اسلاوی ژیژک
Slavoj Zizek
مترجم: مرتضی پروانه
از کجا آغاز شد
ویکیلیکس در یکی از اسناد منتشر شدهاش، پوتین و مدودف را با بتمن و رابین مقایسه کرده است. حال میتوان جولیان آسانژ، مدیر ویکیلیکس را نیز نمونهای واقعهای از شخصیت جوکر در فیلم شوالیه سیاه کریستوفر نولان دانست. در این فیلم، هاروی دنت، بازرس قضائی که یک پارتیزان عقدهای و جنایتکار است توسط بتمن کشته میشود. بتمن و دوست پلیساش گوردون تصمیم میگیرند تا به دلیل حفظ روحیه مردم شهر، جنایتهای وی را فاش نکنند و بتمن مسئولیت کشتن وی را بر عهده گیرد. پیغام ضمنی فیلم این است که دروغ برای حفظ روحیه مردم ضروری است. تنها دروغ ما را نجات میدهد. به طور یقین تنها شخصیت بیانگر حقیقت در فیلم، تبهکار بالفطرهای به اسم جوکر است.
او بارها اعلام کرده بود که تنها در صورتی به جنایتهایش در شهر گوتام خاتمه میدهند که بتمن نقاب از صورت بردارد و هویت واقعیاش را آشکار کند. برای جلوگیری از فاش شدن هویت بتمن، بازرس دنت خود را بتمن معرفی میکند و دروغی دیگر را به دروغهای قبلی میافزاید. دروغ دیگر این است که گوردون، افسر پلیس برای به دام انداختن جوکر خودش را به مرگ زد. جوکر قصد داشت تا با فاش کرن هویت بتمن به نوعی نظم اجتماعی شهر را به هم بزند. حال سئوال اینست که او را چه بنامیم؟ تروریست؟
«شوالیه سیاه» گونهای جدید از فیلمهای کلاسیک وسترن مثل «قلعه آپاچی» و «مردی که پرده آزادی را هدف قرار داد» است که نشان میدهد به منظور متمدن کردن غرب وحشی، باید از دروغ به جای حقیقت استفاده کرد؛ از سوی دیگر، میتوان دریافت که جامعه باید بر پایه دروغ شکل گیرد. این فیلم به طرز باور نکردنیای محبوبیت کسب کرد. پرسش اصلی که باید از خود پرسید این است که چرا در چنین شرایطی، نیازی جدید به دروغ در سیستم اجتماعی احساس میشود؟
لئو استراوس و تفکر سیاسی روشنفکرانهاش در مورد دموکراسی نیز که امروزه محبوبیت زیاید کسب کرده در مورد «ضرورت دروغ» است. طبق نظر وی، نخبگان که از جریان جاری در جامعه (منطق مادیگرایانه قدرت) آگاهند، باید ادارهکننده جامعه بوده و با افسانهپردازی مردم را در نادانی خود شاد نگه دارند. استراوس سقراط را به دلیل این سخن مقصر میداند: هدف فلسفه، تهدید جامعه است. به زیر سئوال بردن خدایان و رسوم مردم شهر، وفاداری شهروندان و در نتیجه پایه زندگی اجتماعی عادی را خراب میکند، اما فلسفه هنوز از بالاترین، باارزشترین تلاشهای انسانی است. راهحل پیشنهادی ارائه شده این است که فیلسوفان آموزههای خود را مخفی نگاه دارند دقیقاً همان کاری که همیشه کردهاند و آن «نوشتن بین خطوط» است.
پیغام حقیقی و پنهان در «رسم بزرگ» فلسفه از افلاطون گرفته تا هابز و لاک این است که خدایان وجود ندارند، اخلاق فقط تبعیض است و جامعه ریشهای در طبیعت ندارد. داستان ویکیلیکس به شکل کشمکشی بین ویکیلیکس و سلطه آمریکایی ارائه شده است. آیا انتشار اسناد محرمانه دولت آمریکا در حمایت از آزادی اطلاعات، حق مردم به دانستن بوده یا اینکه حملهای تروریستی و تهدیدی بر روابط با ثبات بینالمللی است؟ شاید هم جنگ سیاسی و ایدئولوژیکی مهمی در خود ویکیلیکس در جریان است؛ جریانی بین عمل رادیکال انتشار اسناد محرمانه دولتی و راهیابی آنها به حوزه سیاسی ـ ایدئولوژیکی هژمونیک درون ویکیلیکس.
تبانی متحد
این انتشار اصولاً به «تبانی متحد» مربوط نمیشود. برای نمونه معاملهای که ویکیلیکس با پنج روزنامه بزرگ انجام داد و به آنها اجازه انتخاب و چاپ اسناد را داده بود. نکته بسیار مهمتر روش توطئهآمیز ویکیلیکس است؛ گروه مخفی خوبی به گروه بدی (سازمان دولتی آمریکا) حمله میکند. اگر اینگونه به قضیه بنگریم، در واقع دشمن همان مقامات آمریکایی هستند که حقیقت را مخفی نگاه داشته، مردم را بازیچه قرار داده و به تحقیر همپیمانان خود در جهت رسیدن به منافع خود میاندیشند.
قدرت در دست «آدم بدهای» بالادست سیستم بوده و به نظر میرسد که در کل جامعه تسری نمییابد و به کار، تفکر و مصرف عامه مردم ربطی ندارد. ویکیلیکس نیز طعم تجزیه قدرت را زمانی که مستر کارد، ویزا، پی پال و بانک آمریکا در خرابکاری به هم پیوستند را چشید. قیمتی که هر فرد با شرکت در بازی توطئهآمیز میپردازد با منطق آن کار سازگار است. (تئوریهای فراوان موجود در زمینه دستهای پشت پرده ویکیلیکس ـ سی ای ای؟)
اسلوب توطئهآمیز دقیقاً از طرف مقابل تکمیل شده است که همان تخصیص لیبرال ویکیلیکس به عنوان بخشی دیگر در تاریخ غرورآمیز رسیدن به «جریان آزاد اطلاعات» و «حقوق شهروندان در دانستن» است. این موضوع، ویکیلیکس را به پروندهای رادیکال از «ژورنالیزم تحقیقی» کاهش میدهد. در اینجا نیز تنها چند قدم با ایدئولوژی حاکم در فیلمهای پرفروش هالیوودی نظیر «تمام مردان رئیسجمهور» و «خلاصه پلیکان» فاصله داریم که در آن چند نفر یک افترای سیاسی را کشف میکنند که به رئیسجمهور میرسد و منجر به استعفای وی میشود. در این فیلم فساد را در بالاترین مناصب نیز میبینیم ولی ایدئولوژی حاکم درسی خوشبینانه است؛ عجب کشور بزرگی است آمریکا که در آن چند نفر آدم معمولی میتوانند رئیسجمهور که بزرگترین مرد جهان است را به پایین بکشد!
نمایش غائی قدرت از سوی ایدئولوژی حاکم، همان اجازه بروز نقد قدرتمند است. نقدهای علیه هراس از کاپیتالیسم همه جا را فراگرفته است. نظیر کتابهایی که عمیقاً به بررسی ژورنالیسم پرداخته و مستندهای تلویزیونی که به نقد شرکتهای آلودهکننده محیط زیست میپردازند و بانکهای فاسدی که مرتب امتیازهای بزرگی میگیرند در حالی که با پولهای مردم به حیات خود ادامه میدهند و کارخانههایی که بچهها مثل برده در آن کار میکنند، اما نکته در اینجاست: چرا در این نقدها از قالب لیبرال دموکراتیک جنگ علیه این افراطگریها خبری نیست؟
هدف (تلویحی)، دموکرات کردن کاپیتالیزم و بسط کنترل دموکراتیک اقتصاد با استفاده از فشار رسانهای، تحقیقات پارلمانی، قوانین سختتر، تحقیقات منصفانه پلیسی و غیره است. همچنین برپایی دولت دموکراتیک (بورژوا) هرگز مورد انتقاد قرار نگرفته است. این موضوع بسیار مقدس است حتی برای رادیکالترین فرمهای «اخلاقی ضد کاپیتالیستی» (نظیر نشست پورتو آلگره یا جنبش سیاتل و غیره).
ویکیلیکس فراتر از درک لیبرال
ویکیلیکس را نمیتوان همجهت با بحث بالا دانست. از همان ابتدای کار ویکیلیکس، فعالیتهای آن فراتر از درک لیبرال جریان آزاد اطلاعات بود. این افراط ویکیلیکس در محدوده محتوا نبود. نکته قابل توجه در مورد ویکیلیکس این بود که افشاگریها تعجبآور نبودند. آیا چیزی را نفهمیدیم که انتظارش را داشتیم؟ تنها مشکل در ظاهر افشاگریها بود. حتی اگر بسیاری از مردم حقایقی را بدانند مهم نیست. چیزی که تغییرات ایجاد میکند گفتن و افشای این حقایق در اذهان عمومی است. یکی از اقدامات اصلی بولشویکها در سال 1918 علنی کردن دیپلماسی پنهانی امپراطوری سزاری بود. آنجا نیز هدف و تمرکز اصلی، عملکرد کلی ابزارهای دولتی قدرت بود.
چیزی که ویکیلیکس در حال تهدید آن است، در واقع عملکرد قدرت است. هدف اصلی، جزئیات نامطبوع و افراد مسئول و دارای قدرت نبودند، بلکه این ساختار قدرت است که تحت حمله قرار گرفته است. نباید فراموش کنیم که قدرت نه تنها نهادها و قوانین آنها را در بر میگیرد، بلکه راههای قانونی تغییر (رسانه مستقل، سازمانهای غیر دولتی و غیره) را نیز شامل میشود. به نظر محقق هندی، «ساروج گیری»، ویکیلیکس با به چالش کشیدن راههای عادی چالشی قدرت و افشای حقایق، قدرت را به چالش کشیده است، هدف ویکیلیکس در افشاگریها، شرمنده کردن افراد دارای قدرت نبوده، بلکه ایجاد تغییر در عملکرد قدرتی فراتر از مرزهای نمایاننده دموکراسی است.
این فرض که آشکار کردن رازها حتماً به آزادی میانجامد، کاملاً اشتباه است. حقیقت آزادیبخش است اما نه این حقیقت. به جرأت میتوان گفت که نمیتوان به ظاهر و اسناد رسمی دولتی اعتماد کرد. اما نکته این است که حقیقت را حتی در پس پرده این ظواهر نیز نمیتوان یافت. ظاهر یا نمای عمومی را نمیتوان یک دورویی عمومی دانست. ای ال داکتورو در جایی اظهار کرده است که ظاهر همه چیزی است که ما داریم پس باید با توجه کامل به آن بنگریم. حریم شخصی دیگر وجود ندارد و رازهای بسیار، چیزی که در حال ناپدید شدن است همان فضای عمومی و شکوه آن است. در بسیاری از موارد، نگفتن همه چیز به حل مشکلات میانجامد و این همان ذکاوت است.
یکی از نمونههای عالی ذکاوت در سیاست، ملاقات مخفیانه آلوارو کونال رهبر حزب کمونیست پرتغال با امستوملو آنتونز از اعضای پیشرو دموکراسی در ارتش و کودتاگر و براندزا رژیم سالازار در سال 1974 بود. شرایط بسیار حساس بود؛ از یکسو، حزب کمونیست کاملاً آماده بود تا انقلاب سوسیالیستی واقعی را با به دست گرفتن کارخانهها و زمینها شروع کند (سلاحها قبلاً درون مردم توزیع شده بود) اما از سوی دیگر، محافظهکاران و لیبرالها نیز کاملاً آماده مواجهه با انقلاب از هر طریقی و با استفاده از ارتش بودند.
آنتونزو کونال قراردادی را به طور مخفیانه عقد کردند؛ در این قرارداد دو طرف به توافقی نرسیدند اما جلسه را با این درک ترک کردند که کمونیستها انقلابی را شروع نکنند و در نتیجه دولتی دموکراتیک به روی کار بیاید و از طرف دیگر ارتش ضد سوسیالیستی، حزب کمونیست را خلافکار نشمارد و آن را به عنوان یکی از عناصر کلیدی فرآیند دموکراسی قبول کند. میتوان گفت که این ملاقات خردمندانه، پرتغال را از بروز یک جنگ جهانی نجات داد. کورنال در پاسخ به یکی از خبرنگاران گفت که اگر آنتونز توافق را انکار نمیکرد وی انقلاب را تأیید میکرد و اگر انکار میکرد، هرگز انقلابی رخ نمیداد. پس با انکار نکردن آن، با شرایط کونال کنار آمد و به طور ضمنی تأییدش کرد. این همان رفتاری است که جنتلمنهای چپ در سیاست اعمال میکنند.
یک مصداق گذشته
بحران موشکی کوبا بین آمریکا و شوروی نیز بار دیگر با ذکاوت در بازی سیاسی (تظاهر به نادانی باادبانه) عاقبت به خیر شد. در 26 اکتبر سال 1962، خروشچف رهبر شوروی سابق، با ارسال نامهای به کندی رئیسجمهور وقت آمریکا اعلام کرد در صورتی موشکهای خود را از کوبا خارج میکند که آمریکا به کوبا حمله نکند. قبل از اینکه آمریکا جواب دهد، خروشچف نامه شدیداللحنتری به کندی نوشت و شروط بیشتری را به آن اضافه کرد. این در حالی بود که کندی بدون توجه به نامه دوم (در حالی که نامه را خوانده بود) جواب خود را فرستاد. در 28 اکتبر کندی نامه سومی دریافت کرد که در آن خروشچف با پیمان موافقت کرده بود.
در چنین شرایطی و وقتی فضا بحرانی است، بازی کردن با ظاهر، ادب و هوشیاری از هر چیز دیگری مهمتر است. اما این تنها یک وجه (گمراهکننده) قضیه است. لحظاتی از بحران گفتمان هژمونیک وجود دارد که باید خطر برانگیختن فورپاشی ظواهر را پذیرفت. چنین لحظاتی توسط مارکس جوان در سال 1843 توصیف شده بود. در «ضمیمه نقد فلسفه حق هگل»، مارکس افول رژیم باستانی ژرمن در دهههای 1830 و 1840 را به عنوان تکرار مضحک افول تراژیک رژیم باستانی فرانسه را تشخیص داده بود. افول رژیم فرانسوی به این دلیل که استیفای خود را باور داشت و مجبور به باور آن بود، تراژیک بود. رژیم ژرمن نیز فقط به خود باور داشت و اینکه دنبا نیز باید اینگونه تفکر را قبول کند. اگر آلمان به وجود و جوهر خود باور داشت، آیا به دورویی و سفسطه پناه میبرد؟ رژیم قدیمی مدرن تنها کمدینی از نظم جهانی است که قهرمانان واقعیاش مردهاند.
در چنین شرایطی، «شرم» نوعی سلاح است: فشار واقعی باید با تکیه بر آگاهی از فشار بیشتر شود. شرم نیز باید با علنی شدن شرمآورتر شود. این دقیقا وضعیت امروز ماست؛ ما با بدبینی شرمآوری در نظم جهانی روبهرو هستیم که عاملان آن تنها ایدههای دموکراتیک و حقوق بشری و دیگر خود را متصور هستند. از طریق کارهایی مثل افشاگریهای ویکیلیکس، شرم تحمل قدرت بالای سرما با علنی شدنش شرمآورتر میشود. وقتی آمریکا برای آوردن دموکراسی سکولار به عراق حمله میکند و نتیجهاش تقویت بنیادگرایی دینی و نیز بروز ایرانی قدرتمندتر میشود، این را نمیتوان اشتباه تراژیک یک عامل دانست، بلکه این مودر مانند نیرنگباز بدگمانی است که در بازی به راه انداخته خود میبازد.