به قلم: علی حجتی کرمانی
نخستین مسالهای که «در حاشیه فتاوی جدید امام خمینی» توجه شدید نویسنده این سطور را بخود جلب کرد، موضوع قرنها فراموش شده «ضرورت صراحت در رهبریهای دینی، اجتماعی و سیاسی» بود.
و خدا میداند که عدم صراحت، اجمالکاری و اجمالگویی در طول تاریخ 14 قرنه اسلام چه ضربات و لطماتی را که بر پیکر اسلام وارد نساخت؟! و چه سدها و موانعی را که سر راه پیشرفت اسلام و تکامل مسلمین ایجاد نکرد؟! و چه تاریکیها و ابهاماتی را در متن احکام و مقررات اسلامی که باعث نشد؟!
البته ممکن است برخی از اهل فضل بر عنوان فوق خرده گرفته و چنین بگویند:
آنگاه مفهوم واقعی «رهبری یا راهبری» در خارج محقق میگردد که در ماهیت و حقیقت آن صراحت نهفته باشد، زیرا واژه «رهبر» در عرف، با توجه به موارد استعمالاتش به افراد و شخصیتهایی اطلاق میگردد که:
اولا: خود طریق و شیوه وصول به هدفی را در شکلی جامعالاطراف بشناسند.
ثانیا: تودههای مردم را که خواهان و شیفته رسیدن بدان هدف هستند، ولی راه وصول به آنرا نمیدانند و از شناخت «شیوهها» ناتوان ماندهاند، از طریق آموزشها، فرامین و دستورات، ابتکارات علمی و عملی، جهتگیریهای اجتماعی و سیاسی خویش، ایشانرا بدان «هدف مورد نظر» «ارائه طریق» و یا «ایصال الیالمطلوب» نمایند.
بنابراین در آنجا که نه هدفی هست، و نه شناخت و معرفتی از «سبکها و شیوههای» وصول به آن، و نه تعلیم و آموزش و فرمان واضح، و نه ابتکار و جهتگیری روشن و صریحی در جهت «ارائه...» و یا «ایصال»، معنا و عینیتی برای تحقق مفهوم «رهبر» باقی نخواهد ماند!
و بعبارت دیگر: آنگاه رهبر میتواند مسئولیت راهبری و ارشاد خویش را آنطور که باید و شاید به انجام رساند که در تعلیمات و آموزشها و دستورات خویش از چنان مفاهیم و واژههای صریح و روشنی بهره جوید که مخاطب در درک و فهم آنها به هیچ رو گرفتار تردید و «دوسنخ فهمی»! نگردد و عبارات و مفاهیم صادره از رهبر، بجز در همان مفهوم منظور و مقصود، بر معنا و مفهوم دیگری قابل انطباق نباشد... و از طرفی موضعگیریهای اجتماعی و سیاسی رهبر نیز باید از آنچنان صراحت مطلقی برخوردار باشد، و خطمشی عملی وی دارای آنچنان روشنایی درخشان ویژهای که هیچکس نتواند کردار و رفتار و مواضع و مواقف عملی رهبر، را در راه و هدف دیگری، بجز مسیر و هدف مقصود، مورد توجیه و تحلیل و بهرهبرداری قرار دهد!
گفتار و کردار و گامهایی که برمیدارد، ابتکارات و ابداعاتی که در مواقف حساس ایجاد مینماید، تصمیماتی که در مواقع خطیر اجتماعی و سیاسی اتخاذ میکند، میبایست آنچنان صریح و روشن و خالی از ابهام باشد که تنها نمایشگر همان منظور و هدفی گردد که وی اراده کرده است.
بنابراین خصیصه «صراحت» نه تنها برای «رهبر» که برای تمامی افراد انسان یک خاصه طبیعی و فطری است، آری به رهبر نظر به مقام خطیر و موقعیت حساسی که دارد، ویژگی «ضرورت» هم باید اضافه گردد، مسالهایست روشن و موضوعی است طبیعی و غیرقابل بحث و نقد و نفی و اثبات...
در پاسخ به این خردهگیری فاضلانه باید بگوئیم:
ما هم میپذیریم که «صراحت» در هویت یک «رهبری واقعی» نهفته است والا اساسا مفهوم رهبری در خارج عینیت نخواهد یافت! و نیز میپذیریم که «رهبر» آنگاه میتواند به مسئولیت رهبری و ارشاد خویش جامه عمل بپوشاند و براستی «ارائه طریق» و یا «ایصال الیالمطلوب» نماید که از خصلت «صراحت» برخوردار باشد، و همچنین بدین واقعیت ناب و پر شکوه سر تسلیم فرود میآوریم که ویژگی «صراحت» برای همه افراد بشر یک «خاصه» طبیعی است و برای رهبر یک «خاصه» طبیعی لازم و ضروری و ماهوی اما همه اینها را در صورتی میپذیریم که در یک اجتماع سالم، دست نخورده و صددرصد طبیعی زندگی کنیم، حال اگر درست داستان برعکس بود و صفات «طبیعی» و «غیر طبیعی» در موارد فوق جای خود را تغییر دادند، آنگاه چه؟ خردهگیری و نقد فوق باز هم فاضلانه خواهد بود؟!
مگر نه اینست که انسان طبعا و فطرتا پاک، راستگو و درستکار و صحیحالعمل آفریده شده است؟! و تا روزیکه فرهنگ فطری راستی و درستی حاکم باشد، این امور طبیعی جلوه نموده و راستگویان و درستکاران شگفتی کسی را برنمیانگیزند و خصلتهای راستی و درستی برای هیچ کس جنبه فوقالعاده و استثنایی پیدا نمیکند!
آیا این تعمیرات در برخی جوامع رائج نیست که: شگفتا! فلان کس چه راستگو و درستکردار است، چه صحیحالعمل و عاری از هرگونه ریا و تقلب و تزویری است؟!
در موضوع «صراحت» نیز ماجرا بهمین منوال است، «صراحتی» را که دست توانای آفرینش در سرشت انسان نهاده است و از فطرت پاک و بیآلایش آدمی نشات گرفته است و خلاف آن مخالف طبع بشر میباشد، در قلمرو حاکمیت خدعه و نیرنگ، ریا و تزویر، مجاملهگویی و مجاملهکاری، امری فوقالعاده، غیر طبیعی و شگفتآور جلوه میکند! تا آنجا که باید برای صراحت و صریح بودن دلیل اقامه گردد؟!.. و تا آنجا که آدم دوررو و مجاملهگر بعنوان انسانی لایق، زرنگ، سیاستمدار و وارد به امور و مردمدار! مورد مدح و ستایش قرار میگیرد و آدم صریح بعنوان انسانی غیر شایسته، سادهلوح، غیر وارد و دافع مرید! مورد ذم و انتقاد واقع میشود... و بالاخره تا آنجا که تعبیرات زیر حداقل در محافل حوزههای علمیه و محیطهای طلبگی فراوان به گوش ما میرسید:
عالم است، فاضل است، جامع است، فقه و اصول و فلسفه خوب میداند، استاددیده است، آقازاده و خانوادهدار است... اما افسوس و هزاران افسوس که صریح است، صریح میگوید و صریح عمل میکند و بهمین دلیل مرید چندانی ندارد! و زندگی او هم با عسرت میگذرد؟!...
درباره قیدهای «اجتماعی، سیاسی» در کنار قید «مذهبی»، در عنوان فوق، دیگر پس از گذشت ده سال از انقلاب اسلامی ایران و آنهمه بحثهای کشاف و پژوهشهای گونهگون و گسترده پیرامون «سیاسی ـ اجتماعی» بودن آئین مقدس اسلام، گمان ندارم باز هم در برابر انتقاد دیگری قرار بگیریم که «رهبر مذهبی» بجز «رهبران اجتماعی ـ سیاسی» است و دارای شان و مقامی برتر و والاتر میباشد! در اسلامی که بزرگترین رهبرش، بنیانگذار و آورنده این دین مبین، حضرت محمد بنعبدالله(ص) پس از هجرت از مکه به مدینه حکومت تاسیس میکند، احکام و مقررات جهاد و دفاع و مالیات و امر بمعروف و نهی از منکر و ضرورت مبارزه با ستم و بیدادگری، با استثمار و استحمار و استضعاف، حقوق مدنی، قضاوت و... برای پیرامون خود میآورد...
در اسلامی که حتی مایل است «عبادات» هم که یک وظیفه و تکلیف فردی است، حقالمقدور شکل اجتماعی بخود بگیرد و با تشریع مراسم پر شکوه حج و نماز جمعه و نماز عید «جامعه» اصل بشمار آمده است...، در اسلام که دهها برابر احکام فردی، احکام و دستورات صددرصد اجتمای و سیاسی داریم و حساسیت و دشمنی، دشمنان اسلام و استعمارگران شرق و غرب نسبت به اسلام، به دلیل همین اجتماعیات و سیاسیات بوده و میباشد...، دیگر مجزا دانستن «رهبری اسلامی» از «رهبری اجتماعی ـ سیاسی» مخصوصا در جو موجود و حال و هوای امروز، از آن حرفهایی است که دیگر از کسی صادر نمیگردد، مگر اینکه «فی قلبه مرض» و یا باید از آن گروه افراد کجاندیش و کجرو میباشد که هنوز دین را از سیاست جدا میداند و حکومت را همانند آن «فقیه» بزرگوار از «مبدعات شیخین» تلقی کرده است!
که با کمال تاسف و تاثر باید عرض کنم که امروز روزگار هم تعداد آنها کم نیست و برای خود دم و دستگاه و مریدانی دارند و در میانشان علماء و فضلای برجستهای هم یافت میشوند؟!
نکتهای که در پایان این فراز از بحث یادآوری آن ضروری به نظر میرسد اینست که:
هر چند جدایی دو مقام «رهبری مذهبی» و «رهبری سیاسی» از هم و قرار گرفتن آندو در دو جایگاه و یا در دو شخص، از آن روزیکه پس از رحلت رسول اکرم(ص) مقام رفیع و آسمانی «امامت» را از پست «خلافت» مجزا ساخته و ارائه نمودند، متاسفانه در جهان اسلام در طول 1400 سال لباس واقعیت پوشید و در خارج پیاده شد، لکن همه میدانیم که هیچگاه «واقعیتهای» تحقق یافته همیشه با «حقیقت» همراه نبوده است، و چه بسیارند جریانات به وقوع پیوستهای که در جوامع اسلامی (آنهم بنام اسلام؟!) رخ نمودند، اما بهیچوجه با متن و حقیقت اسلام سر سازگاری نداشتند که از جمله آنها همین واقعیت تلخ و رنجآلود جدایی «امامت» از «خلافت» و «رهبری مذهبی» از «رهبری اجتماعی ـ سیاسی» بود و اهل مطالعه و تحقیق میدانند که این «واقعیت» ضد «حقیقت» به صورت «امالفساد» چگونه زمینهی منشاء همه بدبختیها، فلاکتها، انحطاطها، عقبافتادگیها و مذلتها را در دنیای اسلام و برای مسلمانان فراهم ساخت؟! ادامه دارد...