تاریخ انتشار : ۱۴ آبان ۱۳۹۱ - ۱۰:۵۷  ، 
کد خبر : ۲۲۱۸۴۵

فتوای پلورالیسم(بخش اول)

اسماعیل منصوری لاریجانی اشاره: «پلورالیسم» به مفهوم کثرت‌گرایی در عرصه‌های مختلف خصوصا فرهنگ و دین، عنوان موضوعی است که مدتی پیش از سوی دکتر سروش در مجله کیان مطرح شد. مباحث گفته شده در این مقاله از سوی متفکران مختلفی مورد نقد و ارزیابی قرار گرفت، در صفحۀ مقالات کیهان نیز تاکنون مقالاتی درباره این موضوع به چاپ رسیده است. آنچه که در پی می‌آید مقاله‌ای است که بنیانهای عنوان شده در مقالۀ «صراطهای مستقیم» را بررسی می‌کند و از جنبه‌ای دیگر به آنها می‌نگرد. لازم به ذکر است که این مطلب، به صورت مفصلتر در مجلۀ کیهان فرهنگی شماره 136 درج شده است تلخیص آن مقاله را تقدیم شما خوانندگان عزیز می‌کنیم. سرویس فرهنگ و معارف

تحلیل مبانی پلورالیسم
پیش از آنکه به تحلیل مبانی پلورالیسم دینی بپردازیم لازم است پاسخ درستی برای این پرسش پیدا کنیم که آیا فهم دینی معارض دین محض است؟
آنچه که دکتر سروش در نظریه «قبض و بسط» به توضیح و تفصیل آن پرداخته فهم انسان در معرفت دین بوده است و در این مقاله هم دین ناب را آلوده به افهام بشری می‌داند و معتقد است: همین که عقلها به فهمیدن دین زلال همت می‌گمارند، داشته‌های خود را به آن می‌آمیزند و آن را تیره می‌کنند و لذا دینداری و دین‌ورزی چون آبی کف‌آلود تا قیام قیامت در میان مردم جاری است.
آیا واقعا این‌گونه است؟ آیا ما غیر از فهم دینی و تفسیر تجارب دینی، دسترسی به دین خدا نداریم؟ آیا خداوند متعال نتوانسته است حرف خود را خالص به ما برساند؟ در پاسخ باید گفت:
نخست آنکه به فرض که فهم ما از دین از دریچۀ عقل و ذهن باشد، چه لزومی دارد که بگوییم دین را ذهن رنگ‌آمیزی می‌کند؟ زیرا در قرآن کریم مؤمنان در پاسخ به مشرکان گفتند:
«صبغةالله و من أحسن من الله صبغة».(1)
رنگ‌آمیزی خداست که به مسلمانان رنگ دین و فطرت توحید بخشیده و هیچ رنگی بالاتر و خوشتر از رنگ‌آمیزی خدا نیست.
بنابراین اول باید دینداری کنیم تا دین‌شناس شویم. تعبد و دینداری شرط فهم دینی است، اگر جز از این باشد دین‌شناسی سر از بی‌دینی درمی‌آورد. منظور از دینداری، دیندار مقلد مجدد نیست.
زیرا مقلد دیندار اهل معیشت است «یحوطونه مادرت به معایشهم»(2) و مجدد هم براساس انتظارها و پیش‌فرضهای خود دوست دارد همان نسخه‌ای که او به دین می‌دهد قرائت کند. اما دین‌دار متعبد چیزی نمی‌خواهد که با رنگ‌آمیزی خدا مغایرت داشته باشد. بنابراین فهم او از دین خالص است و عقل او به عنوان پیامبر باطن امین خداست و در انتقال حقیقت دین صادق است و ذهن او نیز نسبت به دین تسلیم است تا مدعی. و حکمت الهی هم اقتضا می‌کند که دین او ناب و خالص ظاهر شود و کسی را واسطه ظهور قرار دهد که از خود چیزی بر دین اضافه یا کم نکند.
بنابراین چه معنی دارد که بگوییم دین ذهن‌آلود است و ناخالص؟ مثل بارانی که بر خاک می‌بارد بگوییم باران خاک‌آلود شده است و دیگر باران خالص نداریم، واکنش طبیعی ذهن در برابر دین تسلیم شدن است، چنان که خداوند متعال می‌فرماید: «ان الدین عندالله الاسلام» یعنی دین در نزد خدا تسلیم شدن در برابر اوامر اوست.
دوم اینکه فلسفه ارسال رسل انتقال خالص دین است، و ذهن رسول در آن دخل و تصرفی ندارد و همۀ انبیا دین خالص آوردند. و خالص بودن به معنای تمام بودن دین نیست، کمال دین، اسلام است و قرآن خاتم کتب آسمانی است. دربارۀ این که پیام وحی دین خالص است، یعنی داشته‌های نبی در آن اثری ندارد دلیل فراوان است برای نمونه وقتی مخالفان گفتند که حرفهای پیامبر از طرف خدا نیست، خداوند در جواب فرمودند: «و ما ینطق عن الهوی، ان هو الا وحی یوحی».(3) پیامبر(ص) به هوای خود سخن نمی‌گوید. یا در جای دیگر می‌فرمایند: «ولو تقول علینا بعض الاقاویل، لاخذنا منه بالیمین».(4) «اگر پیامبر(ص) چیزی که از ما نیست به ما نسبت دهد، دستش را می‌گیریم».
همین دو آیه کافی است که ما بدانیم وحی، دین خالص است، وقتی خداوند متعال اجازه نمی‌دهد که داشته‌های ذهنی پیامبر(ص) در ارسال دین اثر بگذارد چگونه ذهن بشر را اجازه می‌دهد و دین را ذهن‌آلود عرضه می‌کند؟ و وجوب اوامر و حرمت‌خواهی خداوند به دلیل خالص بودن دین است، اگر متعلق امر یا نهی خداوند، مأمور به، به اضافه فهم ذهنی بود، شارع مقدس با این صراحت و قاطعیت حکم نمی‌کرد. و در این قطعیت، احکام شریعت را به ثبوت می‌رساند.
و اگر امر دایر شود بین حاکم دینی و حاکم سیاسی، حاکم دینی مبدئیت دارد نه سیاسی. به همین خاطر احکام شرعی حجت شرعی دارند، حجت شرعی همان حجت تعبدی است. همان‌طور که گفتیم خداوند ذهن بشر را در برابر اوامر خود تسلیم آفرید. ذهن تسلیم نسبت به خدا متعبد است، تعبد ذهن به معنای اطاعت کورکورانه نیست، بلکه ذهن بالغ است، یعنی حکم خدا را کماهی درک می‌کند چنان که خداوند می‌فرماید:
«ان فی هذا بلاغاً لقوم عابدین».(5) یعنی عبادت‌کنندگان برای درک دین بالغ هستند. به همین دلیل اوامر رسول خدا(ص) هم دین خالص است و برای بشر حجت است و همین‌طور اوامر ائمه معصومین علیهم‌السلام. زیرا عصمت امامان(ع) ظرف خالص دین است. بنابراین چگونه دکتر سروش می‌فرمایند:
قول هیچ کس، حجت تعبدی برای کسی دیگر نیست. و این سخن همان قدر که برای مثال در شیمی صادق است، در فقه و تفسیر هم، بی‌کم و زیاد صادق است. هرکس بار مسئولیتش را خود به دوش می‌کشد و در مقابل خداوند تنها حاضر و محشور می‌شود، حاکم سیاسی داریم، اما حاکم فکری و دینی نه.
اگر ذهن متعبد نباشد چه دلیلی دارد که در معرض باران وحی قرار گیرد؟ و چه انگیزه‌ای او را به سمت دین سوق می‌دهد؟ آیا هرچه بر آسمان ذهن ببارد و ذهن هم فهمی از آن ارائه بدهد در برابر آن مسئول می‌شود؟ آیا هر چه را ذهن از آسمان و زمین گرفته و آن را رنگ‌آمیزی نماید دین و اعتقاد او محسوب می‌شود؟ اصولا ذهن برای قبول چیزی حجت می‌خواهد و این حجت درون ذهنی نیست، بدین ترتیب ذهن به دین خالص روی می‌آورد، و قول نبی و امام برای او حجت می‌شود. اگر بپذیریم که هر ذهنی به اندازۀ فهم خود دین دارد و در برابر آن مسئول است معنایش این می‌شود که دین برای ادارۀ جامعه نیامده است. نبوت و امامت در اینجا هیچ کاره‌اند.
«لا نفرق بین احد من رسله».(6) و جوهر ادیان الهی چیزی جز یکتاپرستی و اخلاق و عدل و آزادی و... نبوده است. اما علت تعدد انبیاء و مناسبت انزال وحی، استعداد و قابلیت انسانها در زمانهای گوناگون بوده است، چنان که قرآن می‌فرماید:
«و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه».(7) حتی استعداد افراد یک قوم در پذیرش پیام وحی یکسان نیست، بلکه واکنشهای مختلفی را از خود نشان می‌دهند. چنان که قرآن می‌فرماید: «قل کل یعمل علی شاکلته»(8)
و یا می‌فرماید: «واَتاکم من کل ما سألتموه»(9)
ظهور و بروز استعدادها ممکن نیست مگر حقیقت خالص بر آنها دمیده شود، و حق و ناحق بودن ظاهر استعدادها هم بر آن سنجیده شود. مثلا اگر باران نبارد نه رویش لاله در باغ ظاهر می‌شود و نه خس در شوره‌زار. بنابراین حقیقت دین زاییده افهام بشر نیست بلکه از منظر ولایت نبوی تجلی می‌کند و واکنش مثبت و منفی اذهان بشری نسبت به آن سنجیده می‌شود. به همین دلیل خداوند متعال در قرآن رسول گرامی‌اش را اسوۀ نیکو معرفی می‌کند:
«لقد کافی فی رسول‌الله اسوة حسنة».
قدر مسلم برای شکوفایی استعدادها و نظاممند شدن جامعه بشری، انبیای الهی به عنوان الگوهای خالص مبعوث شده‌اند، و تفاوت آنها برخلاف نظر سروش ناشی از بهرۀ متفاوت آنها از دین نیست بلکه تفاوتها منبعث از تفاوت استعداد مخاطبین آنها بوده است.
«تلک الرسل فضلنا بعضهم علی بعض».(10) تا اینکه سلسله انبیا در وجود مبارک خاتم پیامبران به کمال خود رسید. خاتم به معنای جامعیت است. از این رو همۀ فضایل و کمالات انبیای الهی را پیامبر اسلام(ص) در مقام جمع داراست، و «اسوۀ حسنه» در مورد پیامبر ما منحصرا به عنوان الگو و پدیدار واقعی در یک عصر و زمان نیست، بلکه اسوۀ نیکو به معنای پرتوانگاری است.
سوم اینکه حال که روشن شد دین خالص برای ظهور استعداد انسانها و ارزیابی حق در آنها ضروری است در کنار حجت نبوی، قرآن نیز به عنوان دین خالص و کامل الهی بر جهان بشری نازل شده است، زیرا اگر خالص نبود آن را فرقان یعنی جداکننده حق از باطل نمی‌گفتند.
«تبارک الذی نزل الفرقان علی عبده لیکون للعالمین نذیرا»(11)
همچنین قرآن کریم به دلیل آنکه پیام خالص وحی است انصراف قطعی و ابدی اذهان بشری در تحریف یا کم و زیاد کردن آن توسط خداوند متعال اعلام گردیده است: «انظر کیف تصرف الایات ثم هی یصدفون»(12)
همچنین قرآن دین کامل الهی است و هرگونه مثل و هدایت و سعادت را برای مردم بازگو می‌کند. «ولقد ضربنا للناس فی هذا القرآن من کل مثل لعلهم یتذکرون، قرآناً عربیاً غیر ذی عوج لعلهم یتقون».(13)
در این قرآن هرگونه مثل و هدایت و الگوهای سازنده برای مردم بازگو کردیم بدین امید که از آن پند گیرند. قرآنی که از هرگونه اعوجاج و انحراف در بیان محتوی پیراسته است تا شاید آنان تقوا پیشه کنند.
این آیه به خوبی نشان می‌دهد که در قرآن هر آنچه را که بشر تا قیام قیامت نیاز دارد به طور کامل یافت می‌شود، بنابراین اگر زمان نزول قرآن به جای سیزده سال سه سال هم بود همین قرآن بود و اگر به جای بیست و سه سال دویست و سی سال بود باز همین قرآن بود، زیرا جامعیت قرآن به زمان محدود نمی‌شود لذا آقای دکتر سروش نباید نگران کوتاهی عمر نزول قرآن و پیامبر(ص) باشد. قرآن به طور کامل و جامع نازل شده است و علم آن نیز نزد پیامبر(ص) و ائمه معصومین علیهم‌السلام است.
کلمۀ «غیر ذی عوج» در این آیه نشان می‌دهد که ما صراط مستقیم قرآنی داریم که متحد با صراط حقیقت نبوی و علوی است. صراطهای دیگر باید به این شاهراه مستقیم ملحق شوند وگرنه فنا خواهند شد همان‌طور که اگر جویبارها خود را به دریا متصل نکنند خواهند مرد، پس ما صراطهای مستقیم نداریم. بلکه صراط مستقیم داریم وقتی شیطان به خدا گفت: «فرزندان آدم را اغوا می‌کنم مگر بندگان مخلص تو را. خدا در پاسخ فرمود: «قال هذا صراط علی مستقیم».(14)
به فرض هم اگر صراطهای دیگر باشند، نسبت آنها به صراط مستقیم قرآن و رسالت همانند نسبت شمع به خورشید است، کسی که در زیر نور خورشید با نور شمع راه می‌رود کار نادانسته‌ای را انجام می‌دهد.
حال تعجب اینجاست که دکتر سروش با وجود چشمه‌های جوشان و زلال وحی در قرآن چرا حقیقت دین را در حوضچه‌های کف‌آلود ذهن جست‌وجو می‌کند؟ چرا از متن دریا به برکه‌های کویر می‌گریزد؟
به یقین در بنای پلورالیسم هیچ چیز مطلق و خالص به کار نمی‌آید، از این رو آقای سروش به مصالح و مواردی نیاز دارد که پاره‌های حقیقت به فهم خودش در آن باشد. بنابراین قول محتمل تحریف گران قرآن کریم را هم استناد گفتار خویش قرار می‌دهد و آن همه دلایل نقلی و عقلی که ذهن بشر را از تحدی و هماوردی با قرآن کریم بازداشته است غفلت می‌کند. نتیجه اینکه ما دین خالص داریم و براساس دین خالص و کامل حجت خدا بر خلق تمام می‌شود:
«الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا»
بنابراین دین اسلام جامع ادیان است و این به معنی انحصار و خلع دیگر ادیان از حق نیست، بلکه جامع همه حقایقی است که در ادیان ماقبلش وجود داشته است و ظهور او برای همین جامعیت است که حجت حق را بر بندگانش تمام می‌کند. پلورالیسم هم اگر از این جامعیت برخوردار نباشد، قابل قبول و دفاع نخواهد بود. زیرا اعضای جامعه پلورالیسم که در کنار یک سفره می‌نشینند چه طولی و چه عرضی ضرورت ارتباط علی و معلولی را طلب می‌کند وگرنه حقایق موازی به همگرایی معقول نخواهند رسید و قبول آن در نهایت انکار معاد است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات