"سیاست فریب"، سیاستی قدیمی
سیاست "فریب و نیرنگ" و "بازی دادن مردم" از سیاستهای قدیمی صاحبان قدرت در طول تاریخ بشمار میرود. در تاریخ اسلام بنی امیه و بنی عباس از این سیاست در جهت پیشبرد اهداف و برنامههای خود استفاده میکردند. به طوری که در میان مردم شایع است که سیاست یعنی "دروغ"، "فریب"، "حقه بازی" و "نیرنگ". از این تلقی عمومی بر میآید که وجهه غالب سیاستمداران در همه جوامع همین بوده است. از همین رو، در جوامع مختلف بسیاری از مردم و نخبگان به خاطر در امان ماندن از آفتهای اخلاقی و اجتماعی یاد شده از سیاست کناره گرفته و عطای آن را به لقایش میبخشند. حتی در حوزههای علوم دینی، به رغم آن که اسلام دینی است آمیخته به سیاست، اما عالمان دین برای در امان ماندن از آفات دنیای سیاست از ورود به این عرصه اجتناب کرده و دیگران را هم ار دخالت در سیاست منع میکردند.
تلقی عمومی از سیاستمداران نیز این بوده که هر سیاستمداری با ترفندهای بیشتری آشنا بوده و در فریبکاری و حقه بازی مهارت بیشتری داشته، "سیاستمدارتر" شناخته میشده، و متقابلا هر شخصیت سیاسی که از این آلودگیها پرهیز میکرده و به اصول اخلاقی پای بند بوده، "بی سیاست" شمرده میشده است. سخن معروف امیر مومنان علی (ع) مبنی بر این که معاویه از من سیاست مدارتر و زیرکتر نیست، بلکه او اهل خدعه و نیرنگ است، پاسخ به همین تلقی نادرست در بین مردم بود. مردم گمان میکردند چون معاویه با لطائفالحیل کار خود را پیش میبرد و به حسب ظاهر موفقتر است، پس سیاست مدارتر است. امیر مومنان چون به اصولی پای بند است و حاضر نیست برای پیشبرد اهداف خود و تداوم قدرتش آنها را زیر پا گذارد، پس از سیاست چیزی نمیداند!
این برداشت از سیاست نشانگر آن است که از قدیم الایام "سیاست" با "خدعه و نیرنگ" هم نشین بوده و سیاستمداران کار خود را با خدعه و فریب پیش میبردند. یکی از علل کوتاهی عمر حکومت علوی، و درازی عمر حکومت اموی و حکومت عباسی "پای بندی" امیر مومنان به اصول و ارزشهای اخلاقی و پرهیز از سیاست فریب و مکر و حیله، و "عدم پای بندی" امویان و عباسیان به این اصول بود. چرا که در منطق علوی حکومت و قدرت اصالت نداشته و تنها وسیله و فرصتی است برای خدمت به مردم و ترویج اصول و ارزشهای اخلاقی. بدیهی است که در این منطق زیر پا نهادن اصول و ارزشهای اخلاقی برای تداوم قدرت و حکومت "نقض غرض" است. در حالی که در منطق امویان و عباسیان قدرت اصالت دارد و برای حفظ آن هر کاری مباح است.
"فریب مردم" با "مقدسات دینی"
یکی از شایعترین راههای اعمال سیاست فریب و خدعه، "استفاده از باورهای مردم" و "تظاهر به تقدس" است. استبداد پیشگان در جوامع اسلامی با "تظاهر به دینداری" مردم را فریب داده و خود را متدین نشان میدهند تا مردم را بازی دهند، بدون آن که واقعا معتقد باشند. معاویه بن ابی سفیان در تاریخ اسلام نماد چنین شخصیتی است.
قدرتهای بینالمللی نیز همین روش را پیشه خود ساخته و با عوام فریبی و حقه بازی با سرنوشت ملتها بازی میکنند. با سازمانهای به ظاهر مدافع حقوق بشر، با شعار دموکراسی و تظاهر به دلسوزی به حال ملتها آنان را فریب میدهند.
امام خمینی در مقاطع گوناگون و در سخنرانیهای خود برای بیدار کردن ملت، پرده از سیاست تزویر قدرتهای استکباری و رژیمهای استبدادی برداشته و نمونههای فراوانی از رفتارهای فریبکارانه آنان را برملا ساختند.
به باور امام در دوران مشروطه بازیگران سیاسی برای فریب دادن مردم مسلمان ایران ماده "نظارت مجتهدان بر قانون گذاری" را در قانون اساسی تصویب کردند، ولی هرگز بدان عمل نکردند. روحانیت را که برای نهضت مشروطه رنجها کشیده بودند، با لطائفالحیل از صحنه اجتماع و سیاسی خارج کردند و بار دیگر استعمار و استبداد بر این کشور مسلط شد. در وصیت نامه خود به این واقعیت تاریخی اشاره کرده و نوشتند:
"دست سیاست بازان پیرو شرق و غرب، روحانیون را که اساس مشروطیت را با زحمات و رنجها بنیان گذاشتند از صحنه خارج کردند و روحانیون نیز بازى سیاست بازان را خورده و دخالت در امور کشور و مسلمین را خارج از مقام خود انگاشتند و صحنه را به دست غربزدگان سپردند؛ و به سر مشروطیت و قانون اساسى و کشور و اسلام آن آوردند که جبرانش احتیاج به زمان طولانى دارد." (صحیفه امام، ج21، ص420)
چنان که در دوره اخیر، رضاخان میرپنج که پس از یک دوره هرج و مرج، با حمایت انگلیسیها در ایران مسلط شده و نظام استبدادی پهلوی را بنیان نهاد، همین شیوه را در پیش گرفت. ایشان در همین زمینه میگوید:
"از آن وقتى که کودتاى رضا شاه شد، کارهایش گاهى به ظاهر خیلى فریبنده بود، لکن بر خلاف مسیر ملت بود. وقتى که او آمد، ابتداءً شروع کرد به اظهار دیانت و روضهخوانى و سینه زنى. گاهى ماه محرم در تکیههایى که در تهران بود مىرفت، مىگردید، تا وقتى که سوار شد؛ سلطه پیدا کرد. همین آدمى که این طور مجلس روضه داشت، و ارتش مىآمد به سینه زنى، شروع کرد به ضد آن عمل کردن، تا قبل از این که قدرت پیدا بکند، براى بازى دادن مردم آن طور امور را انجام داد؛ وقتى که قدرت پیدا کرد، درست بر ضد آن کارهایى که کرده بود شروع کرد به فعالیت. همین آدمى که این دستگاه روضه را داشت همچو قدغن کرد دستگاه خطابه و وعظ و روضه و همه اینها را که در تمام ایران، شاید یک مجلس علنى نبود! اگر بود در بعضى شهرها در خفا." (همان، ج7، ص508)
"از زمانى که رضا خان آمد، جز یک چند صباحى که مىخواست بازى بدهد مردم را و اظهار دیانت کرد و اظهار چه کرد، از همان زمان عمده نظرش را دوخت روى روحانیت که اینها را از بین ببرد."(همان، ج8، ص78)
محمد رضا پهلوی و کارگزاران وی نیز همین سیاست را دنبال کرده و در موقعیتهای گوناگون به بازی با مردم، باورها، احساسات و سرنوشت آنان پرداختند. از نظر امام که در دشمن شناسی و پی بردن به ترفندهای دشمن کم نظیر بود، این پسر به مراتب از پدرش فریبکارتر بود. معتقد بود که پدر با "قلدری" و پسر با "حیله گری و سالوسی" با سرنوشت مردم بازی کردند.(همان، ج18، ص320) از ابتدای مبارزه در مقاطع مختلف پرده از فریب کاری شاه و اطرافیانش بر میداشت. بارها او را نصیحت کرد که فریب اطرافیانت را نخور و با مردم و سرنوشت مملکت بازی نکن. چنان که به نخست وزیران وی مانند علم و هویدا هشدار میداد که با سرنوشت ملت بازی نکنید.
در ابتدای مبارزات نوک حمله امام متوجه دولتها بود و سعی میکرد که شاه مملکت را از چنگال اطرافیانش برهاند، گاه او را نصیحت میکرد، گاه به او تذکر میداد و گاه هشدار. در ماجرای لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی فرمود:
"به اعلی حضرت همایونى پیغام دادهام که به دولت دستور بدهند لغو لایحه را در جراید بنویسد؛ زیرا موقعیت بد است و اگر این دفعه مردم عصبانى بشوند دیگر ما جلوى آنها را نمىتوانیم بگیریم؛ و حتى سرنیزه هم جلوى آنها را نمىتواند بگیرد. و اگر درست نشود، من خودم به تنهایى راه مىافتم و هر چه پیش آید، بیاید. به عَلم بگویید این قدر لجاجت نکند و با خودپسندى و از روى هوا و هوس با سرنوشت یک مشت مردم مسلمان بازى نکند." (همان، ج1، ص102)
پس از ماجرای فوق و شکست رژیم در برابر روحانیت، شاه در یک سخنرانی به روحانیت اهانت کرد. امام در پاسخ وی در یک سخنرانی خطاب به او فرمود:
"آقا! من به شما نصیحت مىکنم؛ اى آقاى شاه! اى جناب شاه! من به تو نصیحت مىکنم؛ دست بردار از این کارها. آقا! اغفال دارند مىکنند تو را.... این قدر با ملت بازى نکن! این قدر با روحانیت مخالفت نکن. اگر راست مىگویند که شما مخالفید، بد فکر مىکنید. اگر دیکته مىدهند دستت و مىگویند بخوان، در اطرافش فکر کن؛ چرا بیخود، بدون فکر، این حرفها را مىزنى؟ آیا روحانیت اسلام، آیا روحانیون اسلام، اینها حیوانات نجس هستند؟"(همان، ص245)
در همین ایام، امام در یک سخنرانی به نقل یک نمونه از فریب کاری ایادی رژیم پرداخت و اظهار داشت:
"آقا! شما قرآن را نمىدانید چه هست؛ همین تو جیبشان گذاشتهاند! من توى جیبم قرآن نیست لکن مأمورین همه تو جیبشان قرآن است! کاسه ازاش گرمتر است! تو اعتقاد به قرآن دارى؟! تو فقط مىخواهى مرا بازى بدهى. تا صحبت مىشود، آقا قرآن در مىآورد؛ از بالا یک قرآن نشان مىدهد. شما قرآن را جیب گذاشتید، مىخواهید قرآن از بین برود." (همان، ص381)
"ذکاوت" امام در شناخت "ریاکاران"
یکی از زیرکیهای امام این بود که از ظاهر گفتار و کردار افراد به باطن ضمیرشان پی میبرد و ریاکاران و حقه بازان را میشناخت. به کسانی که "کاسه داغتر از آش" و "کاتولیکتر از پاپ" بودند، اعتماد نداشت و آن را حیله و فریبی برای بازی دادن مخاطب ارزیابی میکرد. چه به ظاهر مجاهد خلق باشد، چه مأمور رژیم باشد، چه بازاری مقدس نما باشد، چه نخستوزیر باشد، چه شاه و چه رئیسجمهور امریکا.
ایشان در یک سخنرانی با اشاره به فریبکاری منافقان در دوران مبارزه، گزارشی مختصر از آمدن آنان به نجف یاد کرده و فرمودند:
"بعضى از آقایان محترم، بعضى از علما، آنها هم به من کاغذ نوشته بودند که انَّهم فِتْیَةٌ؛ قضیه اصحاب کهف. من گوش کردم به حرف هاى اینها که ببینم اینها چه مىگویند. تمام حرف هایشان هم از قرآن بود و از نهج البلاغه، تمام حرف ها."
سپس با نقل یک داستان رمز پی بردن به فریبکاری آنان را یادآور شدند:
"من یاد یک قصهاى افتادم که در همدان اتفاق افتاده بود. ظاهراً زمان مرحوم آسید عبد المجید همدانى، یک یهودى آمده بود مسلمان شده بود خدمت ایشان. ایشان دیده بود که بعد از چند وقت این یهودى خیلى مسلمان است و این قدر اظهار اسلام مىکند که ایشان تردید واقع شده بود برایش، که این شاید قضیهاى باشد. یک وقت خواسته بودش. گفته بود: تو مرا مىشناسى؟ گفته بود: بلى، شما از علماى اسلام هستید و چطور [هستید]. مىدانید پدرهاى من کىاند؟ بلى، پیغمبر از اجداد شماست. (سپس به یهودی گفته بود:) خودت را مىشناسى؟ (گفته بود:) بلى، من پدرانم یهودى بودند و حالا خودم مسلمان شدم. گفته بود: سرّ این را به من بگو که چرا تو مسلمانتر از من شدى؟ مردک فهمیده بود که این آن چیزى را که مىخواهد بازى کند، فهمیده است. فرار کرده بود." (همان، ج12، ص466)
در جای دیگر با صراحت فرمودند:
"گوش کردم حرفهایش را، دیدم آدم معوجی است. از زیاد مسلمان بودنش من این را ادراک کردم." (همان، ج17، ص278)
به راستی معیار و شاخص دقیقی است و میتواند در عرصه اجتماعی و سیاسی برای شناختن افراد "سالم، نرمال و متعادل" از افراد "ناسالم، فریبکار و بازیگر" یا "آنرمال و نامتعادل" مورد استفاده قرار گیرد. کسی که از یک عالم دینی و مرجع تقلید "مسلمانتر" و "متدینتر" جلوه میکند، و خود را به موازین شرع پایبندتر نشان میدهد، یا "نادان" است یا "ریگی به کفش" دارد. کسی که بیش از یک فقیه و اسلام شناس ادعای دینداری و هدایت خلق دارد و درس دین نخوانده، خود را از نایبان امام زمان (ع) بینیاز دانسته و زمینه ساز ظهور میخواند، و نسخه هدایت برای جهانیان میپیچد، چگونه میتواند مورد اعتماد باشد؟!. دست کم نباید به راحتی به چنین افرادی اعتماد کرده و مقدرات کشور را به دست آنان سپرد. شاخصی که جدی گرفته نشد و امروز نظام اسلامی و ملت تاوان آن را میپردازد.
آیا میتوان باور کرد که "تازه از راه رسیدهها" و "امتحان پس نداده ها" و "انقلابی نماهای انقلابیتر از پیشکسوتان و زجر کشیدههای دوران مبارزه" برای انقلاب و کشور دلسوزترند؟! آیا منطقی است که سرمایههای انسانی نظام را که در مقاطع دشوار تربیت شده و صداقتشان را در خدمت به انقلاب و مردم ثابت کرده اند، به بهانه پارهای اشتباهات، قربانی تازه به دوران رسیدههای شیفته قدرت نماییم؟! چه کسی است که در عرصه سیاسی وارد شده باشد ولی مرتکب خطا و اشتباه نشده باشد؟ کدام ملت رشیدی اجازه میدهد شخصیتهای با تجربه و عاقلشان صرفا به خاطر آن که دوران جوانی شان سپری شده و در دوران مدیریتشان خطاهایی مرتکب شده اند، توسط "بی ریشگان" و "ریاکاران" و "زهد فروشان" به مسلخ برده شده و آبرویشان ریخته شود؟! بگذریم.
امام خمینی در یکی از سخنرانیها با اشاره به ادعای شاه مبنی بر "موافقت همه علما با من و سیاست هایم جز یک نفر که او هم غیر ایرانی است"! پرده از فریبکاری شاه کنار زد که موافقت آخوندهای درباری و تربیت یافته به دست رژیم را موافقت علما قلمداد نموده بود. سپس از او خواستند که یک امام جماعت از تهران یا یک ملا از قم را نشان دهد که با او موافق است. (همان، ج3، ص305)
هم چنین چاپ قرآن توسط شاه را مانند قرآن بر نیزه کردن معاویه ارزیابی کردند که صرفا برای فریب دادن مردم انجام میشود، و الا نه حرمتی برای روحانیت قائل است و نه احترامی برای قرآن؛ از نظر ایشان هیچ فرقی بین "چاپ قرآن" توسط محمد رضا و آل سعود با "قرآن بر نیزه کردن" بنی امیه، و "زیارت رفتن" شاه و صدام و "نماز خواندن" آنان در اماکن متبرکه و "تظاهر به دینداری" آنان وجود ندارد. چون همگی با هدف "بازی دادن مردم" انجام میشود. (همان، ج13، ص249)
سپس شاهدی بر بیاعتقادی شاه و ایادی او به مقدسات آورده و فرمودند:
"چند روز پیش ریختند منزل آقایان مراجع؛ در و پنجرهها را شکستند، آدم کشتند، عربده کشیدند. الآن هم در منزل بعضى از آقایان هستند کماندوها. گفته مىشود که هستند و مراقبند و آنها را تحت نظر دارند. چه کردهاند آقایان که این طور مورد اهانت واقع شدهاند؟" (همان، ج3، ص405)
در مقطع دیگری از مبارزه که شاه از روی استیصال اظهار توبه کرده و از جبران گذشته سخن میگفت، آن را فریبی برای بازی دادن ملت دانستند و گواه روشن آن را "اعلام حکومت نظامی و کشتار مردم همزمان با اظهار توبه" برشمردند. (همان، ج5، ص 161) در یک سخنرانی گزارشی از فریبکاری رژیم ارائه کرده و اظهار داشتند:
"شما از اول دیدید چند جور اینها حقه بازى کردند. خدعه مىخواستند بکنند. یکى آمد مقابل مردم: اى علما، اى مراجع عظام، اى علماى اعلام، اى چه! اى چه! ما یک کارهایى کردیم و اشتباهاتى کردیم و حالا از این اشتباه برگشتیم! همین علماى اعلام و مراجع عظامى که در آنجا مىگوید که اینها مثل "حیوان نجس" مىمانند، از ایشان احتراز کنید! همین علماى اعلامى که این آقا مىگوید که "اینها مثل کرم هایى مىمانند که توى نجاست مىلولند" آن روز منطقش آن بود! حالایى که دُمش را گرفتند و گیر افتاده، حالا روباه بازى در آورده "علماى اعلام و مراجع عظام" مىگوید!
این جز خدعه چیزى هست؟ همین آدمى که در همان حال "علماى اعلام و مراجع عظام" مىگوید و در مقابل مردم و ملت مىایستد و [اظهار پشیمانى] مىکند، همین آدم دولت نظامى مىگذارد در همان روز! این [شخص] ما را مثل اینکه خیلى نادان مىداند! یا خودش احمق است که خیال مىکند همه مثل خودش مىمانند! در همان روز! همان روز و شبى که این دستش توبه نامه گرفته، آن دستش سرنیزه گرفته و مردم را با سرنیزه مىکوبد! این توبه است؟! این حالا توبه کرده" (همان، ج6، ص27)
چنان که افراد و گروههای فرصت طلب پس از پیروزی انقلاب از این روش برای فریب افکار عمومی استفاده میکردند. امام به مردم هشدار میداد که "گفتهها و ادعاها" را با "رفتارها و عملکردها" بسنجید تا فریب نخورید. در ماههای اول جمهوری اسلامی در برابر بعضی از گروههای کمونیستی و التقاطی که دم از اسلام میزدند و خود را طرفدار جمهوری اسلامی میخواندند تا مردم مسلمان را تحت تأثیر سخنان خود قرار دهند، به مردم فرمودند:
"حالا آمدهاند طرفدار جمهورى اسلامى شدهاند. این طرفدارى نیست، این یک حقه بازى است به صورت طرفدارى. اگر بخواهند بگویند من به اسلام کار ندارم و من ضد اسلامم، خوب، مىدانند که مملکت ایران اسلام است و نمىگذارد که اینها یک کارى بکنند.. چاره ندارند، جز اینکه بگویند که ما هم اسلامى هستیم. لکن ما اعمالشان را باید ببینیم چطورى است......آن هایى که وقتى محمد رضا در اینجا بود در دربارش خدمتگزار بودند، حالا ضد محمد رضا شدهاند. این ضدیت نیست، این ضدیت براى این است که.....بازى بدهند من و شما را که ما خیال کنیم اینها اسلامى هستند." (همان، ج12، ص465)
خیال میکنند امام زمان را هم میشود بازی داد!
از نظر امام "استفاده ابزاری از مقدسات" از سوی هر کسی که باشد محکوم است. ایشان در یک سخنرانی با تأکید بر لزوم تلاش همگانی برای اسلامی کردن همه شئون جامعه، از این که وقتی به بازار میروی اجحاف و گرانفروشی و رباخواری هست، و در عین حال مدعی اسلام بوده و برای امام زمان چراغانی هم میکنند، انتقاد کرده و اظهار داشتند:
"خیال مىکنند با این مىشود امام زمان را بازى داد! نمىشود. تا یک نورى در قلب ما پیدا نشود فایده ندارد. هر چه هم از این اعمال بکنیم، اعمال است. از این اعمال همه مىکنند، باید این اعمال بشود؛ نه اینکه اینها نشود، این اعمال بشود، پیوند با قلب داشته باشد."(همان، ج9، ص18)
چه فرقی است میان آن بازاری که خون مردم را در شیشه میکند و در نیمه شعبان برای امام زمان چراغانی میکند، با کسانی که دم از امام زمان میزنند و از ظهور قریب الوقوع آن حضرت خبر میدهند، ولی اصول اخلاقی را زیر پا مینهند و برای رسیدن به قدرت و حفظ آن، قانون را نقض میکنند و پاسخ گوی کسی هم نیستند؟ آیا جز این است که یا شخصیتی متوهم دارند یا بازیگری میکنند تا مردم را بفریبند؟
آیا آنان که در طی سالهای گذشته تمام قد از این جریان حمایت کردند، و هر منتقد و مخالفی را به خاطر نقد و ایراد به این جریان مورد هجمه قرار دادند و از ایراد هیچ اتهامی به دلسوزان نظام و انقلاب دریغ نکردند، چه جوابی در پیشگاه خدا و خلق او دارند؟! طرفه آن که با فرار به جلو و ادعای آن که ما این جریان را سالها قبل پیشبینی کردیم و گفتیم، "مرغ پخته را هم به خنده وا میدارند!" متهمان ردیف اول ترویج خرافات و خواب و خیالات در محافل و مجالس مذهبی و مسببان اصلی فریب خوردن جوانان ساده لوح که یکی از پیامدهای آن "سی دی ظهور نزدیک است" بود، اینک به جای تجدید نظر در "روش تبلیغ" خود، از ثمرات تلاشهای خود در سالهای گذشته تبرّی میجویند!
جالب آن که هنوز هم تریبونها در اختیار این افراد است. چندی پیش در حرم مطهر حضرت معصومه (س) که مملو از زائران و مجاوران بود، یکی از همین سخنرانان میگفت: "اگر ما امروز با کسانی که ایراد میگیرند یا ابهام دارند، ولی امام زمان که ظهور کند دیگر زمان مماشات نیست که کسی بگوید من سئوال یا ابهام دارم، حضرت دستور میدهد که گردنش را بزن. همه چیز روشن است، ابهامی وجود ندارد، جای سئوال نیست، گردنش را بزنید!!"
نویسنده درک نمیکند که این چه طرز سخن گفتن با مردم و تبلیغ دین و منجی عالم بشریت است؟ امامی که با ظهورش شرّ مستکبران را از سر مستضعفان کوتاه کرده و با حاکمت آنان حکومت عدل و داد تشکیل خواهد داد و به برکت وجودش عقول بشری رشد کرده و مردم از نظر علمی پیشرفتهای محیر العقولی خواهند داشت و.......، چگونه ممکن است افرادی را به خاطر ایراد و ابهام و سئوال گردن بزند؟! به فرض که این بیان توجیهی هم داشته باشد، ولی مخاطب جوان و عامی چگونه میتواند آن را هضم کند؟ آیا وقت آن نرسیده که با مروری بر نتایج و پیامدهای این سبک تبلیغ دین خدا، در روش خود تجدید نظر کنند؟
باری، حمایت اینان از این جریان انحرافی از دو حال خارج نیست: یا این جریان را میشناختند و حمایت کردند یا واقعا نمیشناختند و آنها را جریانی سالم و خدمتگذار میپنداشتند. در صورت اول، لابد برای قلع و قمع رقبای سیاسی خود از این جریان حمایت کردند تا از ظرفیت آنها استفاده کرده و به اهداف انحصار طلبانه خود برسند. اگر چنین باشد، این افراد صلاحیت تصدی مسئولیت در جمهوری اسلامی را که شرطش "وارستگی و سلامت نفس" است، ندارند و به خاطر آن که تلاش نمودند تا رقبای سیاسی خود را حذف کنند، به فرموده امام "اگر در این نظام کسى یا گروهى خداى ناکرده بىجهت در فکر حذف یا تخریب دیگران برآید و مصلحت جناح و خط خود را بر مصلحت انقلاب مقدم بدارد، حتماً پیش از آنکه به رقیب یا رقباى خود ضربه بزند به اسلام و انقلاب لطمه وارد کرده است." (همان، ج21، ص176) به انقلاب و نظام ضربه زدند و مسئولاند.
و در صورت دوم، اشتباه کرده و نشان دادند که قدرت تشخیص و شناخت جریانات سیاسی را ندارند، در این صورت نیز باید اعتراف به خطای خود کرده و از پیشگاه ملت به خاطر تحمیل هزینههای سنگین بر کشور عذر خواهی کرده و در صدد جبران برآیند و به جای اتخاذ موضع طلبکارانه، خود را مدیون ملت و نظام بدانند.
فریب ملت با شعار "شاه سلطنت کند نه حکومت"
نمونه دیگری از فریبکاری رژیم پهلوی در اوج مبارزات ملت و در آستانه پیروزی انقلاب زمزمه "شاه سلطنت کند نه حکومت" بود. ادعا این بود که بر اساس این طرح، شاه یک مقام تشریفاتی بوده و حق دخالت در امور را نخواهد داشت. امام خمینی آن را فریبی برای نجات دادن شاه و سلطنت پهلوی از سقوط ارزیابی کرده، و به شدت با آن مخالفت نموده و در یک سخنرانی از آن چنین یاد کردند:
"این نیرنگ براى این بود که ما را بازى بدهد و ما راضى بشویم به این که این آقا سلطان باشد و حکومت نکند تا این انقلاب بخوابد! انقلاب که خوابید، شمشیرش را بکشد پاى همه شما را قطع بکند؛ یعنى نه عالِم دینى دیگر بگذارد، نه رجل سیاسى، نه دانشگاهى بگذارد، نه مدرسه فیضیهاى. این نقشه است؛ نقشه بوده. حالا هم که الآن ما مبتلا به یک نقشه دیگرى هستیم." (همان، ج6، ص27)
امام از برخی فعالان سیاسی که با این طرح موافقت کرده و همنوا با شاه از آن سخن میگفتند، گلایه کرده و از این که خود را به بازی خوردن میزنند، انتقاد نمودند.
هم چنین از تشکیل دولتی با عنوان فریبنده "آشتی ملی" به "بازی با ملت" یاد کردند، مانند بازی با ملت در دوران مشروطه و فریب دادن علما و تودههای مذهبی.(همان، ج4، ص289) شعار "ملیت"و "ایجاد فضای آزاد سیاسی" توسط بختیار را نیز فریب دیگری میدانستند که برای بازی دادن ملت و بازگرداندن شاه و مسلط ساختن دوباره او سر داده میشود.(همان، ج6، ص50)
بازی با ملتها با "سازمانهای بین المللی"
امام معتقد بود که قدرتهای چپاولگر غربی برای غارت منافع کشورعای شرقی سازمانهایی با نامهای مختلف مثل "شورای امنیت"، "سازمان دفاع از حقوق بشر" تأسیس کردند تا تحت پوشش آنها و با ظاهری قانونی به استعمار ملل مظلوم عالم بپردازند. دیگر دوران چپاول عریان ملتها بسر آمده و باید اهداف خود را با ظاهری آراسته همچون برقراری امنیت بین المللی، حقوق بشر و دموکراسی دنبال میکردند. برخورداری چند دولت قدرتمند از "حق وتو"، "دفاع از دولتهای استبدادی و دیکتاتوری" که منافع آنان را تأمین کنند، "دشمنی با دولتهایی دموکراتیک و آزادی خواه" که از منافع ملی خود در برابر آنان دفاع کنند، و نمونههای فراوان دیگر از این قبیل، شاهد این مدعا است. امام در سخنرانیهای مختلف خود ادعاهای حقوق بشر دوستانه دول استعماری را به چالش کشیده و نمونههایی از خروارها ظلم و جنایت آنان را در کشورهای گوناگون یادآور میشدند که نقل آنها این نوشته را از حد یک مقاله فراتر میبرد. تنها به نقل یک نمونه از بیانات ایشان بسنده میشود. میفرمود:
"اساساً هر تشکیلاتى که این ابرقدرت هاى بزرگ در آن دست دارند، این تشکیلات تشکیلاتى است که باید به نفع آنها تمام شود. همین سازمان ملل، همین جلساتى که در خارج هست، شوراى امنیت، همه اینها در خدمت ابرقدرتها هستند و براى بازى دادن سایر کشورهاست و لهذا، براى خودشان وِتو قرار مىدهند و هر که مخالف با رأى خودشان است کنار مىگذارند و اصلًا خود آنها هم اساساً در خدمت ابرقدرتها هستند." (همان، ج13،ص190؛ نیز ر.ک: ج12، ص350 ؛ ج6، ص494 ؛ ج3، ص303 ؛ ج13، ص190)
چنان که تشکیل احزاب در شرق را به منظور ایجاد اختلاف و بازی دادن ملل شرق ارزیابی میکردند. چرا که احزاب در کشورهای شرقی یک عمر با یکدیگر به نزاع پرداخته و نیروهای خود را تلف میکنند. (همان، ج5، ص275)
چنان که به جدّ باور داشتند که سران بلوک شرق که با شعار "عدالت" و "جامعه بیطبقه" به قدرت رسیدند، در اتخاذ مشی دیکتاتوری و فریب ملتها و تودهها چیزی از دنیای غرب کم ندارند. بارها این نکته را به جوانان گوشزد کردند که امکان ندارد که کسی که به جهان غیب عقیده ندارد، اهل فداکاری، ایثار و از خود گذشتگی باشد. انسان هر اقدامی که انجام میدهد نفع و ضرر خود را در نظر میگیرد. حتی آنان که اهل فداکاری هستند، برای رسیدن به منافع اخروی از منافع دنیوی میگذرند. ولی کسی که به آخرت ایمان ندارد و مرگ را پایان زندگی میداند، چگونه ممکن است که خود را فدا کند؟! معتقد بودند:
"کمونیسم براى این است که مردم را بازى بدهند. مگر مىشود کسى به مبادى غیبى اعتقاد نداشته باشد و در فکر مردم باشد و در فکر اصلاحات؟ بازى است همهاش." (همان، ج3، ص304)
در سخنان امام از "عوامل فریب خوردن" و "راههای فریب نخوردن" نیز سخن گفته شده که اشاره به آنها، هر چند مختصر و گذرا در این بحث مفید است.
"صفای نفس و سادگی" از عوامل بازی خوردن
ایشان "سادگی و صفای نفس" را از جمله عوامل بازی خوردن انسان از بازیگران و حقه بازان میدانست و هوشیاری در این زمینه را به خصوص به افراد ساده لوح توصیه میکرد. ایشان این مطلب را هم گوشزد میکردند که در برابر دیگران همیشه نمیتوان اصل را بر "صحت و سلامت نفس و گفتار" گذاشت، بلکه در محیطی که فریبکاری و حقه بازی زیاد میشود، باید اصل را بر "عدم سلامت نفس" گذاشت و نهایت احتیاط را کرد. رعایت این نکته در برخورد با دیگران به ویژه آنان که منافعشان در گرو دروغگویی و فریبکاری است، اهمیت بیشتری دارد. در عرصههای اجتماعی و سیاسی که وسوسه قدرت و ثروت حتی افراد سالم را دچار لغزش میکند، نمیتوان به راحتی بنا را بر اعتماد نهاد.
حضرت امام یکی از علل فریب خوردن مردم از رضاخان و تظاهر او به دینداری را "صفای نفس، سادگی و بیآلایشی" آنان میدانستند. بدیهی است که فریب خوردن مردم که ابزار و تجربه کافی برای شناخت افراد و شخصیتهای سیاسی ندارند تا حدودی طبیعی و قابل اغماض است، اما شخصیتهای اجتماعی، مذهبی و سیاسی که دانش، تجربه و ابزار کافی برای شناخت افراد دارند، نباید به راحتی فریب بازیگران سیاسی را بخورند. گرچه مردم عادی هم باید چشم و گوش خود را باز کنند تا قدرت طلبان نتوانند با سرنوشت آنان بازی کنند.
شهید آیتالله بهشتی در اواخر عمر شریف خود، ضمن عفو کسانی که از ایشان به خاطر فریب خوردن و تهمت و افترا زدن، حلالیت میطلبیدند، از آنان میخواستند که از این به بعد چشم و گوش خود را باز کنند و هر حرفی را از هر کسی نپذیرند. زیرا در بسیاری از موارد پشیمانی مانند "نوشدارو بعد از مرگ سهراب" است. اتفاقا در باره شهید مظلوم بهشتی همین اتفاق رخ داد و بسیاری از مردم که از سوی افراد و جریانات منحرف سیاسی بازی خورده بودند و تهمتها و افتراهای ناروای ساخته و پرداخته آنان را واگو میکردند، بعد از شهادت ایشان از خواب غفلت بیدار شدند. ولی این بیداری دیگر سودی نداشت چون سرمایه بزرگی چون بهشتی از دست رفته بود و جز حسرت و پشیمانی برای بازی خوردگان باقی نمانده بود.
این تجربه گرانسنگ و در عین حال تلخ باید درس عبرتی میبود تا مردم فریب حقه بازان و قدرت طلبان را در عرصههای سیاسی نخورند. کسانی که نه "سابقه روشنی" داشتند که مردم با اتکای به آن به ایشان اعتماد کنند، و نه رفتار و گفتارشان حاکی از "صداقت و سلامت نفس" بود تا با استناد به این سیره بتوان سرنوشت مملکت را به آنان سپرد، بار دیگر مردم را فریفتند و با شعارهای فریبنده سرمایههای انسانی و ملی این سرزمین را یکجا حراج کردند و در نهایت پس از سالها هویت واقعی خود را برملا ساختند تا بالاخره بسیاری از مردم متوجه شدند که بار دیگر بازی خوردهاند.
مجتهدان و صاحب نظران "مقلّد"
مردم عادی استدلالشان این است که "ما به شخصیتهای شناخته شده مذهبی و سیاسی اعتماد کردیم و بر ما حرجی نیست." این استدلال هرچند نمیتواند حجت شرعی باشد، چرا که بسیاری از شخصیتهای مذهبی و سیاسی هم بودند که نسبت به این جریان هشدار دادند.
اما این ماجرا یک دستاورد ارزشمند نیز داشت و آن این که نباید به راحتی به تشخیص شخصیتهای مذهبی و سیاسی هم اعتماد کرد. بسیاری از علمای دینی به رغم آن که در امور دینی "صاحب نظر"ند اما در امور اجتماعی و سیاسی "مقلّد"ند. نباید پنداشت که هر عالمی و هر شخصیت اجتماعی و هر خطیب و منبری در موضوعی که اظهار نظر میکند، تخصص دارد و بدون تحقیق میتوان سخن او را پذیرفت، بگذریم از این که در بسیاری از موضوعات بین صاحب نظران هم اختلاف است.
یکی از مشکلات دوران مشروطه "فقدان تخصص لازم در علما" بود، و بسیاری از آنان به رغم اظهار نظر در باره موضوعات اجتماعی و سیاسی، از شناخت درست مسائل، موضوعات و افراد ناتوان بودند. علامه نائینی در کتاب نفیس خود در دفاع از مشروطه برای نمایندگی مردم در "مجلس شورای ملی" سه شرط لازم میدانست که نخستین آن "مجتهد بودن در فن سیاست، حقوق مشترکه بین الملل و اطلاع بر دقائق و خفایای حیل معموله بین الدول و خبرت کامله به خصوصیات وظائف لازمه و اطلاع از مقتضیات عصر" بود که با "انضمام به فقاهت هیئت مجتهدین منتخبین برای تنقیض آراء و تطبیقاتش بر شرعیات" غرض تأمین خواهد شد. (ر.ک: تنبیه الامه و تنزیه المله، ص124، بوستان کتاب، 1382)
در این عبارت کوتاه بر چند نکته مهم تکیه شده:
1. اجتهاد در فن سیاست
2. صاحب نظر بودن در حقوق بین الملل
3. اطلاع از ترفندهای رایج در دنیای سیاست
4. آگاهی کارشناسانه از وظایف نمایندگی
5. اطلاع از مقتضیات زمان
براستی اگر نمایندگان مجلس در عصر مشروطه از چنین ویژگیهایی برخوردار بودند، نهضت مشروطه به چنان سرنوشتی دچار میشد؟
"مجتهد بودن در فن سیاست" همان است که امام خمینی آن را یکی از شرایط مجتهد در عرصههای اجتماعی و سیاسی شمرده و کسی را که قدرت شناخت درست جامعه و افراد سالم از ناسالم را ندارد، مجتهد نمیدانستند. عبارت ایشان چنین است:
"یک فرد اگر اعلم در علوم معهود حوزهها هم باشد ولى نتواند مصلحت جامعه را تشخیص دهد و یا نتواند افراد صالح و مفید را از افراد ناصالح تشخیص دهد و بهطور کلى در زمینه اجتماعى و سیاسى فاقد بینش صحیح و قدرت تصمیم گیرى باشد، این فرد در مسائل اجتماعى و حکومتى مجتهد نیست و نمىتواند زمام جامعه را به دست گیرد." (صحیفه امام، ج21، ص176)
با این وصف چگونه میتوان تشخیص کسی را که صرفا در فقه یا فلسفه یا علوم دیگر مهارت دارد و از بینش کافی سیاسی و اجتماعی برخوردار نیست و کارنامه گذشته او گواه بر این مطلب است، ملاک قرار داد و با سپردن قدرت به افراد ناشناخته با سرنوشت کشور بازی کرد؟! کسانی که برای جلب نظر مردم در تعریف از افراد یک روز آن قدر غلوّ میکنند، که گویی فلان شخص از آسمان افتاده و برای نجات ملت مبعوث شده، و روز دیگر او را به خاطر یک تخلف، هر چند بزرگ، در حدّ شرک به خدا تنزّل میدهند، در عرصههای اجتماعی و سیاسی مجتهد و صاحب نظرند؟!
از نظر امام ویژگی دیگری که در علما وجود دارد، "سادگی و صفای نفس" است که به راحتی تحت تأثیر اخبار و گزارشها قرار گرفته و به زودی اظهار نظر میکنند. میفرمود:
"یک کسى مىرود یک چیزى به آنها مىگوید آنها هم باورشان مىآید. آقایان دیگر هم همین طورند. با سلامت نفسى که دارند باورشان مىآید. باید آقایان فکر بکنند که هر کس آمد هر چى زد، باید از اول حمل بر فساد بکنند که این مىخواهد یک کارى بکند. امروز که فساد زیاد است، حمل به صحت صحیح نیست، که هر که آمد خیال کنیم راست مىگوید." (همان، ج18، ص254)
"بیداری ملت" مانع "بازی خوردن"
امام خمینی تنها مانع بازی خوردن از بازیگران سیاسی را "بیداری ملت" میدانستند که در پرتو بیداری علما و نخبگان امکان پذیر است. اگر علما، مدیران و معلمان جامعه دغدغه تربیت مردمی رشید و آگاه و بیدار را داشته باشند، مردم فریب قدرت طلبان و بند بازان سیاسی را نمیخورند، گرچه ممکن است در عرصههایی هم اشتباه کنند ولی تا اشتباه نکنند و تجربه کسب ننمایند، رشد پیدا نمیکنند. نباید به بهانه آن که مردم قدرت تشخیص ندارند، آنان را محجور فرض کرد و "از جانب آنان سخن گفت"، "برای آنان تصمیم گرفت" و "به جای آنان انتخاب کرد"؛ چرا که در این صورت هیچ گاه رشد نخواهند کرد و به "ملتی رشید" که روی پای خود بایستند، تبدیل نخواهند شد.
امام خمینی یکی از عوامل ناکامی رژیم پهلوی در برابر نهضت را "بیداری مردم" میدانستند.(همان، ج3، ص309) چنان که "اتحاد و یکپارچگی و حضور آگاهانه آنان را در صحنه" عامل ناکامی دشمنان داخلی و خارجی ارزیابی میکردند.
واقعیت آن است که مردم بیدار و هوشیار را نمیتوان فریفت و بر گرده شان سوار شد. و ملت متحد و یکپارچه و آگاه و حاضر در صحنه را نمیتوان شکست. به راستی چرا در سالهای اخیر بازار رمالان، معرکه گیران، شیادان و حقه بازان برای سرکیسه کردن مردم رونق یافته؟ چرا مدعیان ارتباط با امام زمان و انتقال سفارشهای حضرت به عوام الناس بیشتر شده؟ چرا جلسات سطحی مذهبی و مداحی از مجالس علمی مذهبی پر رونقتر شده؟ چرا سخن یک مداح و مرثیه خوان از سخن یک عالم شناخته شده دینی و مرجع تقلید در عرصههای اجتماعی و سیاسی برد بیشتری پیدا کرده؟!
آیا جز این است که طیف وسیعی از مردم از رشد کافی برخوردار نیستند و به راحتی فریب میخورند و قدرت تشخیص ندارند؟ آیا نگاه داشتن مردم در این سطح زیبنده نظامی است که وجهه فرهنگی آن غلبه داشته و رهبر کبیر انقلاب آنان را بهتر از مسلمانان صدر اسلام توصیف میکرد؟ آیا نباید نسبت به سرمایه گذاریها در عرصههای فرهنگی تجدید نظر کرد؟ آیا نباید نگاهمان را نسبت به "مقوله رشد و آگاهی ملت" تغییر دهیم؟ آیا ا"اطاعت بیچون و چرا"، نشانه رشد ملت است یا پیروی آگاهانه و همراهی با نظام و نظارت بر دولتمردان و مراقبت از کج رویها نشانه رشد و آگاهی است؟ آیا امام که مردم را به نظارت بر دولتمردان تشویق میکرد و میفرمود: "همه ملت موظفند که نظارت کنند بر این امور. نظارت کنند اگر من یک پایم را کنار گذاشتم، کج گذاشتم، ملت موظف است که بگویند پایت را کج گذاشتى، خودت را حفظ کن" (همان، ج8، ص5) دلیل بر آن نیست که مردم باید به قدری آگاه، رشید و هوشیار باشند که حتی بتوانند خطاها و لغزشها را در این سطح تشخیص داده و عکس العمل مناسب نشان دهند؟
امام خمینی معیار داوری نسبت به افراد و جریانات سیاسی را "عمل و رفتار" آنان میدانست، نه "سخن و ادعای" آنان، به مردم هشدار میداد:
"باید توجه داشته باشد این ملت که گول نخورد از اینهایى که براى اسلام دارند سینه مىزنند. ببینند اعمالشان چیست. ببینند اینهایى که مىگویند "اسلام"، آیا در عمل هم این طورى هستند یا..... با اسم "اسلام" مىخواهند از بین ببرند اسلام را. و لعلّ دزدهاى سر گردنه هم اسم اسلام روى خودشان مىگذارند، لکن دزدى مىکنند. باید ما با اسم گول نخوریم، ببینیم چه مىکند، ببینیم سابقه این چیست، ببینیم کتاب هایى که اینها مىنویسند محتوایش چیست، ببینیم تبلیغاتى که اینها مىکنند، چه تبلیغ مىکنند. مجرّد اینکه بگوید من مسلمم که فایده ندارد با ادعا. الآن همه مىگویند ما مسلمیم، همه مىگویند ما انقلابىایم، کسى نیست که بگوید من انقلابى نیستم." (همان، ج12، ص464)
آیا شعارهای اول انقلاب را سر دادن برای داوری نسبت به صداقت افراد و جریانات سیاسی کافی است؟ آیا "شعار عدالت دادن" نشانه "پای بندی به عدالت" هم هست؟ آیا "زنده کردن شعارهای اول انقلاب" ولی "عدم پای بندی" به آنها خدمت به انقلاب است یا خیانت؟ اگر کسی شعار عدالت ندهد و تلاشی هم برای برقراری عدالت نکند خیلی بهتر است از کسی که شعار عدالت دهد ولی آن را زیر پاگذارد. چرا که عوارض منفی دومی به مراتب بیشتر از عوارض منفی اولی است.
آنان که در سالهای اخیر با ایراد اتهامات ناروا و زدن انگهای گوناگون مردم را تکه تکه کردند، و در صفوف ملت رخنه نموده و بذر نفرت و دشمنی میان مردم پاشیدند، به انقلاب خدمت کردند؟ آنان که جز خود را نمیبینند و گمان میکنند که "جماعتی برگزیده" و "تافتهای جدا بافته"اند و هر که را در ردیف آنان نیست، رمی کرده و برای "اثبات" خود دیگران را "نفی" میکنند، به نظام و انقلاب خدمت میکنند؟
به باور نویسنده راه برون رفت از وضعیت موجود "بازگشت به راه و منش امام"، "پای بندی به اصول اخلاقی"، "صداقت با ملت و پرهیز از بازی دادن آنان"، "اجتناب از انحصار طلبی از سوی همه جریانات سیاسی" و "حضور همه نیروهای دلسوز به نظام و انقلاب با سلائق مختلف در عرصه خدمت و فعالیت" است.