تاریخ انتشار : ۱۷ آبان ۱۳۹۱ - ۰۷:۴۶  ، 
کد خبر : ۲۲۱۶۷۸

در حاشیه فتاوی جدید امام خمینی(بخش سوم)


به قلم: علی حجتی کرمانی
زبان آتشینم هست، لیکن در نمی‌گیرد؟!

پیش از آنکه به بحث خود پیرامون موضوع «ضرورت صراحت در رهبریهای مذهبی و...» ادامه دهم، از خوانندگان عزیز اجازه میخواهم حاشیه ذیل را بعنوان «جمله‌ای معترضه» در حاشیه‌، حاشیه‌نویسیهای خود متذکر شوم:
پاسخ صریح و جانانه امام به نامه حجت‌الاسلام جناب آقای قدیری و بویژه این فراز متعالی و شکوهمند که:
«اگر بناست با اعلام حکم خدا به موقعیت ما نزد مقدس‌نماها و آخوندهای بیسواد صدمه بخورد، بگذارید هرچه بیشتر بخورد...»
فتح باب و فرصت مناسب و موقعیت مساعدی را فراهم ساخت برای دردمندانی که سالهای سال حرفهایی برای گفتن داشتند و در سینه‌های خود انباشته بودند و امکان و قدرت اظهارش را نداشتند! و از بیم «تکفیر و تفسیق» و یا بر سر سودای حفظ حیثیت و موقعیت خویش، لب فرو بسته و دم برنمی‌آوردند! و در حقیقت این زبان حال همه مصلحان، ترقی‌خواهان، اصلاح‌طلبان دردمند روزگار ما بوده و هست که:
زبان آتشینم هست، لیکن در نمی‌گیرد
از این فرصت بی‌نظیر هرچند برخی بهره جستند، گفته‌ها و نوشته‌هایی ارائه نمودند، اما حقا که وافی به مقصود نبوده و نیست، «فتاوی جدید امام خمینی» باید مبدء تحولی عظیم و همه جانبه در زمینه‌های بازسازی فقه اسلامی در همه ابعاد آن «از طهارت تا دیات» و ناظر به نیازها، واقعیت‌ها و ضرورتهای جهان امروز گردد.
من بشدت نگران آن هستم که این فرصت طلائی نیز، چونان بسیاری از فرصتهای طلایی دیگر که در طول سالها و قرنها، از دست دادیم، مجددا از دست برود، ما می‌بایست این موضعگیری رشیدانه و رهنمود کارساز و رهگشا را بعنوان دستمایه‌ای غنی و درهم کوبنده دیوارهای «جهل و خرافه»، و پاره‌کننده پرده‌های تباهی، کوتاه‌‌فکری، و عقب‌افتادگی، پشتوانه‌ی نیرومندی قرار دهیم در راه‌حل معضلات لاینحل! زندگی اجتماعی و اقتصادی مردم دنیا و تا آنجا پیش رویم که نه چونان شعارهای تخدیری و دل‌خوش کنک: «مائیم که از پادشاهان باج گرفتیم»! و مائیم که روزی روزگاری «بوعلی‌ها»، «ملاصدرها»، «زکریای رازیها»، «بیرونیها»، «خواجه نصیرها»، «غزالیها»، «شیخ بهائیها» و... را به جهان علم و انسانیت تحویل دادیم، که بحق و براستی بتوانیم به جهانیان سرافرازانه اعلام کنیم:
«اسلام پیشرفته‌ترین مکتبها، و مترقی‌ترین ادیان، و بالنده‌ترین و پویاترین مذاهب برای درک و حل واقعیتهای زمان معاصر و آینده است.»(1)
و این در گرو آنست که متفکران و دانشمندان مصلح و دردمند زمان چه آنها که در کسوت عالمان حوزوی هستند، و چه آنها که در لباس عالمان دانشگاهی، دست به دست هم داده و با تشکیل «لجنه‌ها»، «سمینارها» و «کنگره‌ها» با الهام از نظرات فقهی امام، جستجوگرانه و مسئولانه، بمنظور احیاء و بازسازی فرهنگ و تمدن اسلامی، در همه میدانها و زمینه‌های مسائل فقهی به تحقیقات و پژوهشهایی گسترده و دامنه‌دار دست یازند...
ما با داشتن اینهمه سرمایه‌های علمی و فقهی و آنهمه اندیشمندان و مجتهدان بنام که خوشبختانه تعدادشان هم کم‌ نیست، چرا باید در قبال این کار عظیم و تاریخی امام آنطور بی‌تفاوت مانده و سکوت اختیار نمایند که یکی از «هفته‌نامه‌»های چاپ تهران (که صاحب امتیاز آن از هم‌ولایتی‌های بنده است) اظهار تاسف کند و به قاتلان مرحوم شهید مرتضی مطهری و مرحوم دکتر علی شریعتی لعنت بفرستد که ایکاش بودند و «فتاوای حضرت امام امت را با اندوخته‌های جامع علمی خود طوری تبیین می‌کردند که دشمنان و همچنین... نتوانند پنهان و آشکار بر آن حاشیه‌های مغرضانه بنویسند...»
البته ما با همه احترامی که به این عزیزان از آنچه را که باید گفته شود می‌گفتند...» که از فقدان فاجعه‌بار آنها در دل خود احساس می‌کنیم و جای آنها را در حوزه و دانشگاه خالی می‌بینیم، به این آقای روزنامه‌نگار اعلام می‌کنیم: که متاسفانه همین سکوت و بی‌‌تفاوتی بزرگان ما در قبال «فتاوی امام» است که شما گمان برده‌‌اید که این تنها شهید مطهری و یا مرحوم دکتر شریعتی بودند که اولا: بقول شما «در دوران حاکمیت طاغوت گوشه‌هایی از آنچه را که باید گفته شود می‌گفتند...»
و ثانیا: تنها آنها بودند که با اندوخته‌های جامع علمی خود می‌توانستند «فتاوی امام» را مورد تحلیل و تبیین قرار دهند.
و ثالثا: حال که آن عزیزان نیستند برخی بر نظرات فقهی امام پنهان و آشکار حاشیه‌های مغرضانه نوشته‌اند بدون اینکه مشخص سازید که این پنهانیان و آشکاریان حاشیه‌نویس مغرض چه کسانی هستند؟!... و اینهم نمونه‌ای از اجمال‌گویی مخالف با صراحت انسانی اسلامی گواه بر گفتار گذشته و آینده ما!
حال پس از «این حاشیه بر حواشی»! برمی‌گردیم به بررسی «متن خواشی»! خود...
در گفتار پیش گفتیم که خصیصه «صراحت» یک ودیعه الهی است در سرشت انسانها، و یک «خاصه طبیعی» در فطرت همه افراد، منتها در مورد شخصیتهایی که مقام رهبری و مسئولیت ارشاد مردم را بعهده گرفته‌اند، همین «خاصه طبیعی و ویژگی فطری» شکل لزوم و ضرورت بخود می‌گیرد، بدین مفهوم که با «عدم صراحت» اساسا کار رهبری ناممکن خواهد بود!
برای روشن شدن هرچه بیشتر موضوع چند مثال می‌آورم:
«عدالت» صفتی است که از صفات برجسته انسانی که اگر مردم بر همان شالوده سرشت پاک، بی‌آلایش و خدادادی خود رشد کنند، این صفت را باید همگان دارا باشند و زندگی فردی، خانوادگی و اجتماعی خویش را براساس آن پی‌ریزی کرده و تنظیم نمایند(2) اما همین صفت برای «مرجع تقلید»، «قاضی» و یا «والی» آنچنان جنبه لزوم و قطعیت و ضرورت بخود می‌‌گیرد که بدون آن مسئولیت متقابل صدور فتوی از مجتهد و اخذ به فتوای وی محقق نخواهد شد و در حقیقت فتوی و یا صدور حکم از مرجع تقلید فاسق مساویست با عدم فتوی و عدم صدور حکم! و نیز داوری و فصل خصومت از سوی «قاضی غیر عادل»! همانند آنست که اساسا بر کرسی قضاوت تکیه نزده و قضاوت نکرده است، بلکه با احراز و غصب چنین پست حساسی گناه بزرگ و جرم غیر قابل بخششی را نیز مرتکب شده است!
و یا «انصاف» یکی از صفات ممتاز و متعالی است و چه نیکو است که همه انسانها منصف باشند، ولی چون کار قضاوت و داوری میان دعاوی مردم نتیجه مستقیم «صفت انصاف» می‌باشد، این «خصیصه» برای داروان و آنها که به نحوی به امر خطیر و حساس قضاوت اشتغال دارند، در شکل یک مساله ضروری، قطعیت می‌یابد، چون در غیر این صورت قضاوت صحیح (که همان نتیجه خصیصه انصاف است) تحقق نخواهد یافت!
و یا چه زیبا و پرشکوه است که اگر همه مردم باسواد باشند، لکن آموزگار قطعا و ضرورتا باید سواد داشته باشد، زیرا در زمینه بی‌سوادی معلم، تحقق امر «آموزش» محال خواهد بود و شخص بی‌سواد قدرت ندارد عهده‌دار وظیفه خطیر آموزش و تعلیم گردد و اساسا اطلاق واژه «آموزگار» یا «معلم» بر فردی که سواد ندارد، غلط و مسخره است!:
ذات نایافته از هستی‌بخش
کی تواند که شود هستی‌بخش
کسی که اندوخته‌ای نیاموخته و آموزشی کسب نکرده است، چگونه می‌تواند به انسان دیگری آموزش دهد؟!
حال ضرورت «صراحت» برای «رهبر» همان نقش ضرورت عدالت و انصاف را برای «مرجع تقلید» و «قاضی» و ضرورت داشتن سواد را برای معلم دارد. و در حقیقت رهبری منهای صراحت و یا بعلاوه مجامله مساویست با عدم رهبری، بلکه مساویست با اضلال و گمراه ساختن مردم! چون رهبر مجامله‌گو و مجامله‌کار درست، بمانند آن آدمی است که جهت دادن یک آدرس از الفاظ مشترک و یا حتی متضاد بهره بگیرد! و یا برای معرفی و شناساندن شخصیت معینی، اوصاف، امتیازات و خصلتهایی را برشمرد که میان آن شخصیت و دشمنان وی مشترک باشند!...
بدیهی است که چنین «نشانیها و معرفی‌هایی» و بطور کلی اینچنین رهنمودهایی، چه بسا افراد را بجای «معبد» به «بتخانه» رهنمون گردد، و بجای دوست به سراغ دشمن بفرستد، و آنها را به راه سقوط و هلاکت سوق دهد!...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات