در آغاز نکتهی محوری بحث را روشن میکنم: گفتمان بیش از هر چیز، به بازاندیشی واقعیتهای جهان از طریق ساختارهای زبانی و فرایندهای زبانی باز میگردد. در هنگام مطالعه فلسفه و علوم انسانی در قرن بیستم، غالباً از یک چرخش زبانی (Linguitstic tum) یاد میکنند که زبان را در مقام محور و موضوع اصلی پژوهش زنده نگه داشته است.
این بازاندیشیها در مورد همهی موضوعات از طریق زبان و تفویق نگرشهای زبانی، باعث شد نظریه گفتمان در اوایل دهه 1960، به عنوان رویکردی نو، در آثار میشل فوکو (فیلسوف فرانسوی، 1984 ـ 1926) مطرح و سپس در دهه 1980 توسط بعضی محققان علوم اجتماعی، به ویژه در اثر «هژمونی و راهبردهای سوسیالیستی» (1985) ارنستو لاکلو و شانتال موفه، بسط نظری بیاید.
برای تعریف گفتمان، ابتدا باید نظریههایی از زبان به مثابه نظامی از معنا و دلالت (signification) را از نظریههایی ارتباطی (communication) زبان تمیز دهیم، «رهیافت گفتمانی، بجای فرض زبان به صورت نظامی ارتباطی آن را نظامی از معنا و دلالت در نظر میگیرد. از نقطه نظر ارتباطی زبان، اشیاه، اندیشهها، روابط یا نهادها از زبانی که برای توصیفشان به کار میرود، مستقلاند. در این نظریه، یک پیام برای انتقال (یا کتمان) یک واقعیت فرازیابی، از طرف گوینده رمزگذاری شده و به شکل یک پیام به گیرندهی پیام فرستاده میشود تا آن را رمزگشایی کند، در مقابل، در نظر گاه زبان چونان نظامی از معنا، مقوله مهم نشانه (sign) است.»(1)
طرح مفهوم نشانه به فردینان دو سوسور، زبانشناسی سویسی، بازمیگردد، وی، زبان را نظامی از نشانهها میدانست که هر نشانه از دو جزء دال (signifier) و مدلول (signified) تشکیل میشود. دال، شکل صوتی نشانه و مدلول مفهومی است که به آن اشاره میکنیم. از نظر سوسور، رابطه میان دال و مدلول کاملا دلبخواهی و قراردادی است و هیچ وابستگی ذاتی و ماهوی بینشان برقرار نیست. (مثلا، به جای صورت «درخت» برای مفهومی که از درخت در ذهن داریم، میتوانیم دال «کفش» را بکار ببریم و در صورتی که در این مورد با دیگران قرارداد کنیم، هیچ مشکلی پیش نمیآید!)
بدین ترتیب، سوسور پایههای دانشی را میریزد که خود نشانهشناسی (semiology) مینامد. قلمرو این دانش، منحصر به نشانههای زبانی نیست، بلکه تمامی نشانههای سیاسی، فرهنگی و اجتماعی را نیز دربر میگیرد. سوسور مینویسد: «اگر آیینها، آداب و رسوم و غیره را نیز همچون نشانههایی در نظر بگیریم، بیگمان، این پدیدهها به صورت تازهای ظاهر میشوند و این ضرورت احساس میگردد که آنها را در حوزهی دانش نشانهشناسی گردآوریم و به کمک قوانین این دانش، به بیان آنها بپردازیم.»(2)
در این جا سعی داریم از طریق تسری الگوی زبانشناسی و نشانهشناسی سوسور به سایر نظامهای نشانهای و به زندگی و ارتباط ما را شکل میدهد، ابژههای فیزیکی و رویدادها نیست، بلکه ابژهها و حوادثی دارای معنا است(3)». روند دلالت و معناسازی در گفتمانها، اشیاه و ابژهها را از سازوکار مکانیکیشان جدا کرده و گونهای معنا و مفهوم را بر آنها تحمیل میکند. پس نخستین ویژگی مهم گفتمان، اعمال معانی بر اعمال ویژه ابژهها و اشیای فیزیکی، به مفهوم گفتمان نزدیک شویم.
به گفته جاناتان کالر، «تفکر در مورد جهان اجتماعی و فرهنگیمان در حال رو کردن به مجموعه نظامی از نشانههاست که قابل مقایسه با زبان است.» آنچه شیوه و کنشهای انسانی و همچنین اشیاء و ابژههای فیزیکی است. در واقع، «نظریه گفتمان به بررسی نقش اعمال و عقاید اجتماعی معنادار در زندگی سیاسی میپردازد. این نظریه روشی را که نظامهای معنایی (گفتمانها) طرز آگاهی یافتن مردم از نقشهایشان در جامعه را شکل میدهند بررسی میکند و به تجزیه و تحلیل شیوه تأثیرگذاری این نظامهای معنایی یا گفتمانها بر فعالیتهای سیاسی میپردازد(4)».
بحث سوسور در مورد نشانهها، هنوز ناتمام مانده است. علاوه بر قراردادی بودن نشانهها، سوسور معتقد است معنا در درون یک نظام نشانهای، حاصل تفاوتهاست، یعنی یک نشانه به خودی خود و ذاتاً معنایی ندارد و معنایش از طریق رابطهای که با دیگر نشانهها پیدا میکند، صادر میشود. (مثلا «درخت» برای این «درخت» است که «دانش»، «دوست» و مانند اینها نیست.) به شکل مشابه در یک نظام معنایی (گفتمان) ابژهای در نظام معنایی و گفتمانی خاص، معنای ویژهای پیدا میکند. به بیان دیگر، جهان ما توسط گفتمانهای مختلف پاره پاره شده و موجودیت معنایی آن کاملا نسبی و شناور و وابسته گفتمانی است که از درون آن، به جهان نگاه شود. هر کنش و هر ابژهای برای قابل فهم بودن باید در چارچوب معنایی وسیعتری قرار گیرد که آن را گفتمان مینامیم. لاکلو و موفه، برای راحتی فهم، مثال بسیار سادهای میزنند:«سنگی را در نظر بگیرید که ممکن است در دشتی به آن بربخوریم؛ این سنگ بسته به بافت اجتماعی خاصی که در آن قرار دارد، ممکن است آجری برای ساختن خانه، گلولهای برای جنگیدن، شیئی بسیار قیمتی، یا یافتهای دارای اهمیت باستانشناختی باشد. همه این معنای یا هویتهای متفاوتی که میشود برای این شی مفروض داشت، بستگی به نوع خاص گفتمان و شرایط ویژهای دارد که به آن شی معنا و وجود میبخشد(5)». لاکلو و موفه، این ویژگی را مفصلبندی (articulation) نام مینهند.
علاوه بر معنا بخشی به اشیاء و ویژگی مفصلبندی، گفتمانها ویژگی سومی دارند که محصول روایت پسامدرنیستی زبان و نسبت زبان با فاعل انسانی (سوژه) است.
پسامدرنیسم، این اندیشه تجربی را که زبان میتواند واقعیت جهان را منعکس کند و بدین طریق جهان از طریق زبانی که اشیاء را منعکس میکند در دسترس ما قرار میگیرد، رد مینماید(6)، علاوه بر این، پسامدرنها روایت متداول سلطه انسان بر زبان را معکوس کرده و معتقدند این زبان است که از مجرای انسان صحبت میکند و نفس، زبان را برای بیان خود به کار نمیگیرد(7).
بدین ترتیب باید گفت: که گفتمانها صرفاً درباره موضوعات صحبت نکرده است و هویت آنها را نیز تعیین میکنند. علاوه بر این، آنها سازنده موضوعات بوده و آنها را شکل میدهند. این موضوع در مورد خود انسان نیز صدق میکند، یعنی انسان خود محصول گفتمان است.پس، رابطه انسان و گفتمان رابطهای آگاهانه نیست بلکه موجودیت انسان وابسته به شرایطی است که در درون گفتمان هویت بخشش، حاکم است. نتیجتاً، گفتمانها تحدید کننده واقعیتاند، یعنی محدوده مجاز سخن و عمل را مشخص میکنند. به قول فوکو «گفتار [گفتمان] را باید چونان خشونتی در نظر گرفت که ما نسبت به اشیاء روا میداریم(8)».
فوکو، تعریف خود را گفتمان چنین بیا میکند: «مجموعهای از قواعد تاریخی ناشناس است که همیشه در زمان و مکان متعلق به یک دوره خاص تعریف شده و کارکرد ارتباط کلامی در یک محدوده اجتماعی، اقتصادی، جغرافیایی یا زبانی ویژه، مشروط به آنهاست(9)».
نظریه گفتمان، ابزار مفهومی مناسبی برای درک و تفسیر پدیدههای سیاسی فراهم میکند. از این دیدگاه چالش و برخوردها در یک جامعه، چالش بین گفتمانها است. گفتمانهای متعدد موجود در جامعه، بر سر تسلط و هژمونیک شدن با دیگر گفتمانها برخورد میکند. هر گفتمان برای به عقب راندن رقیب، شکل پاد ـ گفتمان (anti - discourse) آن را به خود میگیرد. در این جا، پادگفتمان سعی میکند نوعی تقابل دوتایی (binary oppositions) بین عناصر خود و گفتمان رقیب ایجاد کند، به نحوی که در آن مفاهیم و دالهای منفی کاملا در گفتمان رقیب است تا بدین طریق با نفی عناصر منفی، عناصر و دالهای مثبت خود به خود به گفتمان رقیب را آغشته به عناصر و دالهای منفی نکنیم، امکان بروز بستر مناسب برای طرح گفتمان خودمان وجود ندارد.
مثال بسیار ملموس جامعه خودمان، دو گفتمان «چپ» و «راست» است(10). پیشینه رفتار سیاسی جناح چپ تا قبل از خرداد 76، در نوعی رادیکالیسم سیاسی خلاصه میشد که در مسایل اقتصادی، شکل طرفداری از اقتصاد کاملا دولتی به خود میگرفت، در حوزه سیاست خارجی و روابط بینالمللی رفتارشان نوع بیگانه ترسی افراطی و اسکیزوفرنی سیاسی را تداعی میکرد و حیات درونی جامعه و آزادیهای فردی بسیار ناچیز و تنها از مجراهای باریکی به آن هوا میرسید.
تغییری که باعث شد این جناح از انزوای سیاسی بیرون آید، ظهور گفتمان خاتمی بود. قبل از خاتمی، گفتمان چپ از مفاهیمی چون عدالت اجتماعی، مبارزه با امپریالیسم تشکیل میشد و در مقابل گفتمان راست را مملو از مفاهیمی چون بیعدالتی، حمایت از سرمایهگذاری و مماشات با بیگانگان معرفی کردند. این گفتمان، فاقد عناصر مثبت مقبول بود و در نهایت ناموفق از آب درآمد.
در مقابل، گفتمان خاتمی نه تنها عناصر مثبت گفتمان راست (روابط معقول با جهان خارج و تأکید بر رشد اقتصادی) را برجسته کرد، بلکه موفق به طرح دالها و مفاهیمی شد که هیچ یک از دو گفتمان قبلی، به آن توجه مناسبی نکرده بودند؛ مفاهیمی چون آزادی، قانونگرایی و توسعه سیاسی.
حال نوبت به جناح چپ بود تا از گفتمان خاتمی به شکل پادگفتمانی برای حذف گفتمان راست و در نهایت هژمونیک شدن خود استفاده کند. برای این منظور، راست متهم به تمامیتخواهی، خشونتطلبی، قانونگریزی (نقاط مقابل عناصر گفتمان خاتمی) و در یک کلام نمایش تمامی صفات اهریمنی در قالب یک حزب سیاسی شد تا بستر عمومی برای پذیرش گفتمان خاتمی فراهم شود.
یک نکته باقی میماند و آن این که آقای خاتمی تصور کردند گفتمان ایشان قابلیت طرح در ابعاد جهانی و بینالمللی را هم دارد. بنابراین سعی کردند با توسیع مفاهیم قانونمندی، جامعه مدنی و منطق گفتوگو یک گفتمان فراملی را با عناصر متشکله جامعه مدنی جهانی و گفتگوی تمدنها بسترسازی کنند. اما حداقل به دو دلیل این نیمه پروژه دوم خرداد (احتمالا نیمه سوم!) به شکست میانجامد. اول، این گفتمان نمیتواند نقش پادگفتمان را برای گفتمانهای مسلط رقیب بازی کند، زیرا گفتمانهای رقیب عناصر مثبت استخوانداری دارند که بسیار هم موفق نشان دادهاند؛ دوم، بستر و زمینه برای رشد گفتمان بینالمللی خاتمی فراهم نیست؛ چرا که این گفتمان...» بر درکی غیر واقعبینانه و آرمانگرایانه از روابط بینالملل استوار است و خارج از حوزه قواعد ذاتی روابط بینالمللی قرار میگیرد.
به نظر میآید در تمام تاریخ ایران تنها یک گفتمان ابعاد بینالمللی یافته و آن فراگفتمان (mera - discourse) امام(ره) است.
برای خوانندگانی که تا به حال بحث ما را دنبال کردهاند. مهمترین پرسش، اما، شاید این باشد که نظریه گفتمان، چه بهرهای به ما در یافتن حقیقت میرساند؟ جایگاه حقیقت در چالش بین گفتمانها کجاست؟
نظریه گفتمان برای این پرسش، پاسخ ناامید کنندهای دارد. از آنجا که حقیقت فقط در قالب نظامهای گفتمانی درک میشود، هیچ حقیقت فراگفتمانی و برونگفتمانی وجود ندارد. حقیقت، محصولی درونگفتمانی است و اعتبارش هم تا زمانی است که از داخل گفتمان به آن نگریسته شود و به محض پافرانهی از گفتمان، حقیقت مذکور هم منسوخ میشود. هیچ گفتمان معیار و جهانی برای سنجش میزان حقیقتمندی گفتمانها وجود ندارد.
باید اذعان کرد که این نسبیگرایی در نظریه گفتمام نقطه ضعف عمدهای برای آن محسوب میشود. اما به یاد داشته باشیم در علم داعیهی شناخت مطلق و بی کم و کاست داشتن، خریداری ندارد. هر نظریه تنها گوشهای از حقیقت را برایمان آشکار میسازد.
نظریه گفتمان ـ با وجود نقایصش ـ نحوه شکلگیری و رشد نظامهای معنایی زبانی و غیر زبانی را روشن کرد، اهمیت زبان و دالها (مفاهیم) مناسب را در شکلگیری یک گفتمان و رقابتهای سیاسی نشان داد، فهمیدیم که انتخاب دالها و مفاهیم مثبت تا چه حد میزان موفقیت یک گفتمان را بالا میبرد و شیوه درست برخورد با یک گفتمان را نه در تشدید تقابلهای دوتایی، که گفتمان رقیب مطرح میکند، بلکه در سست کردن اتصال دالها با مدلولهای آن گفتمان از طریق ابهامسازی درمعانی دالها، همچنین تهیسازی محتوای دالها و ایجاد تقابلهای دوتایی با طرح دالهای مثبت در گفتمان خود و انتقال دالهای منفی به گفتمان رقیبت بجوییم.