براى ترسیم سیماى انسان پستمدرن، ابتدا به تعریف انسان در مدرنیسم ارجاع مىدهند. هنر مدرنیسم این است که انسان را به صورت ماشین درمىآورد تا مثل یک ماشین کار کند، تغذیه کند، تولید داشته باشد. تمام خصوصیتهایى که براى یک ماشین در نظر گرفته مىشود براى او هم در نظر مىگیرد.
البته این اندیشه ماشینى بودن انسان بیشتر توسط «واتسون» و رفتارگرایان صورت مىپذیرفت که به نوعى انسانمداران و سپس پستمدرنیستها با این نظریه مقابله کردند. در دوره مدرنیسم یک جامعه صنعتى را مشاهده مىکنیم که تولیدى جز انسان صنعتى ندارد. براى اینکه حرکات و سکناتش، با ماشین عجین شده است. وقتى چنین پیشفرضى را در نظر مىگیرند، مىگویند: ما مىخواهیم این انسان را به جامعه فراسوى صنعتى سوق دهیم. وقتى توانستیم یک جامعه فراسوى صنعتى تولید کنیم، قهرا تولد در آن جامعه فراسوى صنعتى، انسان فراسوى صنعتى خواهد بود، سرشت انسانى را بهنوعى مبتنى بر فردگرایى مىدانند، اینگونه که فرد انسانى داراى یک سرشتى است اما این سرشت مجهز به توانایىهاى مشخصى است که براساس این توانایىها و مقتضیات و دارایىهاى درونى خود به مقتضیات و شرایط متغیر محیط پاسخ مىدهد و تمام آنچه انجام مىپذیرد و در حقیقت انسانیت انسان را شکل مىدهد، یک کنش و واکنش است و چیزى جز این نیست؛ مجموعه فیلدهایى در درون انسان براى شخصیت او است که در مقام واکنش با مقتضیات محیطى است و این در واقع سرشت انسانى را شکل مىدهد و به همین دلیل، انسان دائم در جریانات رفت و برگشت از بودن و شدن است، یک هستهاى را ایجاد مىکند اما آن هسته ثابت نیست و براى زمان حال است.
اصالت انسان از دیدگاه پستمدرنیسم
انسانشناسى پستمدرن از جامعهشناسى مارکسیسم تأثیرپذیرفته است. همان گونه که در جامعهشناسى مارکسیسم، انسان تحت شرایط شخصیتش شکل مىپذیرد و شبکههایى از اعتقادات، امیال، اندیشهها و افکار انسانى تحت تأثیر شبکه تاریخى صورت مىپذیرد، انسان پستمدرن نیز همین گونه است، در همین مورد آقاى «نل» در کتاب مشهور خود که در ارتباط با تئورىهاى آموزش و پرورش است، به تعلیم و تربیت در نظام پست مدرن اشاره دارد و بر این مطلب کاملاً تأکید دارد و همچنین در انسانشناسى پستمدرن: «ما به انسان بهعنوان یک موجود چند بُعدى نگاه مىکنیم که هر چهره انسانى متناسب با یک تئورى و یک فصل خاصى صورت مىپذیرد و چون ما مبناى خاصى نداریم، نمىتوانیم مشخص کنیم که کدام یک از چهرهها، چهره واقعى انسان است». در تصاویرى هم که ارائه مىدهند این نکته مشهود است. بهعنوان مثال، درتابلویى که تولید صنعتى کارخانهاى را تبلیغ مىکرد تصویر یک زن ارائه مىشود اما بعد از دو سال این چهره تغییر مىکرد و به جاى آن یک شانپانزه گذاشته مىشود. به نظر مىرسد که حتى تبلیغات اقتصادى جوامع غربى تا اندازهاى تحت تأثیر همین نظریه است. یعنی ارزشها به صورتهاى مختلف متحول مىشود و چه بسا چون منظور این است که به رونق اقتصادى برسند براى یک مرکز تولید اقتصادى فرقى نمىکند که از یک چهره انسانى استفاده کند، و یا چهرهاى که جنبه انسانى ندارد؛ اما به آن جنبه انسانى مىبخشد. بعضىها در مغربزمین بیان مىکردند که انسانها اصالتا خوب هستند، مثل «ژاژان کورسو» که مىگوید: انسانها خوبند و نوزاد انسانى خوب متولد مىشود، تنها باید مورد حمایت قرار گیرد تا بر اساس طبیعت خوب خود عمل کند.
نظریه دیگرى که صددرصد مخالف با این نظریه بود، نظریه کلیسا بود که مىگفتند: انسانها ذاتا بد هستند. تعبیر بایبل این است: انسانها همه گناهآلود و آلوده به گناه آفریده مىشوند. تمام هّم و غم کلیسا این است که نگذارد انسان به مقتضاى انگیزهها و خواستههاى نفسانى خود عمل کند، ولى توصیههاى دینى کلیسا معمولاً در طول تاریخ همین بوده. پستمدرنها مىگویند: انسان نه ذاتا خوب است و نه ذاتا بد است. بلکه در یک فرآیند فرهنگى اجتماعى انسان را تصویر مىکنند، اصلاً از جنبه روانشناختى، پستمدرنها نظرخاصى نسبت به انسان ندارند، زیرا چیزى بهعنوان روان ثابت براى او در نظر نمىگیرند روان را هم فرآیند و برآیند تجزیه و تحولات یک پدیده فرهنگى، اجتماعى مىدانند، بنابراین مىگویند: انسانها ذاتا نه خوب هستند و نه بد، چون چیزى ندارند که ما بگوییم براساس این معیار خوب هستند و یا چیزى ندارند که بگوییم بر اساس این معیار بد هستند، اما انسانها در مقابل و رو در روى همدیگر، حس آزمندیشان شکل مىپذیرد، و به منصه ظهور مىرسد و آنجا است که حس آزمندى را بروز مىدهند، و هر کس سعى مىکند، که دامنه قدرت، تصرف و تسلط خود را در مقابل دیگرى وسعت بخشد، بنابراین دیدگاهشان نسبت به انسان یک دیدگاه فرهنگى اجتماعى است تا روانشناختى؛ و این خود انسانشناسى پستمدرن را دچار بحران کرده، به گونهاى که از ابعاد و زوایاى روانى انسان غافل ماندهاند.
در ارتباط با اینکه آیا انسان فردى است یا اجتماعى، نیز دستمایهاى براى قضاوت ندارند، چون این دستمایه یا فردى است یا اجتماعى تأکیدى به جنبه فردى و اجتماعى ندارند، اما مىگویند: ما مىتوانیم به نوعى، بین نظریه فردى اجتماعى، در واقع تلفیقى ایجاد کنیم، یک وفاقى که انسان، فردى و اجتماعى است؛ به این صورت مىگویند که انسان داراى هویتها و توانایىهایی است که هویت شخصى و شعور اجتماعىشان به آن شکل مىگیرد، یعنى آن توانایىها است که انسان را به سمت و سوى اجتماعى شدن مىکشاند، و آن فرآیند و تواناییها، همه، دستمایههاى ایجاد یک شعور و بینش اجتماعى است؛ به این صورت که مىگویند: ما توانستیم بین فردى بودن و اجتماعى بودن انسان وفاق ایجاد کنیم، و این تصویر را از انسان ارائه مىدهند. دو تن از نظریهپردازان پست مدرن، به نوع دیگرى تعاریفى ارائه دادند، از جمله آقاى «میشل» و «لیزورجه» که از پستمدرنیستهاى نسبتا اخیر هستند، اینها مىگویند: ما بهصورت تقابلى، انسان را تصویر مىکنیم، ابتدا به ساختار و محتواى خویشتن انسان نظر داریم و مىگوییم: «انسان موجود نهایى انگیزهایاست». یعنى مجموعه مفاهیمى که انسان را بهعنوان یک موجود نهایى انگیزهاى قرار مىدهد. به این صورت توجه داشتند که انسان از یک سو نهادى «قانونمند» است؛ زیرا براى زندگى کردن نیازمند یک سرى قوانینى است و بر اساس قوانین قدم برمىدارد و از سوى دیگر انگیزهای است، سرشار از «انگیزشها و غرایز زیستشناختى» و حال به این طریق مىتوانیم انسان را بین یک نوع ثبات و بىثباتى تصویر کنیم، از یک سو ثبات دارد، چون مبتنى بر یک سرى قانونمندىهایى است که نهادینه شده و از سوى دیگر بىثبات است، چون انگیزههاى انسانها تفاوت میکند. انگیزهها دفعهاى و هر روز متفاوت از روز دیگر است و در افراد هم نسبت به همدیگر تفاوت دارد، لذا چنین تصویرى در ارتباط با تعریف ساختار و محتواى خویشتن انسان وجود دارد، همچنین در ارتباط با عملکرد و کنش انسان، تعبیر دیگرى را بهصورت تقابلى بیان مىکنند، مىگویند: «انسان موجودى تولیدى جریانى است» یعنى عملکرد انسان، انتقالى از مجموعه مفاهیم نظرى تولید، دوام و آیندهنگرى، به سمت مفاهیمى چون جریان، حرکت و زمان حال نگرى دارد، از جنبه تولیدى که به انسان مىنگریم، انسان داراى مسائلى است که جنبه تولیدى خاصى دارد. این جنبه مبتنى بر نوعى دوام است؛ تولید مىکند، به این علت که در آینده از آن استفاده کند، نوعى آیندهنگرى، هرچند ضعیف در وجود و عملکرد انسان وجود دارد و از سویى این تولید همواره در جریان است، یعنى دائم تولد جدیدى صورت مىپذیرد.