برخلاف فرانسه و سایر اروپائیها، آمریکا در آفریقا تا چند دهه پیش بیآزار و بیاعتنا بوده است. جز آنکه پسران و دختران مردم آفریقا را میلیون میلیون دزدیدند و برای بردگی به آمریکا صادر کردند تا در مزارع جنوب آمریکا کار کنند. اما همان آمریکائیهای آفریقایی بعدها بخشی از فرهنگ آفریقا را وارد قاره جدید کردند. در واقع آن تاثیری که فرهنگ آفریقایی - مخصوصا موسیقی، نظامهای اعتقادی و ساخت نظام خانوادگی - بر فرهنگ غربی و کل فرهنگ جهانی گذاشته، مستقیما از قاره آفریقا نرفت، بلکه غیرمستقیم از طریق آوارگان آفریقایی مقیم آمریکا پخش شده است.
از لحاظ اقتصادی آفریقا کارگرانی را تامین کرد که زمینه را برای پیشرفت و رونق اقتصادی آمریکا تامین کردند تا اینکه سرانجام آمریکا به صورت نیرومندترین قدرت اقتصادی جهان در نیمه دوم قرن بیستم سر برآورد.
در سالهای اخیر عدهای از سیاهپوستان آمریکایی که شخصیتی سیاسی به هم رساندهاند، به سود آفریقا به فعالیت پرداختهاند، اما تاکنون چندان تاثیر زیادی بر سیاست خارجی آمریکا در جهت منافع مردم آفریقا نداشتهاند. عدم موفقیت آنها مخصوصا در زمینههایی چون مبارزه با تبعیض نژادی بیشتر به چشم میخورد.
در دوران پس از تجارت برده آمریکا عملا بهرهبرداری از منابع آفریقا را به عهده اروپای غربی گذاشته بود، دکترین مونروئه که در تاریخ 1823 مطرح شد، به این منظور بود که پای اروپائیها را از آمریکا دور نگهدارد، و وقتی اروپائیها دامنه فعالیت خود را در سواحل شرقی اقیانوس اطلس متمرکز ساختند، انرژی خود را متوجه آفریقا کردند.
در نتیجه دکترین مونروئه آمریکای جنوبی به «منطقه نفوذ» ایالات متحده آمریکا تبدیل شد و استفاده از منابع آن «حق مشروع و طبیعی» آمریکا شناخته شد. اما همین وضع برای اروپا نیز در آفریقا بوجود آمد.
از آنجا که آمریکا مستعمراتی به شیوه اروپائیها نداشته نفوذ آن در آفریقا تا این اواخر، مگر در مورد لیبریا، چندان محسوس نبود، لیبریا در ابتدا به این منظور که «وطن» بردگان آزاد شده آمریکایی باشد «تاسیس» شد این «کشور» در صد و اندی سالی که از تاسیس آن میگذرد، همیشه زیر فشار سنگین آمریکا بوده است.
لیبریا نیز مانند اتیوپی از کشورهای موسس سازمان ملل متحد بود، چون در 1945، این دو تنها کشورهای مستقل آفریقای سیاه بودند.
پایتخت لیبریا، مونروویا، حتی نام خود را از پنجمین رئیسجمهوری آمریکا (جمز مونروئه) گرفته است و تا امروز حتی اسکناس رایج در این کشور همان دلار آمریکایی است. در قلب اقتصاد کشور، یک شرکت آمریکایی، یعنی شرکت «فایرستون»، قرار دارد. لیبریا با وجود وسعت کم، جمعیت کم و ظرفیت کم و اهمیت کم رهبران سیاسی آن، انرژی خود را در خدمت توسعه نفوذ آمریکا در آفریقا گذاشته است.
با اینکه مدت درازی از استقلال این کشور میگذرد، کشورهای دیگر آفریقایی که فقط 25 سال از استقلال آنها میگذرد (یعنی بیش از یک قرن پس از استقلال لیبریا)، اصلا حاضر نیستند به این کشور کوچک آفریقایی اعتنایی بکنند و آنرا سرمشق خود قرار دهند، یا از آن حرفشنوی داشته باشند.
در مبارزات استقلالطلبانه آفریقا نیز آمریکا چندان خود را درگیر نکرد. آمریکا از شیوه اروپایی در روابط امپریالیستی خود با کشورهای دیگر کمتر از شیوه اروپائیها استفاده کرده و غالبا امپریالیسم اقتصادی را ترجیح میداده است (شیوه اروپائیها تسخیر سرزمینهای دوردست بوده است). در همان حال، امپریالیسم آمریکایی به جای آنکه متمرکز بر آفریقا باشد، دامنهای جهانی داشته است.
با زوال قدرت بریتانیا و اهمیت عظیمی که منطقه جنوب آفریقا برای آمریکا یافت (از نظر محاسبات استراتژیک و منافع معدنی) آمریکا سرانجام در اواخر دهه 1970 و 1980 خود را در وقایع مربوط به آزادی سیاسی جنوب آفریقا درگیر کرد. در ابتدا به علت درگیری کوبا و شوروی در آنگولا بود که آمریکا دست بکار دخالت آشکار خود شد.
در واقع باید گفت دخالت آمریکا در آفریقا در ابتدا بیشتر ناشی از سیاست رقابت با شوروی بوده تا به انگیزه کسب منافع، آمریکا بیشتر از آن میترسید که طولانی شدن مبارزات استقلالطلبانه موجب شود آفریقائیهای سیاه سیاستهای رادیکالی در پیش بگیرند و مانند آنگولا و موزامبیک خود را به شوروی نزدیک کنند.
از اینرو بود که در جریان استقلال زیمبابوه در پایان دهه 1970 دست آمریکا را به وضوح میشد مشاهده کرد. این نوع دخالت در تاریخ روابط آمریکا و آفریقا بیسابقه بود. از طرفی باید به خاطر داشت که مواد معدنی کشور آفریقای جنوبی یعنی سرزمینی که یک رژیم نژادپرست بر آن حاکم است، نقش مهمی در اقتصاد آمریکا دارند و اگر رسیدن این مواد به آمریکا قطع شود، لطمه بزرگی به گردش اقتصاد آمریکا وارد خواهد شد.
علاوه بر این باید نقش استراتژیک این سرزمین، در رابطه با مسیرهای دریائی بینالمللی را نیز در نظر داشت چه اینها زمینههای بالقوه رقابت بین آمریکا و اروپای غربی، مخصوصا فرانسه در سالهای آینده خواهند بود. اما هنوز نمیتوان گفت رقابت در این زمینهها واقعا آغاز شده است.
در حال حاضر فرانسه ظاهرا از نفوذ آمریکا در آفریقا نگرانی ندارد. فرانسه و آمریکا بارها در روی کار آوردن رهبرانی که از لحاظ خارجی طرفدار غرب و از لحاظ داخلی دست راستی بودهاند، همکاری کردهاند. آمریکا و فرانسه در سالهای 1977 و 1978، وقتی موبوتو سسهسکو، رئیسجمهوری زئیر در ایالت «شبا» با شورش روبرو شد، به او کمک کردند. همچنین آمریکا و فرانسه در کشور چاد فعالانه دخالت کردند و موجب شکست نیروهای «کوکونی وودیه» شدند و «حسن هابره» را در 1982، بعنوان رئیسجمهوری بر سر کار آورند.
آنچه بزرگترین خطر را در آفریقا برای فرانسه بوجود آورده یکی از قدرتهای پیشین امپریالیستی اروپایی مانند پرتغال یا انگلیس یا یک غول آفریقایی، مانند نیجریه نیست. فرانسه از لیبی میترسد. فعالیتهای قذافی در آفریقای سیاه، مخصوصا پس از 1973 در چندین کشور فرانسوی زبان، قابل توجه بوده است. البته بعضی از دولتهای آفریقایی از مداخلات لیبی خشمگینند، اما بعضی دیگر از رهبران نیز به او روی خوش نشان دادند، از آن جملهاند، اوئده، جری رالینگ و توماس سانکارا. به این ترتیب فرانسه ناگهان در غرب و شمال غربی آفریقا، در منطقهای که آنرا از دیرباز قرقگاه سیاسی و منطقه نفوذ خود تلقی میکرد، خود را در حالت عدم تعادل مییابد.
کشورهای فرانسوی زبان آفریقا، در روابط خارجی خود سر براه بودهاند و رهبری فرانسه را پذیرفتهاند. مثلا آن دسته از رهبران آفریقای سیاه که طرفدار «گفت و شنود»، و «مذاکرات با رژیم نژادپرست آفریقای جنوبی» بودهاند (در مقابل رهبرانی که مقابله و منزوی کردن آن رژیم را تبلیغ میکنند) عمدتا تحت نفوذ فرانسه بودهاند. در مورد منازعه اعراب و اسرائیل نیز از چهار کشوری که تاکنون روابط دیپلماتیک خود را با اسرائیل از سر گرفتهاند سه کشور تحت نفوذ فرانسه بودهاند (زئیر، ساحل عاج و کامرون).
اروپای غربی بزرگترین طرف تجارتی آفریقاست. بزرگترین خریدار کالاهای آفریقایی، «جامعه اقتصادی اروپا» (بازار مشترک سابق) است. بعلاوه بنظر میرسد که همین رابطه تا پایان این قرن و حتی پس از آن نیز حفظ خواهد شد. اما در عین حال این نکته نیز قابل توجه است که سهم «جامعه اقتصادی اروپا» از صادرات آفریقا از 41 درصد در 1976، به 5ر38 درصد در 1982 کاهش یافته است. آمریکا یکی از مهمترین عوامل این کاهش میباشد، زیرا در 1976 امتیازاتی ترجیحی به آفریقا داد. بعضی از کشورهای آفریقایی، از جمله چند کشور تحت نفوذ فرانسه چون کامرون، گابون و زئیر روز بروز سهم بیشتری را در صادرات خود برای آمریکا قائل میشوند.
برخلاف آمریکا که در آفریقا مستعمرهای نداشت، مستعمرات فرانسه در آفریقا از نظر وسعت در مقام دوم (پس از بریتانیا) بود. سیاست امپریالیستی فرانسه شامل «فرانسوی کردن، فرهنگسیاهپوستان تحت استعمار بود. این سیاست نسبت به دیگر کشورهای اروپایی (و البته آمریکائیها) به فرانسه امتیازی ویژه در آفریقا میداد. از طرفی سیاست امپریالیستی فرانسه از جنبههای دیگر نیز مداخلهجویانهتر از دیگران بود، مثلاً نقش فرانسه در تأمین بودجه مستعمراتی سبب میشد پول در گردش مستعمرات، به فرانک فرانسه وابسته گردد. فرانسه پس از پایان استعمار سنتی نیز نقش نظامی خود را همچنان حفظ کرد. به این ترتیب پس از آزادی مستعمرات فرانسه نیز وابستگیها همچنان باقی مانده است.
کشورهای فرانسوی زبان آفریقایی در زمینههای اساسی وابسته به فرانسه باقی ماندهاند. به استثنای گینه که تحت رهبری «سکوتوره» بندهای امپریالیستی فرانسه را پس از کسب استقلال برید (کاری که اخیراً کشور «بورکینا فاسو» نیز تحت رهربی توماس سانکارا کرد)، در آفریقای فرانسوی زبان دولتها رویهمرفته از لحاظ اقتصادی و فرهنگی به فرانسه وفادار و عمیقاً وابسته ماندهاند. در واقع مثل آنست که بعضی از این کشورها اختیارات و ابتکارات نظامی و دیپلماتیک را از خود سلب کرده، همه را تماماً به فرانسه تفویض کرده باشند.
فرانسه با مستعمرات پیشین خود یک مجموعه قراردادهای نظامی دارد. حدود سه ماه پیش، با پیاده شدن چتربازان فرانسوی به لومه (پایتخت کشور آفریقای توگو) به منظور خنثی کردن یک کودتا یکبار دیگر آشکار شد که فرانسه تا چه حد برای حضور نظامی در مستعمرات سابق خود آمادگی دارد. در بعضی از کشورهای فرانسوی زبان در آفریقا، مخصوصاً در ساحل عاج و کابون، امروز بیش از زمانی که استعمار فرانسه در اوج خود بود افراد فرانسوی مشغول کارند. میدانیم که بعضی از اجلاسیههای سازمان وحدت آفریقا بعلت عدم حصول اکثریت تشکیل نشدهاند، اما اجلاسیههای مربوط به کشورهای فرانسوی زبان، که فرانسه هم در آنها شرکت میکند، هرگز از این لحاظ مشکلی نداشتهاند...
از لحاظ فرهنگی فرانسه وضع خود را نیرومند مییابد و لزومی نمیبیند نگران آن باشد که مبادا کشورهای دیگر غربی جای او را بگیرند. از لحاظ اقتصادی شاید وضع فرانسه از این هم قویتر باشد. هنگامی که مذاکرات مقدماتی مربوط به تأسیس بازار مشترک (که بعداً نام آن به «جامعه اقتصادی اروپا» تغییر یافت) در جریان بود، فرانسه قویا خواستار آن بود که موضوع حفظ روابط ویژه جامعه اقتصادی با مستعمرات فرانسه در قراردادها گنجانده شود. (بازار مشترک اروپا در 1957 تشکیل شد و در آن موقع بخش عمده آفریقا هنوز استقلال خود را باز نیافته بود). سرانجام در «لومه» کنفرانسی پرآب و تاب تشکیل شد و به موافقتنامههائی انجامید که از یکسو جامعه اقتصادی اروپا (که اکنون 12 عضو دارد) به 66 کشور آفریقا، کارائیب و اقیانوس کبیر پیوند میدهد. در این مذاکرات و موافقتنامهها فرانسه نقش اول را داشت.
فرانسویها و بلژیکیها تهدید کرده بودند که اگر روابط ویژهای برای مستعمرات در نظر گرفته نشود، مذاکرات مربوط به اتحاد اقتصادی اروپا را ترک خواهند کرد. به این ترتیب بود که مطابق «قرارداد لومه» ارتباط و پیوند آفریقا با اروپا، که آنرا «وابستگی متقابل» مینامیدند، تحکیم شد در حالیکه رابطه بین آفریقا و آمریکا از این دست نیست. قرارداد «لومه» محدودیتها و قید و بندهای شدیدی برای کشورهای در حال توسعه آفریقا، کارائیب و اقیانوس کبیر ایجاد میکند و نه تنها دست آنها را در ابتکارات داخلی اقتصادی میبندد، بلکه در روابط خارجی، در رابطه با سرمایهگذاران خارجی، کمکهای خارجی و امور مشابه آزادی عمل آنها را سلب میکند. در واقع به این ترتیب میتوان گفت که این قراردادها به مثابه دکترین مونروئه اروپاست که آفریقا را به شکارگاه اختصاصی اروپا تبدیل میکند.
در مورد واردات کشورهای آفریقایی، جامعه اقتصادی اروپا با داشتن سهمی معادل دو پنجم، مقام اول را دارد. در مورد صادرات، یکسوم تمام صادرات آفریقا خاص آمریکاست. از این لحاظ آمریکا دومین بازار بزرگ آفریقاست. اما فقط یک دهم واردات آفریقا از آمریکا میآید.
در ضمن از 1976 تا 1982 میزان واردات آمریکا به آفریقا 3ر1 درصد افزایش یافت. در این زمینه کشورهای خاور دور که در راه صنعتی شدن افتادهاند (تایوان، کرهجنوبی، سنگاپور و ژاپن) از آمریکا جلو زندهاند و با سرعتی بیش از آمریکا بازارهای خود را در آفریقا توسعه میدهند.
اما انتظار میرود که در سالهای آینده در آفریقا رقابت بین جامعه اقتصادی و آمریکا شدت یابد و در نتیجه توسعه نقش اقتصادی آمریکا در آفریقا عاملی برای تشدید تضاد بین آمریکا و اروپا خواهد گردید.
چندی پیش نخستوزیر فرانسه در نطق خویش خطاب به مجمع عمومی ملل متحد با مباهات چنین گفت: «فرانسه بیش از هر کشور دیگری کاملاً به آفریقای جنوب صحرا میدهد. آنچه فرانسه رویهمرفته بر کشورهای در حال توسعه میدهد، در سالهای اخیر کاهش نیافته است تردید نباید داشت که در سالهای آینده نیز چنین خواهد شد.
البته در این اظهارات مبالغه شده است. شاید درست باشد که فرانسه در آفریقا هم در کمک مالی بدولتها و هم در سرمایهگذاری بیشتر از دیگران سهم داشته و مانند سایر کشورهای اروپای غربی رویهمرفته از آمریکا در آفریقا سرمایهگذاری کرده است.
اما کمکها و سرمایهگذاریهای فرانسه در آفریقا به آن اندازه که از سخنان نخستوزیر فرانسه ممکن است استنباط گردد، یکنواخت پخش نشده است.
بخش عمده کمکها و سرمایهگذاریهای فرانسه در آفریقا منحصر به کشورهایی است که در گذشته مستعمره فرانسه بودهاند. درست است که در اینگونه روابط هیچ کشور دیگری برپای فرانسه نمیرسد. اما کمکهایی که فرانسه میدهد همه دارای قید و بندهایی برای کشور کمک گیرنده هستند و از طرفی سرمایهگذاریهای فرانسه نیز تا آنجا که به تکنولوژی مربوط میشود، طوری تنظیم شده است که کالاهای اضافی و زمین مانده صنایع فراسنه را به مصرف برسانند به این ترتیب میتوان گفت فرانسه در پیشرفت و توسعه یافتن آفریقا سهیم نیست، بلکه در عدم پیشرفت و توسعه نیافتگی آفریقا شریک است. کنترلی که آفریقای فرانسه زبانبر پیوندهای خود با فرانسه دارد، کمتر از کنترلی است که فرانسه بر این پیوندها دارد. و از طرف دیگر نیاز کشورهای فرانسه زبان آفریقا به ارباب پیشین خود به اندازه نیاز او به آنها نیست. این وضع را نمیتوان «وابستگی متقابل» نامید. این همان «وابستگی» به همان معنی قدیمی آنست.
آمریکا در این زمینه دست به کوششهای تازهای زده است تا از طریق آژانش عمران بینالمللی وارد آفریقا شود. در حال حاضر میزان سرمایهگذاری آمریکا در آفریقا، نسبت به فرانسه، چندان زیاد نیست.
از لحاظ اقتصادی آفریقا برای آمریکا کمتر اهمیت دارد تا برای فرانسه، مخصوصاً در زمینه مواد معدنی آفریقا. اما این وضع بسرعت در حال تغییر است. چیزی نخواهد گذشت که فرانسه و آمریکا حضور یکدیگر را در آفریقا احساس خواهند کرد و هر کدام از آنها در هنگام تحکیم سلطه خود بر این منابع دیگری را مزاحم خود خواهد یافت.
بنابراین در سالهای آینده هم فرانسه هم آمریکا احتمالاً در آفریقا مخصوصاً در عرصههای اقتصادی با یکدیگر رقابت خواهند کرد. اما در حال حاضر هر دوی آنها بهترین حافظ منافع غرب در این قاره هستند. تاکنون این منافع با هم متصل هستند و تا حدودی رقابتهای شرق و غرب انگیزههای مشترکی به آنها داده است. دولتهای تحت نفوذ فرانسه در آفریقا، نیز از جهت حفظ منافع غرب همدست آمریکا و فرانسه هستند.
از لحاظ تاریخی روابط غرب با آفریقا بدو کانون گرایش داشته است. در دوران استعمار و در سالهای نخستین پس از استعمار دو پایتختی که پیش از همه جا در سرنوشت آفریقا تاثیر داشتند، پاریس و لندن بودند. در دوران پس از جنگ دوم جهانی امپراتوری انگلیس ازهمپاشیده و اقتصاد این کشور دچار زوال گردید.
اینها از جمله عواملی بودند که موجب شدند لندن جای خود را تا حدودی به واشنگتن بدهد. بین واشنگتن و پاریس، هم زمینههای ادامه همکاری وجود دارد. هم زمینههای رقابت و منازعه.
از لحاظ سیاسی و دیپلماتیک منافع فرانسه و آمریکا در آفریقا تاکنون همسو بوده است، در بسیاری از موارد این هم سویی موجب شده که یک محور سهگانه که غرب اسرائیل و رژیم نژادپرست آفریقای جنوبی را در برمیگیرد، در حال فعالیت باشد. از لحاظ اقتصادی میتوان پیشبینی کرد که امکان رقابت و منازعه آمریکا و فرانسه در آینده از هر احتمال دیگری قویتر است. از یک سرباز آمریکا برای کالاهای آفریقایی روز به روز گسترش پیدا میکند، و در همان حال آمریکا روز بروز کالاهای بیشتری وارد آفریقا میکند و از این لحاظ جای کالاهای اروپایی را در آینده تنگ خواهد کرد. در ضمن انتظار میرود که بزودی در آفریقای جنوبی اکثریت سیاهپوست بر سر کار آید. همه اینها عواملی هستند که زمینه رقابت و منازعه بین فرانسه و آمریکا در آفریقا را فراهمتر خواهند ساخت، زیرا هر کدام از این دو قدرت رفته رفته منافع مشترک و جامع غرب را فدای منافع انفرادی خود خواهند ساخت.