نفى کلیت و جامعیت از فکر و اندیشه برخاسته از این طرز تفکر است که ما در عصر پست مدرنیسم به هیچ وجه اعتقاد به عقل نداریم. یکسرى منقولاتى وجود دارد که به صورت پدیدههاى تاریخى سینه به سینه و صفحه به صفحه روى کاغذها به ما مىرسد و تعدادى از آن در موزههاى تاریخ مىماند. روایات بزرگ شامل یک سلسله منقولاتى مىشود که در جریان است، ما هم در امتداد همان روایات قرار مىگیریم و فرازمانى، فرا مکانى و فرا انسانى است و در واقع شامل حال همه انسانها در طول تاریخ مىشود. معمولاً فلسفه کلاسیک و اندیشه مسیحیت و کلاً هر اندیشه وحیانى به نوعى در بطن خودش، چنین ایدهاى را دارد که چون معتقد به یک سرى اصول لایتغیر است، معتقد به یک جزمیت و مطلقگرایى نیز هستند. در طول دو سه هزار سالى که از عمر فلسفه مىگذرد، هنوز برخی اصول و مبانى فلسفى به قوت خویش باقى است، پستمدرنها معتقدند که اگر بخواهند اندیشه جدیدترى وراى دوره مدرنیسم در نظر گرفته شود، باید به این مسأله تاکید کنیم که چیز ثابت که فرازمانى، فرامکانى و فرا انسانى باشد نداریم. این در همان ویژگى نفى کلیت و جامعیت مىگنجد؛ ولى مىتواند بهعنوان یک شاخص برجسته شود که اینجا در اندیشه دینى پستمدرنها برجسته شده است.
سؤالى که در اینجا مطرح مىشود این است که آیا پستمدرنیسم یک مکتب یا یک دیدگاه جدیدى است؟ آیا پستمدرنیسم واقعا در عرصهاى هست که بخواهد تحول ایجاد کند زیرا اگر ما بخواهیم پستمدرنیسم را حرکت فراگیر اجتماعى بنامیم، باید در تمام یا لااقل اکثر نهادهاى اجتماعى تحول ایجاد کند؛ مثل نهاد خانواده، سیاست، دین، آموزش و پرورش و...
اگر پستمدرنیسم را شاخصبندى کنیم و بتوانیم اثبات کنیم که حرکت و تحول بزرگى نسبت به قبول مدرنیسم ایجاد کرده، پس اصول مدرنیسم یک سرى اصول فراگیر اجتماعى که با ماقبل خود تفاوت دارد، اما ممکن است در این بررسى چنین شاخصهایى را قرار دهیم و به این نتیجه برسیم که پستمدرنیسم فقط یک تحول اساسى در یک رشته مثل هنر ایجاد کرده، پس شاید این یک مکتب هنرى باشد، مثل این که یک مکتب در هنر کلاسیک یا رمانتیک است هنر رمانتیک است، این هم یک مکتب دیگرى در سلسله مکاتب هنرى مىشود. فرضا به این مسأله برسیم که پستمدرنیسم در مورد نهاد ارتباطات تحولات خیلى جدیدى ایجاد کرده یا در نهاد تولید یا امثال اینها ولى در سایر نهادها نتوانسته تحول اساسى ایجاد کند بنابر این، این فقط تحول و دیدگاهى است در یک عرصه خاص نه دیدگاهى که نسبت به همه نهادهاى اجتماعى فراگیر باشد.
قضاوت نهایى این است که پستمدرنیسم در واقع چیزى نیست که بتوان آن را بهعنوان یک مکتب ارائه داد ولى باز ممکن است در این راه بتوان آن را به صورت مکتب ارائه داد. پستمدرنها معقدند این جریان همان جریان رو به رشد مدرنیسم بوده که به اینجا کشیده شده. بعضى از پست مدرنها ادعایشان بر این است که ما فعلاً در فضاى رمانتیک زندگى مىکنیم و به همین دلیل این تحلیل فکرى را به ظهور نهضت رمانیسم در سده 18 و 19 نسبت مىدهند. در فرهنگ غرب معنا و مفهوم خود را دارد و چنین بیان مىکند تفاوتهایى بین ما و دوره کلاسیک و حتى مدرنیسم وجود دارد؛ اما مراتب تفاوت، در عرصه هنر، ادبیات، زیباشناسى است. یک مکتب باید به گونهاى باشد که از جنبه علمى و تئوریکى بتواند ابراز نظر کند. برای مثال؛ وقتى سؤال مىکنند که خدا چیست؟
بتوانند پاسخ دهند. یا وقتى از انسانشناسى سؤال مىکنند، تعریف روشنى از انسان ارائه دهند و از جنبه عملى بگویند ما مىخواهیم نظامى سیاسى برپا کنیم و وارد عمل شویم. آن نظام سیاسى پستمدرنیسم چیست؟ نظام اقتصادى و تعلیم و تربیت پست مدرنیسم چیست؟ حرفى براى گفتن ندارند. ادامه دارد...