پوست گربه و گورباچف!
-پنجم فروردین 1364: «پیش از ظهر احمد آقا [خمینی] آمد گفت که بعضی از رسانه ها گفته اند امریکا به خاطر گروگانهایی که در دست مردم لبنان دارند تحت فشار است و مایل است که برای حل مشکل از ایران استمداد کند... گفتیم(!) اگر چنین درخواستی شد... مشورت کنیم». (هاشمی. خاطرات 1364؛ امید و دلواپسی. ص43)
چرا هاشمی در این یادداشت از «فعل جمع» استفاده می کند. آیا می خواهد برای مذاکره با آمریکائیها، افراد هم نظری را پیدا کند؟!
-یکشنبه چهارم خرداد 1365: «... آقای مک فارلین مشاور ویژه ریگان و شخصیتهای حساس دیگر امریکا در هیاتاند. برای سران کشور ما کلت و شیرینی هدیه آورده اند و خواهان ملاقات با سران هستند. قرار شده هدیه را نپذیریم و ملاقات ندهیم و مذاکره را در سطح دکتر (محمد علی) هادی (نجف آبادی) و دکتر (حسن) روحانی و (فریدون) مهدی نژاد (وردی نژاد) مخفی نگهداریم... آنها بیشتر خواهان مذاکره در مسائل کلی و سیاسی اند... قبول نکردیم...» (هاشمی. خاطرات 1365؛ اوج دفاع. صص 108ـ 107)
-دوشنبه 5 خرداد 1365 «در منزل بودم دکتر (محمد علی) هادی(نجف آبادی) و دکتر (حسن) روحانی آمدند و پس از توصیه آنها در مورد مسائل قابل بحث قرار شد، دکتر هادی با هیات امریکایی مذاکره کند. عصر آمدند و گفتند: مک فارلین ناراضی است و مدعی است به او توهین شده که چرا مقامات با او حرف نمی زنند و چرا هدیه اش را نمی پذیریم و می گوید: اگر من برای خرید پوست گربه به روسیه بروم گورباچف در روز، دو بار با من ملاقات می کند». (هاشمی. خاطرات 1365؛ اوج دفاع. ص109)
چرا و چگونه "ریگان" به التماس افتاد
در اوایل دهه 1980 م. رونالد ریگان، رئیس جمهور جمهوری خواه آمریکا، کوشید در قبال ایران، رویکرد عملگرایانه را در پیش گیرد. به زعم وی بی اعتنایی به ایران یا از آن مهم تر جبهه گرفتن علیه ایران، موجب می شد کاخ کرملین شوروی دولت انقلابی ایران را به سوی خود جلب کند. با این پیش فرض، "مأموریت مک فارلین" طراحی شد.
در مقابل، هاشمی، موسوی و حسن روحانی، تعامل دیپلماتیک را مکمل دفاع مقدس می دانستند و بی میل نبودند برای تقویت قوای دفاعی در برابر صدام، از کشورهای غربی کمک بگیرند.
بدیهی بود که آمریکایی ها آن قدر احمق نبودند که مک فارلین، معاون وزیر دفاع خود را به مثابه یک مهمان ناخوانده به ایران اعزام کنند. آنها در ایران، چراغ سبزی یافته و جای پایی دیده یافته بودند.
نفس مذاکره با دشمن، به منزله نفی شعار «نه شرقی و نه غربی» و ضربه زدن به اصل استقلال ملی ایران نیز برای آمریکایی ها جاذبه داشت.
پس از پیروزی ایران در عملیات بیت المقدس و فتح خرمشهر در سال 1361 موازنه قوا در دو سوی منازعه جدی بود و در این شرایط اگر طرف پیروز در برابر آمریکا نرمش نشان میداد، دلیل نداشت آمریکا همچنان از صدام حمایت کنند. هدف از تحریک صدام، به زانو زدن انقلاب اسلامی در برابر استکبار جهانی بود و اگر این هدف از راه دیپلماتیک و در پوشش امدادرسانی به ایران محقق می شد، برای کاخ سفید رویای خوش بازگشت به ایران تعبیر شدنی بود. به علاوه دستگاه تبلیغاتی غرب، در برابر ناسیونالیسم عرب، انقلاب اسلامی را یک پدیده ناسیونالیستی و ایران گرایانه قلمداد می کرد که با سرشت عربی در ستیز بود. همکاری ایران با آمریکا، میتوانست توده های مستضعف عرب را از آرمانهای اسلامی انقلاب ایران، ناامید سازد. به همین دلیل مذاکرات مک فارلین، طرحی با هدف چند پیروزی بود که با برخورد قاطعانه امام(ره) به رسوائی بزرگ کاخ سفید منجر شد.
تودهنی امام(ره) به کاخ سفید
روز چهارم خرداد 1365 مک فارلین و نورث همراه با چهار امریکایی دیگر که احتمالا مامور سیا بودند و همچنین یک دلال رژیم صهیونیستی راهی ایران شدند.
آنها سه قبضه "کلت"، برای سران سه قوه، و یک "کیک" که به شکل کلید بود به همراه داشتند تا با آن، طی یک ضیافت با مقامات ایرانی، قفل روابط ایران و امریکا را بگشایند.
قربانی فر به نورث اطمینان داده بود که ایرانی ها منتظر سلاح هستند و حتی از آنان استقبال خواهند کرد. قربانی فر، خبر ورود هیات امریکایی را خودش به مقامات ایران داد. مک فارلین با نام جعلی "شون دولین" و هیئت همراه با گذرنامه ایرلندی وارد تهران شدند. هواپیمای امریکایی آنها به پایگاهی نظامی منتقل شد ولی مک فارلین سه ساعت و نیم در فرودگاه مهرآباد معطل شد. (فاطمه علیزاده. مک فارلین. انتشارات روزنامه ایران. 1388، ص10)
هیچ مقام عالی رتبه ایرانی از این هیئت استقبال نکرد. آنها را پس از چند ساعت معطلی در هواپیما و فرودگاه به هتل آزادی بردند. در حالی که مک فارلین خواستار دیدار با سران سه قوه بود، امام(ره) از دیدار مقامات عالی کشورمان با آنها جلوگیری کردند. به جای سران سه قوه، حسن روحانی، هادی، وردی نژاد، نجفی، مصطفوی، کنگرلو و... با مقامات آمریکایی دیدار کردند و آنها دست از پا دراز تر خاک ایران را ترک کردند. این ناکامی چند ماه بعد افشا شد و به خودکشی مک فارلین و سرطان و مرگ ویلیام کیسی رئیس سازمان سیا انجامید.
سفر مک فارلین با تمهیدات کانال ارتباطی اول (قربانی فر-کنگرلو-موسوی) تدارک دیده شده بود. اما با وجود ناکامی، آمریکایی ها، «کانال دومی» را برای تحمیل نظرات خود به ایران جستجو کردند.
کانال دوم چه کسی بود؟
وقتی سفر مک فارلین بی نتیجه ماند، بازماندگان شبکه زیتون و سیا، جستجو برای ایجاد کانال دیگری را آغاز کردند. "درویش" یک ایرانی مقیم لندن جوانی 25 ساله را به "آلبرت حکیم" معرفی کرد. حکیم نیز یک ایرانی یهودی تبار مقیم لندن بود که مغازه جاسوسی دو نبش داشت او هم برای "سیا" کار می کرد و هم برای"موساد". اما آن جوان 25 ساله چه استعدادی داشت که امید آمریکایی ها را برانگیخت؟
او "علی هاشمی بهرمانی" برادر زاده رئیس وقت مجلس شورای اسلامی و دانشجوی رشته "زمین شناسی" دانشگاه شهید بهشتی بود و ظاهرا برای معالجه بیماری چشم، در مرداد ماه 65 به اتفاق همسرش عازم بلژیک شده بود.
"جلال ساداتیان" کاردار ایران در لندن، به علی گفته بود: تماسهایی با سفارت گرفته می شود اما من با اینکه نماینده رسمی جمهوری اسلامی ایران هستم، نمی توانم پاسخگوی آنها باشم. آنها خواستار معامله با ایران هستند.
وقتی نماینده سیاسی ایران نمی توانست به این درخواستها پاسخ دهد، چرا جوانی که هیچ مسئولیت و تجربهای ندارد، باید به این درخواستها پاسخ می داد؟ بازماندگان شبکه زیتون، او را به خوبی می شناختند.
آشنائی آمریکاییها با خانواده آقای هاشمی هم کم نبود. شخص هاشمی رفسنجانی در خاطراتش از سفرهایش به آمریکا سخن به میان آورده است. اما از این سفرها مهمتر باید از پیوند محمد هاشمی-عموی دیگر علی- با گروه "سماع" در فرصتی دیگر سخن بگوئیم.
به هر روی علی هاشمی، باب ملاقات با آمریکائیها را گشود. وی در خرداد 1387 به مجله "شهروند امروز" گفت: «من به آنها گفتم که مسوولیتی ندارم و آنها گفتند که ما صرفا میخواهیم که شما پیاممان را به گوش آقای هاشمی برسانید... مشخص شد(چگونه؟!) که آن افراد مقام حکومتی نیستند اما کسانی هستند که با شورای امنیت آمریکا کار میکنند. یکی از آنها فردی به نام آقای حکیم بود که ایرانی الاصل بود و چند سال پیش در کره جنوبی فوت کرد. یکی دیگر از آنها هم فردی به نام ریچارد سیکورد بود که قبلا معاون وزیر دفاع آمریکا بوده و مدت زیادی هم در ایران حضور داشته است. مترجمی هم همراه آنها بود که گویا قبلا در سفارت آمریکا در تهران کار میکرده است. جلسه ما در هتلی در بلژیک برگزار شد.»
علی هاشمی به دنبال اثبات شجاعت
آنها به هدف خود رسیدند و علی را قانع کردند که با عمویش مذاکره کند. او نیز باید از این فرصت استفاده می کرد تا شجاعت خویش را به عمویش اثبات کند. وقتی پدرش قاسم، در گذشته بود، بار مسئولیت خانواده او بر دوش اکبر هاشمی رفسنجانی افتاده بود. و علی هم می کوشید برای قدرشناسی از عمو، داوطلب مأموریت های بزرگ برای وی باشد!
علی هاشمی در ادامه می گوید: «من وقتی از سفر برگشتم شرح آن دیدار را در چندین صفحه نوشتم و وقتی از آقای هاشمی رفسنجانی گرفتم... و ماجرا را هم کاملا توضیح دادم. ایشان ماجرای (سفر ناکام) مک فارلین(به ایران) را تکذیب کردند و گفتند که به نظرم چنین چیزی درست نیست(!) و واقعیت ندارد. اما بعد گفتند که حالا شما گزارشت را بگذار اینجا باشد. بعد هم که من یکی، دو بار پیگیری کردم هیچ نتیجهای نگرفتم. من در آن زمان ارتباطی هم با دفتر امام داشتم. با یکی از دوستان که در دفتر امام بود(چه کسی؟!) اجمالی مشورت کردم و ایشان پیشنهاد داد که من با آقای محسن رضایی که ارتباط هم داشتیم، جلسهای بگذارم.... به دیدار آقای رضایی رفتم و موضوع را توضیح دادم. آقای رضایی تکذیب نکرد(!) و گفت آنچه گفتی اتفاق افتاده است. ما هم اگر بتوانیم از نظر استراتژیک از آنان کمک بگیریم، این همه تلفات نخواهیم داشت و پیروزی بچهها در جنگ بیشتر میشود... و حالا شما هم کاری به این موضوع نداشته باش. فقط سرنخهایت را به «بچههایی که من معرفی میکنم» وصل کن تا کار ادامه پیدا کند.» البته رضایی چندی پیش اذعان کرد که حقایق ماجرای مک فارلین را «تنها آقای هاشمی» می داند. وی طی گفتگویی با خبرگزاری فارس، میگوید: «اصل جریان، از شخص محسن کنگرلو که مشاور آقای میرحسین موسوی بود شروع شده بود، این فرد (کنگرلو) کارهای خود را با آقای هاشمی پیش می برد و هنگامی که ما متوجه شدیم که در تهران اتفاقاتی در جریان است وارد ماجرا شدیم و محسن کنگرلو را به عنوان رابط دوم قرار دادیم و آقای وردی نژاد که معاون اطلاعات سپاه بود و بعداً مسئول خبرگزاری جمهوری اسلامی شد را به عنوان رابط اصلی قرار دادیم. در واقع ابتکار عمل را به دست گرفتیم تا ببینیم پشت صحنه چه می گذرد...»
علی هاشمی اذعان می کند که برای ملاقات بعدی عازم ترکیه می شود و از طریق ترکیه پس از ساعتها پرواز با هواپیمایی کوچک که برای سوخت گیری توقفی هم داشته است به «مکان ناشناخته»(!) مورد نظر مذاکره کننده می رسد. وی از آن مکان سخنی به میان نمی آورد یا اساساً خود نیز آن مکان را نمی شناسد.سئوال اینست که اگر این «مکان ناشناخته»، اسرائیل نبوده، آیادلیلی داشت که موقعیت آن ذکر نگردد؟!
در این مذاکره عمدتا درباره «تروریسم، گروگان های آمریکایی در لبنان و آزادی آنها»، «استراتژی ایران، روسیه و امنیت خلیج فارس»، «مصالح ایران و امریکا» و... سخن به میان می آید.
به راستی علی هاشمی، چه نقشی در نظام جمهوری اسلامی داشت که می بایست تا این سطح مباحث راهبری نظام را به دشمن منتقل کند؟ جوانی فاقد هرگونه تحصیلات مرتبط و تجربه دیپلماتیک، تنها به دلیل «برادر زاده هاشمی بودن» چقدر هوشیار بود که اسرار نظام را افشا نکند؟!
آن آشنائی که در بیت امام(ره) وی را به محسن رضائی رهنمون ساخت چه کسی بود؟!
علی هاشمی البته تصریح دارد که پس از انعکاس مذاکراتش به آقای هاشمی، دیگر نقشی در این خصوص نداشته است.
اما وی ظاهرا حتی پس از سفر به آن «مکان ناشناخته»(!) همراه با سمیعی، در آلمان با آلبرت حکیم دیدار کرده بود. حکیم از حضور سمیعی در این دیدار تعجب کرد. ولی، علی، "سمیعی"، را به عنوان محور مذاکرات قلمداد کرد. آیا سمیعی، از «بچه های محسن رضایی» بود؟!
بعدها سمیعی و طرفهای امریکایی دچار اختلاف شدند. ولی پای علی هاشمی، مجددا به جلسه دیگری با آمریکائیها کشیده شد. در آخرین جلسه، "نورث" (همکار مک فارلین) از علی تشکر کرد و یک انجیل که ریگان پشت آن، به دست خط خود مطالبی نوشته بود به او داد تا به عمویش تسلیم کند. (محسن هاشمی و حبیب الله حمیدی. ماجرای مک فارلین. 1388. ص152)
آقای هاشمی در سخنرانی روز 13 آبان 1365 با تائید ادامه مذاکرات غیر مستقیم خود با آمریکائیها، میگوید: «آقای ریگان یک انجیلی را برداشته و یکی از آیات انجیل که مضمون آن این بود که ادیان خدا همه با هم هستند آن را برداشته بود با خط خودش امضاء کرده بود و برای اعتقاد ما این را فرستاده بود» (روزنامه کیهان. 14 آبان 1365)
آقای هاشمی آن قدر بهره هوشی داشت که دریابد آمریکائیها، پای یک جوان 25 ساله را تنها از آن رو که برادر زاده اوست به مذاکرات گشودهاند. با وجود اطلاع برخورد قاطع حضرت امام(ره) با مک فارلین، چرا مذاکرات غیر مستقیم هاشمی با آمریکا ادامه یافت؟ طی چند دور مذاکره علی هاشمی چه مباحثی مطرح شد؟ طی این مذاکرات، چه وعده هایی رد و بدل شد؟ آیا منافع شخصی و خانوادگی هم مورد بحث قرار گرفت؟
با وجود آنکه هدف آمریکائیها از این مذاکرات، براندازی نظام جمهوری اسلامی ایران بود، آنها استفاده لازم را از مذاکره با این جوان بی تجربه نبردند؟
سیا و موساد، از مدتها پیش آرزوی «رحلت زودهنگام حضرت امام(ره)» را داشتند و برای شرایط پس از رحلت حضرت امام(ره) نیز چتر مدیریتی خود را به بیت آقای منتظری گسترده بودند. آیا یکی دیگر از اهداف آمریکائی ها در چند دور مذاکره با علی هاشمی رفسنجانی، تکمیل اطلاعات و پیش بینی های لازم برای "ایران پس از رحلت امام(ره)" نبود؟
اگر عوامل مذاکرات، برای پاسخگوئی روشن به این پرسشها، توضیحات بیشتری ندهند، می توانیم با تکمیل قطعات موجود از ارتباطات شبکه زیتون به آنها پاسخ دهیم.
در اوج شکل گیری معامله پنهان مک فارلین، نگاه آقای هاشمی به بیت آقای منتظری بسیار قابل توجه است. دستگاه امنیتی کشور به امر حضرت امام(ره) مأموریت داشت با جنایات مهدی هاشمی برخورد کند. اما آقای هاشمی در این موضع نیز رویکردی متفاوت با حضرت امام(ره) داشت و هنوز در جستجوی راهی برای نجات سید مهدی هاشمی بود.
-11 اردیبهشت 1365: «سید مهدی هاشمی آمد. از خودش دفاع کرد و داشتن گروه مخفی و اسلحه و تندروی و پخش اعلامیه علیه بعضی از مسئولان را تکذیب کرد. گفتم به خاطر حفظ اعتبار آیتالله منتظری باید جنبه اثباتی قضیه درست شود(!) من پیشنهاد کردهام که به عنوان سفیر به خارج برود، او این را تبعید تلقی میکند.» (هاشمی رفسنجانی. خاطرات سال 1364؛ امید و دلواپسی)
توجیه معامله با شیطان
آقای هاشمی با چه توجیهی مذاکرات خود را با آمریکائیها ادامه می داد؟ مگر اساساً جنگ تحمیلی با تحریک عراق از سوی استکبار جهانی آغاز نشده بود؟ چرا باید با سردمداران اصلی جنگ تحمیلی معامله صورت می گرفت؟ وی در گفتگو با کیهان می گوید: «شاید ده یا بیست بار از مسوؤلان کشور شنیده اید که ما به هر حال از جیب همین غربی ها، دلالها و یا کمپانی های غربی سلاح تهیه می کردیم با واسطه، بیواسطه، گران تر و گاهی ارزان تر.»
اشتغال ظالمان به ظالمان
گریز از دستورات اکید حضرت امام(ره) مصداق بارز ظلم به ولایت فقیه بود. از نتایج پرثمر برخورد هوشمندانه حضرت امام(ره) با مک فارلین این بود که همه افرادی که تحت تاثیر مدیرت شبکه زیتون بودند، با یکدیگر به منازعه افتادند.
معامله پنهانی، مک فارلین با موسوی و هاشمی از طریق بیت آقای منتظری افشا شد. قربانی فر به کنگرلو- مشاور امنیتی موسوی- طوماری نوشت و از عدم پیگری این معامله، گلایه کرد. وی مدعی شد که ناکامی در این معامله به او زیان مالی زده است. اما از آن مهمتر، اعتبار قربانی فر، در شبکههای جاسوسی بینالمللی خدشه دار شده بود.
کنگرلو چه پاسخی می توانست به قربانی فر بدهد؟ حضرت امام(ره) چون کوه ایستاده بودند و اجازه نمیدادند کسی با مستکبران بر سر خون پاک جوانانی که در دفاع مقدس خون خویش را در طبق اخلاص نهاده بودند، معامله کند.
قربانی فر، ناگزیر شکوائیه خود را به قائم مقام رهبری برد. باند مهدی هاشمی که در این ایام به دلیل جنایتهایش به امر حضرت امام(ره) تحت پیگرد وزارت اطلاعات بود، از طریق اعضای باند خود این ماجرا را فاش ساخت و افشای این معامله ناکام، رسوائی بزرگی برای کاخ سفید ایجاد کرد.
درباره دلایل این اقدام باند مهدی هاشمی، هنوز تحلیل جامعی صورت نگرفته است. ممکن است تعامل شبکه زیتون و سیا با
–کانالهای اول و دوم- برای مهدی هاشمی و رفقایش حسادت برانگیز بوده باشد. این نوع حسادت را در جریان کنفرانس برلین
- فروردین 1379- به طور بارز شاهد بودیم. چپهای دست آموز ایرانی مقیم آلمان، از میزان اعتباری که غرب به دوم خردادیها اعطا کرده بود، عصبانی شدند و کنفرانس برلین را به هم زدند. شاید باند مهدی هاشمی از افزایش اعتبار کانالهای اول و دوم نزد غرب عصبانی شده بودند.
از آن مهمتر، باند مهدی هاشمی، افشای جنایتهای خود را ناشی از رقابت هاشمی رفسنجانی و موسوی با خود می دانستند. بنابراین باید با یک حالگیری امنیتی-سیاسی، به حیثیت هاشمی و موسوی ضربه می زدند.
این احتمال، البته می تواند مکمل احتمال پیشین باشد. زیرا با این افشاگری، آنها به هاشمی و موسوی ضربه زدند و هم به شبکه زیتون فهماندند که نباید باند مهدی هاشمی را دست کم بگیرد و آنها را در گرداب پیگردهای امنیتی وزارت اطلاعات تنها بگذارد.
اما واقعیت آنست که همه ماجرا این دو تحلیل نیست.
قاچاقچیان واشنگتن را مجازات میکنند
سطح منازعات نیروهای سیاسی بر سر معامله ناکام مک فارلین از ایران فراتر رفت و پای واشنگتن، تل آویو و ریاض را نیز به نبرد امنیتی-اطلاعاتی نفس گیر با مقامات سوئیس و شبکههای پولشوئی جهانی کشاند. چگونگی ارتباط این مأموریت با عملیات تطهیر پول و پیدا شدن نقش مافیای بین المللی قاچاق و سیاستمداران فاسد سوئیسی خود داستانی طولانی دارد که در این مجال بیان همه ابعاد آن نه مفید است و نه ضروری. از این رو تنها به اشارهای در این خصوص اکتفا می کنیم. الیزابت کپ، وزیر دادگستری سابق سوئیس به همراه شوهرش و یک شریک لبنانی با نام "شکرچی" شرکتی را در زوریخ تاسیس کرده بودند تا با مافیای جهانی مواد مخدر معامله کنند. بخشی از معاملات آنها، با "پابلو اسکوبار" کلمبیایی به شبکه جهانی ترافیک کوکائین منتهی میشد و مرزهای آمریکا را هم در مینوردید. افشای سیطره این شبکه قاچاق در امریکا، اعتراض افکار عمومی را علیه رونالد ریگان رئیس جمهور وقت برانگیخت. مردم آمریکا که خود را یک ابرقدرت می دیدند، کاخ سفید را شماتت می کردند که چگونه نمیتواند ردپای قاچاقچیان کشوری کوچک به نام سوئیس را شناسائی و با آنها برخورد کند؟!
ریگان، از مقامات سوئیس خواست ترافیک کوکائین با خاک آمریکا را متوقف سازد. ولی کسی به ریگان اعتنا نمی کرد. ریگان حتی خواسته خود را تعدیل کرد و برای اقناع افکار عمومی آمریکا، خواستار برکناری صوری "الیزابت کپ" از وزارت دادگستری سوئیس شد. تمهیدات آمریکا برای کاهش فعالیت مقامات سوئیس در علمیات پولشوئی بی فایده بود. زیرا سود هنگفتی به شبکه بانکی سوئیس هدایت می شد. (دکتر مهدی صحرائی. سوئیس بزرگترین تطهیر کننده پول در جهان. صص 10 تا 17)
اما سوئیسیها، در برابر قلدری آمریکا، سکوت نکردند بلکه در جستجوی فرصتی برای مجازات ابرقدرت مدعی بودند. این فرصت با دستگیری مردی ماجراجو و تبهکار در سوئیس مهیا شد. او یک عضو شبکه زیتون و باند مهدی هاشمی بود.
"نقی.گ"، یک مجرم سابقه دار ایرانی که در دوره رژیم پهلوی، به جرم کلاهبرداری محکوم و به زندانی در اصفهان محکوم شد. وی در بحبوهه پروزی انقلاب اسلامی، از زندان اصفهان گریخت. او در زندان با سید مهدی هاشمی آشنا شده بود و به پس از پیروزی انقلاب اسلامی توانست خود را به بالاترین سطوح باند تروریستی مهدی هاشمی برساند.
وی پس از مدتی در سوئیس مقیم شد تا همانند قربانیفر، فعالیت تبهکارانه را با دلالی پی گیری کند. اما پس از مدتی پلیس سوئیس او را بازداشت کرد و به دستگاه قضائی سپرد.
در جریان رسیدگی به پرونده نقی.گ، وزارت دادگستری سوئیس، از ارتباطات نقی.گ با شبکه زیتون و باند مهدی هاشمی مطلع شد. الیزابت کپ و شکرچیان با کشف این ارتباطات، گوئی به سرمایه خوبی دست پیدا کرده بودند. نقی گ، به مافیای پولشوئی سوئیس پیوند خورد و همزمان ارتباطات باند مهدی هاشمی را هم توسعه داد.
وقتی قربانی فر از نوشتن طومار شکوائیه به محسن کنگرلو نتیجه نگرفت این طومار را به آقای منتظری داد. تا اهدافش را از طریق ارتباطات قدیمی شبکه زیتون با باند مهدی هاشمی، پیگیری کند. اما سطح منازعات داخلی بالا گرفته بود و مهدی هاشمی، برای رهائی خود از پیگردهای امنیتی در جستجوی راه حلی بود. او سوزاندن ارتباطات کانالهای اول و دوم و افشای ارتباطات هاشمی و موسوی با آمریکائیها را راه حل مناسبی تشخیص داد. نقی.گ، به باند مافیائی الیزابت کپ و شکرچیان، ماجرای معامله ناکام آمریکائیها با ایران را تشریح کرد. این بهترین فرصت برای کپ و شکرچیان بود تا کاخ سفید را مجازات کنند. واشنگتن، در حالی سوئیس را به پولشوئی و قاچاق متهم می ساخت که خود با همکاری تل آویو و آل سعود، در آرزوی معامله اسلحه با ایران بود و حتی برای این معامله یک هیات رسمی به ایران عزام کرده بود.
شکرچیان، خبر این معامله ناکام را به مجله لبنانی "الشراع" داد و رسوائی ایران-گیت را برای کاخ سفید پدید آورد. این هفته نامه در شماره 12 آبان 1365 نوشت: «رابرت مک فارلین... به طور محرمانه از تهران دیدار کرد و گفتگوهای بسیار مهمی با دکتر محمد لواسانی به نمایندگی از وزارت امور خارجه و محمد علی هادی، نائب رئیس کمیته روابط خارجی مجلس شورای اسلامی و یکی از افسران عالی رتبه ارتش انجام داد».
این گزارش البته به شکلی هدفمند واقعیات و اکاذیب را در هم آمیخت تا به نیاز مهدی هاشمی هم برای جوسازی پاسخ داده باشد. پس از انتشار این گزارش، حضرت امام(ره) به آقای هاشمی توصیه کردند در مراسم 13 آبان، حقایق را به مردم بگوید. وی در این مراسم گفت: «افتخار سلاطین دنیا این است که با یکی از سردمداران امریکا ملاقات کنند. ولی جمهوری اسلامی ایران، چون روی پای خودش ایستاده و به خدا اتکا کرده آنقدر قدرت دارد که آنهایی که بی اجازه وارد ایران می شدند التماس می کنند، خواهش می کنند که شفقت ما را جلب کنند و ما را به عنوان میهمانی که به مسلمانی وارد شد تحت فشار معنوی بگذارند(!)، ولی جمهوری اسلامی میگوید نه ما با کسی که آثار خیانتش مشهود است نمی توانیم مذاکره کنیم».(روزنامه اطلاعات. 14 آبان 65)
فرار به جلو
سید مهدی هاشمی با افشای این قضایا، توانست با فرار به جلو، پیگردهای امنیتی علیه خود را لااقل برای استاد ساده لوح خویش، توجیه کند. آقای منتظری ظاهرا باور کرد که این اتهامات به مهدی هاشمی به دلیل افشای ماجرای مک فارلین، زده شد! و با وجود مستندات فراوان قتل آیت الله شمس آبادی، زهره بنیانیان- همسر سلمان صفوی، برادر رحیم صفوی- و... با هدف حمایت از مهدی هاشمی، در برابر حضرت امام(ره) ایستاد. آقای منتظری اما اکنون در عالم برزخ حقایق بسیاری را می بیند. به تعبیر حضرت امیر مومنان(ع)؛ «مردم در خوابند و چون بمیرند بیدار گردند.»
مهدی هاشمی حتی اگر دستی در این جنایات نداشت، خدمات شایانی به شبکه های جاسوسی کرد. در فرصتی دیگر پیوندهای شبکه زیتون و سیا با باند مهدی هاشمی و بیوت منتظری، طاهری اصفهانی و.... را تشریح خواهیم کرد. انشاءالله