نویسنده:صادق حقیقت
فرهنگ عبارت است از مجموعه ساخته ها و اندوخته های مادی و معنوی قوم یا نژاد خاص؛ در حالی که تمدن به فرآیند تکامل تدریجی اندیشه و عمل بشری در ارتباط با شناخت و تصرف در طبیعت و جامعه در طول تاریخ انسان اطلاق می شود. فرهنگ ها از ابتدای تاریخ بشر با هم روابط همگرایانه و واگرایانه بر خوردار بوده اند. برخی فرهنگ ها به دلایل مختلف تاریخی، فلسفی و مانند آن با هم تعاملات فعال داشته اند؛ همان گونه که برخی دیگر به همان دلایل در مقابل یکدیگر قرار گرفته اند. سابقه فرهنگ قدیمی تر از تمدن است؛ چون بشر قبل از دستیابی به تمدن و شهر نشینی، از فرهنگ برخوردار بوده است.
تمدن، جلوه گاه فرهنگ و نیازمند به آن است؛ چرا که شرط پایداری تمدن، بالندگی فرهنگ تلقی می شود. برخى، فرهنگ را وجه معنوى و غیرمادى زندگى جوامع و تمدن را وجه مادى و عینى آن دانسته اند. على مزروعى با تعبیر دیگرى مى نویسد:
"فرهنگ، نظامى از ارزشهاى به هم پیوسته و وابسته است که مى تواند برداشتها، داوریها، ارتباطات و رفتارها را در هر جامعه اى شکل دهد. تمدن، فرهنگى است که در طول زمان، تداوم، گسترش و نوآورى داشته، تا آن که به یک حیات معقول اخلاقى جدید ارتقا یافته است."[2] در تعریف دیگرى، تمدن و فرهنگ تقریباً یکسان انگاشته شده و تمدن فراگیرنده فرهنگ و داراى جامعیت بیشتر و محور نظام بخش اجزاى مختلف زندگى اجتماعى است. ساموئل هانتینگتون با قبول این تعریف چنین مى گوید:
فرهنگ و تمدن هر دو متضمن ارزشها، هنجارها، روشهاى فکرى و نهادهایى هستند که نسلهاى متوالى در هر جامعه اى بیشترین اهمیت وحرمت را براى آن قائل اند.[3] جدا از تعاریف مختلف فرهنگ، مى توان گفت فرهنگ، میل یا کششى درونى و ذاتى است که در انسان با تکیه بر چهار میل اصلى، یعنى حقیقت جویى، نیکى، زیبایى و کمال طلبى با استعانت از قواى حس، خیال، وهم و عقل و ابزار مادى به صور گوناگون، مانند علم و فلسفه، اخلاق و ادب، هنر و زیبایى و دین و ایمان ظهور کرده و همواره در حال افزایش است. ولى تمدن، مرزى وسیع تر از فرهنگ دارد.
به هر حال، محور فرهنگ و تمدن، انسان است؛ و تعامل فرهنگ ها بدون گفتگوی بین انسان ها و ملل مختلف میسر نمی شود. این مقاله در صدد است پس از بررسی اجمالی مبانی فلسفی گفتگو – با تأکید بر هرمنوتیک فلسفی هانس گئورگ گادامر – مقایسه ای بین گفتگوی فرهنگ ها و تمدن ها با نظریه برخورد تمدن ها برقرار سازد؛ و سپس با در نظر گرفتن شرایطی که پسا مدرنیسم و جهانی شدن ایجاد نموده، ضرورت گفتگوی فرهنگ ها وملت ها را به بحث گذارد.
فرهنگ و گفتگو از دیدگاه گادامر
از دیدگاه گادامر، فهم متوقف بر گفتگو، و گفتگو متوقف بر زبان است. زبان سیر رشد دارد و با تغییر فرهنگ ها عوض می شود. جامعه ها، جامعه های زبانی هستند. جهان فی نفسه وجود خارجی ندارد. متن از مؤلف استقلال دارد، اما فهم به شکل مطلق نسبی نیست.[4] در حالی که هایدگر گفته که این وجود است که ما در آن زندگی میکنیم؛ گادامر سنت را به جای وجود گذاشته، و میگوید ما در سنت و فرهنگ خود زندگی میکنیم، و هستی ما مرهون آن است. امّا این اختلاف در ظاهر است، و جمع بین این دو ناممکن نیست؛ زیرا ودایع فرهنگی در زبان ظهور کرده و زبان خانه وجود است؛ و ما در زبان و به وساطت زبان زندگی میکنیم. تنها آن کس که به افق سؤال متن رسیده و در آن مقام گرفته، میتواند پرسشهای درست وحقیقی مطرح کند. بدین منظور، شخص میباید از افق خود به افق معنای متن – اعم از متن مکتوب نزدیک شود؛ و افق شخصی خود را گسترش دهد، به شکلی که با افق معنای متن درآمیزد. از این مطلب گادامر با اصطلاح تقریب یا امتزاج افقها[5] تعبیر میکند. او معتقد است که تفاهم بین الاذهانی[6] بر مبنای درهم آمیختن افقها صورت میگیرد. همچنین، در مواجههای که شخص با سنت و ودایع فرهنگی خود دارد، باز اندماج و در هم آمیختن افقها در میان میآید. این در هم آمیختن در لحظهای صورت می پذیرد که در آن ظهور حقیقت وجود رخ میدهد. ظرف این ظهور در زبان است. هرمنوتیک، گفتگو با سنت است. گادامر وجود انسان را جاستی (دازاین) نام مینهد؛ چون هستی است که در «جا» افکنده شده است.
شأن زمانی تفهّم یعنی این که ما همواره عالم را بر حسب گذشته و حال و آینده میبینیم، چیزی است که گادامر از آن با اصطلاح «حیث تاریخی تفهّم»[7] تعبیر میکند. این مسأله را ابتدا هایدگر مطرح کرد؛ و سپس گادامر آن را بر حوزههای مختلف، فی المثل زیبائی شناسی، تاریخ و زبان اطلاق کرده و به کار برد آن توجه نمود.[8] گادامر بر این قول میرود که در جریان تفسیر، سبق ذهن و پیش فرضهای شخص مدخلیّت پیدا کرده، و مؤثر واقع میشود. در نظر او تفسیر فرد از خود، لمحهای از جریان بسته حیات تاریخی اوست؛ و درست به همین سبب احکامی که شخص از پیش درباره خود صادر میکند، چیزی بیش از صرف احکامی است که او صادر کرده است؛ آن ها واقعیت تاریخی وجود او هستند.[9] اگر بخواهیم بر وفق اصول و مباحث هرمنوتیک سخن بگوئیم، باید بپذیریم که تفسیر بدون وجود پیش فرضهایی[10] چند، ممکن نیست. تفسیر همواره مسبوق به دریافتی قبلی[11] است.
امّا ما چگونه به پیش فرضهای خود دست مییابیم؟ از طریق مشارکت در ودایع فرهنگی و سنتی که بدان تعلق داریم. درست در همین جاست که گفتگو با فرهنگ ارتباط برقرار می کند. این مآثر فرهنگی، صرفاً متعلّقِ تفکّر یعنی چیزی که ما بدان میاندیشیم نیست؛ بلکه خودْ تار و پود نسبت ما با هستی و افقی است که در درون آن تفکر میکنیم. هر تفسیری که مطلقاً و فی نفسه صحیح باشد، غیر ممکن و بی معنی است. هر تفسیری همواره تعلقی به زمان حال دارد؛ و بر مبنای نسبت و افقی که مفسّر آن به اقتضای سیر تاریخ در برهه خاص خود پیدا کرده، صورت میگیرد. معنای یک چیز یا یک متن خصوصیتی تغییر ناپذیر نیست، بلکه همواره «برای کسی» است؛ و به اقتضای حیث تاریخی او ظهور میکند. افق تاریخمندی یعنی این که یک متن، همواره نسبتی با زمان حال دارد؛ و به بیانی در یک وضعیت تفسیری[12]، یعنی در تفاعل میان گذشته وحال و آینده است که معنای آن روشن میشود.
تفهّم، مشارکت جستن در جریان سیال سنت و ودایع فرهنگی است، و آن در لحظهای است که گذشته و حال به یکدیگر میپیوندند. حال آن که در تفسیر یک متن، نه به حیث فاعلیت قوای ادراکی مؤلّف آن میتوان استناد جست و نه به ذهنیت خواننده آن؛ بلکه میبایست ببینیم که آن متن، با توجه به حیث تاریخمندی تفهّم، امروز در زمانه فعلی چه معنای تاریخی افاده میکند. ما اگر نیک بنگریم، معنای یک اثر بر سؤالاتی که امروز داریم مبتنی است. در نظر گادامر، مسأله اصلی تفسیر اگر بازسازی یک اثر و اعاده آن به وضعیّت اولی آن باشد، به همان اندازه مُحال و بیمعنی است که شخص در پی آن باشد که عمر رفتهای را باز گرداند. تکلیف حقیقی هرمنوتیک بازسازی و اعاده یک اثر به وضعیّت اولیه آن نیست، بلکه به وحدت آوردن و یک پارچه کردن آن اثر و توجه به خطابی است که آن اثر برای عصر فعلی دارد.
گادامر بررسی خود را در باب تجربه مبتنی بر هرمنوتیک یا آزمودگی و کاردیدگی در تفسیر، با انتقاد از مفهوم شایع «تجربه» آغاز میکند. به نظر او تجربه عرفی بیش از حد به جانب دانستن، آن هم دانستن مبتنی بر مفهوم سازی و علم حاصل از دادههای مفهومی، منعطف شده است. گادامر در برابر معرفت کاملاً مفهومی و اثبات پذیر شایع در شعب مختلف علوم جدید، مفهوم تاریخی و دیالکتیکی «تجربه» را قرار میدهد. او اگر چه از مقدمات و مبادی هگلی آغاز نمیکند، امّا دیالکتیک او را نقطه آغازی میداند که میتوان در تأسیس بنای هرمنوتیک دیالکتیکی از آن سود جست. در نظر هگل، مسأله اساسی پدیدار شناسی روح[13] است. روح، آگاهی است که به خود تحقّق میبخشید و چون خود را تحقّق بخشید، «روح عینی» پدید میآید که در نظامهای فکری، فلسفی، حقوقی، اقتصادی، دینی، هنری و.... تجسم پیدا میکند. همه اینها تجلیات و پدیدارهای روان هستند. پدیدار آمدن و جلوه کردن وجود همانا عینیت پیدا کردن آن در این نظامهای فکری است که به وساطت آگاهی صورت میگیرد.[14] بر اساس هرمنوتیک گادامر، تجربه حقیقی، یافت تاریخمند بودن[15] خود شخص است. آدمی، چنانکه در تاریخ به سر میبرد و در حیطه آن عمل میکند، از طریق تجربه نسبت به آینده بصیر میشود. در تجربه هرمنوتیکی مواجهه حقیقی با مآثر و ودایع فرهنگی صورت میبندد؛ و شخص در جریان تاریخ تأثیرات آن چه که در ضمن آن ودایع آمده قرار میگیرد؛ و به آثار و نشانههای این تأثیر در وجود خود توجه میکند. امّا تجربه عموماً رویدادی است مستحدث، در حالی که «مواریث و امانات فرهنگی شخص رویدادی نیست که بتوان آن را از طریق تجربه بازشناخت و در ضبط آورد. میراث شخص، خود زبان است. یعنی چیزی است که از خود سخن میگوید. گادامر همانند هگل به دنبال تاریخ، ذهن، عقل در تاریخ و تجربه است. زبان زمینه گفتگو است، پیش فرض ها از سنت اخذ می شوند و بر اساس منطق سؤال و جواب فهم در بستر زبان میسر می شود.[16]
ساختار من - تو مشعر بر نسبت و علاقهای است که به دیالوگ یا دیالکتیک اختصاص دارد؛ یعنی در مواجهه با متن، از طرفی، متن مورد سؤال قرار میگیرد؛ و از طرف دیگر، خود متن از وضع و حال مفسر خود میپرسد. این ساختار دیالکتیکی تجربه و بخصوص تجربه هرمنوتیکی، پیش از همه جا در ساختار سؤال - جواب که اصل و اساس هر دیالوگ حقیقی است، به منصّه ظهور میآید. گادامر بر آن است که یکی از شؤون تفسیر این است که متن را از بیگانه گشتگی (یعنی از وضع ثابت و متصلب کلمات مکتوب) به در آورده و دوباره به وضعیت حیاتمند پرسش و پاسخ، یعنی به وضعیت دیالوگ حقیقی بازگرداند. به بیان دیگر، طریق پیموده شده را باید بازگشت و به صورت گفتاری نوشتار رسید.
به اعتقاد گادامر، در تفسیر باید به سؤال اصیلی که در متن مطرح شده دست پیدا کرد؛ و برای این مقصود، میبایست به ماورای آن چه در متن گفته آمده رفت؛ و آن سؤال اساسی را که به اقتضای موضوع بحث مطرح میشود، جستجوکرد. تنها آن کس که به افق سؤال متن رسیده و در آن مقام گرفته، میتواند پرسشهای درست وحقیقی مطرح کند. بدین منظور، شخص میباید از افق شخصی خود به افق معنای متن نزدیک شود؛ و افق شخصی خود را گسترش دهد، طوری که با افق معنای متن درآمیزد. از این مطلب گادامر با اصطلاح تقریب یا امتزاج افقها تعبیر میکند. او معتقد است که تفاهم بین الاذهانی[17] بر مبنای درهم آمیختن افقها صورت میگیرد. همچنین، در مواجههای که شخص با سنت و ودایع فرهنگی خود دارد، باز اندماج و در هم آمیختن افقها در میان میآید. این در هم آمیختن در لحظهای صورت می پذیرد که در آن ظهور حقیقت وجود[18] رخ میدهد. ظرف این ظهور در زبان است. به بیان گادامر آن واسطه[19] که در آن این ظهور دست میدهد، زبان است. کلمات با علم و عالَم داری ارتباط دارند وعالم، ظهور حقیقت وجود، و عالم داری، عین حقیقت آدمی است. لذا تجربه، تفکر و تفهّم، اساساً شأن زبانی دارند؛ و در زبان به ظهور میرسند. حدود زبان با حدود عالم ما یکی است. زبان ابزار تفهیم و تفاهم نیست، بلکه واسطه ای است که عالم ما در آن ظهور میکند. سرّ امکان این که ما عالم داریم، در زبان داشتن ما نهفته است. زبان همواره در تلائم و مناسبت با عالم است و بر وفق مقتضیات عالم صورت پیدا میکند؛ و تنها بدین معنی است که میتوانیم زبان را عینی یا آفاقی بدانیم. عالم چیزی مجرّد و غیر شخصی[20] نیست؛ چیزی نیست که مستقل از اذهان و دریافتهای اشخاص وجود داشته باشد؛ بلکه حقیقتی است بین اشخاص[21] که حاصل تفهّم مشترک آن ها از اشیاء و امور است؛ تفهّمی که به زبان و در زبان ظاهر میشود. زبان است که تفهّم بین الاشخاص و عالمداری آنها را ممکن ساخته است. تجربه هرمنوتیکی صرفاً در مواجهه میان میراثی که ما از گذشته داشتهایم (میراثی که به صورت متون و نوشتارها به ما رسیده است)، با افق شخص مفسر (افقی که به استناد آن مفسر به تفسیر میپردازد) صورت میبندد. در این مواجهه است که آفاق گذشته و حال بر مبنای ظهورشان در رتبه نطق و زبان ملاقی می شود؛ و هر کس از این ملاقات، تجربه و دریافتی مخصوص به خود پیدا می کند. امّا آن چه که موجب میشود تا این رویارویی صورت گیرد، شأن منطق و زبانمندی آدمی است. زبان واسطهای است که ودایع فرهنگی و مآثر گذشته خود را در آن مختفی میسازد و به ما منتقل می شود.
زبان همچون اندام زندهای است که در بسط و گسترش دائم است؛ و لذا هیچ گاه «آخرین کلام»، آن هم سر راست و بیپیرایه، در زبان نمیآید. یک سخن ممکن است بالنسبه به مفسری آخرین کلام باشد؛ اما این امکان نیز هست که مفسران دیگر دامنه بحث را گسترش دهند، و سخنان دیگر بگویند و لواحق یک مطلب را اظهار دارند. این امر بدین معناست که افقی همواره فراروی زبان است، افقی که هنوز در زبان تجلّی نکرده و ناگفته مانده است؛ افقی که افق آیندگان است. هر گونه تفسیری در حقیقت از سر تأمل و حاصل نظر دقت و غور تدریجی است. در نظر گادامر، زبان ابزار اعمال فعالیت فاعل شناسا نیست؛ بلکه در حکم خزانه و حامل تجربه آدمی از وجود است؛ تجربهای که در گذشته به رتبه زبان آمده و در گفتارها و نوشتارها ظهور پیدا کرده است. هر چیزی خود را در آیینه زبان به ظهور میرساند و مواریث و ودایع فرهنگی، چیزی نیست جز به گفتار آمدن حقیقت و ظهور آن در مرتبه لفظ و عبارت؛ و به همین سبب، حقیقت و زبان مقدم بر واقعیتهای اجتماعی و اقتصادی و سیاسی است.
در نظر گادامر، اهل فلسفه آن گاه که به زبان توجه میکنند و به بیان چگونگی نسبت ما با سنت و ودایع فرهنگی و توصیف تجربه مواجهه با این ودایع میپردازند و در جریان تاریخ تأثیرات آن ها قرار می گیرند، در حقیقت به هرمنوتیک روی میآورند. بدین قرار، هرمنوتیک همانا شنودن پیغام حقیقت وجود است که از طریق ودایع و امانات فرهنگی با ما سخن میگوید. حاصل آن که، هرمنوتیک از طرفی مستند به ظهور حقیقت در رتبه زبان و به گفتار آمدن آن در ودایع فرهنگی، و از طرف دیگر، قائم به شأن قابلی آدمی است که به استناد عالمداری و حیثیت نطق و زبانمندی تفهم خود، این ظهور را مشاهده و به گفتار حقیقت از خلال ودایع فرهنگی و متن مختلف گوش میسپارد. آورده خاص گادامر در این حوزه توجّه به این نکته است که تنها آن وجود میتواند مفهوم واقع شود که در زبان آمده باشد. فی المثل، سرّ این که ما میتوانیم به تفهّمی از مآثر خود برسیم، این است که این مآثر در زبان جلوه کرده، و شأن زبانی یافته است. در نظر او، هرمنوتیک خود چیزی نیست جز مواجه شدن با وجود از طریق زبان. برخی نتایج هرمنوتیکی تاریخیمندی فهم عبارتند از:
1- مسئله پیش داوری: اگر هیچ تأویلی بدون پیش فرض امکان وجود نداشته باشد؛ پس مفهوم "تأویل برحقی" که فی نفسه برحق باشد، آرمانی محال و ممتنع است. بدون داشتن ربط و نسبت با زمان حال هیچ تأویلی وجود ندارد، و این نسبت هیچ گاه پایدار و ثابت نیست.
2- مفهوم فاصله زمانی: نزد گادامر تنش میان حال و گذشته خود عاملی اصلی، و حتی از جهاتی پر ثمر، در علم هرمنوتیک است،
3- در باب فهم مؤلف متن: وظیفه ی علم هرمنوتیک اساساً فهمیدن متن است، و نه مؤلف،
4- در باب بازسازی گذشته: به عنوان نتیجه دیگر تاریخمندی ذاتی،
5- اهمیت اطلاق: ساختار تاریخمندی در فهم متضمن اهمیت عاملی است که مدت ها در علم هرمنوتیک تاریخی و ادبی از آن غفلت شده؛ و آن عامل عبارت است از اطلاق، یعنی کار تأویل در مرتبط کردن معنای متن با زمان حال.[22]
گفتوگوی فرهنگ ها و نظریه برخورد تمدن ها
پس از فروپاشى شوروى و پایان جنگ سرد، نظریه هاى مختلفى از جانب نظریه پردازان جهان در باب چگونگى شکل گیرى پویش قدرت در روابط بین الملل عرضه شد. یکى از نظریاتى که جنجال زیادى در محافل علمى و غیرعلمى ایجاد کرد، نظریه برخورد تمدنها از ساموئل هانتینگتون، استاد علوم سیاسى دانشگاه هاروارد است. به اعتقاد او، با پایان جنگ سرد، دوران رقابتهاى ایدئولوژیک خاتمه مى یابد و دوران جدیدى به نام «عصر برخورد تمدنها» آغاز مى شود. او تمدنهاى زنده دنیا را هفت تمدن بزرگ غربى، کنفوسیوسى، ژاپنى، اسلامى، هندو، اسلاو ـ ارتدکس، آمریکاى لاتینى(و احتمالاً تمدن آفریقایى) مى داند. طبق این نظریه، مشعل رهبرى جهان از نظر سیاسى در قرن آینده در دست آمریکا و اروپا خواهد بود، و احتمالاً مرکز قدرت از آمریکا به فدراسیون اروپا منتقل خواهد شد. پس از آنها ژاپن و چین و روسیه سرمایه گذارى خواهند داشت. پس اگر قرن آینده قرن آمریکا نباشد، به احتمال زیاد قرن اروپا خواهد بود.[23]
به عقیده هانتینگتون، نهایتاً تمدن اسلامى و کنفوسیوسى در کنار هم، رویاروى تمدن غربى(و مسیحى) خواهند ایستاد و تمدن غربى پیروز خواهد شد. او نشان مى دهد که پس از شیفتگى فوق العاده اى که در مکاتب مارکسیسم و لیبرال دموکراسى غرب نسبت به اقتصاد به عنوان عامل تعیین کننده وجود داشت، اکنون ظرافتهاى فرهنگى، مذهبى و تمدنى ـ چه در سطح فردى و چه در سطح ملى و بین المللى ـ مورد توجه قرار خواهند گرفت. به اعتقاد او تقابل تمدنها، سیاست غالب جهانى و آخرین مرحله تکامل درگیرى هاى عصر نو است؛ زیرا:
اختلافات تمدنى اساسى است؛
- خودآگاهى تمدنى در حال افزایش است؛
- تجدید حیات مذهبى وسیله اى براى پرکردن خلأ هویت در حال رشد است؛
-رفتار منافقانه غرب موجب رشد خودآگاهى تمدنى(سایرین) گردیده است؛
- ویژگیهاى اختلافات فرهنگى تغییرناپذیرند؛
-منطقه گرایى اقتصادى و نقش مشترکات فرهنگى در حال رشد است؛
خطوط گسل بین تمدنها، امروزه جایگزین مرزهاى سیاسى و ایدئولوژیک دوران جنگ سرد شده است و این خطوط، جرقه هاى ایجاد بحران و خونریزى اند. خصومت هزار و چهارصد ساله اسلام و غرب در حال افزایش است و روابط میان تمدن اسلام و غرب آبستن بروز حوادث خونین مى شود.[24]
هنرى کیسینجر معتقد است که در دنیاى بعد از جنگ سرد، شش قدرت جهانى قدرتهاى برتر خواهند بود که در واقع در درون پنج تمدن بزرگ هستند. وى گرچه تمام مسائل جهان را در خطوط گسل مورد نظر هانتینگتون متمرکز نمى داند، اما با تحلیل او درباره وضعیت جهان بعد از جنگ سرد موافق است.[25] بر اساس فرضیه وى، منبع اصلى برخورد در جهان نوین، اساساً نه ایدئولوژیک و نه اقتصادى است; بلکه شکافهاى عمیق میان افراد بشر، شکل فرهنگى(و تمدنى) خواهد داشت. به دیگر بیان، خطوط گسل در میان تمدنها در آینده، خطوط نبرد خواهد بود. پس به جاست که کشورها را نه بر اساس نظم سیاسى و اقتصادى، بلکه بر اساس فرهنگ و تمدنشان تقسیم کنیم.
ادعاى هانتینگتون این نیست که نظریه برخورد تمدنها از طریق روش شناسى علمى تدوین شده، بلکه اعتقاد او بر این است که مناسبات تمدنى درگذشته و حال او را به چنین جمع بندى رسانده است. تمدن غربى در رویارویى با دشمنان خود باید:
1. از طریق تهاجمات همه جانبه، اتحاد احتمالى تمدنهاى رقیب را مختل کند؛
2. تمدنهاى منزوى شده و خودباخته را در خود حل کند؛
3. بحرانهاى درونى خود را به تمدنهاى رقیب منتقل سازد.
هانتینگتون در توصیف نظریه خود مى نویسد: "فرضیه من این است که منبع اصلى برخورد در این جهان نوین، اساساً نه ایدئولوژیکى و نه اقتصادى است؛ بلکه شکافهاى عمیق میان افراد بشر و برترین منبع برخورد، ماهیت فرهنگى خواهد داشت. تمدن هم با توجه به عناصر عینى مشترک، چون زبان، تاریخ، مذهب، سنتها و نهادها تعریف مى شود. هویت تمدنى به طور روزافزون درآینده اهمیت خواهد یافت. چرا تمدنها با هم برخورد خواهند کرد؟ نخست، وجوه اختلاف میان تمدنها نه تنها واقعى، که اساسى است. دوم، جهان در حال کوچکتر شدن است و امکان اشتراک درون هر تمدن افزایش مى یابد. سوم، روندهاى نوسازى اقتصادى و تحول اجتماعى، در سراسر جهان انسانها را از هویت دیرینه و بومیشان جدا مى سازد. چهارم، نقش دوگانه غرب، رشد آگاهى تمدنى را تقویت مى کند. پنجم، کمتر مى توان بر ویژگیها و اختلافهاى فرهنگى سرپوش گذاشت. ششم، منطقه گرایى اقتصادى در حال رشد است و از این طریق خودآگاهى تمدنى تقویت مى شود.[26]
هانتینگتون براى اثبات رویارویى تمدن غربى با اسلام به رشد جمعیت کشورهاى اسلامى و مهاجرت آنها به غرب و پیشرفت اقتصادى صادرکنندگان نفت، و همچنین به تقابل تاریخى و دیرینه اسلام و مسیحیت اشاره مى کند. از سوى دیگر، تضاد غرب با تمدن کنفوسیوسى حتمى است. امروزه غرب در رابطه با دیگر تمدنها به گونه اى استثنایى در اوج قدرت است، ابرقدرت رقیب از صحنه محو شده است. از ژاپن که بگذریم، غرب با چالش اقتصادى دیگرى روبه رو نیست. تصمیمات شوراى امنیت و صندوق بین المللى پول منعکس کننده منافع غرب است و به عنوان خواسته هاى جامعه جهانى به دنیا عرضه مى شود. چین امکانات قدرت نمایى خود را افزایش مى دهد و پیوندى اسلامى ـ کنفوسیوسى براى مقابله با غرب به وجود مى آید. این رابطه ممکن است به درازا بکشد یا نکشد. این نظریه مدافع مطلوبیت درگیرى بین تمدنها نیست، بلکه هدف آن طرح فرضیه هاى تشریحى راجع به آینده است. در آینده قابل پیش بینى، هیچ تمدن جهان شمولى وجود نخواهد داشت، بلکه دنیایى خواهد بود با تمدنهاى گوناگون که هر یک از آنها ناگزیر است همزیستى با دیگران را بیاموزد.[27]
اخیراً هانتینگتون بعد از بى مهرى نسبت به اسلام، تغییر رأى داده است:
"ژان کلوین دبیر کل پیشین ناتو در سخنرانى خود گفت: درست است که جهان اسلام در پى فروپاشى دولت عثمانى وضعیت ناپایدارى داشته و کشورهاى منشق از آن در حالت دشمنى با هم به سر مى برند، اما قرآن کریم که قانون اساسى مسلمانان است، دیگر بار مسلمانان را متحد نموده و اختلافات ما با آنان را در اولویت قرار خواهد داد. هانتینگتون گفت: تمدن اسلامى تا به حال پابرجا مانده و این دلیلى بر امکان بازگشت مجدد مسلمانان براى رهبرى جهان است. در کتابم به نام برخورد تمدنها، گفته بودم بى گمان قضیه اسلام یکسره خواهد شد و کار این تمدن به پایان خواهد رسید، اما اکنون پس از مشاهدات و ملموسات دریافتم که نظریه پیشین من در مورد اسلام و تمدن اسلامى که آن را پایان یافته مى دانستم، اشتباه بوده است. من اکنون باور دارم که تمدن اسلامى، تمدن ماندگار و پایاست."[28] همچنین وى در سمینار «اسلام سیاسى و غرب» که در 30 و 31 اکتبر 1997 در قبرس انجام شد، مقاله اى با عنوان «اسلام و غرب: از تعارض، تا گفتگو» ارائه داد؛ و تا اندازه اى نظریات قبلى خود را تعدیل نمود.[29]
نقد و بررسى نظریه برخورد تمدنها
حساسیتى که این نظریه در سطح جهانى برانگیخت، باعث شد عکس العملهاى متنوعى را به همراه داشته باشد. در اینجا سعى مى شود به مهم ترین انتقادات وارد بر این نظریه اشاره شود:
1. قبل از هر چیز باید به روش شناسى این نظریه توجه کرد. همان گونه که گفته شد، این نظریه بر اساس تجربه گرایى تاریخى ارائه شده است. در واقع او با نگرش تاریخى به جمع بندى خاصى رسیده است. بنابراین هیچ گونه روش علمى و قابل بحثى در این نظریه دیده نمى شود. در واقع این گونه پیش بینى ها به پیش گویى شبیه تر است. شواهد و قرائنى که هانتینگتون براى اثبات نظریه خود ارائه مى دهد، در آن حد نیست که بتواند کلیت این نظریه را اثبات کند.
2. این نظریه طرفین درگیرى و رویارویى را تمدنها قرار مى دهد. بنابراین هانتینگتون نه بر ملتها و دولتهاى ملى تأکید مى کند، و نه بر مسائل نظامى یا اقتصادى. ریچارد فالک و متفکران زیادى بر این نکته تأکید دارند که «تمدن» نمى تواند جانشین «دولت ـ ملت» شود.[30] به هر حال، این که در این نظریه واحد تحلیل، «تمدن» قرار گرفته است، نیاز به استدلال دارد. آنچه در حال حاضر در صحنه روابط بین الملل وجود دارد و بر آن تأکید مى شود، دولتهاى ملى بر اساس منافع ملى هستند. خروج از این حالت و تأکید بر واحدى به نام «تمدن» مستلزم رجحان و برترى این مبنا بر واحدهاى ملى است. از سوى دیگر، تأکید بر عوامل فرهنگى نسبت به عوامل سیاسى و اقتصادى و نظامى، نیاز به تأمل دارد. اگر در گذشته دور، قدرت نظامى تعیین کننده بود، امروزه مهم ترین عامل به سمت مسائل سیاسى و سپس مسائل اقتصادى تغییر کرده و اطلاعات از اهمیت ویژه اى برخوردار شده است. لازمه تأثیر بیشتر عوامل اقتصادى در برهه اى خاص، پذیرفتن جامعه شناسى مارکسیستى و زیربنا دانستن اقتصاد نیست. به قول اسلامى ندوشن، تمدن را نمى توان منشأ و انگیزنده آن خواند. تمدن مأمور است و رویه، نه آمر و مغز.[31]
3. پیوند کنفوسیوسى ـ اسلامى در نظریه رویارویى تمدنها، ناشى از عدم شناخت صحیح این دو تمدن است، همان گونه که یکدست پنداشتن جهان اسلام خطاست. روشنفکران جوامع اسلامى به دنبال ایجاد سنتز بین سنتهاى خود و مدرنیسم هستند و نقاط مثبت هر دو را در نظر مى گیرند. هانتینگتون شرق را نمى شناسد و با چند معیار غربى درباره آن حکم مى کند. از سوى دیگر، الکساندر بلچوک مى گوید: "فکر نمى کنم تعبیر تمدن غربى و روسى به عنوان تمدن واحد مسیحى درست باشد. دین تنها عامل تمدن نیست، علاوه بر آن که در روسیه و غرب بى دینى هم رواج دارد.[32][41]
4. این نظریه، غرب را یکپارچه فرض کرده است، در حالى که قرائن از شکاف و واگرایى در بلوک غرب حکایت دارد. از ابهام «تمدن غربى» در کلام هانتینگتون که بگذریم، باز احتمال واگرایى هرچه بیشتر واحدهاى آن در آینده وجود دارد. با توجه به اتحاد اروپا و جدا شدن از سیاستهاى آمریکایى، این احتمال قوت مى گیرد.
5. همچنین هانتینگتون در مقاله خود، به جایگاه فرهنگ ایرانى در پیکره تمدن اسلامى اشاره نکرده است، درحالى که همه مورخان و پژوهشگران در زمینه تمدنها به ارزش مسلم ایران در برپایى تمدن اسلامى واقف اند و مى دانند که زبان پارسى نه تنها در پهنه تمدن اسلامى زبان فضلا و نخبگان بوده است، بلکه امروزه نیز در دنیاى اسلام، زبان دوم به شمار مى رود.
6. وجود روح همکارى بین تمدنها، نکته دیگرى است که تا اندازه زیادى در این نظریه نادیده گرفته شده است. بر اساس هرمنوتیک گادامر، فرهنگ با گفتگو و زبان و فهم عجین شده است. هانتینگتون با دیدگاهی که از مبانی فرهنگی و وجود شناختی فاصله می گیرد، شش استدلال براى برخورد تمدنها بیان کرد؛ اما نه تنها این استدلال ها مجموعاً نمى تواند مدعاى او را ثابت کند، بلکه به ابهام و پیچیدگى مطلب مى افزاید. به طور مثال این سؤال ممکن است به وجود آید که با توجه به کوچک تر شدن جهان چه دلیلى بر برخورد آنها وجود دارد؟ مى توان تصور کرد که گسترش و انفجار اطلاعات، جهان را به شکل دهکده کوچکى درآورد و واگرایى تمدنها را به حداقل کاهش دهد. در این نظریه به همگرایى درون تمدنى و برخورد تمدنها اشاره مى شود، در حالى که همان عللى که باعث نزدیک شدن جناحهاى درون یک تمدن مى شود، ممکن است تمدنها را نیز به هم نزدیک نماید. ایده «گفتگوى تمدنها»، که سید محمد خاتمى ارائه شد، نیز نقدى بر این نظریه تلقى مى شود. پیشنهاد ایشان در خصوص گفتگوى تمدنها ابتدا از طرف پارلمان اروپا و سپس از طرف مجمع عمومى سازمان ملل متحد پذیرفته شد. مجمع عمومى در تاریخ 13/8/77 به اتفاق آرا پیشنهاد رئیس جمهورى ایران را در مورد نامگذارى سال 2001 از سوى سازمان ملل به عنوان سال «گفتگوى تمدنها» تصویب کرد.
7. به نظر مى آید که اصل طرح این قضیه، رنگ سیاسى داشته باشد. نظریه اى با چنان اشکالات واضح از سوى اندیشمندى، مثل هانتینگتون، نوعى تجاهل و تغافل به نظر مى رسد. یکى از مؤیدات این احتمال، قرار گرفتن او در بین نو محافظه کاران و شاگردان لئو اشتراوس است. سیاست خارجی امریکا از اندیشه سیاسی اشتراوس، و عملکرد بیش از بیست نفر از شاگردان او قرار دارد. مؤید دیگر، تغییر نظر اخیر او نسبت به ماندگارى تمدن اسلامى است. آیا واقعاً ملموسات و مشهودات ایشان باعث شد که نظرشان نسبت به اسلام تغییر کند!؟ برخى معتقدند آمریکا در تسریع فروپاشى شوروى نقشى بسزا داشت و در این جهت به خطا رفت. مباحثات روشنفکرى در آمریکا دال بر این مطلب بود که وجود دشمنى پوشالى جهت جذب ژاپن و اروپا و جهت مشروعیت بخشیدن به دخالت در جهان سوم و فروش تسلیحات، ضرورى بود. با فروپاشى شوروى، آمریکا این امتیاز مهم و مثبت را از دست داد و سعى کرد دشمنى دیگر دست و پا کند. در تعارض فى الجمله تمدن اسلامى و کنفوسیوسى با تمدن غربى، شکى نیست. ولى طراحى نظریه اى که حاکى از اتحاد این دو تمدن برضد تمدن غرب است، ایدئولوژیک مى نماید. در تبلیغات غرب پس از فروپاشى شوروى، گاه شاهد بزرگ کردن دشمنان آن هستیم. به طور مثال آنها بیش از اندازه مى خواهند خطر بنیادگرایى و ایران اسلامى را بزرگ جلوه دهند، تا از آب گل آلود ماهى بگیرند. در این صورت امکان فروش تسلیحات به اعراب منطقه بالا مى رود. ژرنوت روتر معتقد است آمریکا موفق شده است چهره دشمن فرضى جدید را ترسیم کند. او مى گوید:"وضعیت پایان جنگ جهانى دوم تا سقوط اردوگاه کمونیسم بسیار ساده بود. ما از جمله نیکان و پاکان به شمار مى آمدیم و گروه اشرار و دشمنان همیشه دیگران بودند. به این صورت غرب سرمایه دارى به شرق کمونیسم مى نگریست، و به همان نحو شرق کمونیسم به غرب سرمایه دارى نگاه مى کرد. در این حالت شناخت دشمن فرضى بسیار آسان بود، ولى با فروپاشى اردوگاه شرق در سالهاى 1989 ـ 1990، تصویر دشمن فرضى خدشه دار شد. هنگامى که صدام حسین به کویت حمله کرد - و آن طور که گفته مى شود منابع انرژى مصرفى غرب را مورد تهدید قرار داد - هیچ کس نمى توانست باور کند که این رویداد به صورت اتفاقى رخ داده است و به این ترتیب دشمن فرضى جدیدى به نام اسلام به دنیاى متمدن معرفى گردید. حتى [ امام] خمینى که واقعاً موضع سرسختانه اى داشت نتوانست چنین جو خصمانه اى به وجود آورد. به این صورت بود که چهره دشمن فرضى جدید ترسیم گردید.[33]
علیرغم ادعای هانینتگتون مبنی بر برخورد تمدن ها، به نظر می رسد این نظریه شکلی انشایی و سیاسی داشته[۳۴]، و نمی تواند از ضرورت گفتگوی فرهنگ ها بکاهد. فوکویاما اولین کسى بود که «پایان تاریخ» را اعلام کرد. او معتقد بود فرهنگ غرب، فرهنگ مسلط است؛ و جهان را با لیبرال دموکراسى آشنا خواهد ساخت. وى معتقد است لیبرال دموکراسى «نقطه پایان تکامل ایدئولوژیک بشریت» و «آخرین شکل حکومت بشرى» است؛ و در این مقام، «پایان تاریخ» را تشکیل می دهد. وی اخیراً در مصاحبه ای جدا شدن خود از نحله نو محافظه کاران را اعلام نمود.
جهانی شدن، پسا مدرنیسم و گفتگوی فرهنگ ها
جهانی شدن، ملت ها و کشورها را به هم نزدیک، و جهان را در حد یک "دهکده جهانی" کوچک نموده است. مفروض مقاله حاضر آن است که جهان گرایی اسلامی با جهانی شدن تفاوت دارد؛ و از طرف دیگر جهانی شدن برای گفتگوی فرهنگ ها و ادیان هم تهدید است و هم فرصت.[35] بر اساس این مبنا که جهانی شدن یک "پروژه" یا یک "پروسه"باشد، شیوه تعامل با آن – بالاخص از جانب ایران و روسیه – می تواند متفاوت باشد. بر اساس برخی روایت ها، از دهه 1960 به عصر پسا مدرن وارد شده ایم، البته نه به آن معنا که دورانی به نام مدرنیته به پایان رسیده باشد. بر این اساس، مهم ترین ویژگی های این دوره جدید عبارت است از: نسبی گرایی در شناخت، نفی غایت گرایی تاریخی، انحلال سوژه اجتماعی، خصوصی شدن بعد سیاسی، نقد مفهوم عالم گرایی فرهنگ مدرن، بحران محیط زیست و گسترش وسایل ارتباط جمعی، و زیر سوال رفتن خرد گرایی مدرن. هرمنوتیک گادامری، از نظر شالوده شکنان این پیش فرض پنهان را در سر می پروراند که متن دارای وحدت درونی معنایی است؛ و آن معنا یگانه چیزی است که تأویل باید بکوشد تا بازسازی اش کند. شالوده شکنان چنین ایمانی به یکپارچگی و انسجام متن را در حکم بقایای ایمان متافیزیکی- که خود می خواهند شالوده ی آن را بشکنند- می انگارند.[36] پساساختارگرایی خود را در مقام انکار هدف متافیزیکی هرمنوتیک برای یافتن معنای اصلی متن می بیند.[37] نسبی گرایی مطلق پسا مدرنیسم – که البته با آموزه های دینی سر سازگاری ندارد – و نسبی گرایی خاص هرمنوتیک گادامر مقتضی نوعی پلورالیسم فرهنگی و به رسمیت شناختن فرهنگ ها و ایده های مختلف است. در چنین شرایطی، نمی توان از ابزار خشونت – چه در شکل استعماری و چه در شکل بنیاد گرایی دینی – بهره برد.