با وجود گذشت دوازده سال از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، هنوز نمیتوان تصویری دقیق از تأثیر این انقلاب بر اروپا ترسیم نمود. در درجه اول برای ارزیابی دقیق مسئله لازم میدانم تا اروپای شرقی را موقتاً از دایره مطالعه کنار بگذارم، زیرا علاوه بر اینکه شناخت اینجانب از شرایط و اوضاع و احوال این ممالک محدود است، اوضاع سیاسی، اقتصادی و فرهنگی این ممالک با اوضاع اقتصادی، فرهنگی و سیاسی اروپای غربی نیز به کلی متفاوت است.
اما علیرغم مطالب فوق و کمبود دانشم در مورد این ممالک، در آخر همین مقاله چند سطری را در حاشیه به بررسی تأثیر نهضت اسلامی امام خمینی بر اروپای شرقی اختصاص خواهم داد.
برای بررسی تأثیر انقلاب اسلامی ایران به رهبری امام خمینی در میان کشورهای اروپای غربی لازم است ضرورتاً همۀ این کشورها را با وجود تمامی تفاوتهای فرهنگی و ایدئولوژیک، یکسان و یکدست بینگاریم.
باید بدانیم که ممالک اروپای غربی با همه وجوه اشتراکی که در مسایل فرهنگی و ایدئولوژیک دارند، هر کدام ویژگیهای تاریخی، مذهبی و قومی (و همچنین از حیث تعداد مسلمانان) خاص خود را دارا میباشند.
اگر بخواهم به زبانی ساده و در عین حال جامع سخن بگویم، باید بگویم که انقلاب اسلامی ایران در سه سطح متفاوت بر مردم اروپا تأثیر گذاشته است.
اول: تأثیر نهضت اسلامی امام خمینی بر تصویر مردم اروپای غربی از اسلام
با وجودی که تقریباً تمامی رسانههای گروهی اروپای غربی، تصویری بسیار ناقص و منفی از انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی ارائه کردهاند، باز هم علیرغم همه این منفیبافیها میتوان یک تأثیر مثبت و چشمگیر را مشاهده نمود. این تأثیر قابل توجه آن است که اسلام و یا به تعبیری دیگر مسلمانان بعنوان نیروی سیاسی و مذهبی جدی تلقی شدند و در نتیجه مسلمین و تفکر آنها موضعی بسیار قویتر از سابق در محاسبات و ارزیابیهای سیاسی ابرقدرتها کسب نمودند.
برای اثبات این مدعا، میتوان از تحلیلها، موضعگیریها و مقایسۀ مباحث سیاسی در جراید، نشریات و کتبی که از سوی شرقشناسان، اسلامشناسان و یا دیگر متخصصین درباره «قدرت جهانی اسلام»، «حضور اسلام در صحنه»، «تجدید حیات اسلام» و... نوشتهاند، شواهد متعددی ذکر کرد. قصد من از ذکر این شواهد، پذیرفتن تحلیلها، و یا نقل قول محتوای نوشتهها و حتی بحث درباره نتایج این نوع نتیجهگیریهای یکبعدی و مغرضانه نیست.
بلکه تصریح این واقعیت انکارناپذیر است که دیگر نمیتوان و نباید هم به اسلام به همان دیدی نگریست که قبل از بهمن 1357 (فوریه 1979) به آن مینگریستند، یعنی دیگر نمیتوان به اسلام به عنوان «غولی مردنی»، «عظمتی فراموش شده»، «مذهبی با گذشتهای بزرگ ولی بدون آینده» نگاه کرد.
علت این که اخیراً در غرب به اسلامی که به همت امام خمینی دوباره حیات یافت نه تنها به شدت حمله میشود، بلکه آن را به باد انتقاد میگیرند، منفی ارزیابی میکنند و حتی آن را به عنوان مذهبی معرفی میکنند که مسلمانان هم از آن میگریزند، در این است که اولاً رسانههای جمعی اروپای غربی تا حد زیادی زیر نفوذ صهیونیستها است و ثانیاً: آن را مرتباً با سنت تفکر جنگهای صلیبی مقایسه میکنند. ثالثاً: استعمار در این میان نقش مهمی بازی میکند.
رابعاً: اصولاً نهضتهای سیاسی ـ مذهبی در سنت روشنگری مردود شمرده میشود. خامساً: سوسیالیسم و لیبرالیسم (حاکمیت) دارند. در کنار این مهم باید به اشتباهات و نقاط ضعف مسلمانان هم اشاره کرد که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی بیشتر از سابق در مرکز توجه عموم واقع شدهاند.
علاوه بر این عوامل باید به یک عامل دیگر هم توجه کرد و آن نخوت و تکبر اروپائیان در مقابل نهضتها و جنبشهایی است که ریشه اروپایی ندارند، (منظور بیشتر انقلاب اسلامی است) در مجموع عوامل فوق باعث شدهاند تا چهره واقعی انقلاب اسلامی مخدوش و منفی معرفی شود.
بسیاری از پیشگوییها مبنی بر اینکه بزودی نهضت اسلامی از هم خواهد پاشید و یا جمهوری اسلامی ایران محکوم به شکست است، از یک سو ناشی از جهالت این پیشگویان و از سوی دیگر مبین مکنونات قلبی آنها است و بنابراین فاقد هرگونه واقعیتی میباشد، اما خوشبختانه وجود همین پیشگوئیهای غلط و غیرقابل اعتماد باعث شدهاند تا نهضت اسلامی و تجسم و تحقق آن جدیتر تلقی شود و روزبهروز اعتماد مردم نسبت به جدی بودن مطالب رسانههای جمعی کاهش یابد.
تداوم جمهوری اسلامی ایران بعد از ارتحال بنیانگزارش، استحکام و تداوم حکومت اسلامی را به عنوان مرکز ثقل نهضت جهانی اسلام و سرزمین واقعی مسلمانان حقیقی نشان داد و ثابت کرد که هرچند قدرتمندان اروپای غربی با شوق و ذوق فراوان به فنای جمهوری اسلامی ایران بعد از مرگ امام خمینی دل بسته بودند و پیشگوئی میکردند که با وفات امام ایران غرق در آشوب و جنگهای داخلی خواهد شد، و به تبع آن اسلام به عنوان یک قدرت سیاسی نابود خواهد شد، اما چنانکه میگفتند و میخواستند نشد.
از همان ابتدا برای تعداد زیادی از افراد باصطلاح «متخصص» هضم و جذب و حتی درک تمدید حیات اسلام به عنوان نظامی سیاسی ـ فلسفی مشکل مینمود. اما همین افراد ناگزیر شدند تا به مطالعه تشیع بپردازند و با این عمل خود به ناچار پذیرفتند که تشیع نیروی محرکه نهضت اسلامی است، بدون اینکه واقعا درک کنند جریان از چه قرار است.
برای شناخت نهضت امام خمینی از یک سو آن را ابتدا در قالب مفاهیم غربی ریختند و از سوی دیگر با قصد و نیت ایجاد شکاف در میان تودههای مسلمان، آن را بعنوان پدیدهای بیگانه و غیراسلامی و دور از اسلام معرفی کردند و برای آن ویژگیهائی برشمردند تا آن را نوعی بدعت قلمداد کنند و برای تحقق این اهداف، اصطلاح «بنیادگرائی اسلامی» را که مفهومی برخاسته از الهیات مسیحی بود، آگاهانه به جهان اسلام تسری دادند.
با وجود تمامی این کوششها، صاحبان رسانههای گروهی در غرب، سعی در پنهان نگاهداشتن اهداف تفرقهجویانه و افتراآمیز خود داشتند و با جعل اصطلاحاتی از قبیل «خمینیسم» به ترفندی تازه متوسل شدند و تصویری خصمانه از آن به مسلمانان و جهانیان عرضه کردند با این نیت که به سادهلوحان بباورانند که خمینیسم بدعتی جدید و آئینی غیراسلامی است و بیشترین مانور در غرب علیه اسلام و نظام جمهوری اسلامی بر پایه جعل همین اصطلاح بوده است.
فتوای امام علیه سلمان رشدی باعث شد تا حیلههائی که ابرقدرتها علیه مسلمانان بکار میبردند روشنتر شود که ما به دو نمونه از آنها در اینجا اشاره میکنیم:
الف: طرح ظاهراً آزادیخواهانهایکه از سوی صهیونیستها و سوسیالیستها طراحی شده به نام «یک جامعه با فرهنگهای متفاوت».
طبق این طرح، در صورتیکه مسلمانان قوانین حاکم بر جوامع غربی را محترم میشمردند و نسبت به آن تمکین میکردند، به آنان اجازه داده میشد که مراسم مذهبی خود را بر پا دارند و نیروی کار خود را در خدمت این ممالک قرار دهند. این امر میبایستی به تدریج و به آرامی صورت میگرفت و به آنجا میانجامید که همه مذاهب از حقوق مساوی برخوردار میشدند تا راه برای تشکیل یک مذهب انسانی را فراهم سازد، به عبارت دقیقتر، طبق این برنامه میبایستی امکان تغییر مذهب بدون برخورد به هر مشکل انجام شود، (یعنی عملا اصطلاح و مفهوم اسلامی مرتد باید از بین میرفت) و تدریجا کل فرهنگ مسلمانان در فرهنگ جامعه مسلط غرب مستحیل شود.
و این امر میبایستی اگر نه در نسل فعلی، حداقل در نسل آینده صورت گیرد. اروپا باید تدریجا به یک نیویورک عظیم که در آن اقوام و مذاهب متفاوت ریشهها و هویت و فرهنگ خود را از دست بدهند، تبدیل شود. طبعا بنیادگرایان! یعنی پیروان خط امام این نقشه را بر هم زدند و به همین جهت هم آنها را تروریست و متعصبین کور معرفی کردند.
ب: طرح ملیگرائی و یا به عبارتی روشنتر طرح ضداسلامی
این طرح که مورد حمایت همه ناسیونالیستها واقع شده و طبعا تا حدی توسط محافل محافظهکار مسیحی نیز پشتیبانی میشود. معتقد است که همه مسلمانان بالقوه تشکیل دهنده نیروی بنیادگرائی هستند. از نظر اینها وجود این نیرو را در هنگامیکه مسلمانان بطور دستهجمعی به ساختن مسجد میپردازند و یا هنگامیکه خواهران مسلمان به حجاب پایبندی نشان میدهند، میتوان بخوبی مشاهده کرد. حوادثی که پیرامون منع داشتن حجاب اسلامی در یکی از مدارس فرانسه بوجود آمد، نمونهای از وجود چنین طرحهائی است.
هر دوی این طرحها دارای استراتژیهای مشترکی هستند یعنی هر دو مخالف با اسلام میباشند. چه اسلام به عنوان یک نظام تمام مطرح باشد و چه به عنوان یک تفکر سیاسی.
دوم: تاثیر نهضت اسلامی امام خمینی بر تمامی مذهب و بر زندگی مذهبی در اروپای غربی بعنوان مجموعهای تام
بیتردید انقلاب اسلامی امام خمینی نه تنها تصویر تازهای از اسلام در اروپا ارائه کرد، بلکه حتی زندگی مذهبی غیرمسلمانان را هم دگرگون ساخت. به عبارت دیگر امروزه حتی در اروپا نیز مذهبی بودن معنا و ارزش تازهای یافته است. افراد مذهبی و حتی مسیحیان دیگر از اینکه مذهبی باشند احساس شرمساری و سرافکندگی نمیکنند. این عبارت را ریاست جمهور سابق اتریش در یک سخنرانی بیان کرد و اظهار داشت که انقلاب اسلامی به تمامی افراد مذهبی اعتبار و اتکاء به نفس تازهای ارزانی داشته است.
ما حتی تاثیر انقلاب اسلامی را در خود کلیساها هم میتوانیم لمس کنیم. این چرخش محافظهکارانه کلیسای کاتولیک که در اتریش هم به چشم میخورد، نوعی تلاش و کوشش است که میخواهد در مقابل «هل من مبارزطلبی» اسلام قد علم کند و بخشی از هستی مسیحیت را از چنگ اسلام نجات دهد.
بدیهی است سردمداران کلیسا به این نتیجه رسیدهاند که کاتولیکهای سرخورده از تجددگرائی (مثلاً در فرانسه) به اسلام روی میآورند، همچنانکه مسیحیانی که خود استاد تحقق عدالت در جهان هستند، در نهضت اسلامی پناهگاه مذهبی و سیاسی تازهای را مییابند. این اهمیت و اعتباری که روزبهروز به ارزشهای مذهبی در اروپا داده میشود، قطعا به آنجا میانجامد که لیبرالها احساس کنند مجبورند در لاک دفاعی فرو روند و شدیدا به هر نوع بنیادگرائی خواه مسیحی یا اسلامی حملهور شوند.
حتی اکثر مسافرتهای پاپ به کشورهای اروپای میانه و غربی و علیالخصوص به ممالک جهان سوم، عکسالعملی در مقابل انقلاب اسلامی است. طرح پاپ این است که براساس احیای مجدد قوانین انجیل در اروپا به این قاره پرسنت، قومیت مذهبی تازهای عطا کند که بتواند در مقابل نهضت اسلامی مقاومت و پایداری نشان دهد. پاپ امیدوار است که با کمک و همکاری قدرتهای اروپای غربی و شرقی بتواند به این هدف نائل شود و سفر گورباچف به رم هم «چراغ سبز»ی است که برای همکاریهای آینده نشان داده میشود.
اگر پاپ درصدد برآید تا بیشتر از سابق برای زندگی مذهبی در اروپای غربی ارزش قائل شود، قطعا این امر موجب خواهد شد تا بحث آزاد درباره سؤالات مذهبی دوباره جان بگیرد و این موضوع مسلماً باعث خواهد شد تا روابط مذاهب گوناگون مورد گفتوگو واقع شود و ما اطمینان داریم که این نیت به مسلمانان امکان بهتری برای اعتلای موقعیتشان خواهد داد.
سوم: تاثیر انقلاب اسلامی بر تک تک افراد و گروههای کوچک در اروپای غربی و علیالخصوص بر نوجوانان
قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، حرکتها و جنبشهای مربوط به جوانان علیالخصوص در سطوح دانشجوئی و در ممالک اروپای میانه و غربی عمدتاً از افکار چپ و مارکسیسم تغذیه میشد.
در سالهای دهه شصت این امر در شکل راهاندازی تظاهرات، ابراز همدردی با جنگهای رهائیبخش (در هند و چین، آمریکای جنوبی و مرکزی) خود را نشان میداد و یا مثلاً در اواخر دهه هفتاد، دانشجویان به شدت از نهضتها و حرکتهای صلحطلبانه و مربوط به حفظ محیط زیست، طرفداری میکردند. تمامی این نوع تظاهرات، راهپیمائیها و حرکتهای مردمی تحت رهبری مارکسیستها و یا نیروهای چپ قرار داشت و در اکثر موارد وجود اتحاد جماهیر شوروی پشت سر این جریانها حس میشد.
با پیروزی نهضت اسلامی به رهبری امام خمینی در 22 بهمن همراه یک حرکت عظیم، افق تازهای گشوده شد. هیچکس در اروپا نمیتوانست تصور کند که روحانیت بتواند رهبری یک چنین جنبش عظیم ضدآمریکائی و ضدسرمایهداری را بدون وابستگی به شوروی بدست گیرد. این ملاحظات و مشاهدات مشابه برای مردم و علیالخصوص برای تعداد بسیاری از جوانان و حتی مارکسیستها نوعی مبارزهجوئی واقعی بود که به بررسی و مطالعه دقیق معنوی انقلاب اسلامی منجر شد.
در این مرحله موضعگیری خصمانه رسانههای جمعی تاثیری خلاف آنچه آنها میخواستند به بار آورد وعدهای از قبل همین موضعگیری رسانههای غربی، حقانیت این نهضت را دریافتند، زیرا سرمایهداران، صهیونیستها و آمریکا همگی آن را محکوم میکردند.
تماس مستمر با مبانی و اهداف نهضت امام خمینی باعث شد تا تعدادی از روشنفکران و همچنین برخی از اروپائیان که با مسائل سیاسی سر و کار داشتند به اسلام بگروند که به عنوان مثال میتوان از مورد راجر گاراندی و همچنین از تشکیل مرکز فرهنگی اسلامی در اتریش نام برد که هر دو به یک علت بوجود آمدهاند.
افرادی از گروههای سنی مختلف که با مسائل اجتماعی و سیاسی سر و کار دارند در راهحل اسلام که میگفت: «نه شرقی نه غربی» مبنای جدیدی برای هویت مذهبی و سیاسی خود یافتند و افق تازهای برای فعالیتها و اشتغالات آینده خود پیدا نمودند و سرانجام پاسخی مناسب برای جستجوی حقیقت و عدالت پیدا کردند.
اینگونه افراد واقف بودند که در درجه اول باید تلاش کنند تا آنچه را که یافتهاند به بینش و نگرش عمیق مذهبی تبدیل کنند، چه پیریزی بینش مذهبی است که میتواند در مقابل فشارها و سیل حوادث مقاومت کند. خلاصه اگر هدف را تداوم و توسعه این نگرش مذهبی بدانیم باید تلاش کنیم تا از این انگیزهای که بدوا بیشتر شکل سیاسی داشت، هویتی کاملاً مذهبی بسازیم.
حتی در این مورد هم فتوای امام علیه رشدی عملکرد پرخیر و برکت خود را نشان داد و برای تازه مسلمانان روشن کرد که اعتقاد و ایمان تازه آنان چه ابعاد متفاوتی داشته و چه زیربنای استواری برای زندگیشان بعنوان مسلمان غربی بوده است. علاوه بر آن این فتوا برای تازه مسلمانان غربی حاوی آموزشی تازه نیز بوده و آن اینکه نشان داد که تمدن مدرن غربی چه نوع کودک معنوی است و تا چه حد نظام ارزشی اسلامی و غربی، بعنوان دو نظام ارزشی آشتیناپذیر در مقابل یکدیگر قرار دارند.
بدینترتیب امام خمینی به این شهروندان غربی نه تنها هویت معنوی - مذهبی تازهای را ارزانی داشته بلکه با نشان دادن تصمیمگیریهای قاطع و موضعگیریهای سرسختانه و دفاع سازشناپذیر از اسلام، در تربیت این «مسلمانان تازه متولد شده»، تاثیر بسزایی گذاشته و به آنان معنای تقریبی اسلام پویا را آموزش داده است. انشاءالله که این روند تربیتی حتی بعد از وفات امام، تحت رهبریهای آیتالله خامنهای هم ادامه پیدا کند، چه درک و شناخت اصل اسلامی «ولایت فقیه» اصلی ضروری و غیرقابل چشمپوشی است.
پیروزی انقلاب اسلامی و همچنین پیروزی مجاهدین مسلمان افغانی برابر قدرت شوروی باعث شدند تا ماهیت و ضعفهای مارکسیسم لنینیسم بعنوان ایدئولوژی انقلابی بر ملا و به جهانیان روشن شود که اسلام ناب نه افیون خلقها است بلکه آن مذهبی افیون تودهها است که به جدایی دین از سیاست معتقد است.
عمر مارکسیسم لنینیسم به عنوان ایدئولوژی انقلابی به سر آمده و گورباچف این امکان را یافته که آن را کنار بگذارد و اعتراف کند که آینده از آن اسلام به عنوان یک مذهب است. مذهبی که برای تحقق عدالت در جهان آمده و انسانها را از قیود مادی و معنوی میرهاند.