از «هذا بصائر للناس» یا از این تعبیر که «قدجاءکم بصائر من ربکم فمن ابصر فلنفسه و من عمی فعلیها»، کلامی صریحتر نمیتوان بر عمومیت هدایت قرآنی یافت. قرآن بصائری است. هرکس بدان عمل کرد به نفع خود کرده است و هرکس چشم بر او بست به ضرر خویش کرده است. حال با این صراحتها و نصوص چگونه میشود ادعا کرد که دین بیقالب و بیجهت است؟ این یک راه مستقیم است و این راه متضمن همه آن چیزی است که به حیات انسان مربوط میشود. منتها عدهیی عمل میکنند و استفاده میکنند و عدهیی هم چشم بر این حقایق برمیبندند و متضرر میشوند. در اصول کافی روایت جالبی از امام محمدباقر(ع) آمده است. ایشان فرمودهاند: «ان الله تبارک و تعالی لم بدع شیئاً یحتاج الیه الامه ان انزله فی کتابه و نبیه لرسوله». خداوند آنچه را که مورد احتیاج امت بوده در کتاب خودش و سنت رسولالله آورده و تبیین کرده از برای رسول خویش «و جعل لکل شیء حداً» و برای هرچیزی حدی قرار داده است و «جعل علیه دلیلاً یدل علیه» و برای این حد دلیلی قرار داده که دلالت بر او میکند «و جعل علی من تعدی علی ذلک الحد حداً» و بر هرکسی که از این حد تجاوز کند هم حدی قرار داده است.
از این سخنان روشنتر چه دلیلی میتوان یافت بر این که این دین نظامی دارد، حدود و چارچوبی دارد که برای هدایت بشر است؟ این روایت به صراحت این ادعا را که دین خالی از جهت است و خالی از بیان روشنی است، رد میکند.
سخنانم را چنین تلخیص میکنم: در رد این تز که دین ذاتاً راز آلود است اولاً میتوانیم استدلالی فلسفی ارایه کنیم. اگر کلام خدا محتوایی دارد نمیتواند بیجهت و بیتعیین باشد. آیات قرآنی راجع به خدا، پیغمبر، آخرت، دین، حقوق و حدود سخن دارد. اگر میگوییم بیمحتوا نیست پس حتما یک جهتگیریهایی دارد. وقتی قرآن بعد از آن همه تأکید بر اصل آخرت برای آن منازلی برشمرده و همین طور نبوت انبیا خاصی را اعلام کرده؛ اینها اگر بیمحتوا نیست طبعاً جهت خاصی را میرساند. قرآن ما، وجود حضرت مسیح را پذیرفته، اگر این جهتگیری نیست پس چیست؟ منظور این است که به لحاظ تاریخی نفی میکند قول کسانی را که حضرت مسیح را قبول ندارند. قرآن حضرت موسی را پذیرفته و حضرت ابراهیم و بطور کل انبیای اولوالعزم را پذیرفته؛ اینها همه عین جهتگیری است. قرآن نسبت به آخرت سخن دارد. نسبت به توحید سخن دارد و اینها جز جهتگیری خاص چیزی نیستند.
این به لحاظ بحثهای بیرون دینی و به لحاظ محتوای خود آیات قرآنی، آیات متعددی را به عرض رساندیم که محتوایش این بود که دین قالبهای خاصی دارد از جمله این تعبیر قرآنی که «من یتحد حدوداً» یا «تلک حدودالله فلا تعتدوها». این آیه صراحتاً میگوید اینها حدود الهی هستند. از اینها تجاوز نکنید. پس خداوند حدودی دارد. خداوند چارچوبهایی را اعلام کرده است که هر مؤمنی باید بپذیرد. تعبیر «حد» تعبیر «مبین» (بیان روشن) به صورت روشنی بر مدعا دلالت میکند. به علاوه از روایات هم نکاتی را عرض کردیم.
در نهایت این بحث باید به این هم توجه بکنیم که آنچه که دکتر سروش در مقاله «فربهتر از ایدئولوژی» مطرح کرده با آنچه که در مقالات قبض و بسط عنوان شده اختلافهای روشنی دارد. در «فربهتر از ایدئولوژی» یک گام از قبض و بسط جلو افتاده است. به این دلیل که در مباحث قبض و بسط نزاع بر سر فهم دین بود. ایشان آنجا تصریح میکند دین ثابت است. حقایقی هست که تغییرپذیر نیست. فهم ما از دین تغییر میکند. اما در اینجا صحبت از خود دین است. در مورد دین میگوید: اصلاً چارچوب ندارد. قالب ندارد و لذا دین ایدئولوژی و مکتب نیست. به نظر من این مسأله بسیار حساستر و قابل تأملتر از مسأله قبض و بسط است و امیدوارم که مباحثی که طرح کردیم روشن کرده باشد که هم به لحاظ فلسفی و هم به لحاظ بحثهای درون دینی یعنی مباحث قرآنی و روایی هم استدلالهای ایشان ناتمام است.
پرسشها و پاسخها
* آیا بهتر نبود نویسنده فربهتر از ایدئولوژی را دعوت میکردید تا به شما جواب دهد و قضاوت یک طرف نشود و او از نظرات خودش دفاع میکرد. احتمال این وجود دارد که شما نظرات ایشان را طوری عنوان کرده باشید که به نفع نظرات خودتان تمام شود؟
** این دعوت به دست بنده نبوده است و بنابراین میتوانید پیشنهادتان را با دعوتکنندگان مطرح کنید. بنده به سهم خودم از دو، سه سال پیش گفتهام در هر جا که عدهیی صابنظر باشند حاضرم با ایشان بحث کنم و بحث ما هم علمی است و کاری به جوانب سیاسیش ندارم. برخلاف ایشان که شرایط متعددی را برای این بحث مطرح کردند. بنده هیچ شرطی برای این بحث ندارم الا اینکه جایی باشد که امنیتش تضمین باشد و افرادی باشند که سخنان دو طرف را بشنوند.
اما اینکه ممکن است مطالب را طوری بیان کرده باشیم که به نفع ما باشد، خوب، این البته احتمالی است که در مورد هر گویندهیی قابل طرح است. بنده تمام سعیام را در بیان روشن ادعاهای ایشان به کار بردهام و اگر این انگیزه شود برای دوستانی که حاضر در این جلسه هستند و یا میشنوند این بحث را که خود مستقلاً مراجعه کنند و سپس به همراه نقدهای اینجانب ارزیابی کنند، هدف بنده حاصل است. بنابراین آن مقدار که برای من ممکن است این است که سخنان ایشان را در حد وسعم دقیق و روشن نقل کنم. الباقی با دوستان است که رنج مراجعه و مطالعه و توجه به نقدها و ارزیابی آنها را بر خود هموار کنند.
* گویا مدعای قبض و بسط بر خود شما هم مؤثر گشته، آنجا که ادعا میکنید دین چیز دیگری است و برداشت مکلفین چیز دیگر. این سخن، ادعایی نیست جز همان ادعای قبض و بسط.
** از این دوست عزیز تقاضا میکنیم یک بار دیگر کتاب قبض و بسط را بخوانند و کتاب معرفت دینی ما را هم نگاه بکنند. بحث در آنجا اصلاً راجع به خود دین نیست. توجه بکنید که نادرست عمل کردن مکلفین یک مطلب است و فهمشان مطلب دیگری. این را توجه کنید. ما سه مرحله داریم: مرحله هدایت دین، مرحله فهم مکلفین، مرحله عمل مکلفین. اگر بنا باشد همه اعمال نادرستی که مکلفین میکنند به حساب قصورشان بگذاریم، پس هیچ آدم نادرستی را در عالم نخواهیم داشت. در حالی که اینطور نیست. اینکه شما میگویید عمل مکلفین، عین برداشتشان است. این، همیشه صحیح نیست. انسانهای بسیاری هستند که میفهمند خدا دروغ گفتن را دوست ندارد، ولی دروغ هم میگویند، غیبت را صراحتاً آیه قرآن نهی میکند ولی غیبت هم میکنند. شما این امور را به حساب «برداشت» میگذارید یا به حساب عمل مکلفین؟! پس برداشت از دین همیشه با عمل مکلفین یکسان نیست. سخن ما این بود که عمل مکلفین را نباید عین دین بشماریم. تفکیک بین عمل مکلفین و دین غیر از تفکیک بین فهم دین و دین است. البته در همین دومی هم اصل تفکیک مسلم است به این معنا که دین غیر از فهم دین است منتها نزاعی که با قبض و بسط است بر سر این است که آیا هیچ فهم مطابق با واقع و مطابق با خود دین داریم یا نه؟
* اینکه گفتید دین محتوایی مربوط به خود دارد، درست است، اما مطلب اینجاست که فهم آدمیان از همین محتوای دینی متفاوت است و شاهد آن جهتگیریهای مختلف مفسران قرآن در طول تاریخ از یک آیه واحد قرآنی است.
** در سؤال دو نکته در هم شده است. یکی اینکه، آیا فهمهای ما از دین مختلف است. من، اجمالاً این حرف را قبول دارم و فکر نمیکنم که هیچ محقق دینی ما منکر این باشد که پارهیی از فهمها با هم مختلف است یعنی اگر کسی منکر این معنا باشد چشمش را به روشنی و نور بسته است. خوب این سیره عملی فقهای ما بوده که در بسیاری از مسائل با هم اختلاف داشتند. اختلاف در فهم، در روایات و آیات فیالجمله اصلاً قابل بحث نیست. ولی دو مسأله در اینجا هست: یکی اینکه آیا این اختلاف فهم، کلی و همه جانبه است یعنی اینکه نسبیت مطلق حاکم است یا فیالجمله و جزیی و کانالیزه است؟ نظر بنده با صاحب قبض و بسط در کل این جدال فرهنگی که از چند سال پیش شروع شد همه بر سر همین است. در نخستین مقالهیی که در بررسی قبض و بسط در کیهان فرهنگی نوشتم و بعد از آن هم کراراً تصریح کردهایم که اصل تغییر آرای دینی فیالجمله مورد انکار کسی نیست منتها ایشان در پاسخ به این نکته توجه نکردهاند. آنچه من منکرم این است که تمام فهمها در تغییر باشد. این سر از نوعی نسبیت تمام عیار در میآورد که صاحبش را به تناقض میاندازد و نوعی تشکیک در دین را باعث میشود که مستلزم انکار همه ضروریات دینی است.
اما نکته مهمتر در جواب این سؤال این است که بحث «قبض و بسط» با بحث «فربهتر از ایدئولوژی» خیلی فرق میکند. در «قبض و بسط» نزاع بر سر اختلاف فهمها است و در بحث «فربهتر از ایدئولوژی» بر سر خود دین است. یک بحث این است که مفسران در فهم یک آیه مختلفند یا نه؟ بحث دیگر این است که خود آیات آیا مضمون متعین و روشن دارند یا نه؟ یک وقت ما میگوییم نویسندهیی اصلاً حرف روشنی نزده، اصلاً حرف متعینی نزده و زمان دیگر میگوییم ما حرفش را نمیفهمیم. در بحثهای «قبض و بسط»، بحث از سنخ دوم بود و مدعا این بوده است که دین واقعیتی است ثابت و ما فهممان نسبت به دین تفاوت میکند. این یک جور مباحثی را به دنبال دارد. اما در اینجا ادعا این است که خود متن قرآنی مبهم است. خود متن قرآنی چارچوب ندارد. این نزاع غیر از اختلاف مفسران است و ما فعلاً با این کار داریم. این اصلاً خالی کردن قرآن از محتواست. این مخالف نصوص قرآنی است. مخالف روایاتی است که صراحتاً میگوید: قرآن کتاب و سنت نبی، آنچه را که بشر نیاز داشته، آورده و برای کسی که تجاوز از این حد بکند هم حدی قرار داده است. میگوییم، شما صریحاً دارید اینها را انکار میکنید.
* آقای سروش با استفاده از دین، ادعای خود را مبنی بر رازآلود بودن دین عنوان نمودند و شما نیز با استفاده از دین نظرات ایشان را رد کردید. آیا خود این بحث دلیل بر رازآلود بودن دین نیست؟
** نه. من این را قبول ندارم. اگر بنا باشد که این طور باشد ما هر اشتباهی را باید در تفسیر بپذیریم. بنده مدعیم ایشان در این مسأله اشتباه میکند و سخت هم اشتباه میکند. ما یک سؤال داریم هم از ایشان و هم از همه کسانی که نسبیت فهم دین را پذیرفتند: آیا بین تفسیر صحیح و باطل میشود ارزیابی کرد یا نه؟ این اختصاص به قرآن ندارد. اگر یک متن ریاضی را به شما بدهند و کسی بگوید، عدد یعنی چوب و تابع یعنی در، پیوستگی یعنی آسمان. اگر کسی این چنین معنایی ارایه کند به نظر شما چه اشکالی دارد؟ حتی اگر لیبرالیزم را در تفسیر متون میپذیریم نمیتوان گفت هیچ معیاری ندارد و هر تفسیری پذیرفته شده است. یکی از اشکالاتی که من بر قبض و بسط مطرح کردم و در معرفت دینی هم به تفصیل آمده همین است. ایشان برای اینکه تفسیرها سرسری نشود گفتند: موضوع بحث ما تفسیرهای «روشمند» است. سؤال ما این بود که این روشمندی را از کجا میآورید. خود این، یک نوع جهتگیری است. دیگر نگوید ما نگاه درجه دوم داریم. نگاه تاریخی میکنیم. شما همین که بعضی فهمها را روشمند میدانید و بعضی را نه؛ این خود یک ارزیابی است.
قرآن به نصوصیت و آشکاری میگوید: قرآن حق است و بیان هدایت است، هدایت همه است نه هدایت بعضی. این نص قرآنی است بنابراین اگر بناست روشمند و مضبوط از یک متن استفاده شود نتیجهاش این است که شما در ادعای ابهام قرآن و هدایت محدود قرآن بر باطلید.
* آیا درست است که به نقد و بررسی آثار شخصی میپردازیم که حتی اجازه استفاده از یک بلندگوی دستی برای دفاع از خود ندارد؟ بهتر بود شما افکار ایشان را وقتی نقد و بررسی میکردید که ایشان امکان دفاع از خود داشتند.
** اینکه ایشان امکان دفاع از خود ندارد، به نظرم برخلاف واقع است. مجله کیان تماماً در اختیار ایشان است و کمتر زمانی میبینید که دو یا سه مقالهیی از ایشان در آنجا به طبع نرسیده باشد و گاه با تبلیغات، همه حرکات و سکنات ایشان را با آب و تاب مینویسند و مصاحبههای کذایی میکنند. اگر اینها وسیله دفاع از خود نیست، پس چیست؟ و عجیب است که گاه از ایشان بدترین توهینها در این مجله چاپ میشود و خم به ابرو هم نمیآورند و همهاش را جزو آزادی و آزادیخواهی میپندارند. بنده کراراً گفتهام بنا ندارم به جنبههای سیاسی مطالب ایشان بپردازم. من با آرای شخص ایشان کار دارم نه با جوانب سیاسی آن. ولی حقاً باید گفت کارهای ایشان بسیار فراتر از یک کار علمی است: هم تبلیغات است هم سیاست است هم جوسازی. با دهها عبارت اینطور وانمود میکنند که دفاع از نظریه ولایت فقیه دفاع از این است که عدهیی روی زمین خدایی کنند. این را شما بحث علمی میبینید؟! یعنی تز ولایت فقیه معنایش خدایی کردن روی زمین است؟ حالا ولایت فقیه هیچ. پیامبر و امیرالمؤمنین هم که ولی بودند، پیامبر اکرم که «اولی باالمؤمنین من انفسهم» بود، پس آنها هم روی زمین خدایی میکردند؟