تاریخ انتشار : ۲۵ خرداد ۱۳۹۰ - ۱۰:۱۸  ، 
کد خبر : ۲۲۰۴۵۹

از آستین ملک عبدالله، عمار بیرون نمی‌آید!


 حسین قدیانی
یک: کم و بیش تاریخ صدر اسلام خوانده ام. گمانم دلایل فراوانی وجود داشت که امامی چون امیرالمؤمنین مجبور می شد به جای دوستان همراه با چاه درد دل کند. ظاهر تاریخ خبر از سکوت 25 ساله مولا می دهد، در عصر خانه نشینی، اما زهر آن غصه که بیشتر کام ابوتراب را تلخ می کرد، به نظر می رسد مال دوره ای است که علی به حکومت رسیده بود وگلایه ها داشت از عهدشکنی یاران پیشین. از کوفه صفتی شان، که چه زود رنگ به رنگ می شوند. اینکه نوشتم «کوفه صفتی» نه مقصود، شهر کوفه امروز است و نه مراد، کوفه نشینان کنونی.
دو: خوب یادم هست روزگاری در نمازجمعه تهران، یکی از خطبای محترم در مقام نقد شعار «ما اهل کوفه نیستیم...» بلند شد. تصور ایشان از شعار «ما اهل کوفه نیستیم...» این بود؛ انگار ما اهل «کوفه امروز» نیستیم که علی تنها بماند. نیز در این تصور بودند که ما از بی وفایی کسانی که ساکن کوفه نبودند، بی خبر بودیم. روشن است که ملتی مثل ملت ما که به قول حکیمانه امام راحل از ملت صدر اسلام برتر است، با دلایلی تا این حد سطحی، مصر بر شعار «ما اهل کوفه نیستیم...» نباشد. مردم ما خوب می دانند که اگر پیمان شکنی، فقط کار کوفیان بود، دلیلی نداشت حضرت امیر، آه خود را گره به زلف چاه بزنند و «این ذوالشهادتین» بگویند.
این قبیل چیزها را ملت ما خوب می داند. برای ملت 300 هزار شهید، کوفه آن روی سکه کربلاست. حکایت نفرت و عشق. برای امت حزب الله، کوفه، نه نشان یک شهر، که یک نماد، بلکه یک نشانه است، درست مثل کربلا. اگر برای ما مراد از کربلا، اصحاب با وفای سیدالشهداست، منظور از کوفه، نه کوفیان امروزند، نه حتی کوفیان دوران ماضی. مقصود از کوفه، «بی وفایی» است و به عبارتی؛ کوفه، اسم رمز پیمان شکنی است. همچنان که در فتنه هشتاد و اشک، تقلب، اسم رمز آشوب بود و نامه سرگشاده، اسم رمز تقلب. پس ملت ما خوب این چیزها را می داند.
سه: علی یک دشمن بیرونی داشت به نام «قاسطین». قطعا جز دشمنی و عداوت انتظاری از معاویه و عمروعاص نمی رفت، اما علی قبل و بعد از «جنگ صفین»، با 2 گروه پیمان شکن ناچار از جنگ شد. قبل از صفین با «ناکثین» در «جنگ جمل» شرکت کرد و بعد از صفین با «مارقین» در «جنگ نهروان». اصحاب جمل و نهروان اما روزگاری با علی دوست بودند؛ پیمان بسته بودند، پای پیمان بعضا تا مرز شهادت ایستاده بودند، به درجه جانبازی رسیده بودند، گاه حتی اولین حلقه خیمه حق در برابر کاخ خصم بودند، لیکن «ثروت» و «سابقه» همان بلایی را بر سر امثال طلحه و زبیر آورد، که «مسابقه در راه بی بصیرتی»، بر سر مارقین. این هر دو گروه اما تجسم بی وفایی شان در 2 نکته بود:
1- زبان دشمن اصل کاری را جلوی علی باز و دراز کردند و باعث شدند ابوتراب بیشتر از زخم شمشیر، پذیرای زخم زبان باشد، تا آنجا که جز چاه برای دل پردرد خود محرمی و مرهمی پیدا نمی کرد.
2- کاری کردند که علی مجبور باشد به جای زدن آخرین میخ بر تابوت خصم، نگران «جبهه خودی» باشد و به جای پیروزی بر دشمن، مراقب باشد که از دوست پیمان شکن شکست نخورد!
چهار: مگر می توان کتمان کرد که جماعت ناکثین، روزگاری با ابوتراب در یک سپاه بودند؟ مگر می توان کتمان کرد که جماعت مارقین، روزگاری با امیرالمؤمنین در یک لشکر بودند؟ حتی اهالی کاخ سبز دمشق هم روزگار صدر اسلام همراه با نیای خود بنا به هر مصلحتی، و گیرم که از روی تظاهر، نه فقط اسلام آورده بودند که حتی با پیامبر دست دوستی داده بودند. پس «عهدشکنی» حکایت دیروز و امروز و فردا نیست. قصه پرغصه تاریخ است. باورم هست در یک کلام، کار ابلیس هم به نوعی عهدشکنی بود؛ شکستن عهدی که با خدا بسته بود. اصولا ظرفیت افراد برای همراهی جبهه حق، یکی نیست.
مارقین تا دم آخر با علی بودند و همراه با علی داشتند با قاسطین می جنگیدند، اما عاقبت به خیر نشدند و فریب مکر دشمن را خوردند و بعد از عمری جانبازی، سابقه خود را به کمترین قیمت فروختند و با خود بد معامله ای کردند که سراسر ضرر بود. همین طور است سرنوشت ناکثین. ناکثین، کسانی بودند که بعضا از پیامبر القاب درخشان گرفته بودند و بعضی هاشان حتی به واسطه علی سکان دار اداره بخشی از امور مسلمین شده بودند، اما علی را بدون عدالت می خواستند. آری! ناکثین، ولایت را بدون عدالت می خواستند و مارقین، عدالت را بدون ولایت... و این همه در حالی است که عدل و علی، یعنی عدالت و ولایت قابل تفکیک با هم نیستند. نه می توان از علی انتظار بی عدالتی داشت و نه از عدالت، که بی علی اجرا شود.
پنج: بی صفتی و نمک نشناسی ناکثین و مارقین، البته هرگز خلاصه در جمل و نهروان نمی شد. در جمل و نهروان، سپاه حق براساس ملاک، که همانا حال فعلی افراد است، از جنگیدن با دوستان سابق جبهه حق نترسید و به تکلیف خدایی خود عمل کرد، اما آنچه حتی بعد از جمل و نهروان ادامه داشت، زخم زبان بود. زخم زبان، اصولا مال دوره «روزگار جنگ» نیست، مال دوره «جنگ روزگار» است... و همین است که «زخم زبان» را مبدل به «زخم زمان» می کند و کاری می کند که جانشین شایسته پیامبر، در شباهنگام، زیر نور ماه، صد سینه سخن برد نزد چاه. لابد زیاد بودند زخم زنندگان که ابوتراب همین که در نماز صبح ماه مبارک، ضربت شمشیر را بر فرق خود احساس کرد، قبل از هر چیز سخن از «رستگاری» گفت که من این رستگاری را چنین ترجمه می کنم: «راحت شدم».
راحت شدن علی، اما بیش از آنکه ناشی از 25 سال سکوت باشد، و بیش از آنکه متأثر از 3 جنگ بزرگ در دوره حکومت باشد، راحت شدن از نیش تند زبان و زخم بی رحم زمان بود. اینجاست که داد ما از دست دوست بلند است که چه کردید با جان علی، ای بی معرفتها؟! علی، کم دشمن داشت که شما هم عهدتان را شکستید؟! علی در جمل، کم عهدشکن داشت، که از دل مصاف صفین هم، مارقین درآمدند و جنگ نهروان را باعث شدند؟! علی کم درد و رنج داشت، که عده ای به جای همراهی، نمک بر زخم می پاشیدند و طعنه های جور واجور می زدند؟!
شش: چه بود آن همه زخم زبان؟... چه بود آن همه زخم زمان؟... هیچ نمی دانستم و در هیچ کتاب تاریخ نخوانده بودم الا به مشاهده امروز جامعه خودمان. اگر آن شاعر شیرین سخن، به علی، خدا را شناخت، کتمان نمی کنم که به «ایام سیدعلی» پی برده ام به بخشی از «آلام علی». لابد این «دیدید گفتیم»ها که امروز نشانه رفته مولای ما را، روزگاری با دل علی بد تا می کرد. لابد آن روزها هم بودند کسانی که به ابوتراب بگویند: دیدید گفته بودیم که پیامبر در مدح طلحه و زبیر اشتباه می کرد؟! دیدید گفته بودیم که خود علی هم در مورد ناکثین اشتباه می کرد؟! دیدید گفته بودیم که مارقین آنقدرها هم علیه السلام نبودند؟! دیدید که ما از مارقین بهتر بودیم؟! دیدید که ما فهمیده بودیم و علی- نستجیربالله- پی نبرده بود؟! دیدید که ما متبحرانه پیچش مو دیده بودیم و ابوتراب- استغفرالله- فقط مو می دید؟!
هفت: این همه که گفتم، طعنه است، نه فتنه. زخم است، نه شبهه. شبهه و فتنه را با بصیرت می توان جواب داد، اما زخم و کنایه و نیش و طعنه را جواب هم که بدهی، باز زبانهای مسموم دراز است، نه اینکه جواب نداشته باشد. آیا خدا نمی دانست آخر و عاقبت ابلیس را، که مقرب درگاهش کرده بود؟! آیا پیامبر نمی دانست آخر و عاقبت طلحه و زبیر را؟! آیا همه می دانستند و فقط علی نمی دانست که سرنوشت ناکثین چه می شود؟! آیا همه می دانستند و تنها ابوتراب نسبت به خباثت مارقین- زبانم لال- آگاهی نداشت؟!... و آری! آیا طعنه زنندگان امروز نسبت به این روزهای جریان منحرف واقف بودند و فقط «آقا» نمی دانستند؟!
باری ایام ماضی که هنوز من و شما و طعنه زنندگان پی به انحراف جریان منحرف نبرده بودیم، آن زمان که عناصر این جریان خانه در زیرمجموعه شهرداری تهران کرده بود، چندی باری مولای حکیم ما درباره برخی اعمال این گروه تذکر سفت و سخت داده بودند و هنوز البته زبان طعنه زنندگان باز نشده بود، که «آقا» این جریان را «عامل اختلاف میان دوستان» خواندند. امروز اما آب ظاهراً سربالا رفته که قورباغه هم دارد «ابوعطا» می خواند. گمانم خاتمی را بشود «ابوعطا» خواند، از بس که حمایت می کرد از جریان منحرف مهاجرانی، حالا خیلی کم «عمار» داشتیم، خاتمی هم برای ما شده عمار و زبان باز کرده. همان خاتمی که اگر رحم و مروت نظام نبود، الان گمانم ما باید طلب مغفرت می کردیم برایش.
هشت: سخن بر سر این است که مردان الهی، به تکلیف خود می اندیشند، نه عمل براساس پیش بینی و یا پیش گویی شان از آینده افراد. اگر ناکثین و مارقین، روزگاری به کار سپاه حق می آمدند، علی هم می توانست به بهانه آینده نگری، دست رد بر کمک ایشان بزند، اما علی، بیش از آنکه به خود فکر کند و بیشتر از آنکه نگران زبان دراز طعنه زنندگان فردا باشد، حال فعلی افراد برایش مهم بود؛ نه گذشته شان، و نه آینده شان. برای سیدعلی هم تکلیف مهم است و اسلام. همچنان که الگوی علی در رهبری، براساس همین معیار، روزگاری همراهی امثال طلحه و زبیر را رد نکرد، قبول شان کرد، حتی آنها را به دیگران که خاموش بودند، برتری داد، اما دگر روز، بازهم براساس همان معیار، هم با ناکثین جنگید و هم با مارقین... والا علی لابد آن زبان را داشت که به طعنه زنندگان بگوید؛ شما که اینقدر خوب آینده ناکثین و مارقین را پیش گویی کرده بودید؛ چرا پس حال فعلی خودتان را نتوانستید اصلاح کنید؟!
نه: جایی نوشته بودم که اهل نفاق امروز حتی در همین زخمی که می زنند صداقت ندارند. این رهبر و ملت شهیدپرور ما بودند که اول بار درباره هر جریان انحرافی از قبیل همین جریان مذکور هشدار دادند، اما عمل براساس تکلیف، صبر و بصیرت باید کرد. تذکر اهل نفاق امروز، در گذشته، نه هشدار در باب جریان انحرافی، که شمشیر کشیدن علیه دموکراسی، رای ملت، رای اکثریت و مردمسالاری بود. حالیا! دیروز هم این ما بودیم که خدمات دولت را می گفتیم و خیانت های جریان مذکور را می شمردیم. آن روز خاتمی لابد در ویلای جرج سوروس نشسته بود، یا شاید هم داشت با زنان ایتالیایی دست می داد، یا مشغول پول گرفتن از ملک عبدالله بود که نشنید صدای ما را.
امروز سخن ما این است: با ولایت فقیه نباشی، خواه به خدمت ایستاده باشی، خواه به خیانت نشسته باشی، نتیجه یکی است... و می بینیم هم که نتیجه یکی است و بی بی سی در آن واحد برای همه جریانات انحرافی یک جا کف می زند. این وسط خدا نگذرد از عهدشکنانی که زبان دشمن را جلوی دوست دراز می کنند. با این همه چون «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند»، این بار مالک اشتر از خیمه معاویه عقب برنمی گردد. چه اینکه دیروز به مصر رسید و فردا مقصدش «قلب اروپا» است... علی القاعده بعد از این نقطه آخر جای خوبی بود که تمام کنم این نوشته را، اما حالا که بازار «دیدید گفتیم» گرم است، سخنی با دستگاه قضا؛ دیدید گفتیم که این خاتمی را باید به سزای اعمالش رساند؟! دیدید گفتیم که سزای عمل خاتمی همان است که با مفسد فی الارض می کنند؟!... آقای خاتمی! تحت هیچ شرایطی و هیچ کجا گریبانت را رها نمی کنیم؛ ببخشید، ببخشید، ببخشید؛ شما یکی دیگر هیس!... که از آستین ملک عبدالله شاید مار بیرون آید؛ عمار، هرگز!

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات