حجتالاسلام غرویان: مشروعیت حکومت دینی
بحث حکومت و نقش مردم در حکومت دینی و نظام اسلامی یکی از زیربناییترین مباحثی است که دائما باید در جامعه مطرح شود؛ زیرا نسل جوان و جدید که تازه به عرصه کار و نقشآفرینی رسیده و جایگاههای کلیدی در حکومت دینی را در اختیار خواهد گرفت میباید با این بحثها آشنا شوند.
مهمترین سوال در این باب این است که مردم در حکومت دینی (نظام ولایت فقیه) چه دیدگاهی دارند و رأی مردم چقدر ارزش دارد؟ درخصوص رابطه حکومت دینی و مردم دو دیدگاه عمده مطرح است؛ (البته مراد من از حکومت دینی همان جمهوری اسلامی است) عدهای از صاحبنظران معتقدند که رأی مردم صرفا در مقبولیت نظام است؛ یعنی مردم صرفا رأی میدهند که حکومت اسلامی را قبول داریم یا نه؟ و اگر اکثریت مردم رأی مثبت دادند در این صورت حکومت دینی وجود خارجی پیدا میکند و اگر اکثریت مردم رأی ندادند حکومت دینی وجود پیدا نمیکند؛ این دیدگاه بسیاری از صاحبنظران در حوزه و دانشگاه است.
در مقابل دیدگاه اول عدهای معتقدند که نقش مردم در مشروعیت است، یعنی اگر مردم نظام ولایت فقیه و حکومت دینی را قبول کردند این حکومت مشروعیت و حقانیت پیدا میکند(البته این مشروعیت به معنای مشروعیت در فلسفه سیاسی غرب نیست) مشروعیت به این معناست که حقانیت پیدا میکند اگر اکثریت مردم قبول کردند و رأی دادند این به حق تبدیل میشود اما اگر مردم رأی ندادند حقانیت و مشروعیت نخواهد داشت. اینجا محل چالش است والا رأی مردم در مقبولیت خیلی جای چالش نیست.
چگونه مردم با رأی و نظر خودشان به یک حکومت و نظام سیاسی مشروعیت میبخشند آیا این بدان معناست که مردم حق، حقانیت و حقیقت را تعیین میکنند. در این بخش هم دو دیدگاه میتواند مطرح شود یک دیدگاه افراطیون غربگراست؛ گروهی که معتقدند مشروعیت حکومت صددرصد از سوی مردم است که این دیدگاه افراطی غربگرا نامیده میشود که همان دیدگاه دموکراسی غربی است؛ به عبارت دیگر به غیر از مردم هیچ عامل دیگری در مشروعیت حکومت دخالت ندارد که لیبرال دموکراتها این نظر را ارائه میدهند.
در مقابل برخی معتقدند که رأی مردم در مشروعیت نظام تأثیرگذار است اما نه به صورت صددرصد بلکه آموزههای دینی هم در این امر تأثیرگذار است؛ به این معنی که اگر بخواهیم به عنوان نمونه عدد بدهیم آموزهای دینی 70 درصد و رأی مردم 30 درصد در مشروعیت حکومت دینی نقش دارد. دسته اول بر این باورند که اگر مشروعیت حکومت از مردم طلب شود، برای شارع مقدس شریک قائل شدیم؛
به عبارت دیگر مشروعیت نظام از جانب شارع است نه از سوی مردم و در صورت پذیرش مشروعیت از جانب مردم برای شارع و مشروعیتبخش شریک آورده شده است. در مقابل این نظرهای افراطی و تفریطی که بیان شد، بنده به یک نظریه معتدل و متوسطی قائل هستم و با توجه به یک قاعده منطقی به نام افتراض این مساله را تبیین خواهم کرد. به این صورت که فرض بگیرید که در یک شرایط خاص دو مجتهد عادل، شجاع، مدبر و... حضور داشته باشند که بتوانند در مسند حکومت قرار بگیرند که در این حالت تکلیف سخت خواهد بود.
در این حالت هر کدام که در بین مردم محبوبیت بیشتری داشته باشد به عنوان حاکم حکومت دینی منصوب میشود. به طور کلی در این نظریه هم بر مشروعیت الهی و هم رأی مردم برای حکومت دینی اهمیت قائل میشویم و این حکومت هم مشروعیت الهی دارد و هم یک مقبولیت همراه با مشروعیت مردمی. بنابر آنچه گفته شد حکومت دینی برخاسته از مشروعیت الهی به همراه رأی مردم است به این صورت که اگر مشروعیت صددرصد با مردم باشد این با مبانی شیعه در تقابل است و اگر هم رأی مردم هیچ ارزشی در مشروعیت نداشته باشد با مسأله فوق برخواهیم خورد.
عماد افروغ: مولفههای هویت ایرانیان
نخستین سوالی که در این بحث مطرح میشود این است که چه اتفاقی رخ داد تا دنیا متوجه اهمیت مباحث هویتی و فرهنگی در امر توسعه و پیشرفت شد؟ مروری بر نظریههای توسعه، بویژه نظریههایی که تحت عنوان نوسازی در جهان سوم تحقق پیدا کرد یا به قولی تلاش شد که محقق شود؛ نشان میدهد که الگوهای نوسازی در مدلهای مختلفش (روانشناختی، فرهنگی و...) مبتنی بر 5 پیشفرض بوده است؛ تغییرات و تحولات ساختی و کلان جوامع بشری در مسیری واحد و تکاملی صورت گیرد، الگوی توسعه غربی الگوی تغییرات اجتماعی است و کشورهایی که میخواهند به توسعه برسند باید این الگو را سرلوحه کارهای خود قرار دهند، جوامع عقب مانده هم باید با تمام وجودشان و در تمام عرصهها فرآیند توسعهیافتگی غرب را سرلوحه اقداماتشان قرار دهند، مهمترین پیشفرض این است که عامل عقبماندگی عاملی صرفا درونی است.
برحسب این نگاه مفهوم «فرهنگ توسعه» به وجود آمد، اما باید توجه داشت که فرهنگ توسعه با توسعه فرهنگی دو مفهوم متفاوت هستند. در مورد فرهنگ توسعه یک الگوی توسعه بیشتر وجود ندارد و آن همان الگویی است که در غرب اتفاق افتاده است و اگر هم قرار باشد دیگر کشورها توسعه پیدا کنند باید ببینند کشورهای توسعه یافته از چه مدل روانشناختی و فرهنگی برخوردار بودند تا آنها هم آن را در کشور خود پیاده کنند.
تمام ویژگیهای انسان غربی و جامعه غربی با انسان و جامعه شرقی متفاوت است، برخی از اندیشمندان غربی معتقدند که عامل توسعه در غرب این بود که مردم به این درک رسیدند که نیاز به کسب موفقیت دارند یا «انگلس» میگوید برای توسعه چند شرط لازم است؛ اول اینکه گرایشهایی وجود داشته باشد که تقویتکننده نوگرایی فردی باشد، دوم آمادگی ذهنی و روانی برای تجارب جدید توسط مردم وجود داشته باشد. سوم توجه به زمان حال و آینده باشد نه گذشته. چهارم اینکه داشتن ایمان و توانایی هم از دیگر ویژگیهای انسان و جوامع برای توسعه است. بعد از مدتها اندیشمندان غربی به این نتیجه رسیدند که برداشت نادرست از توسعه کشورهای عقب مانده را به توسعه نرساند، بلکه به پسرفت هم کشاند. بر همین اساس بود که یونسکو دهه 80 و 90 را دهه توسعه فرهنگی نامگذاری کرد.
توسعه فرهنگی یعنی بیش از آنکه فرهنگ، خود را با توسعه وفق دهد باید توسعه، خود را با فرهنگ وفق دهد، توسعه باید از مردم، از آنچه میخواهند، باور دارند و... آغاز شود، هدف توسعه باید آزاد کردن انرژی خلاقه مردم باشد. توسعه مجموعهای جامع و فرآیندی چند بعدی است که همه اعضای جامعه باید در آن سهیم باشند. فرهنگ مجموعهای از اجزای عاطفی است که جامعه یا گروهی را متمایز میکند، شامل باورها و عقاید، یونسکو چند مولفه را برای توسعه فرهنگی معرفی میکند ارج نهادن به بعد فرهنگی توسعه، گسترش مشارکت در توسعه فرهنگی و مشارکت در حساسیت فرهنگی و....
فرهنگ چیزی نیست جز معرفت مشترک که دارای سه مولفه قابلیت یادگیری، سهیم بودن افراد و منتقل شدن از نسلی به نسل دیگر است. یکتاپرستی نخستین مولفه هویت ایرانیان است. ایرانیان سابقه توتمپرستی ندارند به خصوص پس از ظهور زرتشت. دومین مولفه هویت ایرانیان قابلیت تلفیق دین و سیاست است. جدایی دین از سیاست با مفهوم ایرانی سازگار نیست. پیوند دین و سیاست از دوران اردشیر بابکان تاکنون در فرهنگ ما وجود داشته است. آشتیناپذیر بودن حق و عدالت و قبول اسلام با رضایت خاطر و پذیرش قلبی آن توسط مردم از دیگر هویتهای ایرانیان است. استاد شهید مطهری در کتاب «خدمات متقابل ایران و اسلام» بحثهای بسیار مهمی درباره هویت ایرانیان دارد.
ایرانی چه زمانی بدون دین هویت داشت که اکنون این گونه باشد؟!
علی مطهری: استعمار فکری از استعمار سیاسی مخربتر است
فرهنگ غیر از آموزش و تعلیم و تعلم است و در این زمینه خلطی در میان اهالی فرهنگ وجود دارد. آموزش میتواند بخشی از فرهنگ باشد، اما کل فرهنگ نیست و در این میان مدیران و مسوولان در ارائه فعالیتهای فرهنگی، آمار فعالیتهای آموزشی و ارتقای کمی و کیفی آن را ارائه میدهند. فرهنگ مجموع اندوختههای معنوی، فکری، عقلی و اجتماعی یک قوم است، گاهی برخی اندیشمندان اصطلاح مذهب را به این تعریف اضافه میکنند، البته نمیتوان این را در مورد اسلام بیان کرد چون اسلام خود دارای یکسری اندوختههای معرفتی است.
معمولا در مباحث جامعهشناسی دو اصطلاح فرهنگ و تمدن را با هم بیان میکنند، میتوان فرهنگ را به عنوان آنچه که در برگیرنده روش زندگی و آداب و رسوم یک قوم است، تعریف کرد و تمدن را به آنچه که مربوط به قدرت ابزارسازی یک جامعه میشود، بنابراین از این رو میگویند فرهنگ مقولهای ملی و تمدن امری جهانی است. علم، صنعت و قدرت ابزارسازی متعلق به جامعه بشریت است، اسلام اگرچه فرهنگ است اما مقولهای جهانی است، اگرچه اسلام از جهت فاعلی از یک قوم برخاسته است، اما یک فرهنگ ملی نیست. عناصر فرهنگ هم دولت، علم، فلسفه، دین، سیاست، کار و... هستند، اما نکته مهم در این مساله استقلال فرهنگی است.
استقلال فرهنگی همان استقلال فکر و اندیشه است، استقلال سیاسی و اقتصادی هنگامی به دست میآید که استقلال فرهنگی حاصل شده باشد، شهید مطهری راجع به استقلال فکری میگویند: همان طور که برای یک شخص لازم است که اراده و استقلال فکر داشته باشد برای جامعه هم لازم است که استقلال داشته باشد، یعنی تابع تغییرات غرب و دیگران نباشد. استعمار فکری از استعمار سیاسی و اقتصادی بدتر و مخربتر است، شهید مطهری در این رابطه میگوید: هدف حضرت امام خمینی(ره) و یاران ایشان شخصیت دادن به ملت بود و امام(ره) آنها را به خود اسلامیشان برگرداندند.
خودباختگی فرهنگی هم از موانع پیشرفت است، نشانه مهم خودباختگی فرهنگی بد دانستن هر آنچه از ناحیه خود است و خوب دانستن هر آنچه از ناحیه دیگران است؛ احساس خود کمبینی و کوچک شمردن خود و دانشمندان و سرمایههای علمی و فرهنگی و استفاده از اصطلاحات زبان خارجی و تغییر زبان آن چنان که در پاکستان، مالزی و ترکیه اتفاق افتاد، میباشد و این خودباختگی باعث میشود که از معارف دینی خود دور شویم.