تاریخ انتشار : ۱۸ مرداد ۱۳۹۱ - ۱۴:۴۱  ، 
کد خبر : ۲۲۰۹۹۴

پست‌مدرنیسم (بخش هفتم)


براى ترسیم سیماى انسان پست‏مدرن، ابتدا به تعریف انسان در مدرنیسم ارجاع مى‏دهند. هنر مدرنیسم این است که انسان را به صورت‌ ماشین درمى‏آورد تا مثل یک ماشین کار کند، تغذیه کند، تولید داشته باشد. تمام خصوصیت‏هایى که براى یک ماشین در نظر گرفته مى‏شود براى او هم در نظر مى‏گیرد.
البته این اندیشه ماشینى بودن انسان بیش‌تر توسط «واتسون» و رفتارگرایان صورت مى‏پذیرفت که به نوعى انسان‏مداران و سپس پست‏مدرنیست‏ها با این نظریه مقابله کردند. در دوره مدرنیسم یک جامعه صنعتى را مشاهده مى‏کنیم‌ که تولیدى جز انسان صنعتى ندارد. براى این‌که حرکات و سکناتش، با ماشین عجین شده است. وقتى چنین پیش‌فرضى را در نظر مى‏گیرند، مى‏گویند: ما مى‏خواهیم این انسان را به جامعه فراسوى صنعتى سوق دهیم. وقتى توانستیم یک جامعه فراسوى صنعتى تولید کنیم، قهرا تولد در آن جامعه فراسوى صنعتى، انسان فراسوى صنعتى خواهد بود، سرشت انسانى را به‌نوعى مبتنى بر فردگرایى مى‏دانند، این‌گونه که‌ فرد انسانى داراى یک سرشتى است اما این سرشت‌ مجهز به توانایى‏هاى مشخصى است که براساس این توانایى‏ها و مقتضیات و دارایى‏هاى درونى خود به مقتضیات و شرایط متغیر محیط پاسخ مى‏دهد و تمام آن‌چه ‌انجام مى‏پذیرد و در حقیقت انسانیت انسان را شکل مى‏دهد، یک کنش و واکنش است و چیزى جز این نیست؛ مجموعه فیلدهایى در درون انسان براى شخصیت او است که در مقام واکنش با مقتضیات محیطى است و این در واقع سرشت انسانى را شکل مى‏دهد و به همین دلیل، انسان دائم در جریانات رفت و برگشت از بودن و شدن است، یک هسته‏اى را ایجاد مى‏کند اما آن هسته ثابت نیست و براى زمان حال است.
اصالت انسان از دیدگاه پست‏مدرنیسم
انسان‏شناسى پست‏مدرن از جامعه‏شناسى مارکسیسم تأثیرپذیرفته است. همان گونه که در جامعه‏شناسى مارکسیسم، انسان تحت شرایط شخصیتش شکل مى‏پذیرد و شبکه‏هایى از اعتقادات، امیال، اندیشه‏ها و افکار انسانى تحت تأثیر شبکه تاریخى صورت مى‏پذیرد، انسان پست‏مدرن نیز همین گونه است، در همین مورد آقاى «نل» در کتاب مشهور خود که در ارتباط با تئورى‏هاى آموزش و پرورش است، به تعلیم و تربیت در نظام پست مدرن اشاره دارد و بر این مطلب کاملاً تأکید دارد و همچنین در انسان‏شناسى پست‏مدرن: «ما به انسان به‌عنوان یک موجود چند بُعدى نگاه مى‏کنیم که هر چهره انسانى متناسب با یک تئورى و یک فصل خاصى صورت مى‏پذیرد و چون ما مبناى خاصى نداریم، نمى‏توانیم مشخص کنیم که کدام یک از چهره‏ها، چهره واقعى انسان است». در تصاویرى هم که ارائه مى‏دهند این نکته مشهود است. به‌عنوان مثال، درتابلویى که تولید صنعتى کارخانه‏اى را تبلیغ مى‏کرد تصویر یک زن ارائه مى‏شود اما بعد از دو سال این چهره تغییر مى‏کرد و به جاى آن یک شان‏پانزه گذاشته مى‏شود. به نظر مى‏رسد که حتى تبلیغات اقتصادى جوامع غربى تا اندازه‏اى تحت تأثیر همین نظریه است. یعنی ارزش‌ها به صورت‏هاى مختلف متحول مى‏شود و چه بسا چون منظور این است که به رونق اقتصادى برسند براى یک مرکز تولید اقتصادى فرقى نمى‏کند که از یک چهره انسانى استفاده کند، و یا چهره‏اى که جنبه انسانى ندارد؛ اما به آن جنبه انسانى مى‏بخشد. بعضى‏ها در مغرب‏زمین بیان مى‏کردند که انسان‌ها اصالتا خوب هستند، مثل «ژاژان کورسو» که مى‏گوید: انسان‌ها خوبند و نوزاد انسانى خوب متولد مى‏شود، تنها ‌‏باید مورد حمایت قرار گیرد تا بر اساس طبیعت خوب خود عمل کند.
نظریه دیگرى که صددرصد مخالف‌ با این نظریه بود، نظریه کلیسا بود‌ که مى‏گفتند: انسان‌ها ذاتا بد هستند. تعبیر بایبل این است: انسان‌ها همه گناه‏آلود و آلوده به گناه آفریده مى‏شوند. تمام هّم و غم کلیسا این است که نگذارد انسان به مقتضاى انگیزه‏ها و خواسته‏هاى نفسانى خود عمل کند، ولى توصیه‏هاى دینى کلیسا معمولاً در طول تاریخ همین بوده. پست‏مدرن‏ها مى‏گویند: انسان نه ذاتا خوب است و نه ذاتا بد است. بلکه در یک فرآیند فرهنگى اجتماعى انسان را تصویر مى‏کنند، اصلاً از جنبه روانشناختى، پست‏مدرن‏ها نظرخاصى نسبت به انسان ندارند، زیرا چیزى به‌عنوان روان ثابت براى او در نظر نمى‏گیرند روان را هم فرآیند و برآیند تجزیه و تحولات یک پدیده فرهنگى، اجتماعى مى‏دانند، بنابراین مى‏گویند: انسان‌ها ذاتا نه خوب هستند و نه بد، چون چیزى ندارند که ما بگوییم براساس این معیار خوب هستند و یا چیزى ندارند که بگوییم بر اساس این معیار بد هستند، اما انسان‌ها در مقابل و رو در روى همدیگر، حس آزمندیشان شکل مى‏پذیرد، و به منصه ظهور مى‏رسد و آن‌جا است که حس آزمندى را بروز مى‏دهند، و هر کس سعى مى‏کند، که دامنه قدرت، تصرف و تسلط خود را در مقابل دیگرى وسعت بخشد، بنابراین دیدگاهشان نسبت به انسان یک دیدگاه فرهنگى اجتماعى است تا روانشناختى؛ و این خود انسان‏شناسى پست‏مدرن را دچار بحران کرده، به گونه‏اى که از ابعاد و زوایاى روانى انسان غافل مانده‏اند.
در ارتباط با این‌که آیا انسان فردى است یا اجتماعى، نیز ‌دستمایه‏اى براى قضاوت ندارند، چون این دستمایه یا فردى است یا اجتماعى تأکیدى به جنبه فردى و اجتماعى ندارند، اما مى‏گویند: ما مى‏توانیم به نوعى، بین نظریه فردى اجتماعى، در واقع تلفیقى ایجاد کنیم، یک وفاقى که انسان، فردى و اجتماعى است؛ به این صورت مى‏گویند که انسان داراى‌ هویت‏ها و توانایى‏هایی است که هویت شخصى و شعور اجتماعى‏شان به آن شکل مى‏گیرد، یعنى آن توانایى‏ها است که انسان را به سمت و سوى اجتماعى شدن مى‏کشاند، و آن فرآیند و توانایی‌ها، همه، دستمایه‏هاى ایجاد یک شعور و بینش اجتماعى است؛ به این صورت که مى‏گویند: ما توانستیم بین فردى بودن و اجتماعى بودن انسان‌ وفاق‌ ایجاد کنیم، و این تصویر را از انسان ارائه مى‏دهند. دو تن از نظریه‏پردازان پست مدرن، به نوع دیگرى تعاریفى ارائه دادند، از جمله آقاى «میشل‌» و «لیزورجه» که از پست‏مدرنیست‌هاى نسبتا اخیر هستند، این‌ها مى‏گویند: ما به‌صورت تقابلى، انسان را تصویر مى‏کنیم، ابتدا به ساختار و محتواى خویشتن انسان نظر داریم و مى‏گوییم: «انسان موجود نهایى انگیزه‏ای‌است». یعنى مجموعه مفاهیمى که انسان را به‌عنوان یک موجود نهایى انگیزه‏اى قرار مى‏دهد. به این صورت توجه داشتند که انسان از یک سو نهادى «قانونمند» است؛ زیرا براى زندگى کردن نیازمند یک سرى قوانینى است و بر اساس قوانین قدم برمى‏دارد و از سوى دیگر انگیزه‏ای‌ است، سرشار از «انگیزش‏ها و غرایز زیست‏شناختى» و حال به این طریق مى‏توانیم انسان را بین یک نوع ثبات و بى‏ثباتى تصویر کنیم، از یک سو ثبات دارد، چون مبتنى بر یک سرى قانونمندى‏هایى است که نهادینه شده و از سوى دیگر بى‏ثبات است، چون انگیزه‏هاى انسان‌ها ‌تفاوت می‌کند. انگیزه‏ها دفعه‏اى و هر روز متفاوت از روز دیگر است و در افراد هم نسبت به همدیگر تفاوت دارد، لذا‌ چنین تصویرى در ارتباط با تعریف ساختار و محتواى خویشتن انسان وجود دارد، همچنین در ارتباط با عملکرد و کنش انسان، تعبیر دیگرى را به‌صورت تقابلى بیان مى‏کنند، مى‏گویند: «انسان موجودى تولیدى جریانى است» یعنى‌ عملکرد انسان، انتقالى از مجموعه مفاهیم نظرى تولید، دوام و آینده‏نگرى، به سمت مفاهیمى چون جریان، حرکت و زمان حال نگرى دارد، از جنبه تولیدى که به انسان مى‏نگریم، انسان داراى مسائلى است که جنبه تولیدى خاصى دارد. این جنبه مبتنى بر نوعى دوام است؛ تولید مى‏کند، به این علت که در آینده از آن استفاده کند، نوعى آینده‏نگرى، هرچند ضعیف در وجود و عملکرد انسان وجود دارد و از سویى این تولید همواره در جریان است، یعنى دائم تولد جدیدى صورت مى‏پذیرد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات