محسن کدیور
حیلت رها کن عاشقا فرزانه شو فرزانه شو
و اندر دل آتش درا پروانه شو، پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وانگه بیا با عاشقان همخانه شو همخانه شو
رو سینه را چون سینهها هفت آب شوی از کینهها
وانگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو
شهریورماه چند سال اخیر ما هم با خاطرات اندوهباری همراه بود. در هشتم شهریورماه «سال 60» دو تن از بهترین و شریفترین و اصیلترین معلمین آزاده و خودساخته برخاسته از متن جامعه که ریاست جمهوری و دولت را برعهده داشتند همراه با رئیس شهربانی کشور بدست بیخبران از خدا و دشمنان سوگندخورده خلق خدا سوزانده شدند و آنان را جزغاله کردند و با این عمل نفرتانگیز خویش از اصحاب اخدود تجدید خاطره نمودند. «قتل اصحاب الاخدود» «نفرین بر اصحاب اخدود»
و در 17 شهریورماه «سال 57» «رژیم منفور و متزلزل شاه جنایتکار هزاران نفر از خواهران و برادران ما را در میدان شهدا «ژاله آن روز» بخاک و خون کشید و از کشتهها پشتهها ساخت و چه شباهتی بین عاملین هر دو واقعه «هشتم شهریورماه 60 و 17 شهریورماه 57»
دیدهای خواهد که باشد شه شناس
تا شناسد شاه را در هر لباس
و هر دو جریان، «شاه»کاری بود برای دلخوشی ارباب و انتقام از امت مظلوم ایران اسلامی و جرم کل شهدا و سوختهشدگان را از زبان قرآن بشنویم در داستان «اصحاب الاخدود» که خداوند در سوره بروج میفرماید: «و ما تقموا منهم الا ان یومنوا بالله العزیز الحمید» و کراهت شدید اصحاب اخدود از مومنین به لحاظ ایمانشان بخدا سبب برافروختن آتش و سوزاندن آنان در آن آتش بود. و بروان شهدا رحمت خدا و بر قاتلین نفرین و لعنت خدا و خلقش.
و 19 شهریور «سال 58» رحلت نابهنگام «ابوذر زمان» ما که عمری «با قرآن در صحنۀ با طاغوتیان زمان جنگید و در این راه مظهر استقامت، ایمان، تقوی و شهامت و شجاعت بود آنچنان استقامتی که از فرزند راستین سالار شهیدان حسین(ع) انتظار میرفت. و طالقانی ستاره «طارق»ی بود در شب دیجور نگهبانان ظلم و ظلمت و یا به گفته دکتر شریعتی شهید: «طالقانی همچون منارهای در کویر نمایان بود و در سالهای خفقان و ظلمت تنها میدرخشید.»
و بمناسبت سالروز رحلت آن آزادمرد این مختصر یادنامهای است از او، گرچه بنان در ماتمش به عزا نشسته است و بیان در وصف فراقش به عجز که تاریخ حیاتش، تاریخ تجسم رنجهای این امت است در سالهای سیاه سلطنت آن خاندان کثیف و چه دشوار است از ابعاد وجود و حضور آن سید بزرگوار سخن گفتن، ولی بمصداق: آب دریا را اگر نتوان کشید.
هم بقدر تشنگی باید چشید
و «طالقانی» مفسر قرآن بود. «پرتوی از قرآن» حیات جاودانی او در ممات جسمانیش میباشد. از پنجسالگی که وی را در مکتبخانه زادگاهش «گلیرد» طالقان میگذراند درس با تعلیم قرآن مجید آغاز میشود و هر چقدر به دوران شباب و جوانی میرسد بیش ار پیش به کلامالله عشق میورزد و چون دیکتاتوری و استبداد رضاخانی را میبیند به گفتار جد بزرگش پیامبر اکرم(ص) میاندیشد که «اذا البتست علیکم الفتن که قطع الیل المظلم فعلیکم بالقرآن» هرگاه فتنههای زمان همچون پارههای شب ظلمانی بر شما عارض شود به قرآن رو آورید. و چه فتنهای گستردهتر و فراگیرتر از فتنه آن پدر و پسر جبار ختار که سرتاسر مملکت را بزیر چتری از فساد پوشاندند و بر عزت و شرف این ملک و ملت چوب حراج زدند و قرآن را از متن جامعه به حاشیه کشاندند از بازار و دانشگاه و مدارس و ادارات ما به قبرستانها، که میخواستند بمردم بباورانند که این کتاب حیات و زندگی نیست، این کتاب اموات و مردگان است. آن بزرگوار در این حال و هوا باظهار حقایق قرآنی پرداخت تا جان و روح مردم را به حقیقت وحی آشنا سازد و آن حضرت در مراسم بزرگداشت خاطره آیتالله شهید مطهری در حسینیه ارشاد میفرماید:
«در حدود سال 1318 و 1320 که از قم به تهران برگشتم در جنوب تهران در قسمت قناتآباد که محل ما بود و مسجد مرحوم پدرم، شروع کردم تفسیر قرآن گفتن، از دو طرف کوبیده میشدم. از یک طرف مجامع دینی که چه حقی دارد کسی تفسیر قرآن بگوید؟ این قرآن دربست باید خوانده شود و به قرائتش مردم بپردازند، گاهی هم در مجالس فاتحه، اگر یک آدم جانی، خائن، دزد، فاسد که یک عمری فساد کرده، چند آیهای قرآن، بعدش هم این خلد آشیان! جنت مکان! مدتی خدمت به کشور و مملکت کرده خدا بیامرزدش»!!! و چقدر من خودم فشار تحمل کردم تا بتوانم این راه را باز کنم که قرآن برای من تحقیق است، برای تفکر و تدبر است، نه برای صرف خواندن و تیمن و تبرک جستن، همانطوری که مرحوم سید انقلابی ما، مرحوم سیدجمالالدین قبل از آن گفت، «تکیه او هم برای حرکت مسلمانها و برای بیداری مسلمانها همین بود که چرا قرآن برکنار شد»(1)
و باز در عظمت قرآن و اینکه وظیفه همگان است که آن را زنده بداریم و حقایق آن را به مرحله اجرا درآوریم، در همان مراسم خاطرنشان میسازد که: «گلادستون یهودی، نخستوزیر طلیعه استعمار قهار انگلستان با آن همه درگیریهائی که در شرق میانه داشت، قرآن را برداشت و گفت تا این کتاب در میان مردم و مسلمین حاکم و نافذ است، مانع نفوذ ماست.»(2) و لذا با آن استنباطی که خود از کتاب انسانساز قرآن داشت و حساسیتی که بیگانگان نسبت به اجرای آن نشان میدادند از کودکی و کوچکی وقت و هم و غم خود را صرف آموختن قرآن و تفسیر آن نمود و باز خود میگوید: «اگر تفسیری نوشتم و هیچ ادعا نمیکنم همانطوری که هیچکس نباید چنین ادعائی کند که آنچه میگوید و آنچه میاندیشد درست است، مطابق واقع است. بهرحال مورد توجه واقع شده میدانید از برکت چه بود؟ از برکت زندان بود»(3) و در زندان «پرتوی از قرآن» را نوشت، در تفسیر بخشی از قرآن مجید و در حقیقت خود هم «پرتوی از قرآن» بود که خدا غریق رحمتش بفرماید.
و طالقانی «شارح نهجالبلاغه» نیز بود. چه کسی است که خطبههای نمازجمعه یا مواعظ آن پیر رنجدیده زندانهای پهلوی را شنیده یا خوانده باشد و از زبان آن مرحوم این جملات پرمحتوای علی علیهالسلام را نشنیده باشد که:
«ذمتی بما اقول رهینه ...» (4)
«تعهد خود را در گرو سخنی که میگویم قرار داده ضمانت آن را به عهده میگیرم ... سوگند به خدایی که پیامبر را بحق مبعوث فرموده است، شما گرفتار آشوبهای فکری و عقیدتی گشته و در پرویزن حوادث برای تصفیه بهم خواهید خورد و چونان محتوای دیگ جوشان، درهم و برهم خواهید گشت تا پاییننشینانتان صعود به بالا نمایند و بالانشینانتان به پستیها سقوط کنند. گروهی از شما که در گذشته تقصیرکار بودند، پیش بتازند و جمعی که در جامعه پیشتازانی بودند خطاکار گردند.»
آیتالله کمرهای در مورد جلساتش با آیتالله طالقانی یادداشتهائی دارد که چنین است: «... انتقال آقای طالقانی به تهران دایره را وسیعتر کرد... مجلس در خانیآباد هم مثل شاهآباد گسترده شد. دراین جلسات درس نهجالبلاغه را با آقای طالقانی مجاهد در مورد نقشه پیاده کردن «دولت امیرالمومنین» مورد مذاکره قرار دادیم. بخصوص خطبههای آغاز بیعت با امیرالمومنین که انقلابی است... »
درصدد برآمدیم دو نفری نهجالبلاغه را تجزیه کنیم و کتب و کلمات را که مشتملات نهجالبلاغه است هر قطعهای را به ضمیمه قطعات مناسب آن در یکجا جمعآوری کنیم و این کار را کردیم. نهجالبلاغه 22 کتاب شد. مقدماتی هم بر آن نوشتیم و به معیت آقای طالقانی در ماه رمضان پس از نماز در مسجد شاهآباد و در مسجد مرحوم حاج سیدمصطفی حجازی من دیکته میکردم صفحه صفحه را تصفح میکردم و قطعات متناسب را تعیین میکردم و آقای طالقانی یادداشت میکرد. الان دفترچه تجزیه نهجالبلاغه بخط آقای طالقانی در کتابخانه من موجود است.»(5)
و آن رادمرد، چشم امید به پیاده کردن دولت امیرالمومنین داشت، افسوس که سنش اقتضا نکرد و دست اجل مهلت نداد که بماند و بازوی توانای امام و امت و انقلاب در انجام این مهم باشد.
و آن آیت خدا، اسوه و هدایت بود و پایگاه دیرینش مسجد «هدایت» رحمت خدا بر او و بر دکتر شریعتی یکی دیگر از معلمین شهید انقلاب که گفته بود «هر وقت از مشهد به تهران میآمدم، تنها پناهگاهم مسجد هدایت بود که این پیر در آنجا ارشاد میکرد». و در آن استبداد مخوف مسجد هدایت ملجاء و مأمن جوانان خداجوی بود. تشنگان حقیقت در آن کویر داغ!! و «طالقانی» با گوشت و پوست خود آن نیاز را لمس کرده بود که جوانان واقعا محتاج به دریافت معارف دینی با روش تحقیق و تحلیلاند و خود را وقف این کار خطیر کرد. چه میدانست که بار مملکت بر دوش این نسل است که اگر دین را باور داشته باشند مملکت به فلاح و نجاح میرسد و اگر باور نداشته باشند به هلاکت و فلاکت و سرمایهگزاری در این امر خطیر را بسیار واجب و لازم میدانست. خود آن مرحوم چنین میفرماید: «چون احساس کردم که جوانان ما از جهت عقاید و ایمان در معرض خطر قرار گرفتهاند به پیروی از روش مرحوم پدرم جلساتی برای عدهای از جوانان و دانشجویان درباره بحث در اصول عقاید و تفسیر قرآن تشکیل دادم. در دنباله این جلسات بعد از شهریور 1320 انجمنها و کانونهای اسلامی تشکیل شد مانند «کانون اسلام»، انجمن «تبلیغات اسلامی» (اتحادیه مسلمین) که هر کدام دارای نشریات منظم فراخور افکار و وضع روز بود. من با همه آنها برای پیشرفت تعالیم اصول اسلامی همکاری میکردم. قسمتی از تفسیر قرآن و نهجالبلاغه را در مجله «آئین اسلام» مینوشتم.(6)
و در تعقیب همین سیاست با جمعی به تشکیل انجمنهای اسلامی دانشآموزان دانشجویان، معلمین و ... همت گماشت تا در همهجا مشعل اسلام را فروزان نگه داشته، اصول تربیت اسلامی را پیاده کند. و در پی احساس نیاز جوانان به تشکیلات و خواندنی سالم، بسال 1320 «کانون اسلام» را به خیابان امیر میکشاند و مجلهای هم بنام «دانشآموز» با ارشاد و هدایتش منتشر میشود که خود انتشار چنین مجلهای را در سال 20 با همکاری و همیاری یک روحانی را نمیتوان مسالهای ساده و سرسری انگاشت و جز عشق بهدف و شناخت نمیتواند انگیزه چنین اعمالی باشد و همه اینها نمونهای از بینش وسیع و گسترده آن رجل اسلامی بود که جوانان را سخت محتاج دستگیری و راهنمائی میدانست. و باز هم در اجرای سیاست نجات نسل جوان است که وقتی از آن بزرگمرد در سال 1325 دعوت باجرای سخنرانیها یا ارسال مقالاتی برای رادیو میگردد، آن را به طیب خاطر میپذیرد، با آنهمه گرفتاریهائی که داشته و اظهارنظرهای عجیبی که علیهاش میشود «از طرف اداره تبلیغات اینجانب را دعوت کردند که مقالاتی بوسیله فرستنده تهران منتشر نمایم. این کار از دو جهت برایم دشوار بود اول بجهت اشکالی که بعضی از متدینین درباره رادیو از نظر شرعی مینمودند. دوم بجهت کارها و مشاغل شخصی که خودم دارم... باید بیشتر تقصیر را متوجه اهل علم و صلاح و تقوی دانست که با همه فضایل دینی و پاکی اغلب در کارها و وظایف عمومی بطرف منفی متوجهاند و در اثر این سکوت و اهمال و اشکالتراشیها تمام وسایل تبلیغ و تربیت را از دست دادهاند و میدان و راه استفاده را برای نادانان بوالهوس باز گذاردهاند.(7)
و در همان زمان اولین مقاله ایشان تحت عنوان «حقیقت تربیت و تربیت قرآن» بمردم ارائه شد که آن بحث چهار جلسه ادامه یافت. بالاخره هر کجا بارقه و نور امیدی مییافت که در پناه روشنایی آن نور امکانی است که مردم بتوانند راه را از چاه و جاده را از چاله بازشناسند، به آنجا پناه میبرد و تلاش خود را آغاز میکرد و میبینیم با «مجموعه حکومت» که در قم منتشر میشود همکاری میکند و با مکتب تشیع نیز همراهی و همیاری دارد و چه عشق و علاقهای بر طرح «تربیت از نظر قرآن» دارد که بلای خانمانبرانداز این مملکت را در عدم وجود و حاکمیت تربیت قرآنی میداند و بس. و آن آزادمرد همیشه به اقتصاد اسلامی میاندیشید که معتقد بود «من لامعاش له لامعاد له» آنکه معیشتی ندارد معاد هم برایش نیست. و فقر را اساس مصائب و معایب جامعه میدانست که «کادالفقر و ان یکون کفرا» (سرانجام فقر به کفر منتهی میشود)
و بحق اعتقاد داشت که اگر اقتصاد اسلامی با زیربنای قسط و عدل اسلامی در جامعه پیاده شود دیگر قلیل مردمی شکمهایشان از پرخوری تورم نمییابد که گروه کثیری هم شکمهایشان از گرسنگی به پشتشان بچسبد و با توجه به حادثهآفرینی فقر و مسکنت وقتی که در سال 1325 به نمایندگی از طرف روحانیت آن زمان به یکی از شهرهائی که فرقه دموکرات در آنجا حاکمیت یافته بود میرود و در حالی که آن شهر از زیر سلطه آنان بدر آمده است واقعه جالب و در عین حال دردناک ریاست شهربانی «علی گاریچی» آن سامان را برایش تعریف میکنند که سخت عبرتآموز است «.... در شهر ... بعلت رواج فساد و انحطاط اخلاقی شدید شخصی بنام «علی گاریچی» را بریاست شهربانی برمیگزینند. «علی گاریچی» که از بطن جامعه و درون مردم بوده و دردهای جامعه خود را لمس میکرده، بمحض انتخاب بعنوان رئیس شهربانی خطاب به دزدها و عوامل فساد و فحشاء میگوید: «شما یا محتاجاید و مجبورید که دست به چنین کارهائی بزنید و یا اینکه برای ارضاء حرص و طمع اقدام به چنین اعمالی مینمائید. اگر کسی از لاعلاجی و از روی احتیاج اقدام به دزدی مینماید بیاید نزد من، من به او کار میدهم. ولی اگر برای ارضای طمع و جمع مال باشد آنها را دستگیر و اعدام میکنم و در پی این اتمام حجت و انجام وعده و وعیدش در آن منطقه نه دزدی باقی میماند و نه فاحشهای و بعدها بدنبال شکست دموکراتها وی دوباره گاری خود را براه انداخته و از نو کار گذشته خود را شروع میکند و چون در بین مردم محبوبیت زیادی داشته ارتشیان نمیتوانند باو صدمهای برسانند.(8)
و آیتالله طالقانی پس از بازگشت به تهران همین واقعه را با جامعه روحانیت آن زمان و دیگر دوستان خود در میان مینهد که فقر عامل فساد و تباهی است و هر کجا تودهای از ثروت خودنمائی کند در کنارش هزاران حفره بینوایی و غصب حقوق نهفته است و تاریخ نشان داده که نصیحت و اندرز نمیتواند درجه آز و زیادهطلبی زراندوزان را پایین آورده، آنان را به رعایت حقوق دیگران وادار نماید! و چه نیکو میگوید قاضی نورالله شوشتری در مجالس که : «عادت و کردار اهل روزگار است که دودی از مطبخشان آنگه براید که آتش در خرمن صد مسلمان زنند و نانی بر سفره خویش آنگه نهند که آب را در بنیاد خانه صد بیگناه سر دهند».
و چنین مسایلی آن آیت خدا را رنج میداد. چه آن زمان که در تهران زاغههای جنوب را در برابر کاخهای شمال شهر میدید و چه هنگامیکه در ساحل هیرمند در تبعید بسر میبرد و فقر خانمانسوز زابلیها را میدید که جانش را میسوزاند و اگر فریاد سر نمیداد و سکوت پیشه میکرد، چه جوابی داشت درباره فرمان جدش علی علیهالسلام که «خداوند از علما و دانشمندان هر جامعه عهد و میثاق گرفته که در برابر شکمخواری ستمگران و گرسنگی ستمدیدگان سکوت نکنند»(9)
و آن متفکر بزرگ دردشناس دهها سال قبل کتاب «اسلام و مارکسیست» را مینویسد که تا سال 33 به دومین چاپ میرسد. در مقدمه مختصر آن چنین مینگارد «نخستین نشریهیست که در آن بطور جامع حدود مالکیت و مشکلات و نظرها و مسلکهائیکه درباره محدودیت آن است، مورد بحث قرار گرفته آنگاه نظر کلی و نقشه عمومی دین بیان شده» و ذیل آن مینویسد «تقدیم به برادران فاضل و مجاهد اعضاء انجمن اسلامی دانشجویان که آغاز این بحث از آن انجمن شد»(10) و او با پاسخگویی به سئوالات نسل جوان که مورد تهدید تبلیغات شوم ملحدین قرار میگرفتند اصول حکومت علی را بازگو میفرمود که غارتگران و زورمندان همهجا علیه غارتشدهها و مظلومین جبههگیری کردهاند و طالقانی با دفاع از «مغضوبین خاک» وجودش و حضورش علم طغیانی بود عیله هیات حاکمه جبار و ستمکار که آن هیات از غارتگران بود و سردسته زورمندان و طالقانی درد دردمندان زمانه را خوب میشناخت و برای التیام این درد به مرهمی میاندیشید و بفرموده حضرت آیتاللهالعظمی منتظری «مرحوم طالقانی خود از مستضعفین بود و درد آنها را خوب میفهمید ...»
و آن اندیشمند یک مدیر و مدبر در سیاست اسلامی بود و لذا میبینیم پس از پایان گرفتن غائله دموکراتها در آذربایجان از طرف «جامعه روحانیت» و «اتحاد مسلمین» ماموریت مییابد که بدان نواحی سفر کند تا ضمن بررسی مسائل و تماس با مردم علل فجایع را ببیند و بشناسد و گزارش نماید و در پایان این مسافرت، کوتاهی و سهلانگاری مسئولین امر را در برآوردن حاجات و نیازهای مردم میبیند و فجایع دموکراتها و نتیجه آنکه بمردم باید اندیشید و رفع نیازهای اسلامی آنها و دفع ظلم و ستم و قلع و قمع تبعیض و در یک کلمه حاکمیت قسط و عدل و در بحبوحه ملی شدن صنعت نفت و ایجاد اختلاف بین مرحوم آیتالله کاشانی و شهید نواب صفوی و مرحوم دکتر مصدق به تلاش و کوشش فراوانی برای رفع اختلافات دست مییازد که متاسفانه نتیجهای عاید و واصل نمیگردد و وضع بدانجا رسید که دیدیم!! و در سال 1331 در کنگره «شعوب المسلمین» که در کراچی تشکیل میگردد شرکت مینماید که پس از تبادلنظرهای متفکرین عالم اسلام قطعنامهای صادر میشود که اساس جوامع اسلامی باید بر تربیت صحیح اسلامی، جلوگیری از تفرقه، اجرای عدالت اقتصادی، آزاد نمودن ملل اسلامی از جهت سیاسی و اقتصادی از نفوذ بیگانگان و بزرگترین هدف آن کنگره، پا برجا ساختن عقاید اسلامی در نفوس مسلمانان روی زمین است و بوسیله ایجاد اخلاق فاضله و آماده ساختن وسایل زندگی آنان.
و همچنین کنگره اسلامی «موتمر اسلامی» قدس است که هر سال یک بار در بیتالمقدس تشکیل میشد و در سالهای 1338 و 1340 در آن شرکت نمود و بار دوم ریاست هیات ایرانی را برعهده داشت.
در سال 1338 از طرف مرحوم حضرت آیتالله بروجردی رحمتالله علیه و به نمایندگی از طرف آن مرحوم برای رساندن پیامشان بشیخ جامعهالازهر (شیخ محمود شلتوت) در کنگره اسلامی دارالتقریب قاهره شرکت مینماید و ...
و همه این امور نشانگر بصیرت و بینائی آن بزرگوار در مسائلی بود که در جامعه اسلامی میگذشت و در هنگام استقرار مجدد ظلم و ظلمت حکومت محمدرضا پس از کودتای انگلیسی، آمریکایی 28 مرداد برای اینکه مشعل امید مردم خاموش نگردد دست به تصحیح و چاپ و نشر کتاب «تنبیه الامه و تنزیه المله» مرحوم حضرت آیتالله آقاشیخ محمدحسین نائینی قدسسره میزند. کتاب گرچه برای اثبات مشروعیت مشروطه نوشته شده ولی اهمیت بیشتر آن بدست دادن اصول سیاسی و اجتماعی اسلام و نقشه و هدف کلی حکومت اسلامی است. امید است پیشوایان بیدار دینی و مسلمانان غیرتمند بوسیله دقت و توجه بمطالب کتاب و چشم گشودن بوضع ملت مسلمان با وحدت نظر برای اصلاح و نجات مسلمانان بجنبد و بیش از این به بیچارگی و ذلت مسلمانان بدست مشتی اوباش هوسران و آلت بازی دیگران راضی نشوند ... »(11) تاریخ این مقدمه ذیقعده 1374 مطابق با تیر 1334 میباشد که این چنین مسائل را با صراحت بیان میفرماید و صراحت لهجه آن بزرگ عالم مجاهد را در همهجا میبینیم، در زندان، در دادگاه نظامی، در مسجد، در نمازجمعه و حضرت امام در پیام رحلت اندوهبار آن عالم ربانی میفرمایند:
«او مثل حضرت ابوذر بود و زبان گویایش مثل شمشیر مالک اشتر برنده و کوبنده»:
و میشنویم وقتی که قلبش از دست دایههای دلسوزتر از مادر مکدر میشود صریحاً و دردمندانه چنین میگوید:
«یک مشت جوان احساساتی سیساله خیال میکنند قیم همه مردمند. قیم همه زنهای ما هستند، زنهای ما احتیاج به قیم ندارند، زنها حقشان پایمال شده مگر خودشان نمیتوانند حرف بزنند کارگر حقشان! بتو چه؟
تو که دستت پینه نزده، نشستهای فقط شعار میدهی، جوانهای مسلمان ما هستند که توی این آفتاب و با این زبان روزه در میان مزارع دارند کار میکنند. اینجا نشستهای فقط شعار دادن، این شد مساله، من خودم را برای دفاع از اینها داشتم فدیه میکردم حتی در مقابل بعضی از تنگنظرها، اندکبینها من را متهم میکردند. حتی خود رهبر به من فرمود شما چرا مسامحه میکنید در برابر اینها. گفتم آقا اینها شاید به نصیحت، موعظه، تقسیر اوضاع، تفسیر شرایط جذب بشوند به عامه مردم و دیگر حوصله همه را سر آوردند».(12) که این خطبه اغلب من التصریح است!!!
و این نمونهای از درددل آن آزادمرد جهان است اسلام است و هر روز خبری به او میرسد از درگیریهای گسترده. از گوشه و کنار مملکت، از کردستان، از گنبد، از اینجا و آنجا و همهجا و آن بزرگوار با استفاده از هر وسیله درصدد خاموش ساختن آتشهای فتنه برافروخته شده که کیان و عظمت انقلاب را تهدید میکند. خطبههای نمازجمعهاش گوشهای از رنجهای آن پیرمرد درد آشناست و همچنین «با قرآن در صحنه»اش و اگر در کنار این همه مسائل و مصائب، آلامی که از زندانهای متناوب که از سال 1318 تا 1357 بر وجود عزیز آن اندیشمند رفته بیفزائیم. عجز کلمات از بیان استقامت و پایمردی آیتالله طالقانی آشکار میگردد. زندانهای شماره 4 شهربانی، کمیته، قصر، اوین، قزل قلعه و زندان شماره 2 که مخصوص معتادان و قاچاقچیان بود و برای درهم شکستن روحیه مقاومت آیتالله، وی را به زندان میبرند و با این وجود زبان حقگویش از گفتن حق نمیآساید که آسایشی برای زبان حقگو نیست و سالهای سال در و دیوار این زندانها با آن «یوسف زندانی» مانوس بوده که گاه نیز آن وجود عزیز را به تبعیدگاههائی چون بافت و زابل میفرستند و حدود یک سال و نیم در آن دو شهر مالوف مردم محروم آن سامان، که بفرموده امام: «آقای طالقانی یک عمر در جهاد و روشنگری و ارشاد گذراند .... او یک شخصیتی بود که از حبسی به حبسی و از رنجی به رنج دیگر در رفتوآمد بود. و هیچگاه در جهاد بزرگ خود سستی و سردی نداشت»(13) آری از زندان شماره 4 به شماره 2 و از زندان کمیته به اوین و از بافت به زابل و با آن بیماری و رنجوری تا آخر استوار ماند تا الگو و اسوهای باشد برای مبارزان جهان و درد و رنجی که در زابل بجانش مینشست، توانفرسا بود که بچشم میدید در کنار رود هیرمند تشنگی مردم و در ساحل آب هیرمند گرسنگی مردم، آنهم سرزمینی که روزی غله بخش عظیمی از ایران را تأمین مینمود و در این شهر فقدان دکتر و دارو و .... و همه روزه و یا اغلب روزها با جیبی پر از نخودچی و کشمکش بطرف کپرها رهسپار میشد و بر پلاس مردم فقیر و مهربان آن سامان مینشست و به درددل آنان و قصه بیسر و سامانی آنها گوش میداد و با محتویات جیبش، از «بچههایش» پذیرائی میکرد و با کلامش بزرگترها را به قیام و اقدام فرا میخواند تا دستگاههای انتظامی خطر را احساس کردند و ماندنش در آن منطقه هم صلاح ندانستند.
دردها و رنجهای چهلساله اینچنین دست به دست هم دادند و هر روز و هر آن پیر هدایت را فرسودهتر و خستهتر میساخت و با این وجود از پا نمینشست و در اولین خطبه نمازجمعهاش در دوم رمضان مطابق با پنجم مرداد سال 58 در دانشگاه تهران فریاد کشید «استعمار بیاید جلو، قشونش را بیاورد جلو، حالا که از پشت پرده میآید، آشکار بیاید، یا همه ما باید بمیریم یا استعمار را در تمام دنیا دفع خواهیم کرد. اگر بجای خود ننشینید، من پیرمرد، من ضعیف، من مریض مسلسل بدست میگیرم پشت تانک مینشینم، امام خمینی هم پشت تانک مینشیند بچههای کوچک ما، زنهای ما، خواهران ما که میخواهند بجنگند، چرا اخلال میکنند.»
و روز 16 شهریور 58 بهشت زهرا رفت برای تجدید پیمان با شهدای 17 شهریور 57 تهران و آخرین نمازجمعه خود را بر تربت پاک شهدا برگزار نمود و پس از آن یکی دو روز گذشت خستگی مفرط بر وجود عزیزش هجوم آورده بود با این وضع بر خود نمیآورد که بازوی توانای انقلاب و اسلام بود و معتقد که باید برای انقلاب و اسلام شب و روز کار کرد. سفیر شوروی در آن شب بخانهاش آمد تا از عدم دخالت دولت متبوعش در حوادث ایران و از آنجمله کردستان با وی سخن گوید، ادامه این سخنها تا ساعت 12 شب بطول انجامید و پس از رفتن وی، تنگی نفس پیر هشیار انقلاب را از پا در میآورد و امت حقشناس با امام خویش به سوگ یکی از صدیقترین و مبارزترین و وفادارترین یاران انقلاب و اسلام مینشینند که آیتالله طالقانی یار مستضعفین، مدافع فلسطین، یاور مظلومین، حامی اسلام و انقلاب بود.
و امام در رثایش فرمود: مرگ او زودرس بود و عمر او بابرکت. رحمت خداوند بر پدر بزرگوار او که در راس پرهیزگاران بود و بر روان خودش که بازوی توانای اسلام»
و آیتاللهالعظمی منتظری، وی را سمبل «الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا» میخوانند و میفرمایند:
«گرچه حضرت آیتالله امام خمینی در راس همه مقاوم بود و رهبری مبارزه را داشت ولی در درجه دوم آیتالله طالقانی طاب ثراه در مبارزه ملت ایران نقش حساس و تعیینکنندهای داشت.»(14)
روانش شاد و یادش جاوید و راهش پر رهرو باد. و سلام علیه یوم ولد یموت و یوم یبعث حیا(15)