تاریخ انتشار : ۱۷ آبان ۱۳۹۱ - ۰۷:۴۷  ، 
کد خبر : ۲۲۱۳۲۰

گروهک کومله و توطئه‌ی کردستان(بخش دوم)

به قلم صلاح‌الدین رجبی از اعضای سابق گروهک کومله مقدمه: در ادامه‌ی بحث پیرامون حرکت گروهک خائن کومله در کردستان، در این شماره به تاریخچه‌ی این گروهک، می‌پردازیم. این سلسله مقاله‌ها، توسط «صلاح‌الدین رجبی‌» یکی از اعضاء سابق گروهک کومله و از مسئولین کمیته‌ی ناحیه‌ی سقز این تشکیلات، نوشته شده است. نویسنده، که از اعضاء با سابقه‌ی گروهک کومله بوده است این سلسله مقاله‌ها را با توجه به مشاهدات عینی و مطالعات شخصی خویش، در مورد منطقه، نوشته است که جای تامل بسیار دارد. شایان ذکر مجدد است که الزاما چاپ این سلسله مقاله‌ها، به معنی رد یا تایید کلیه‌ی دیدگاهها و مواضع نویسنده نیست و روزنامه‌ی اطلاعات به منظور لزوم بازشناختن ماهیت و عملکرد گروهک منحط کومله، به انتشار این سلسله مقاله‌ها، همت گماشته است. این مقاله را پی می‌گیریم:

2ـ شکل‌گیری کومه‌له:
تا جائی که به ادعای گروهک مربوط می‌شود، تاریخچه تشکیل خود را به سال 49 رجوع میدهد و چنین می‌انگارد که از همان مواقع مبارزه خود علیه رژیم شاه آغاز کرده است. سئوال این است که چگونه تشکلی که قدمتش به چندین سال می‌رسد، تا مقطع انقلاب کوچکترین اعلامیه‌ای را علیه شاه منتشر نمی‌سازد؟ یا حرکت مبارزه‌جویانه‌ای را که برای مردم ملموس باشد و به آن استناد شود، از خود بروز نمی‌دهد؟
این درست است که محفلی روشنفکری در مرزبندی کردن با جریانات چریکی وجود داشته است و در بین خود روابط و مناسباتی را تعریف کرده است و هدفهایی خام و ناپخته (نقطه‌نظرات مائو) را نیز تعقیب کرده است، ولی چرا هر ساله این شکل‌گیری را با آب و تاب عنوان می‌کند؟ آیا این گروه می‌تواند ادعای این را داشته باشد که در سرنگونی رژیم شاه نقشی را ایفا کرده است؟ پس این همه تعریف و تمجید برای چیست؟ مگر نه این است که می‌خواهد از این طریق، آن هم با آن بیلان کارش، کسب وجه کند و به این طریق جوانان کردستان را به طرف سیاستهای خود سوق دهد.
به هر حال این گروه(2) در سال 57 به مناسبت کشته شدن محمدحسین کریمی یکی از کادرها و بنیانگزارانش اعلام موجودیت می‌کند و طبعا همانند هر تشکل دیگری خود را با شعارهایی که خواسته باطنی هر فرد یله و آزاده است، مزین می‌‌کند و به دنبال آن اقدام به تأسیس جمعیت‌هایی با اسماء «جمعیت دفاع از آزادی انقلاب» و «جمعیت دفاع از زحمتکشان» «به کیه‌تی جوتیاران» در نقاط مختلف کردستان می‌کند و جهت هر چه جا افتادن خود مانورهایی مردم‌پسندانه نیز از جمله دفاع از دهقانان در مقابل فئودالهای منطقۀ «کرفتو» از توابع سقز می‌‌کند و یا در کشتزارهای مردم به کمک آنها می‌شتابد... و به دنبال آن مردم مریوان را وادار به ترک شهر می‌کند و اختلافات بی‌پایه و اساسی را بین برادران پاسدار با مردم می‌تراشد و یا در شهر سنندج بخشی از مردم را رودرروی سپاه پاسداران قرار می‌دهد و آنها را در محل استانداری متحصن می‌کند و... با توجه به این مجموعه، کم‌کم زمینه جذب نیرو برایش فراهم می‌شود و با استفاده از دستبردهایی که به پادگانها و مراکز نظامی می‌زند، افراد خود را مسلح می‌کند و زمینه تشدید اختلافات را در کردستان با نظام تا حد درگیری مسلحانه وسعت می‌دهد (البته نقش حزب دمکرات نیز در خلق درگیریهای کردستان قابل تعمق است، ولی در این باب، لازم نیست بدان پرداخته شود).
بعد از این جریانات است که شاهد آن هستیم که کومه‌له به عنوان نیرویی در کردستان اظهار وجود می‌کند و به تشکیلات خود سروسامانی می‌دهد. تا جایی که به نقطه‌نظرات تئوریک و سیاسی تشکل مذکور در آن مقطع مربوط می‌شود، نقطه‌نظراتش از طریق تشکیلات دست دوم از قبیل گروهکهای چون زحمت، رهایی زحمتکشان و در یک کلام طیف راست خط 3 (طرفداران تز سوسیال امپریالیسم) به صورت عاریتی الهام گرفته از نظرات مائو می‌باشد و با این ساز نامیمون بدنه گروهک شروع به رقصیدن می‌کند و بخشی از جوانان کردستان را نیز بازیچه دست خود قرار می‌دهد.
بعد از تصرف شهرها توسط نیروهای اسلام، گروهک به شهر بوکان پناه برده و در همانجا درصدد شکل دادن به تشکل خود می‌شود و از فرصت استفاده کرده و با مواضع گذشته خود وداع کرده و نقطه‌نظرات جدید خود را که الهام گرفته از نظرات تشکل مشکوک و مرموز «سهند» می‌باشد به تشکیلات تزریق می‌کند و از این تاریخ به بعد است که شاهد هستیم به هر پدیدهای از زاویه و دریچه‌ای طبقاتی می‌نگرد و به قول خودشان با «پوپولیسم» مرزبندی می‌کند.
3ـ عدم استقلال سیاسی ـ ایدئولوژیک کومه‌له:
قبل از این که به معلق زدنهای تئوریک خود کومه‌له بپردازیم، بدواً لازم است در سطح دیگری به تغییر مواضع و سیاستهای افکار مادیگرائی اشاره‌ای داشته باشیم و از این رهگذر، به خود کومه‌له نیز بازگردیم.
همچنان که می‌دانید «مارکس» در شرایطی از اوضاع و احوال سیاسی پا به عرصه میدان نهاد که تفتیش عقاید کلیسا به لحاظ سیاسی و روابط و مناسبات ظالمانه فئودالی در شرف انحطاط و نابودی بود. وی بمثابه فردی مبارز که به لحاظ فلسفی طرفدار نقطه‌نظرات «هگل» بود، همراه با آن بخشی از طرفداران «هگل» که خواهان نظم موجود آن مقطع نبودند، از آنها جدا شد که خود را هگلیهای چپ می‌نامیدند. چرا که از زاویه‌ای دیالکتیکی به نقد نظام موجود می‌پرداخت و بعداً نیز با نظرات «فوئرباخ» آشنا شده و به همراهی دوست و همکارش «فردریک انگلس»، نقطه‌نظرات فلسفی خود را بر مبنای ملغمه‌ای از نقطه‌نظرات «هگل» و «فوئرباخ» سازمان داد و برای اولین‌بار بعد از نگارش کتاب ایدئولوژی آلمانی، مارکس را کمونیست می‌بینیم.
از این مقطع به بعد به جریان فلسفی مشخصی برمی‌خوریم که خود آمیخته‌ای از فلسفه‌های گذشته بوده است و بدین ترتیب مارکسیسم بعنوان یک مکتب خود را می‌نمایاند. بعد از این نقطه‌نظرات فلسفی، وی که همواره در نظرگاه خود دیدگاههایی «اومانیستی» و بشردوستانه را نصب‌العین خود قرار داده بود، از در مخالفت با جریانات حکومتی آنموقع درآمد و شاهد تبعید کردن وی در چندین مرتبه بودیم. در جریان انقلاب «کمونارو»های فرانسه و بعد از آن‌که جمعبندی از آن ارائه می‌دهد، بحث دیکتاتوری پرولتاریا را برای اولین‌بار پیش می‌‌کشد و به همین طریق بقیه مواضعش را نیز در جریانات گوناگون و بنا به شرایط و اوضاع و احوال تصحیح می‌کرد. سپس واضح است که سیر شکل‌گیری خود نقطه‌نظرات مارکس نیز بر مبنای اسلوب معینی استوار نبوده، بلکه از واقعه‌ای تا واقعه دیگر پدیدار شد.
بعد از مرگ مارکس که نقطه‌نظراتش مربوط به سرمایه‌داری دوران رقابت آزاد بود و با واقعیات موجود جامعه و سرمایه‌داری در سطح امپریالیستی‌اش انطباقی نداشت، شاهد آنیم که لنین در روسیه شوروی پا به میدان می‌‌گذارد و با الهام از نقطه‌نظرات مارکس به رنگ و جلا دادن به مواضع مارکس می‌پردازد و چندین بحث پایه‌ای مارکس را به این دلیل که منطبق با اوضاع و احوال عصر جدید نیست به کناری نهاده و مواضع مشخص‌تری را مطرح می‌سازد. مثلاً در کتاب اصول کمونیسم به قلم انگلس که مورد تایید مارکس نیز بوده و از روی آن مانیفست کمونیست تدوین گردید، می‌خوانیم که:
سئوال نوزدهم: آیا این انقلاب می‌تواند تنها در یک کشور انجام گیرد؟
پاسخ: نه ـ صنعت بزرگ با ایجاد بازار جهانی تمام خلقهای جهان و بخصوص کشورهای متمدن را با هم در چنان ارتباطی قرار داده که هر خلقی به آنچه در خلق دیگری می‌گذرد وابسته است. علاوه بر این صنعت بزرگ، رشد اجتماعی را در کلیه کشورهای متمدن آنچنان همسان نموده که در تمام این کشورها بورژوازی و پرولتاریا به دو طبقه تعیین‌کننده جامعه و مبارزه میان این دو طبقه به مبارزه اصلی دوران کنونی تبدیل شده است. بنابراین انقلاب کمونیستی تنها یک انقلاب ملی نخواهد بود، در تمام کشورهای متمدن، یعنی حداقل در انگلستان، آمریکا، فرانسه و آلمان، انقلابی همزمان خواهد بود.
این کشورها برحسب میزان تکامل صنعت، مقدار ثروت و حجم بیشتر یا کمتر نیروهای مولده، سریعتر یا کندتر رشد خواهد یافت و به همین دلیل در آلمان کندتر و مشکل‌تر و در انگلستان سریعتر و آسانتر انجام‌پذیر خواهد بود. این انقلاب در سایر کشورهای جهان نیز تاثیر قابل ملاحظه‌ای خواهد داشت، نحوه تکامل گذشته آنها را به کلی تغییر می‌دهد و این تغییر را به شدت تسریع می‌کند. این یک انقلاب جهانی است و بنابراین در مقیاس جهانی انجام خواهد گرفت.
(اصول کمونیسم ـ ص 19 ـ 20)
این چکیده انقلابات کمونیستی است، در حالی که همین اصول کمونیستی توسط لنین مورد تجدیدنظر قرار می‌‌گیرد و تمامی محاسبات تئوری مارکس را زیرورو می‌کند و انقلاب اکتبر شوروی را در شرایطی شکل می‌دهد که فاقد ماتریالهای لازم تئوریک و عملی آموزش مارکس است، بدین‌گونه که اولاً روسیه به نسبت بقیه کشورهای سرمایه‌داری آن مقطع از جمله آلمان، فرانسه، آمریکا و انگلستان، نیروهای مولده و مؤسسات اقتصادی‌اش به شدت پائین‌تر است. ثانیاً: 80 درصد کشور را دهقان‌ها تشکیل می‌دهند و کارگران بمثابه کسانی که بایستی در انقلابات کمونیستی اکثریت یک جامعه را تشکیل بدهند، به نسبت دهقانان درصد ناچیزی را شامل می‌شود. ثالثاً: برخلاف تئوری مارکس که انقلاب را در یک کشور معین عملی نمی‌بیند، در یک کشور معین به نام روسیه عملی می‌شود.
در اینجاست که جهت رفو کردن این ضعف اساسی و اصولی لنین به مقوله سرمایه‌داری در آخرین مرحله آن می‌پردازد و عنوان می‌کند که به دنبال این که سرمایه‌داری به آخرین مرحله خود رسیده است، کانون انقلاب جهانی، نه کشورهای امپریالیستی، بلکه کشورهای تحت سلطه خواهند بود و بدین صورت، به لحاظ اصولی پرده‌ای بر روی مواضع مارکس می‌اندازد.
و یا تا جائی که به مضمون اقتصادی انقلاب سوسیالیستی مربوط می‌شود، چون بحث اثباتی خاصی را ندارد که جایگزین کند، کماکان الگوهای جوامع سرمایه‌داری را با رنگ و لعاب سوسیالیستی، چاشنی انقلاب اکتبر می‌کند و قراردادهای «نپ» که بدواً حالتی کوتاه‌مدت داشت، دهها سال به طول می‌انجامد و بالاخره اقتصاد سوسیالیستی با سرمایه‌داری دولتی یکسان شمرده می‌شود و هم‌اکنون نیز اقتصاد حاکم بر شوروی، چیزی بجز سرمایه‌داری دولتی نیست که این خود به معنی تجدیدنظر در مالکیت اجتماعی که سنگ بنای نظرات مارکس است، نیز می‌باشد.
به دنبال لنین، استالین این قداره بند تاریخ نیز ضمن حفظ رنگ و جلای سوسیالیستی، در زمینه ملی، از انترناسیونالیسم، کمینترن که همگی مقولاتی اساسی در مباحث مارکسیستی هستند، عدول کرده و نظرات خود را که نشأت گرفته از اوضاع و احوال جدید است، تئوریزه کرده و آن را به خورد جنبش چپ جهانی دادند. به دنبال استالین شاهد اختلافات درون کمینترن، انشعاب چین از آن در سال 1960 و بالاخره فروپاشی کمینترن بوده و از این تاریخ به بعد از «مائو» گرفته تا «انور خوجه» و از «تیتو» تا «دوبچک» و از «کامپیوتریست»ها تا احزاب سوسیال دمکرات اروپا و از «برژنف» گرفته تا تز اصلاحات «گورباچف» و از «فیدل کاسترو» تا «ژرژ مارشه» و... هر کدام بنا به مصالح و منافع خاص خود، مارکسیسم را تعریف و تفسیر کرده است و حالا شاهد مولودی نامیمون هستیم که یک سر دارد و هزار سودا.
مارکسیستهای وطنی نیز از این قاعده مستثنی نیستند، حزب توده، این تشکل موذی و جاسوس‌پرور، مطابق با آخرین نقطه‌نظرات شوروی، رنگ و روی خود را عوض می‌کند و بیهوده نیست که می‌گویند وقتی در مسکو باران می‌بارد حزب توده چتر خود را باز می‌کند و با تشکلات سه جهانی از قبیل «حزب رنجبران»، «اتحادیه کمونیستها» و... و تشکلات خط 3 که نقطه نظراتشان فاکتورگیری‌ای از نقطه‌نظرات مائو و استالین است و بالاخره طیف چریکهای فدائی که کعبه آمال خود را کوبا می‌پندارند، هر روزه بنا به مصالح حزبی و سازمانی خود، موضع خود را عوض کرده و به فرق و دسته‌هایی تقسیم می‌شوند و خم به ابرو نیز نمی‌آورند. از جمله این مارکسیستهای وطنی گروهک کومه‌له است که در اینجا جا دارد مقداری حول و حوش نقطه نظراتش مکث کنیم.
همچنان که قبلاً عنوان کردم، در جریان شکل‌گیری این گروهک، نقطه‌نظراتش الهام گرفته از نقطه‌نظرات مائو بوده که آن هم توسط تشکیلاتی دست دوم به او دیکته می‌شد. هنوز بخاطر داریم که ابتدا ساخت جامعه ایران را که زیر بنای تئوریک مواضع سیاسی هر گروهک الحادی محسوب می‌شده، نیمه مستعمره ـ نیمه فئودال می‌خواند و بدین طریق تحلیل‌اش از حاکمیت سیاسی ایران این بود که نماینده فئودالها!! و فئودال‌زاده‌ها!! و اقشار قشری! و مرتجع است و به غیر از آن معتقد به کار در بین دهاقین بوده و می‌خواستند از طریق دهات، شهرها را محاصره کرده و به قدرت برسند. بعد از این که این دگمها با واقعیات موجود در جامعه خوانایی پیدا نکرده و تجربه روزمره بر بطلان این نقطه‌نظرات گواهی می‌داد.
این‌بار از طریق تشکل سهند به نقطه‌نظرات جدیدی می‌رسد و ساخت جامعه را سرمایه‌داری محسوب می‌کند و به دنبال آن به مساله کارگران و کار کردن در بین آنها بهاء و اهمیت می‌دهد. البته چون کارگران به طور واقعی با نقطه‌نظرات گروهک هیچ همخوانی خاصی نداشتند و جذب آن نمی‌گردیدند گروهک مجبور بوده که خود را قیم آنها بداند و به نمایندگی از آنها، داد سخن در دهد. برنامه حزب کمونیست را بعد از چندین بار عوض شدن بالاخره در کنگره سوم به تصویب می‌رساند. در کنگره اول «ا.م.ک» سبک کار جدیدی را ابداع می‌کند و بالاخره امتزاج «سهند» و «کومه‌له»، «حزب کارگران» را بدون کارگر در یکی از مناطق مرزی و دور از کارگران تشکیل می‌دهند و به این ابداعات و ابتکارات خود نیز شاخ و برگ می‌دهند.
البته بد نیست سیر تشکیل حزب و تئوریهایی که در این باب مطرح شده بود را نیز بررسی کنیم.
ابتدا توسط «منصور حکمت» که نظرات او هم نشات گرفته از نظرات موجود درون جنبش چپ بود، طرحی تدوین می‌شود که بعداً توسط عبدالله مهتدی با اکونومیسم خواندنش به طاق نسیان سپرده می‌شود و نظر اثباتی خود را مبنی بر این که همین الان بدون حضور فعال طبقه کارگر و بدون پیوند با آنها نیز می‌توان به تشکیل حزب مبادرت ورزید، در نوشته‌ای تدوین می‌کند که این‌بار نیز منصور حکمت با لقب دادن «ولونتاریسم» بدان، آن را تخطئه می‌کند و بالاخره برگ برنده خود را بر زمین می‌کوبد و نظراتش مورد قبول واقع می‌گردد.
به دنبال تشکیل حزب، شاهد انواع و اقسام مواضع گروهک بوده‌ایم که از واقعه‌ای تا واقعه دیگر تغییر کرده است. تا جائی که به تحلیل از اوضاع سیاسی کردستان و ایران مربوط می‌شود، زمانی حکومت را متزلزل و در آستانه سرنگونی قلمداد می‌کردند و متناسب با آن دستورالعمل تشکیلاتی صادر می‌شد که نیروهای مسلح در دور و بر شهرها به گشت‌زنی بپردازند، زمانی جنبش اعتراضی را در حالت اعتلا می‌پنداشتند و بالاخره بعد از کنگره پنجم بعد از این همه تعریف و تمجید از مراحل جنبش بالاخره سیر واقعیت به آنها تفهیم می‌کند که نظراتشان واهی بوده است و به همین دلیل در کنگره پنجم کومه‌له بحث این است که «سیر تحولات سیاسی سالهای اخیر در جنبش کردستان، در عین حال سیر افزایش فشار از جانب جمهوری اسلامی و تحلیل عقب‌نشینی‌ها و محدودیت‌هایی به جنبش کردستان بوده است و این محدودیتها که اساساً عرصه مبارزه مسلحانه نیروی پیشمرگ را دربر گرفته، از آنجا که نسبتاً افق و آرمان بورژواناسیونالیستی در کردستان در هراس از توده‌های به میدان آمده جنبش را تنها با این عرصه تعریف کرده است، با محدودیتهای آن افق و دورنمای پیروزی را هم از دست داده است. آنچه که در این رابطه اهمیت می‌یابد جایگاه ارائه تصویر روشنتری از شرایط، ملزومات و افق پیروزی این جنبش در برابر توده‌های مردم در شرایط کنونی از سوی ماست».(جمعبندی مباحث کنگره پنجم ـ ص 5)
و یا در عرصه سازماندهی کارگران، انواع و اقسام تشکلات مختلف به دنبال هم، ردیف می‌شوند. مجمع عمومی ـ بنکه زحمتکشان ـ محافل کارگری ـ صندوقهای همبستگی مالی آژیتاتور ـ تلفیق کار علنی و مخفی ـ کار محلی ـ محافل ترویجی ـ حوزه حزبی ـ سندیکا و... اما چون اینها نیز بطور واقعی نمی‌تواند در بین مردم جا پایی پیدا کند، با طرحها و مقاله‌های بعدی عوض می‌شوند و سیاست تشکیلاتی دیگری را جایگزین آن می‌کنند که تازه‌ترین آن، سازماندهی منفصل یا سازماندهی شانه‌ای است.
یا در عرصه برنامه، ابتدا برنامه اتحاد مبارزان کمونیست مبنا قرار گرفت. به دنبال آن دو پیش‌نویس برنامه تدوین شد. بعد از آن برنامه حزب کمونیست بوجود آمد و پس از آن در کنگره مؤسس حزب کمونیست، برنامه حزب کمونیست ایران را منتشر کردند که البته این یکی هم در کنگره دوم مورد نقد قرار گرفته تا جائی که منصور حکمت جهت توجیه کردن این تغییرات چنین می‌گوید:
«برنامۀ حزب کمونیست مجموعه‌ای از احکام جامد نیست، بلکه نحوه‌ایست که این جریان معین مارکسیستی در ایران در مقطع تاریخی معینی اهداف، اصول عقاید، روشها و تمایزات اساسی خود با سایر مدعیان کمونیسم را بیان کرده است... اما اوضاع و احوال اجتماعی که حزب ما در آن فعالیت می‌کند و نیز موقعیت حزب ما در متن این شرایط اجتماعی تغییر کرده است.»(مصاحبه با منصور حکمت دربارۀ مباحث کنگرۀ دوم حزب کمونیست ایران ـ ص 3)
جالب است تشکلی که برنامه را سند هویت خود می‌پندارد و اهداف کوتاه‌مدت و درازمدت خود را در آن تعریف کرده است، می‌بینیم که چگونه هویت خود را تابع اوضاع و احوال اجتماعی می‌کند و تازه ادعای نوآوری در جنبش جهانی چپ را به خود منسوب می‌کند. تازه در جایی دیگر در همان صحبتهایش می‌‌گوید که: «مارکسیسم ما، هویت ایدئولوژیکی و سیاسی جریان ما، اصول اعتقادات ما، اهداف ما و حتی استراتژی عملی ما در ایران در طول این چند سال تغییری نیافته است.»(همان مأخذ).
در مورد اساسنامۀ حزب مذکور نیز همین روال تعقیب می‌شود، منتها در مورد تغییرات اساسنامه، یک نکته قابل ذکر است و آن اینکه دلیل تغییر اساسنامه، اساساً به این دلیل بوده است که افراد تشکیلاتی عموماً نسبت به فقدان آزادی درون تشکیلاتی نظر داشته و رهبری نیز جهت خاتمه دادن به این مناقشات و اختلافات، مجبور می‌شود که عقب‌نشینی کرده و بندهایی را به نفع دمکراسی درون‌تشکیلاتی در اساسنامه، جرح و تعدیل کند. هرچند که در اساس کماکان، چارچوبۀ اساسنامه منطبق با اساسنامۀ قبلی است و به لحاظ مضمونی تغییرات خاصی در آن صورت نگرفته است و این فقط نوعی نوشدارو محسوب می‌شود تا چند صباحی دیگر ذهنیت افراد گروه را با این عبارات و مقولات گرم کنند.
البته عملکرد نظامی گروهک و آرایش‌های گوناگونی که به افراد خود می‌داد نیز از جملۀ این عجز و استیصالها جهت بقاء و ادامۀ حیات گروهک محسوب می‌شده است.
پس اگر بخواهیم در این رابطه جمعبندی کوچکی را از سیر بحث ارائه دهیم. متوجه می‌شویم که در درون کومه‌له نیز تغییر سیاستها، تئوریها و مواضع در کلیۀ موارد مصداق داشته است و صرفاً امری اتفاقی نبوده است که در یک بحث مشخص و یا یک موضع مشخص بوقوع انجامد.
البته در تغییر مواضع مارکسیستهای وطنی یک نکته قابل ذکر است که سیر حرکت نظام و تثبیت شدن گام به گام آن به خودی خود، به معنی نقد و نفی مجموعۀ این تشکلات ریز و درشت است. چرا که تثبیت نظام یعنی زدودن پیرایه‌های ناسالم و غیر مردمی از جامعه و ما اینرا در آستانۀ اولین دهۀ پیروزی انقلاب بوضوح مشاهده می‌کنیم و این تشکلات نیز مجبور بوده که در مقاطع مختلف نظرات خود را عوض کنند. خصوصاً در جریان تسخیر سفارت آمریکا ـ جنگ تحمیلی ـ حضور ناوگانهای آمریکا در خلیج فارس ـ کودتای نوژه و... چرا که تحلیلهای این جریانات با اوضاع و احوال واقعی جامعه و نظام 180 درجه اختلاف داشت و حتی اکثریت آنها که چون قارچ در مقطعی رشد کرده بودند، کف‌گونه از بین رفتند و یا بالاخره جایگاه خود را به عنوان جریانات ابزاری استکبار جهانی پیدا کردند.
در کل با توجه به مجموعۀ بحث همچنانکه می‌بینیم تغییر در افکار و عقیده و ایدئولوژی از همان رهبران اصلی مارکسیسم بعنوان یک پرنسیب بکار برده شده است و تمامی این معلق زدنهای تئوریک و سیاسی را همیشه تحت عنوان تغییرات شرایط زمانی و مکانی قابل توجیه دانسته‌اند، در حالی که اگر مکتبی چنین اسلوبی را در تبیین نقطه‌نظراتش بکار گیرد، معلوم نخواهد بود که این سیر بی‌پایان تغییر مواضع تا کجا بایستی ادامه پیدا کند و چگونه است که این ایده و طرز تفکر، «علمی» نامیده می‌شود.
اما اگر بخواهیم بصورت واضحتر به قضیه بنگریم، در واقع کار این تغییرات موضع و معلق زدنها صرفاً بخاطر این است که شکستهای تئوریکی و پراتیکی خود را استتار کرده و چهرۀ مقبولانه‌تری را به این احکام بدهند.          ادامه دارد...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات