تاریخ انتشار : ۱۷ آبان ۱۳۹۱ - ۰۷:۵۵  ، 
کد خبر : ۲۲۰۸۱۴

کومله، شاخکی از امپریالیسم در کردستان(بخش سوم)

به قلم صلاح‌الدین رجبی / اعضای سابق گروهک کومله مقدمه: در ادامه‌ی بررسی مواضع و تاریخچه‌ی گروهک منحط «کومله» که توسط «صلاح‌الدین رجبی» عضو سابق تشکیلات سقز این گروهک انجام شده است، در این شماره، مواضع کومله را در مورد ملی‌گرایی و دیدگاههای آن را در مورد جنگ تحمیلی (که منطبق با دیدگاههای سلطنت‌طلبان در همین مقوله است) از نظر می‌گذرانیم. یادآور می‌شود که چاپ این سلسله مقاله‌ها، الزاما به معنی رد یا تأیید کلیه‌ی دیدگاههای نویسنده نیست.

4- کومه‌له و مسئله ملی:
قبل از اینکه به نقطه‌نظرات مشخص کومه‌له بپردازیم جا دارد در اینجا نیم‌نگاهی به مواضع رهبران مارکسیسم داشته باشیم و بدانیم آیا مسئله ملی و ملیت بنا به نوشتارهای خود آنها جایگاهی در مواضعشان ایفا می‌کند یا نه؟ و به دنبال آن به صورت مشخص‌تر به خود کومه‌له نیز به عنوان جریانی مارکسیستی بپردازیم.
ایدئولوژی مارکسیسم، به تمامی پدیده‌های اجتماعی، به صورت طبقاتی می‌نگرد و به غیر از آن، هرگونه راهی را آب به آسیاب طبقات دارا و ثروتمند جامعه ریختن می‌داند. «لنین» رهرو راه «مارکس» در کتاب «چه باید کرد» عنوان می‌کند که دو ایدئولوژی وجود دارد.
ایدئولوژی بورژوازی و ایدئولوژی پرولتاریا شق تالثی در این بین وجود ندارد و حتی «انگلس» که چکیده و عصاره مانیفست را در یک عبارت جمعبندی می‌کند در پیشگفتار چاپ آلمانی سال 1883 چنین می‌گوید: «آن فکر اساسی که سراسر «مانیفست» را بهم پیوند میدهد، یعنی اینکه تولید اقتصادی و سازمان اجتماعی هر عصری از اعصار تاریخ که بطور ناگزیر از این تولید ناشی می‌شود بنیاد تاریخ سیاسی و فکری آن عصر را تشکیل می‌دهد و اینکه بنابراین کیفیت (از هنگام تجزیه شدن مالکیت اشتراکی اولیه زمین) سراسر تاریخ عبارت بوده است از تاریخ مبارزات طبقاتی، مبارزه بین طبقات استثمارزده و استثمار‌گر، بین طبقات محکوم و حاکم در مدارج گوناگون تکامل اجتماعی و نیز این که اکنون این مبازره بجائی رسیده است که طبقه استثمارزده و ستمکش (پرولتاریا) دیگر نمی‌تواند از یوغ طبقه استثمارگر و ستمگر (بورژوازی) رهائی یابد، مگر آن که در عین حال تمام جامعه را برای همیشه از قید استثمار و ستم و مبارزه طبقاتی خلاص کند. این فکر اساسی کاملا و منحصرا متعلق به مارکس است.»
پس در این ایدئولوژی و دیدگاه تا جائی به پدیده‌های گوناگون اجتماعی اهمیت و بها داده می‌شود که در راستای منافع طبقات معینی قرار بگیرد و بقیه بالکل تخطئه و رد می‌شود.
از جمله این مقولات، مقوله ملی و ملیت و میهن است. در مانیفست از زبان خود مارکس چنین می‌خوانیم که: «کمونیستها را سرزنش می‌کنند که می‌خواهند میهن و ملیت را ملغی سازند. کارگران میهن ندارند. کسی نمی‌تواند از آنها چیزی که ندارد بگیرد.»(مانیفست ـ ص 64).
با این مطلب مارکس، پس به چه دلیل این حضرات سنگ دفاع از ملت کرد را به سینه می‌زنند و خواهان خودمختاری و مقولاتی ناسیونالیستی از این قبیل هستند؟ چرا بحث ملیت را پیش می‌‌کشند؟ آیا این انترناسیونالیسم پرولتری مارکس را باور کنیم که تحت هیچ عنوانی مقوله ملت و ملیت را قبول ندارد و همه مسائل را از دریچه مسائل طبقاتی می‌نگرد، یا کومه‌له را که همواره خود را پیرو نظرات «مارکسیسم ارتدکس» معرفی کرده است و به آن نیز مباهات می‌کند و از این طریق تمامی جریانات دیگر را زیر حملات شداد و غلاظ تبلیغاتی می‌برد.
پس بالاخره این تناقض توسط گروهی چون کومه‌له چگونه جواب می‌‌گیرد و بعد از سکوت مارکس در این مقوله و حتی بورژوایی خواندن و کذایی دانستن آن، لنین وارد کارزار می‌شود و چون می‌خواهد اصول مارکسیسم را در چارچوبه اوضاع و احوال مشخص شرایط روسیه وفق دهد، دوباره تغییر شرایط زمانی و مکانی این حربه توجیه و رفو کردن نقطه‌نظرات مارکسیستی بکار برده می‌شود و در مرحله امپریالیسم صحبت از مسئله ملی و ملیت میکند و این مقوله را وارد کارزار مبارزات سیاسی خود می‌کند.
در حالی که مارکس عنوان می‌کند که همراه با روند توسعه و صنعت بورژوازی حصارهای ملی را می‌شکند و احتیاج به القاء ملیت و ملت از طرف ما نیست، چرا بعد از دوران رقابت آزاد سرمایه‌داری و علیرغم تمرکز یافتن هرچه بیشتر سرمایه‌ها و تشکیل تراست‌ها و کارتلها و توسعه صنعت و نیروهای مولده، این مقوله از طرف لنین عنوان می‌شود؟ آیا این تناقضی اساسی بین دو تئوریسین بزرگ مارکسیسم یعنی لنین و مارکس نیست؟ در حالی که در سطح جنبش جهانی چپ، لنین همواره بعنوان تکامل‌دهنده راه مارکس معرفی شده است.
خارج از نکته فوق لازم است سیری به نقطه‌نظرات لنین نیز در این چارچوبه داشته باشیم. تز کلیدی لنین در خصوص مسئله ملی، همان بحثی است که در کتاب حق ملل در تعیین سرنوشت خویش در تقابل با نقطه‌نظرات روزا لوگزامبورگ آورده است. در این مناقشه، روزا لوگزامبورگ با الهام از همان درک طبقاتی مارکس به بیهوده بودن و یاوه بودن جنبشهای ملی در ادبیات مارکسیستی می‌رسد، در حالیکه لنین در این مقاله ضمن برخورد به نقطه‌نظرات او عنوان می‌کند که برای برداشتن شکافهای طبقاتی بایستی شکافهای ملی را از بین برد و برای این منظور به لحاظ حقوقی بایستی بین ملیتها یکسانی برقرار شود تا جایی که هر ملیتی بتواند حق جدا شدن کامل از کشور تابعه خودش را نیز داشته باشد.
این شعارهای جالب و زیبا البته بعداً در عبارت‌پردازیها و قید و شرطهایی گندیده می‌شود و صرفاً ظاهر فریبنده آن باقی می‌ماند. چرا که بعد از بکار بردن این عبارات در تزهایی درباره مسئله ملی در مجموعه آثار تک جلدی صفحه 473 چنین آورده است: «مصالح طبقه کارگر(!) ایجاب می‌کند کارگران کلیه ملیتهای روسیه در سازمانهای پرولتاریایی واحدی اعم از سیاسی، حرفه‌ای و کئوپراتیوی، تهذیبی و غیره متحد گردند، فقط یک‌چنین درآمیختگی کارگران ملیتهای گوناگون در سازمانهای واحد است که به پرولتاریا امکان می‌دهد علیه سرمایه‌ بین‌المللی و ناسیونالیسم بورژوازی پیروزمندانه مبارزه نماید.»(تاکیدها از من است).
همچنان که می‌بینید از یک طرف «صحبت از حق ملل در تعیین سرنوشت خویش یعنی آزادی آنها تا سرحد جدائی کامل» و از طرف دیگر نفی و رد آن تحت عنوان «سازمانهای واحد پرولتاریایی» و «درآمیختگی کارگران ملیتهای گوناگون در سازمانهای واحد»، بالاخره معلوم نیست که بایستی دم خروس را باور کرد، یا قسم حضرت عباس را. تازه در جای دیگری از همین بحث چنین عنوان می‌کند که «حزب پرولتاریا به اصطلاح خودمختاری فرهنگی ملی یعنی ساختن اداره امور مدارس و غیره از صلاحیت دولت و واگذاری آن به اختیار مجالس ملی را جدا رد میکند... وظیفه سوسیال دمکراسی این است که فرهنگ بین‌المللی پرولتاریای تمام جهان را تقویت کند(همانجا ـ تاکید از من)
همچنان که در اینجا می‌بینیم، در این بحث نیز که نظر خود را در مورد خودمختاری منطقه‌ای عنوان کرده است، به صراحت آن را رد کرده است. بله. مسئله اساسی در این بین، این است که در دنیای سیاست و سیاست‌بازی، هزاران پیچ و خم زیرکانه وجود دارد که بایستی بدان مسلط بود و الحق که لنین این پیچ و خمها را به خوبی دریافته است. واقعیت این است که بحث مسئله ملی برای ایشان جایی در اصول مارکسیسم ندارد و تا جایی برایشان قابل فهم و درک و در همانحال قابل پرداختن است که معضله‌ای را از هزاران معضلات دست به گریبان مارکسیسم حل کند و ذهنیت مردم را با آن مشوب ساخته و آنها را در راستای آن اهداف شوم وادار به حرکت کند.
اما اگر ما خود را در این پیچ و خمها گم نکنیم که (متأسفانه کم نیستند افرادی که خود را گم کرده‌اند) با محاسبات 2 دوتا چهارتا، می‌توان به تناقض اصول مارکسیستی در این مقوله پی برد. آیا انترناسیونالیسم در مقابل مقولاتی چون «کاسموپولیتیسم» و «شوونیزم» و «ناسیونالیسم» قرار ندارد؟ اگر جواب مثبت است و بدان اذعان دارید، پس چگونه است که این دو مقوله را با همدیگر آشتی می‌دهید و حتی تا سرحد یک پرنسیب ارتقاء می‌دهید و تشکلی چون کومه‌له برنامه وسیع و بزرگی را تحت عنوان برنامه کومه‌له برای خودمختاری تدوین می‌‌کند؟
تا جایی که به تجربه مسئله ملی در شوروی مربوط می‌شود که کعبه آمال تشکلات کمونیستی محسوب می‌شود (قبل از مرگ لنین)، شاهد آنیم که تشکلی به نام انترناسیونال 3 شکل می‌گیرد و بنا به منافع و مصالح حکومت شوروی «تشکیلات‌»های خود را در سطح جهانی وسعت می‌دهد. بعد از مرگ لنین و به دنبال روی کار آمدن استالین، خود این شکل ظاهر انترناسیونالیسم به نام کمینترن دچار تغییرات و دگرگونی می‌شود که اولین انشعاب آن در سال 1920 مربوط به کمونیسم چپ است که در حال حاضر نمایندگی این دیدگاه را در ایتالیا «بوردیگا» بعهده دارد.
البته انشعاب این تشکل از زاویه اعتقاد به مارکسیسم ارتدکس بود. به دنبال آن بعد از مرگ استالین در سال 1953 و روی کار آمدن خروشچف، اختلافات چین و شوروی حدت می‌یابد تا جائی که در سال 1960 چین نیز از اردوگاه فوق جدا شده و اولین شکاف عظیم را در این بلوک موجب می‌شود.
البته بحثهای استالین این بود که بایستی تمامی امکانات صرف حفظ کردن کشور «شوراها» شود و هیچ تشکل کمونیستی نبایستی منافعش را در ضدیت با حکومت شوراها بداند. لذا امتیاز نفت شمال ایران و ارتباط با رژیم جلاد شاه جهت ارضاء مطامع حریصانه و استکباری شوروی به لحاظ تئوریک چنین وانمود می‌‌گردد که شاه عنصری بورژوا است و به نسبت فئودالها و فئودالیسم گامی است به جلو؟!
بدین طریق حزب توده ایران نیز بایستی سر تکریم در مقابل آن فرود آورند و یا در مناقشات مرزی چین با شوروی، بایستی چین از مرز و بوم خود به نفع شوروی عقب‌نشینی کند و یا در شرایطی که فوج فوج از حامیان همین انترناسیونالیستها در برخی از کشورهایی که به بلوک غرب وابسته‌اند، منافع پرولتاریای جهانی ایجاب می‌کند که موضع‌گیری نکند، چون روابط حسنه‌ای را با آنان برقرار کرده است.
پس همچنان که می‌بینیم خود استالین از موضع یک شووینیست با منافع ملتها برخورد کرده است، چرا که تمامی ملتها می‌بایستی مطیع و مجیز و ثناگوی رژیم شوروی می‌بودند. به دنبال آن سیر حرکت خروشچف و برژنف تا گورباچف مشخص است که چگونه تجاوز نظامی خود جهت کسب بازار و سیاست الحاق‌طلبی و لگدمال کردن استقلال این کشورها را تحت عنوان کمک به احزاب برادر و انترناسیونالیسم پرولتری جا می‌زنند. و همچنان که مشاهده می‌کنید حق تعیین سرنوشت ملتها در اینگونه موارد چگونه جای خود را به لگدمال کردن آن می‌دهد.
سرنوشت آزادی تشکیل حکومت مستقل در درون شوروی را نیز می‌توانید از بحث بالا نتیجه بگیرید، حتی خود استالین در مقابل خواسته‌های خودمختاری فرهنگی تاتارهای روسیه چنین جواب می‌دهد که «حال بیائیم فرض محال کنیم و تصور کنیم که خودمختاری فرهنگی ملی ما عملی شده است، این خودمختاری به کجا منجر و به کدام نتایج خواهد رسید، بعنوان مثال تاتارهای آنسوی قفقاز را با حداقل نسبت باسوادی آنها با مدارسشان که در راس آنان ملایان مقتدر قرار گرفته‌اند با تمدن آنان که از روح مذهبی اشباع شده است، در نظر بگیریم. فهم این موضوع مشکل نیست که متشکل کردن آنها در اتحادیه فرهنگی ـ ملی به معنی آن است که ملایان را در راس آنها قرار دهیم. بگذارید تا ملایان مرتجع آنها را ببلعند، دژ نوینی برای اسارت معنوی توده‌های تاتار برای شریرترین دشمنان آنان ایجاد کنید».(استالین ـ مارکسیسم و مسئله ملی).
خارج از ضدیت هیستریک استالین با مذهب، این نکته حائز اهمیت است که چگونه استالین بعنوان یکی از رهبران مارکسیسم خودمختاری را نفی میکند(کسب حق تعیین سرنوشت خویش و آزادی تا حد جدائی کامل پبش کشش باد!) و برای توده‌های تاتار که خواهان این خودمختاری هستند، هیچ ارزشی قائل نبوده و آنها را افرادی بی‌اراده می‌پندارد و تازه خودش را نیز دایه مهربانتر از مادر معرفی می‌کند.
بله این است دنیای سیاست و سیاست‌بازان که از حروف واژه‌ها و از واژه‌ها مقولاتی می‌سازند و از همین مقولات مردم ساده‌دل را بدر کرده و آنها را فدای منافع پلید شوم خود می‌سازد.
حال با این توضیح کوتاه، پرداختن به موضع گروهک کومه‌له که در واقع نسخه‌برداری کاملی از نقطه نظرات لنین کرده است، ضرورت خاصی پیدا نمی‌کند و این تازه به دوران رسیده‌ها نیز می‌خواهند با این حربه وارد کارزار شده و از آن جهت مطامع استکبار جهانی استفاده نمایند. البته به تازگی در درون گروهک اختلافاتی در این باب شدت گرفته است و کسانی که سیاسی بازیهای این رهبرانشان را به خوبی یاد نگرفته‌اند آن را نفی می‌کنند. غافل از این که این مورد فقط نکته کوچکی از منجلابی است که به نام مارکسیسم انقلابی به افراد تشکیلاتی حقنه می‌کنند و بایستی عمیق‌تر و ژرف‌تر به خود مارکسیسم نگریست. چرا که «خانه از بیخ ویران است».
کومله و جنگ:
یکی‌دیگر از مباحث و تحلیلهائی که کومله به آن پرداخته است، یکی هم موضع‌گیری‌اش پیرامون جنگ تحمیلی است و در ذیل مقداری نیز پیرامون این موضع‌گیری بحث خواهیم کرد.
اگر قبل از جنگ تحمیلی، بر اثر تبلیغات گروهک‌ها و طرح شعارهای «زیبا» و «عامه‌پسند» برای خیلی‌ها، ماهیت گروهک‌ها بوضوح افشاء نمی‌شد، اما با آغاز تجاوز عراق به ایران این امکان بوجود آمد که نظرات! و دیدگاههای خودشان را به عینه آشکار سازند و یا حداکثر در جریان و روند جنگ نیات درونی خود را به نمایش بگذارند و ماهیت خود را آن‌گونه که هست به معرض دید و افکار عمومی قرار دهند. به حق می‌توان گفت که جنگ تحمیلی آن سنگ محکمی بود که دوستان و دشمنان واقعی مردم را شناسانید. بعضی‌ها از قبیل حزب توده، اکثریت، حزب رنجبران، منافقین، بصورت دو پهلو برخورد کرده و در ظاهر، دفاع از مام میهن را تبلیغ می‌‌کردند و در باطن و عملکرشان جنگ را از جانب جمهوری اسلامی غلط ارزیابی کرده بودند.
برخی دیگر به سبک ملانصرالدین که «حرف مرد یکی است» از همان آغاز جنگ، آن را با القاب «ناعادلانه»، «ارتجاعی» و «ضد انقلابی» محکوم! کردند، هر چند که اینها اختلافاتی با همدیگر داشتند و هر کدام به سیاق خود سخن می‌‌راندند و به همدیگر می‌تاختند، اما در نهایت آبشخور فکری همگی‌شان یکسان بود و یک مخرج مشترک داشته و دارند و آن هم ضدیت و محاربه با نظام و مواضع بر حق آن به خصوص در قبال جنگ تحمیلی است.
هرچند در طول بیش از هفت سال از حیات جنگ تحمیلی، مقالات و جزوات و گفتارهای رادیویی و... منتشر و پخش شده است و اکنون دیگر اگر کسی روزنامه‌های نظام را نیز مطالعه کند، می‌تواند مواضع نظام را درک کند، ولی جا دارد که در این خصوص نیز مختصری با «رفقا» سخن بگوئیم.
1- آغازگر جنگ چه کشوری بود و چرا مسأله آغازگر جنگ بایستی در تحلیلهای جنگ گنجانیده شود؟
برای همه آشکار است که رژیم بعث عراق در تاریخ 31/6/59 با 12 لشگر سرکوبگر خود به ایران حمله کرد و مناطق وسیعی از خاک میهنمان را به اشغال خود درآورد و از این موقعیت خود چنان مسرور بوده و سر از پا نمی‌شناخت که سودای فتح بزرگتری را در سر می‌پروراند.
در شرایط حاضر اکثر کشورها و مجامع بین‌المللی و به تازگی حتی خود رژیم بعث فاشیست عراق نیز علیرغم میل باطنی‌شان مجبور شده‌اند که اعتراف کنند که این عراق بوده است که به ایران تجاوز کرده است. البته آمریکا و اقمارش به هر صورت می‌خواهند این واقعیت را کتمان کنند، چرا که معرفی کردن متجاوز، به دنبال خود، مجازات کردنش را نیز به میان خواهد کشید و علی‌القاعده این به مذاق استکبار و دول امپریالیستی خوشایند نخواهد بود.
اما اهمیت مسأله در این است که تشکلی که داعیه رهبری جنبش کمونیستی ایران و جهان را دارد به این نکته اساسی و مهم بی‌توجه است. و هیچ جایگاهی در تحلیلهایش نداشته و ندارد و در ورای این مسأله به تجزیه! و تحلیل! از جنگ می‌پردازد. برایشان مهم نیست که عراق به ایران حمله کرده و چند صد کیلومتر از خاک ایران را اشغال کرده، چندین شهر و روستا را با خاک یکسان کرده و جنایتهای بیشماری را مرتکب شده که حتی هیتلر نیز از انجام دادن آنها امتناع می‌کرد.
ولی چرا در همان حال برای توجیه کردن! صفوف خود برای جنگ با حزب دمکرات تمامی بحث و حقانیت‌ خود را در ادامه درگیری حقیرانه خود از تجاوز و آغازگری جنگ توسط حزب دمکرات استنتاج می‌کند و حتی در مورد جنگ خانگی سازمان چریکهای فدایی نیز به این خاطر جناح توکل را محکوم می‌کند که آنها آغازگر جنگ بودند و نه شورای رهبری چریکها؟
آیا این نایده انگاشتن تجاوزگر فقط ضعف و انحرافی متدلوژیک است؟ آیا فراموش کردن و ندانستن است؟ قطعاً جواب سئوالات منفی است چرا که از همان ابتداء فعالیت گروهک در سال 57 بافت فکری کومله در اساس با ضدیت از جمهوری اسلامی شکل گرفته و حقانیت!! و فلسفه وجودی خود را در این راستا تعریف می‌کند و برای رسیدن به این هدف واقعیات نیز بایستی پرده‌ ساتری بر رویش کشیده شود! بله، این است منطق کومله‌، منطقی که از مکتب ماکیاولیسم به عاریت گرفته شده است.
تازه جای تعجب است که حتی بعضی از مواقع نظام را نیز تجاوزگر می‌پندارد، ادعایی که حتی خود عراق نیز آن را مطرح نکرده است و به قول معروف، کاسه داغ‌تر از آش شده است. به طور مثال:
«جنگ‌افروزی از جانب هر دو دولت ارتجاعی ایران!! و عراق برای خدمت به مقاصد تجاوزکارانه و برای سرکوب مبارزات زحمتکشان این کشورها می‌باشد. بکوشیم تا از خلقهای این کشورها بر علیه هیئت‌های حاکمه جنگ‌افروز و ارتجاعیشان دفاع کنیم.»
(جزوه توطئه جنگ‌افروزانه هیئت‌های حاکمه ارتجاعی ایران و عراق را که در جهت سرکوب زحمتکشان و خلقهای هر دو کشور است خنثی کنیم (ص 10 ـ تاکید از من است).
همچنان که ملاحظه می‌کنید در اینجا اولا هم ایران! و هم عراق را تجاوزگر و جنگ‌افروز معرفی کرده است. این هم بالاخره منطقی است که بایستی با آن آشنا شد. یعنی اگر جنگی بین دو کشور شروع شود، هر دو متجاوزند!! ثانیاً چون از قدیم گفته‌اند «دروغگو کم‌حافظه است» در همین‌جا برخلاف متدش! که نمی‌بایست در جنگ صحبتی از متجاوز به میان بیاورد، با زبان بی‌زبانی، جایگاه آن را بالاخره علیرغم میل خود پیش کشیده است.
ثانیاً تعجب نکنید که در جمله بالا از «تجاوز عراق» و سرکوبگر و جنگ‌افروز بودن عراق صحبتی به میان آورده است چون جزوه فوق در سال 59 نگاشته شده است و با امروز که کاملا در دامن صدام رژیم عفلقی‌اش قرار گرفته است، تفاوت دارد و این حملات نیز اکنون در تحلیل گروهک هیچ جایگاهی ندارد و لازم است که در شرایط کنونی این ملاحظه‌کاری‌ها! و سیاسی‌بازی‌ها نیز به کناری زده شود. بد نیست در همین قسمت گوشه‌ای از سخنان «رضا پهلوی» را نیز بیاوریم و نظر او را نیز در رابطه با تجاوزطلبی و آشوبگری دریابیم و بدین طریق همخوانی و همسوئی کومله را با سلطنت‌طلبان و طیف ضد انقلابیون دریابیم.
«تردیدی نیست که سرچشمه نخستین بحران کنونی خلیج‌فارس نیز از سوئی در جنگ شوم و از سوئی دیگر آشوبگری و تجاوزطلبی فطری رژیم است».
(از سخنان رضا پهلوی)
در این زمینه فقط این نکته را یادآور می‌شویم که هر کس یا جریانی اگر بخواهد به طور واقعی به تجزیه و تحلیل جنگ تحمیلی بپردازد، نمی‌تواند از آغازکننده اسمی نبرد و منافع آغازگر جنگ را در این راستا تجزیه و تحلیل نکند.
امری که کومله و حزب کمونیست از آن به سادگی می‌گذرند. و صد البته اگر این کار را نمی‌کردند، جای تعجب بود و در ضمن در همین رابطه می‌بینیم که چگونه کومله با عدم معرفی تجاوزگر به دفاع از رژیم عراق می‌پردازد و عملا با خواستهای آمریکا و اقمارش که از این خواسته بر حق سر باز می‌زنند و حتی بزرگترین لشگرکشیها را نیز جهت حفظ صدام به خلیج‌فارس کرده‌اند، موافقت می‌کند.          ادامه دارد...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات