تاریخ انتشار : ۱۸ مرداد ۱۳۹۱ - ۱۴:۴۱  ، 
کد خبر : ۲۲۰۶۳۳

پست مدرنیسم (بخش ششم)


در سیر تحولات فکرى، فرهنگى و اجتماعى مغرب‏زمین تغییراتى ‌بین دو نیمه سده بیستم‌ مشاهده مى‏شود.
‌سال 1997 م. در مجلس ایالت تورنتوى کانادا لایحه‏اى به تصویب رسید، مبنى براین‌که ‌خانم‌ها مى‏توانند در مراکز و اماکن عمومى به صورت نیمه عریان ظاهر شوند. تا آن زمان پوشش لازم بود ولى قانون جدید این اجازه را به زن مى‏داد که نیمه عریان‌ در ملاء عام ظاهر شود. این مسأله تحولى ایجاد کرد، چه از جهت مخالفت با چنین جریانى و چه در جهت عکس. اگر جریان‏هایى را که در حال شکل گرفتن بوده و تا اندازه‏اى درونى شده، در مقایسه با دهه 1960 یا 1950 یا 1940 بررسی کنیم، متوجه‌ سیر نزولى شدیدى خواهیم بود، اما این مساله بدان معنا نیست که فقط در کشور «کانادا» این مسائل صورت مى‏گیرد، بلکه در تمام مراکز غربى این گونه مسائل وجود دارد.
تا سال 1997 در کشور کانادا تقسیم‏بندى نظام آموزشى از مهد کودک تا دانشگاه و مراحل عادى بر اساس یک بافت دینى صورت مى‏گرفت، یعنى مدارس کاتولیک و پروتستان وجود داشت؛ اما از سال 1997 نگرش جدیدى نسبت به دین حاصل شد. در واقع احساس مى‏شد که این تقسیم‏بندى نوعى نگرش سنتى و ارتجاعى است و باید تغییرى در آن ایجاد شود. آن‌ها گفتند: باید معیار تقسیم‏بندى را عوض کنیم، به‌دلیل بافت فرهنگى که جامعه کانادایى داشت به‌صورت آنگروفن و فرانکوفن بر اساس فرانسه زبان و انگلیسى زبان تقسیم مى‏شد، گفتند: نظام آموزش را هم از این پس بر اساس معیار ‌فرهنگى زبان‌ طبقه‏بندى مى‏کنیم. حال این وضعیت را با آن وضعیتى که در دهه‏هاى گذشته شاهد ‌هستیم مقایسه کنید. طبعا وقتى تقسیم‏بندى بر اساس زبان صورت مى‏گیرد،‌ متون مذهبى به کنار زده مى‏شود و به آن صورت درس آداب دینى و یا اخلاق، بر اساس آموزه‏هاى دینى نداریم. آن‌چه باید بر آن تاکید کرد و با استناد برخى از نظریه‏پردازان به آن اهمیت بخشید، این است که قاطعانه نمى‏توانیم بگوییم این تحولات، ناشى از جریانى تحت عنوان «پست‏مدرنیسم» است؛ زیرا بسیارى از کسانى که وارد تحلیل پست مدرنیسم شدند گفته‏اند این همان ادامه جریان مدرنیسم است، اگر انحرافى وجود دارد، این شدت انحراف است و چنان‌چه انقلاب و دگرگونى موجود باشد، نتیجه همان جریاناتى است که از سال 1600 میلادى شروع شده و به مراحل شدیدتر از این هم خواهد رسید. مطلب این نیست که تحولاتى صورت نپذیرفته، بلکه موضوع این است که تحولات را بر اساس چه تفسیرى باید تحلیل کرد؟ آیا مى‏شود گفت یک جریان جدید و یا عصر جدیدى تحت عنوان پست‏مدرنیسم شکل گرفته؟ مگر مى‏شود چنین تحولاتى را منسوب به جریان فکرى جدید دانست؟‌ در این‌جا به پست مدرنیسم و اندیشه اخلاقى مى‏پردازیم. مواضع اخلاقى طبعا در ارتباط با مواضع دینى رقم مى‏خورد و همان گونه که بیان شد در نگرش پست مدرنیسم‏ها به دین، نوعى بى‏توجهى به کدها و علائم جهان‏شمول مطرح بوده و در اندیشه اخلاقى چنین حالتى ملحوظ است. اما همچنان مشاهده مى‏کنیم که از کدها و علائم اخلاقى جهان‏شمول، خبرى نیست، بلکه به نوعى سیستم‏هاى ارزشگذارى فردى و یا عرفى منعطف شده، ارزش‌ها براساس پسند و ناپسند عرف‌ها و یا عدم تمایل عرف و افراد شکل مى‏پذیرد. آن‌چه در نظر پست مدرنیسم معیار ارزش‏یابى است، بر اساس دو فرهنگ صورت مى‏پذیرد: فرهنگ درونى، فرهنگ بیرونى.
پست‏مدرنیست‌ها مى‏گویند: آن‌چه‌ معیار ارزشیابى اخلاقى محسوب مى‏شود این دو فرهنگ است و‌چون این دو فرهنگ همواره در حال متحول شدن است، یک بودى را در نظر مى‏گیرد که همیشه در حال تغییر و تحول است، بنابراین هیچ معیار باثباتی را براى اندیشه اخلاقى نمى‏توان در نظر گرفت. از طرفى مى‏گویند: رفتار اخلاقى وقتى توأم با ارزشگذارى گزینش مى‏شود، آن رفتار است و ارزشگذارى مثبت بخش جدایى‏ناپذیر انتخاب است؛ همان گونه که ارزشگذارى منفى بخش جدایى‏ناپذیر انصراف است، یعنى وقتى فرد عملى را انتخاب مى‏کند و رفتارى را برمى‏گزیند، به این دلیل است که براى آن عمل ارزش مثبت قائل است؛ و زمانى که از یک عملى اجتناب مى‏ورزد به سبب ارزش منفى آن است. ولى مى‏گویند که هیچ همبستگى میان مفید بودن و یا خوب بودن و یا میان شایسته بودن و حق بودن نیست. ممکن است چیزى در نظر فردى شایسته باشد اما حق نباشد؛ و یا چیزى شایسته نباشد ولى حق باشد، به همین دلیل ابعاد وسیع و گوناگونى از ارزشگذارى صورت مى‏پذیرد که در نقد و بررسى پست‏مدرنیسم باید به آن پرداخته شود. به‌ هرحال ‌داورى نهایى، از آنِ افراد است. پست مدرنیسم کمال انسانى را این‌گونه تعریف مى‏کند که: انسان مى‏تواند به عالى‏ترین مرحله خودشکوفایى و حتى به سعادت خویش برسد اما این سعادت تنها از راه تجربه انسان در جهان مادى و طبیعى به دست مى‏آید و راه دیگرى ندارد. انسان نه این‌که مجموعه انسانى، بلکه فرد انسان مراد است که باید تجربه شخصى و فردى داشته باشد، اما آن تجربه شخصى در تعامل با محیط بیرونى باشد. برای مثال، وقتى مى‏بینیم که‌ یک فرد انسانى، در ارتباط با یک پدیده محیطى یا صنعتى (یک مداد، ساعت یا...)، اگر بر اساس آن‌چه از این پدیده منظور شده، رفتار مى‏کند؛ مى‏گوییم او صاحب اخلاق است، ولی اگر دیدیم از آن سوءاستفاده مى‏کند، این‌گونه تعبیر مى‏کنیم که کار ضد اخلاقى انجام داده است.        ادامه دارد...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات