مودین پاک کرده بود.
قبل از آن که ارتش در افغانستان با مشکل کمبود نیرو مواجه شود، مورلاک در وضعیتی بود که ارتش او را قبول نمی کرد؛ او در واسیلیای آلاسکا بزرگ شده بود، منطقه ای که زیاد با اقامتگاه «ساراپلین» فاصله نداشت.
مورلاک هاکی بازی می کرد. در آن روزها او به طور دائم در جنگ و دعوا بود و در مسابقات مست می کرد، بدون گواهینامه رانندگی می کرد و حتی در چند مورد از صحنه تصادف شدید رانندگی فرار کرده بود. او زمانی که به ارتش هم پیوست و به افغانستان اعزام شد نیز دست از کارهای خود برنداشت، او در افغانستان هم دستش به هر نوع ماده مخدری که از حشیش و کوکائین و تریاک می رسید مصرف می کرد.
به موازاتی که مورلاک مباهات می کرد به این کشتارهای برنامه ریزی شده، سربازان تصاویر این جنایت ها را به دوستانشان ایمیل می کردند و در طول دوران مرخصی و دیدار با خانواده هایشان درباره آن صحبت می کردند.
در 14 فوریه 3 ماه قبل از آن که ارتش تحقیقات خود را آغاز کند، آدام وین فیلد 21 ساله که یکی از سربازان واحد بود، ازطریق فیس بوک پیامی به پدرش فرستاد. او گفت: کسانی داخل واحد ما هستند که هرکاری دلشان بخواهد می کنند. او ادامه داد: مقتول یک نوجوان بی گناه بود که فقط مشغول کشاورزی بود. وین فیلد از طریق همین پیام ها، پدرش را در جریان اتفاقات قرار می داد.
کریس وین فیلد که خود یک کهنه سرباز بود، بعدها به تیم تحقیق گفت: آدام به من گفته که شنیده است گروه در حال برنامه ریزی برای کشتن یک مرد افغانی دیگر هستند.
وین فیلد فرمانده ارتش با مرکز فرماندهی مشترک تماس گرفت و به ستوانی که آن جا بود گفت: آنها قصد دارند که یک افغانی را بکشند و یک اسلحه کلاشینکف کنار او بگذارند تا این گونه به نظر برسد که او یک شورشی بوده است.
اما طبق اظهارات وین فیلد، ستوان مذکور به راحتی از کنار این موضوع گذشت و گفت: زمانی که آدام به خانه اش برای مرخصی می رود، به این موضوع رسیدگی می شود، اما با کمال تأسف فرماندهان حاضر در پایگاه هیچ کاری را برای پیگیری گزارش انجام ندادند.
آدام وین فیلد زمانی که به افغانستان برگشت به دنبال گزارش مجدد این جنایت بود. او معتقد بود که این قتل ها کار اشتباهی بوده است، اما درنهایت به این نتیجه رسید که او برای مقابله با تیم مرگ گیبس خیلی ضعیف است. در نقطه مقابل آن، او به پدرش گفت که تماسهایش را با ارتش متوقف کند، برای این که تهدید به مرگ شده بود.
وین فیلد گفت: گیبس به او هشدار داده است که اگر او چیزی از این قتل ها به کسی بگوید، ممکن است در یک تابوت به خانه بازگردد. پدرش پذیرفت که موضوع را مسکوت بگذارد.
بدون پاسخگویی به افسران مافوق سربازان واحد سوم حالا دیگر معتقد بودند بدون این که مجازات شوند، می توانند برنامه ریزی های بعدی را برای قتل های جدید آغاز کنند.
وجود اسلحه در کنار کسانی که کشته می شدند برای این که حمله و عملیات را مشروع جلوه دهند، بسیار ضروری بود. قوانین ارتش در مورد عملیات ضدشورش، برای تشخیص یک فرد عادی از یک پیکارجو در این میان مشخص بود. پیکارجو باید اسلحه به همراه داشته باشد. وجود اسلحه در کنار قربانی کلید رهایی از زندان برای قاتل بود. در مناطق جنگی آشوب زده افغانستان آنها به راحتی می توانستند اسلحه را پیدا کنند.
در ارتش همه مهمات و اسلحه ای که در اختیار سربازان قرار می گرفت و هر مهمات و نارنجکی که استفاده می شد به دقت ثبت و ضبط می شد، بنابراین گیبس تلاش کرد اسلحه و مهماتی که برای قتل های برنامه ریزی شده خود نیاز داشت را از طریق کانال های دیگر پیدا کند.
او دوستانی در پلیس ملی افغانستان داشت و تلاش کرد از طریق آنها این کار را انجام دهد. او در یک تجارت پایاپای به آنها، مجلات سکسی تحویل می داد و در عوض از آنها انواع اسلحه و مهمات جنگی را تحویل می گرفت. مهمات ها و نارنجک های قدیمی که هیچ کدام از آنها در ارتش آمریکا استفاده نمی شد.
او بهترین چیزی را که پیدا کرد یک اسلحه کلاشینکف و فشنگ های آن بود او این اسلحه و مهمات آن و سایر نارنجک ها را در یک جعبه آهنی، در درون یکی از نفربرهای زرهی مخفی کرد.
دو هفته بعد از قتل مودین، حادثه ای اتفاق افتاد.
شب 27 ژانویه بود و واحد درحال گشت زنی در بزرگراهی بود که در نزدیکی مرکز عملیاتی آنها قرار داشت. ناگهان دوربین های حرارتی دید در شب آنها فردی را در نزدیکی تشخیص دادند که به صورت بالقوه مظنون بود، چون معمولا طالبان از تاریکی شب برای انجام عملیات خود استفاده می کنند.
واحد در نزدیکی فرد مذکور موضع گرفت و سربازان آرایش نظامی گرفتند ویک مترجم از نفربر پیاده شد. آنها می دیدند که آن مرد خم شده و شبیه یک توپ خود را جمع کرده است. به او دستور داده شد که بلند شود و دستانش را جلوی سینه اش قرار دهد تا سربازان دستان او را ببینند، چون معلوم نبود او دستانش را از سرما مخفی کرده است یا می‌خواهد یک عملیات انتحاری انجام دهد.
مترجم به زبان پشتو سر او فریاد می کشید و سربازان با نورافکن های قوی نور شدیدی را به صورت آن مرد انداختند: به او دستور داده شد که پیراهنش را در بیاورد. اما مرد شروع به عقب و جلو آمدن در مقابل نورافکن ها کرد، بدون اعتنا به دستور سربازان.
رفتار او عجیب بود، او برای چند دقیقه جلوی چشم سربازان این پا و آن پا می کرد، و سربازان برای هشدار به اطرافش تیراندازی کردند. مرد با نادیده گرفتن هشدارها شروع به رفتن به سمت سربازان کرد، یکی گفت آتش و گیبس شروع به تیراندازی کرد دست کم پنج سرباز دیگر نیز شروع به تیراندازی کردند. آنها حداقل 40 تیر به سمت مرد شلیک کرده بودند.
بدن مرد روی زمین افتاد، او کاملا غیرمسلح بود، طبق گزارشات رسمی بعداً معلوم شد که او ناشنوا و ناتوان ذهنی بوده است.
علاوه بر ریشش، بخش زیادی از جمجمه اش نیز پخش زمین شده بود.
«مایکل واگن» یک تکه از جمجمه را که پخش زمین شده بود جمع کرد و برای یادگاری پیش خود نگه داشت. این دومین کشتار یک فرد غیرمسلح در هفته های اخیر بود و دومین باری بود که آنها به یک جسد بی حرمتی می کردند. افسران واحد به جای تحقیق در مورد این قتل ها، تمام سعی خود را برای توجیه آن متمرکز کرده بودند.
زمانی که «رومن لیقسی» با بی سیم به کاپیتان «متئوگوگیل» فرمانده واحد خبر داد که همان واحد دوباره به یک مرد افغان تیراندازی کرده است، کاپیتان به شدت عصبانی شد. او به لیقسی دستور داد که جست وجو کنند تا اسلحه پیدا شود، لیقسی کنترل خود را از دست داده بود. او مطمئن بود که اگر اسلحه پیدا نشود او شغلش را از دست خواهد داد. طی چهار ساعت بعد سربازان تمام منطقه را با چراغ قوه هایشان برای یافتن اسلحه گشتند اما آنها چیزی را پیدا نکردند.
سپس ستوان سوم آبراهام به کوئینتال دستور داد که کلاشینکفی که گیبس در داخل جعبه آهنی در درون نفربر مخفی کرده بود را بیاورد. چند دقیقه بعد صدایی از درون تاریکی فریاد زد: قربان من فکر می کنم چیزی پیدا کرده ام!
لیقسی دوان دوان آمد و دید که یک اسلحه روی زمین افتاده است، خیالش راحت شد، اعضای گروه مرگ همه می دانستند که آن اسلحه برای این که این قتل قانونی و مشروع به نظر برسد، کنار جسد گذاشته شده است.
«استونر» یکی دیگر از سربازان تیم مرگ به گروه تحقیق ارتش گفت: قتل جوری صحنه سازی شده بود که به نظر برسد او اسلحه داشته است، ما برای توجیه قتل چاره دیگری نداشتیم، اما او پیر و ناشنوا بود، ما او را کشتیم!
طبق قوانین جنگ در ارتش آمریکا، هر کس مسئولیت قتل کسی را که کشته است برعهده دارد. برای این که آن مرد هشدارهای سربازان واحد را نادیده گرفته بود و به سمت آنها حرکت کرده بود، هیچ کس به خاطر قتل او متهم نشد، اما دست کم حالا ارتش می داند که او توسط سربازانی کشته شده که مشتاق تیراندازی به مردم غیرمسلح صرفاً برای تفریح بودند.
در همان ماه طبق گزارش ارتش آمریکا، گیبس یک شهروند غیرمسلح افغان دیگری را کشت و اسلحه ای را در کنار جسدش گذاشت. این کار در زمان اجرای عملیات «کوداک مومنت» بود؛ یک ماموریت روزانه برای گردآوری عکس و اطلاعات از مردان مقیم در روستای «کاری خیل».
در 22 فوریه در زمان انجام ماموریت، گیبس یک اسلحه کلاشینکف را که از یک مامور پلیس ملی افغانستان دزدیده و مخفی کرده بود، با خود آورد؛ همزمان با واحد که داخل روستا بودند او به یک پناهگاه نزدیکی رفت و به یک مرد که مظنون به عضویت در گروه طالبان بود، دستور داد که از آن جا خارج شود.
ابتدا گیبس با کلاشینکف به نزدیکی دیوار تیراندازی کرد. سپس اسلحه را به سمت پاهای مرد افغان انداخت، سپس با اسلحه «ام-4» خود و از فاصله نزدیک همراه با مورلاک و یک سرباز دیگر به سمت مرد تیراندازی کرد. یکی از اولین کسانی که باید در این زمینه پاسخگو باشد استوار یکم «اسپارگیو» است.گیبس ادعا کرد که او توسط آن مرد در یک گوشه گیر افتاده بود و آن مرد با تیراندازی به او با اسلحه کلاشینکف می خواسته اسلحه گیبس را بدزدد، اما زمانی که اسپارگیو وضعیت را بررسی کرد، متوجه شد ادعای گیبس دروغ است.
اسپارگیو تناقضات این حادثه را به لیقسی فرمانده واحد گزارش داد. زمانی که جسد تشخیص هویت شد، بستگانش گفتند که «آقا» مردی عمیقاً مذهبی بوده و هرگز اسلحه در دستش نگرفته بود و اصلا نمی دانست که چگونه از کلاشینکف استفاده می کنند. آنها به لیقسی گفتند هیچ اقدامی به جز مجازات و تنبیه گیبس آنها را راضی نمی کند.
با شکست مجدد تحقیقات درباره این قتل جدید، به اعضای تیم مرگ این احساس دست داد که آنها شکست ناپذیر هستند. گیبس شروع کرد به ترغیب و تهییج سربازان سایر واحدها برای هدف قرار دادن و کشتن شهروندان غیرمسلح. گیبس یکی از نارنجک هایی را که به دست آورده بود به یکی از دوستانش در گردان دیگری داده بود.
«استیون» که پزشک ارشدی است به تیم تحقیق یادآور شد: «یک جعبه از طرف گیبس دریافت کردم، روی میز وقتی در جعبه را باز کردم با یک نارنجک و یک جوراب کثیف مواجه شدم، شکل آن جوراب مضحک بود.» استیون آن را به گوشه ای پرتاب کرد. مدتی بعد که گیبس او را دید به استیون گفت نارنجک را بیاور. بعد از او پرسید آیا آن وسیله دیگر داخل جعبه را هم دیده است؟
استیون پاسخ داد: کدام چیز، منظورت آن جوراب است؟ گیبس پاسخ داد: نه منظورم چیزی است که داخل جوراب بود.
واقعیت این بود که گیبس چند انگشت انسان داخل جوراب گذاشته بود.
در یک صبح بهاری گیبس و مورلاک درحالی که گشت زنی می کردند، مورلاک یک نارنجک روسی پیدا کرد. گیبس گفت: «این نارنجک بهترین وسیله برای برنامه ریزی یک حمله جدید است.»
از آنجا که شبه نظامیان طالبان به استفاده از اسلحه و مهمات روسی معروف بودند این ایده به ذهن آنها خطور کرده بود. مورلاک شب قبل از آن در صحبت با دسته ای از سربازان، به آنها گفته بود که او به دنبال یک حاجی دیگر برای کشتن می گردد.
حاجی اصطلاح تحقیرآمیزی بود که سربازان ارتش آمریکا در افغانستان و عراق به مسلمان ها می گفتند.
صبح روز دوم ماه مه واحد طبق برنامه روزانه درحال گشت زنی در یک روستا که چند مایل از پایگاه فاصله داشت، بود. فرماندهان واحد به خانه ای وارد شدند، برای صحبت با مردی که قبلاً به اتهام داشتن بمب های کنار جاده ای دستگیر شده بود. بقیه سربازان واحد در روستا درحال پرسه زنی و جست وجو برای پیدا کردن اهداف جدید برای کشتن بودند.
گیبس و دو سرباز دیگر همراه او توجهشان را مردی با ریش سفید جلب کرد او را تا بیرون روستا تعقیب کردند. وین فیلد بعداً به تیم تحقیق گفت: پیرمرد رفتارش خیلی دوستانه بود و ما هیچ نشانه ای از دشمنی و خصومت نسبت به خودمان از او ندیدیم. گیبس آن پیرمرد را مجبور کرد که به سمت یک گودال حرکت کند.
سپس به او دستور داد که زانو بزند و در همان حالت بماند، سپس مورلاک، وین فیلد و خودش در نزدیکی آن گودال موضع گرفتند، گیبس نارنجک را به سمت پیرمرد افغان پرتاب کرد، به محض پرتاب نارنجک مورلاک و وین فیلد شروع به تیراندازی کردند وین فیلد به یک تیربار قدرتمند مجهز بود که با فشار ماشه در هر ثانیه 3تا5 گلوله شلیک می کرد.
گیبس به مورلاک گفت: مرحله دوم برنامه را باید انجام دهیم، باید نشان دهیم که حمله واقعی بوده است مرد همان جایی که زانو زده بود افتاده بود، شدت انفجار یکی از پاهای او را جدا کرده بود، پای دیگرش نیز از زیر زانو قطع شده بود. مورلاک نارنجک روسی را کنار دستان پیرمرد کشته شده گذاشت. گیبس به سمت جسد پیرمرد حرکت کرد، درست بالای سر او ایستاد و دو بار به سر پیرمرد شلیک کرد، فک و دهان پیرمرد خرد شد.
بعداً که اوضاع آرام شد و سربازان زن و بچه های پیرمرد را که درحال گریه و زاری بودند از پایگاه بیرون انداختند و مورلاک یک داستان برای فرماندهان مافوق سرهم کرد، گیبس یک قیچی برداشت و انگشت کوچک جسد پیرمرد را قطع کرد تا برای خودش به عنوان یادگاری نگهدارد. سپس یک دستکش جراحی به دست کرد و دندان های پیرمرد را از دهنش بیرون کشید و به وین فیلد تقدیم کرد. وین فیلد برای مدتی دندان ها را پیش خود نگهداشت، بعداً او آنها را دور انداخت.
این بار روستائیان زیربار نرفتند، پیرمرد کشته شده، یک روحانی صلح جو بود به نام «ملا الله داد» با بالا گرفتن اعتراضات، فرمانده منطقه انتقادات گزنده ای را از فرمانده واحد کرد. او گفت: «سربازان واحد نارنجک را با صحنه‌سازی کنار جسد آن پیرمرد گذاشته اند، تا به او تیراندازی کنند.»
فرمانده منطقه، ستوان «مونی» یکی از اعضای تیم حفاظت، خود را به محل تیراندازی به پیرمرد فرستاد. او دو پیرمرد روستایی را پیدا کرد که آنها ادعا می کردند که هر دو «ملا الله داد» را با یک نارنجک دیده اند. مونی حالا دیگر با آسودگی خیال از آنها خواست که این ادعا را همه جا پخش کنند. مونی گفت: این حیله ای است که طالبان از آن برای سربازگیری از مردم عادی علیه ما استفاده می کند.
ماموریت مونی با موفقیت تمام شد، او روستا را با این احساس ترک کرد که واحد می تواند به کار روزانه خود برگردد. بعد از این که او به فرمانده خود گزارش داد «همه چیز عادی است.»
نیمه شب همان روز که مونی از ماموریت موفقیت آمیز خود برگشت گروهبان سه «استونر» که در طرح ریزی کشتن مرد افغان در بزرگراه با گذاشتن کلاشینکف در کنارش دست داشت، به مرکز طرح ریزی عملیات تاکتیکی شرکت امنیتی براو آمد و گفت: «از دست سربازانی که در واحد از اتاق او برای استعمال حشیش استفاده می کنند، خسته شده است.» او هشدار داد که اگر این رویه ادامه پیدا بکند، او ممکن است تنزل درجه پیدا کند.
او از آنها خواست که دنبال جای دیگری برای استعمال حشیش باشند، ولی آنها آن را رد کردند.
سربازان آن قدر از آن جا برای مصرف حشیش استفاده کرده بودند که آن جا بو گرفته بود. استونر به ستوان کشیک گفت: من نگران شغلم هستم. با تاکید بر این که او خبرچین نیست. استونر به او گفت که نمی خواهد سربازان هم قطار خود را به مخمصه بیندازد.
ستوان کشیک داستان استونر را زیاد جدی نگرفت، تا آن را به سلسله مراتب فرماندهی گزارش دهد. او بعداً گفت: من فکر کردم استونر عصبی و ناراحت است و نیاز دارد با کسی در مورد این حادثه صحبت بکند. استونر قتل عام شماری از سربازان افغان توسط آمریکایی‌ها را نیز به او گفته بود به جای گزارش کشته شدن آن افغان به مقامات بالاتر، ستوان به استونر اطمینان داد موضوع مصرف حشیش در اتاق او بی سر و صدا رسیدگی خواهد شد و هویت او نیز مخفی خواهد ماند. اما رازداری با جو موجود در شرکت براو زیاد سازگار نبود.
روز بعد همه می دانستند که استونر آنها را لو داده است. همه وحشت کرده بودند. گیبس اعضای تیم مرگ را در اتاق خود جمع کرد و به آنها گفت: ما باید تکلیف استونر را روشن بکنیم. او تاکید کرد خبرچین ها به دردسر خواهند افتاد. در ششم ماه مه گیبس و شش نفر از دیگر سربازان روی سر استونر در اتاقش خراب شدند و در را پشت سر خود بستند و به او در حالی که روی تخت خوابش نشسته بود، حمله کردند.
آنها گلوی او را گرفته بودند و روی زمین می کشیدند، اما مراقب بودند کبود شدگی روی صورت استونر ایجاد نشود. مورلاک در حالی که شکم استونر را مشت و مال می داد به او گفت: چطور توانستی این کار را با ما انجام دهی؟ آنها قبل از ترک اتاق به صورت استونر تف انداختند.
چند ساعت بعد گیبس و مورلاک به اتاق استونر برگشتند، او روی تخت نشسته بود هنوز از آن حمله گیج و منگ بود، مورلاک به او توضیح داد که ممکن است این حمله ادامه پیدا نکند، اگر استونر دهان خود را بسته نگه دارد.
گیبس هشدار داد اگر استونر دوباره خیانت کند، دفعه بعد زمانی که از واحد بیرون رفته است ممکن است کشته شود.
گیبس سپس تکه پارچه ای را از درون یک جعبه بیرون آورد و آن را روی زمین پهن کرد درون آن دو انگشت قطع شده، با تکه های پوستی که از آنها آویزان بود، وجود داشت. مورلاک گفت: استونر برای کشتن مردم باید بیشتر تمرین بکند.
استونر شک نداشت که مورلاک می تواند تهدید خود را عملی کند، او بعداً به تیم تحقیق گفت: اساساً من بر این باور بودم که مورلاک اگر شانس این را پیدا می کرد، من را می کشت. زمانی که دستیار پزشک استونر را روز بعد مورد معاینه قرار داد، جای کبودی ها را روی بدن او دید. استونر برای گفت وگو با بازجوهای ارتش فراخوانده شد.
او به آنها توضیح داد که چگونه گیبس چند انگشت قطع شده را روی زمین جلوی او انداخته است. زمانی که بازجوها از او پرسیدند گیبس این انگشت ها را از کجا آورده بود. استونر گفت: «واحد تعداد زیادی از مردم بی گناه را کشته است.» استونر همه قتل ها را مورد به مورد با ذکر اسم ها، مکان ها و تاریخ ها با جزئیات تمام توضیح داد.
اعترافات مورلاک روند تحقیقات را تشدید کرد. مورلاک جای انگشت هایی را که گیبس آنها را لای پارچه ای مخفی کرده بود به بازجوها گفت. زمانی که تیم تحقیق اثر انگشت های این انگشت های پیدا شده را با ا طلاعات موجود در مرکز اطلاعات شرکت امنیتی براو تطبیق دادند، اثر انگشت ها منطبق نبودند احتمالاً کشته های دیگری نیز وجود داشت که هنوز بررسی و گزارش نشده بود.
تاکنون هیچ کدام از افسران ارشدی که متهم شده بودند به دست داشتن در این قتل ها یا سرپوش گذاشتن روی آنها، محکوم نشده اند.
هنوز نتایج تحقیقات مجزایی که توسط بخش دیگری از ارتش آمریکا انجام شد منتشر نشده است. اگر افسران ارشد شرکت امنیتی براو حتی اگر در هیچ کدام از این قتل ها دخالت هم نداشته باشند ولی به طور قطع و یقین این قتل های برنامه ریزی شده در مقابل چشمان آنها انجام شده است و آنها از موضوع این قتل ها اطلاع داشتند.
مورلاک در آخرین بازجویی خود گفت: هیچ کدام از ما در واحد، چه سرباز و چه فرمانده، از این لعنتی ها که کشته شدند، خوشمان نمی آمد. آنها یک سری کثافت بودند که باید کشته می شدند. بهترین کار، کشتن این آشغال ها بود.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات