گروگان «ویکتور تام ست»(عضو ارشد سیاسی):
در آوریل 1976 ( خرداد 1355)به ایران رفتم و به عنوان کنسول آمریکا در شیراز مشغول کار شدم. ابتدا بنا بود تا سه سال در همین شغل خدمت کنم، ولی در اواخر پاییز 1978 (1357) «سالیوان» سفیر آمریکا از من خواست تا اگر مایل هستم به تهران بروم و در مدت باقیمانده از ماموریتم سرپرستی بخش سیاسی سفارت آمریکا را تقبل کنم.
در آم موقع «سالیوان» تشخیص میداد که رژیم پهلوی دیگر قادر به ادامه حیات نیست. به نظر من هم او به این نتیجه رسیده بود که برای حفظ منافع آمریکا باید ترکیب جدیدی در سفارتخانه بوجود آید و عمدتا کسانی به کار گرفته شوند که به خاطر نظر تردید آمیز نسبت به ثبات و بقای رژیم پهلوی بتوانند سفیر را از جهت تشخیص ضرورتهای یاری دهند ... و من هم چون یکی از همین نوع کارمندان محسوب میشدم، لذا «سالیوان» تصمیم گرفت مرا به کار در تهران دعوت کند.
شغلی که در سفارتخانه به دست آوردم خیلی ارزنده بود، و از نظر شخص خودم میتوانست جنبههای هیجانانگیز فراوان در بر داشته باشد. زیرا اصولا برای اعضای بخش سیاسی یک سفارتخانه، ظهور دوره پرجوش و خروش سیاسی در کشور محل خدمت آنان خیلی جاذبه دارد و من هم به همین جهت با قبول پیشنهاد سفیر، از شیراز عازم تهران شدم تا سرپرستی بخش سیاسی سفارت آمریکا را به عهده گیرم.
پس از ورود به تهران در اواسط فوریه 1979 (اواخر بهمن 57)، با سفارتخانهای در هم ریخته مواجه شدم که در محوطهاش هنوز بوی گاز اشک آور به مشام میرسید و به خاطر تخریب دستگاههای مخابراتی آن امکانات چندانی در اختیار نداشتیم. اکثر پرسنل آمریکایی بخش سیاسی ایران را ترک کرده بودند و برای انجام کارها حتی یک منشی وجود نداشت.
با چنین وضعیتی، و در حالی که فقط یک گروه معدود از کارمندان بخش سیاسی طی ماههای فوریه و مارس در سفارتخانه مشغول کار بودند، ناچار میبایست به کارها سر و سامانی بدهم و بازسازی بخش سیاسی را اولین وظیفه خود تلقی کنم؛ تا به دنبال آن بتوانم برای اجرای اهداف سیاسی مورد نظر قدم پیش بگذارمو ولی قبل از همه لازم میآمد تماسهایی با دولت موقت انقلاب - که به ریاست مهدی بازرگانی تشکل شده بود - برقرار شود، تا از این طریق امکان گسترش روابط با حکومت جدید ایران را افزایش دهیم. در ماه مه ( 27 اردیبهشت 58 ) اقدام سنای آمریکا در تصویب قطعنامه پیشنهادی سناتور «جاکوب جاویتس » مشکلاتی برای ما پدید آورد.
در این قطعنامه از کاردادگاههای انقلاب و اعدامهایی که صورت میگرفت انتقاد به عمل آمده بود و همین امر سبب شد تا تظاهرات عظیمی علیه آمریکا در خیابان جلوی سفارتخانه برگزار شود. متعاقب این اقدام، معاون نخست وزیر ایران ضمن تماس با من و «چارلز ناس» (معاون سفیر) از ما خواست تا ورود سفیر جدید آمریکا را به ایران مدتی به عقب بیاندازیم. بعد هم در تماسی مجدد اطلاع داد که فعلا مساله اعزام سفیر را منتفی بدانیم.
در همان زمان «چارلز ناس» جلسهای با شرکت پنج شش نفر از اعضای سفارتخانه - که سوابقی طولانیتر از دیگران در ایران داشتند - تشکیل داد؛ تا در آن ضمن تبادل نظر در جزییات مسائل مربوط به روابط ایران و آمریکا، مشخص شود که با توجه به شرایط و وضعیت موجود،آیا به موفقیت ما در پایه گذاری روابط جدید با ایران جدید میتوان امیدی داشت یا نه؟ ... نتیجه گفتگوهای این جلسه - که بسیار هم پرحرارت بود - سر آخر به آنجا رسید که فهمیدیم: احتمال پیروزی ما خیلی ضعیف است، ولی چون میتوانیم در صورت موفقیت به منافع کلانی دست یابیم، لذا علیرغم همه مشکلات موجود باید به کوشش خود در این راه ادامه دهیم.
البته تردیدی نبود که در پیمودن مسیر مورد نظرمان میبایست لاجرم خطراتی را نیز تحمل کنیم. ولی ضمنا به این نکته هم توجه داشتیم که هیچکس مجبورمان نمیکرد هر چه در توان داریم به کار گیریم تا برای نیل به یک هدف دور از دسترس، خود را با خطرات فراوان مواجه سازیم.
گروگان «ریچارد کوئین» (کارمند کنسولگری):
روز 14 فوریه 1979 که حادثه حمله به سفارت آمریکا در تهران اتفاق افتاد، من تازه در کلاس زبان فارسی « موسسه خدمات خارجی» وزارت خارجه در واشنگتن ثبت نام کرده بودم تا در ماه ژوئن هنگام آغاز ماموریتم در ایران،با زبان فارسی به اندازه رفع احتیاج آشنا شده باشم.
دقیقا بخاطر میآورم که وقتی اولین بار خبر حمله به سفارت آمریکا از تهران را شنیدم، آنقدرها هم ناراحت نشدم. چون تصور کردم که یک سفر ماجراجویانه در پیش دارم و قدم به شهری پرهیجان خواهم گذاشت.
گروگان «سرهنگ چارلز اسکات» (مسئول دفتر ارتباطات وزارت دفاع):
ایران از چند نظر برای ایالات متحده آمریکا فوقالعاده اهمیت دارد:1)به خاطر موقعیت جغرافیایی خود 2) به عنوان کشوری نفت خیز که بر تنگه هرمز - یعنی محل عبور قسمت اعظم نفت مورد نیاز غرب- تسلط دارد 3) از جهت 1100 مایل مرز مشترک خود با کشور شوروی، که ما در بعضی نقاط آن ایستگاههای استراق سمع داشتیم و از آنها برای کسب اطلاعات مستقیم از داخل شوروی بینهایت استفاده میکردیم.
به همین دلایل، مساله رابطه با دولت انقلابی ایران برای ایالات متحده اهمیت داشت و حکومت کارتر درصدد بود تا به هر نحو شده مناسبات جدیدی با ایران بر قرار کند.لذا ما در ماههای اول پس از انقلاب به فعالیتهای همه جانبه برای کنار آمدن با ایران دست زدیم، و حکومت کارتر نیز در راه رسیدن به این هدف حسن نیت فراوانی از خود نشان داد. البته ما به سهم خود در موقعیتهای گوناگون به ایرانیها یادآور میشدیم که :« قصد نداریم در امور داخلی ایران دخالت کنیم، زیرا استقرار یک حکومت جدید را در کشورشان پذیرفتهایم...». و حقیقت هم این بود که ما در مورد ایران خواستهها و اهدافی کاملا منطقی و واقع بینانه داشتیم (!)
گروگان «باری روزن» (وابسته مطبوعاتی):
در فاصله بین حمله به سفارتخانه در ماه فوریه تا اشغال آن در ماه نوامبر، هدف ما جز برقراری رابطه با دولت جدید ایران و کارآمدن با انقلاب نبود.
ولی طی این دوره همواره با واکنشهایی نامطلوب مواجه میشدیم.
مطبوعات ایران در مقالات خود لحنی بسیار تند و گزنده علیه آمریکا به کار میبردند و روی نبود که مطلبی بنویسند و در آن آمریکا را به ارتکاب اعمال وحشیانه در جهان متهم نکنند. هر اتفاقی که در ایران میافتاد، اعم از: انفجار قطار، کشتار مردم در روستاها و کمک به شورشیان کرد؛ همه را در حالی به گردن آمریکا میانداختند که هیچ یک از این اتهامات پایه و اساسی نداشت.
در یک مورد نیز سندی در مطبوعات انتشار یافتکه نشان میداد آمریکاییها با همکاری فرماندهان نظامی رژیم گذشته در صدد اجرای کودتایی علیه انقلاب بودهاند. ولی این مطلب مطلقا پایه و اساسی نداشت و سند مربوط به آن کاملا ساختگی بود. و داستانهایی شبیه این، که هر روز به نحوی در مطبوعات تکرار میشد.
البته چون ایرانیها ملتی هستند که افسانه قدرت مطلقه آمریکا جزء باورهایشان درآمده، لذا توده کثیری از مردم نیز برای پذیرش چنین جعلیاتی به عنوان حقیقت آمادگی فراوان دارند و به خاطر وجود همین جو در جامعه بود که کوشش همه جانبه ما در برقراری رابطه با دولت موقت و عدهای از روحانیون معتدل و میانهروز هیچگاه به نتیجه مطلوب نمیرسید و کارمان بیشتر شباهت به شخصی داشت که به یک رشته نخ نازک آویزان شده ولی امیدوار است خود را از خطر سقوط نجات دهد.
ورود اعضای جدید
در طول تابسان 1979 ایالات متحده آمریکا به کوشش برای عادی ساختن روابط خود با دولت موقت ایران ادامه داد و در این راستا به تدریج آنقدر بر تعداد اعضای سفارت آمریکا افزود که در اواخر تابستان عدهای حدود 75 نفر آمریکایی در کادر سفارتخانه مشغول خدمت بودند ولی این تعداد فقط بخش کوچکی از کارمندان سفارتخانه را که قبل از حمله ماه فوریه به کار اشتغال داشتند، شامل میشد. بویژه آنکه بسیاری از کارمندان جدید نیز به صورت موقت خدمت میکردند و فقط برای خالی نماندن پستهای سفارتخانه اعزام شده بودند، تا بعد که پرسنل اصلی آموزشهای لازم را فرا گرفتند به ایران بیایند و جانشین آنها شوند.
گروگان «جوهال» (افسریار)
در فوریه 1979 مامور خدمت در سفارت آمریکا در آتن پایتخت یونان بودم که حادثه حمله به سفارت آمریکا در تهران اتفاق افتاد. و چون در آنجا همگی نسبت به رویدادهای ایران کنجکاو بودیم، مسائل مربوط به این واقعه را نیز با دقت فراوان تعقیب میکردیم.
بعد از حمله «سنت والنتین» به سفارتخانه، تقریبا اکثر کارمندان آمریکایی ایران را ترک گفتند، و چون دفتر نمایندگی وزارت دفاع آمریکا در آتن - یعنی همان محل خدمت من - ماموریت ضبط و ربط امور مربوط به پرسنل نظامی خارج شده از ایران را به عهده داشت، به همین جهت من هم موقعیتی به دست آوردم تا بتوانم با این افراد به صحبت بنشینم و از احساسا آرامش فوقالعادهای که در آنها به خاطر ترک ایران وجود داشت آگاه شوم.
در میان آنها یک سروان نیروی دریایی بود که در دفتر نمایندگی وزارت دفاع آمریکا در تهران کار میکرد، و بعد که به آتن آمد مامور شد تا خدمتش را در همان دفتر نمایندگی آتن - که من هم در آنجا بودم - به مدت سه ماه ادامه دهد.
طی این دوره یک بار صحبتهایی پیش آمد که گویا قرار است این افسر را دوباره به تهران اعزام کنند و متعاقب آن یک روز که وی به اتفاق همسرش برای بررسی وضع خدمتی خود به سفارتخانه آمده بود، با شنیدن خبر مربوط به امکان بازگشتش به تهران خیلی ناراحت شد. فراموش نمیکنم که همسر او با اعصابی متشنج و وضعیتی شبیه افراد هیستریک، در حالی که وسط راهروی اداره اشک میریخت مرتب به شوهرش میگفت: «تو حق نداری به تهران بروی»، و بیچاره سروان که از ظاهرش معلوم بود در تهران خیلی زجر کشیده، با وضیعتی که نشان از آشفتگی فراوان داشت، با رنگی پرسیده و چهرهای تکیده به همسر خود نگاه میکرد.
موقعی که آن دو دست به گردن همدیگر انداخته، و از غصه بازگشت به تهران ماتم گرفته بودند، با خود گفتم: خدای من، مگر در تهران چه خبر است که آنها از خبر اعزام مجدد به ماموریت در تهران اینقدر وحشت زده شدهاند؟» ولی در آن موقع که شاهد این ماجرا بودم، هرگز فکر اینکه یک روز باید خودم نیز به تهران حرکت کنم به ذهنم نمیرسید.
بعد از خاتمه مدت ماموریتم در یونان، وقتی خود را به اداره امور وابستگان وزارت دفاع در پنتاگون معرفی کردم، در آنجا به من گفتند که چون یک نفر برای خدمت در ایران لازم دارند، مرا جهت اعزام به تهران برگزیدهاند. ولی این شغلی نبود که بتواند مورد قبول من باشد. زیرا هنگام خدمت در آتن ضمن کمک به آمریکاییهایی که ایران را ترک کرده بودند، بقدر کافی از اوضاع ایران باخبر شده، و به خوبی از مسائلی که در آنجا میگذشت اطلاع داشتم.
موقعی که نسبت به انتخابم برای خدمت در تهران اعتراض کردم، به من جواب دادند: علت گزینش من یکی این است که فرزند ندارم، و دیگر اینکه چون همسرم کارمند دولت است، پس میتواند خودش را ضبط و ربط کند و دیگر نیازی به همراهی با شوهرش نداشته باشد. بعد از آن هم علیرغم اعتراض مکرر، ابلاغ ماموریت یک ساله بدون همراه در تهران را به دستم دادند.
در حالی که از ازدوج من هنوز مدت زمانی نمی گذشت و جدایی از همسر برای هر دو نفرمان بسیار غمانگیز بود، ولی مساله مرا فقط نمیشد صرفا یک دلشکستگی دانست. در آن موقعیت اگر میخواستم به جایی بروم، مطمئنا تهران آخرین محلی بود که امکان داشت انتخاب کنم. زیرا احساس میکردم زنگ خطر در گوشم نواخته میشود و در تهران حتما برایم حادثهای پیش خواهد آمد.
اوضاع ایران بقدری ناپایدار و درهم ریخته بود که به نظرم میرسید هر لحظه ممکن است سفارت امریکا مورد هجوم واقع شود، و فراموش نمیکنم که قبل از عزیمت به تهران همواره این فکر در ذهنم وجود داشت که: «ماموریتم در آنجا به یک سال نخواهد رسید. زیرا مردم ایران بقدری از آمریکا منزجرند که ما را آسوده نمیگذارند و حتما دست به کاری خواهند زد که سفارتخانه تعطیل شود و همه ما دستجمعی ایران را ترک کنیم. .....»
گروگان «گروهبان پال لوئیس» (تفنگدار دریایی):
چون سفارت آمریکا در تهران برای امور حفاظت نیاز به تفنگدار دریایی داوطلب داشت، و من هم همیشه مشتاق سفر به مناطق پرجوش و خروش بودم، لذا داوطلبی خود را برای خدمت در تهران اعلام کردم. زیرا به سبب علاقه به مسائل سیاسی و امور جهانی، همواره دلم میخواست در یکی از کشورهای جهان که از وضعیت حساس سیاسی برخوردار است حاضر و ناظر باشم، و فکر میکردم که سفر به تهران از این نظر برایم یک فرصت استثنایی خواهد بود. چون در آنجا امکان مشاهده انقلابی ک هنوز در حال گسترش بود نیز برایم فراهم میشد.
من هیچگاه توجهی به خدمت در مشاغل آرام و تشریفاتی و یکنواخت نداشتهام و برعکس همیشه دلم میخواسته مرا به نقاطی اعزام کنند که بتوانم شاهد شکلگیری حوادث جهانی باشم.... و به همین جهت بود که شخصا داوطلب خدمت در تهران شدم.
گروگان «بیل بلک» (مامور مخابرات):
موقعی که در بروکسل پایتخت بلژیک خدمت میکردم، وزارت خانه آمریکا طی نامهای به اطلاعمان مرساند که برای تصدی امور مخابرات سفارت آمریکا در تهران نیاز به افراد داوطلب دارد.
در آن موقع که تقریبا سه چهار ماه از حادثه حمله ماه فوریه به سفارت آمریکا میگذشت چون مسائل، چون مسائل جاری ایران دیگر مثل گذشته در صدر اخبار جهان قرار نداشت، لذا اینطور به نظرم رسید که اوضاع سیاسی در ایران به گونهای تثبت شده است، و این نظر مرا وزارت خارجه امریکا هم تایید میکرد. تا جایی که حتی به من اطمینان دادند که تهران به صورت شهری امن و امان درآمده و اشتغال به خدمت در آن هیچ خطری ندارد.
مقامات وزارت خارجه میگفتند: چون اوضاع در ایران دارد به حالت عادی بازمیگردد، قرار است کادر سفارتخانه - که بعد از خروج کارمندانش در ماه فوریه از هم پاشیده بود - دوباره بازسازی شود، و حتی به من وعده میدادند که اگر به تهران بروم، در فاصلهای نه چندان دور به خانوادهام نیز اجازه سفر به تهران خواهند داد.
ولی البته در کنار همه مسائل، هیچکس در وزارت خارجه راجع به شاه و سرنوشت او صحبتی به میان نمیآورد و من هم در آن موقع که شاه در تبعید زندگی میکرد، بقدری نسبت به محال اقامت و وضع و حالش بیتفاوت بودم که اصولا دربارهش هیج فکری - ولو مبهم - در مخیلهام راه نداشت. ولی در عوض چون دیگر از آب و هوای بلژیک داشت حالم به هم میخورد، بهتر دیدم از فرصت استفاده کنم و حال که برای خدمت در تهران داوطلب لازم است با اعلام آمادگی خود جهت سفر به تهران، هم از شر هوای بلژیک آسوده شوم و هم با عزیمت به شهری که اوصافش را به عنوان نگین خاورمیانه شنیده بودم، در زندگی خود تنوعی بوجود آورم.
برای سفر به ایران، با هواپیمای پان آمریکن از طریق فرانکفورت راهی تهران شدم. زنانی که در این هواپیما همسفرم بودند، موقع سوار شدن در فرودگاه فرانکفورت اکثر لباسهای مدل غربی به تن داشتند ولی حدود نیم ساعت قبل از نشستن هواپیما در فرودگاه تهران، بیشتر آنها از جا برخاستند و به دستشویی رفتند و پس از مدتی همگی با رپوش تیره رنگ و روسری به میان مسافران بازگشتند.
با توجه به تحولی که در لباس زنان مسافر هواپیما پیدا شده بود، احساس کردم بیشترشان به خاطر نگرانی از آنچه در فرودگاه پیش خواهد آمد به چنین کاری دست زدهاند و خود را ناچار به تتبعیت از وضعی میدانند که در ایران پیش آمده است.
بلافاصله پس از خروج از هواپیما پی بردم که قدم به کشوری نارآم و پرآشوب گذاردهام. سراسر فرودگاه پر بود از انقلابیون مسلح به تفنگهای ژ3، و ام 16، که همگی ریش داشتند و به جای اونیفرم نظامی، شلوارهای کهنه جین و کتهای سبز مندرس به تن کرده بودند.
داخل سالن فرودگاه نیز وضعی کاملا در هم ریخته و مغشوش داشت. بعد از قسمت بازرسی گمرکف 16 یا 17 نفر از اعضای کمیته ایستاده بودند که «سربازان خدا» نامیده میشدند و وظیفه داشتند اثاثیه مسافران را متعاقب عبور از گمرک دوباره بازرسی کنند تا مطمئن شوند کسی با خود روزنامه خارجی [!] و نوشابه الکی به داخل کشور نیاورده است.
من چون گذرنامه سیاسی داشتم، تصور میکردم آنها حتما اثاثهام را جستجو نخواهند کرد. ولی بعد فهمیدم که برای ماموران کمیته اصلا مساله مصونیت سیاسی مطرح نیست، و در مورد یک دیپلمات فرانسوی که جلوی من در صف قرار داشت، شاهد بودم که برعکس خیلی هم با خشونت رفتار کردند و هنگامی که با زور دست به جسجوی اثاثهاش زدند، یک بطری کوچک 5/1 اونسی مشروب الکی - از همانها که در هواپیما به مسافرین میدهند - در کیف دستی وی یافتند. ولی من چون البته چیزی برای مخفی کردن نداشتم، بدون اعتناء در مقابلشان ایستادم و اجازه دادم هر چه میخواهند درون اثاثهام جستجو کنند.
موقعی که از فرودگاه وارد شهر شدمف تمام خیابانها را پر از انقلابیون مسلح دیدم و تهران را نیز به طور کلی شهری یافتم که در آن هیچ چیز وجود نداشت مگر تفنگ، تفنگ، و باز هم تفنگ.
گروگان «دان هوهمن» (افسر بهداری):
چون من تنها مسافر آمریکایی در هواپیمایی بودم که ما را به ایران میبرد، به این جهت خیلی احساس غربت میکردم. بعد هم در فرودگاه تهران، مشاهده زنهایی که عموما چادر مشکی داشتند برایم خیلی عجب و غریب بود.
در ایران تقریبا کلیه زنها به همین شکل، و ظاهری که بیشتر به راهبهها شباهت داشت، رفت و آمد میکردند. ولی در فرودگاه قیافه خود من هم که در وسط یک انقلاب، راکت تنیس به دست منتظر رسیدن راننده سفارتخانه بودم، خیلی تماشا داشت.
گروگان «گروهبان کوین هرمنینگ» (تفنگدار دریایی):
وقتی که ما به فرودگاه تهران رسیدیم، هوا داشت رو به تاریکی میرفت و چند تفنگدار دریایی از طرف سفارت آمریکا به فرودگاه آمده بودند تا ما را با اتومبیل مخصوص به سفارتخانه ببرند.
خیابانهای تهران وضعیتی کاملا مغشوش داشت. مشاهده مردم در پیادهروها که با تنه زدن و هل دادن یکدیگر راه میرفتند واقعا براینم باور نکردنی بود همه جا انقلابیون مسلح به چشم میخوردند و رویهمرفته در برخورد اول، تهران را به گونهای یافتم که میشد آن را وحشت انگیز توصیف کرد.
دلم میخواست بدون آنکه چشمم به این مناظر بیافتد هر چه زودتر به سفارتخانه برسیم. ولی اتومبیل استیشن مخصوص حمل تفنگداران هم به صورتی بود که بیشتر به ناراحتی و نگرانی من میافزود. زیرا تمام سطح داخلی آن را با ورقهای آهن و پنجرههایش را با شیشه ضد گلوله پوشانده بودند تا سرنشینانش از خطر تیراندازی یا حمله اشوبگران خیابانی در امان باشند.
هیچ فراموش نمیکنم که در آن لحظات، وقتی درون چنین اتومبیلی نشسته بودم و وضعیت خیابانها و مردم را خیره مینگریستم، در همانحال مرتب به خود میگفتم: «به تهران خوش آمدی!».
گروگان «چارلز جونز» (مامور مخابرات):
من قبلا یک بار در ژانویه 1978 تهران را دیده بودم. ولی بعد که در تابستان 1979 برای خدمت در سفارت آمریکا وارد تهران شدم، از مشاهده شهری تاریک که خیبانهایش دیگر مثل گذشته روشن نبود، یکه خوردم و رویهمرفته به نظرم رسید که قدم به شهری ناآشنا گذاردهام.
ساعت حدود 9 شب بود که از فرودگاه عازم شهر شدم. در آن موقع با وجودی که میلیونها نفر در خیابانها دیده میشدند، ولی بیشتر خیابانها تاریک بود و بدون آنکه نشانی از زندگی شبانه وجود داشته باشد، حتی تنه زدن و هل دادن معمول مردم هنگام حرکت در پیادهروها دیگر به چشم نمیخورد.
موقعی که با اتومبیل از فرودگاه رو به سفارتخانه میرفتم، با خود فکر میکرد: «خدای من، چرا تهران اینطور عوض شده و همه چیزش به حال رکود و توقف درآمده؟»
گروگان «بیل بلک» (مامور مخابرات):
اولین شب اقامتم در تهران به منزل برت مور (کارمند اداری سفارتخانه) رفتم و بنا شد همانجا اقامت داشته باشم تا اپارتمانی که برایم اختصاص یافته آماده شود.
صبح فردای آن روز برت مرا با خود به سفارت آمریکا برد که در محوطه وسیعی به وسعت تقریبی 26 جریب قرار داشت و دور تا دور آن را نیز دیوار بلندی محصور کرده بود
موقعی که از در عقب وارد سفارتخانه شدیم، متوجه یک استخر خالی در سمت چپ خود شدم که اطرافش را انبوه وسائل گوناگون خانگی فرا گرفته بود و در بین آنها - که انباشته شدنش در چنین نقطهای به نظر خیلی عجیب میآمد - بقدری تختخواب، کاناپه، آیینه، میز، صندلی، مبل راحتی، کتابخانه، و سایر لوازم زندگی دیده میَد که میتوانست به راحتی مبلمان و وسایل حدود 200 خانه را تامین کند.
در گوشه دیگر، درون محوطهای که اختصاص به محل ورزش داشت حدود 150 اتومبیل پارک شده بود که ظاهرشان نشان میداد مدتهاست متروک ماندهاند و در سمت راست نیز انبار بزرگی دیده میشد که با نگاهی به درون یکی از اطاقهایش صدها آلت موسیقی به چشم خورد که روی قفسهها چیده شده بود و خاک میخورد. تعداد این وسایل موسیقی نیز که در بینشان همه چیز، از طبل و ترومپت گرفته تا ویلن و فلوت و ساکسفون وجود داشت، به حدی بود که به خوبی میشد از آنها برای تدارک یک ارکستر سمفونیک بزرگ استفاده کرد.
پس از مشاهده آن همه وسایل زندگی و اتومبیل و آلت موسیقی، فهمیدم که خروج اعضای سفارتخانه از ایران در ماه فوریه خیلی عجولانه صورت گرفته است، و چنین به نظرم رسید که متعاقب پیروزی انقلاب و حمله به سفارتخانه امریکاییها چنان با دستپاچگی آماده ترک تهران شدند که بجز دو چمدان حاوی لوازم ضروری، بقیه وسایل زندگی خود را رها کردند و رفتند.
در آن موقع وضع کشور چنان وحشتزا و درهم ریخته بود که برای هیچکس امکان بستهبندی و ارسال و سایل زندگی به خارج وجود نداشت، و چون تمام شرکتهای حمل و نقل کالا نیز به کلی تعطیل بود، لذا اثاثه زندگی امریکاییها را پس از ترک تهران، به مرور از آپارتمانها و خانههایشان در سراسر تهران جمع کرده، کنار استخر سفارتخانه روی هم انباشتند، و نیز هر چه آلت موسیقی در «مدرسه آمریکایی تهران» وجود داشت کلا به انبار سفارت انتقال دادند تا بنا به گفته «برت»: پس از آنکه دولت آمریکا تمام این وسایل را فروخت یا به حراج عمومی گذاشت، حساب آن را به آمریکاییهای که از ایران رفتهاند تصفیه کند.
قبل از ورود به ایران تصورم این بود که انقلبا به پایان رسیده و اوضاع مملکت رو به عادی شدن میرود. ولی مشاهده ما ترک امریکاییها و آثار حمله ماه فوریه وزارت به سفارتخانه، که در همه جا کاملا محسوس بود، ناگهان مرا به این حقیقت آشنا کرد که آگاهانه قدم به نقطهای خطرناک گذرادهام.
پس از ورو به ساختمان اصلی سفارتخانه و توجه به وضع درونی اتاقهای دبیرخانه، باورم نشد که آنچه میبینم واقعیت داشته باشد. پنجرههای ساختمان را با میله آهنی مدود کرده، و در جلوی آنها جعبههای فلزی حاوی شن گذاشته بودند تا کشی نتواند مثل جریان حمله ماه فوریه از بیرو به داخل اتاقهای دبیرخانه تیراندازی کند.
روی دیوار اتاقها هنوز محل اصابت گلولهها به چشم میخورد و ساختمان دبیرخانه روی هم رفته حالتی داشت که گویی در وسط میدان جنگ قرار گرفته است.
هیچ فراموش نمیکنم که با مشاهده وضعیت ساختمان دبیرخانه به خود گفتم:« خدای من، اینجا درست شبیه یک زندان است»،بعد هم که از آنجا خارج شدم با خود عهد بستم که دیگر قدم به درونش نگذارم.
طی هفته اول اقامتم در تهران فرصتی پیش آمد تا به اتفاق «فریدریک کوپکه» (مامور مخابرات سفارتخانه) سری به نقاط مختلف شهر بزنم. از مسائل شگفتانگیز این گشت و گذار، مشاهخده یک «بار» بود که در آن نه مشروب وجود داشت، و نه حتی یک آبجو به کسی میدادند. در این «بار» بدون الکل و بدون موزیک گرچه فقط مکیشد کوکاکولا نوشید، ولی وقتی فهمیدم نرخ آن سر به 5دلار میزند، بلافاصله فرار را برقرار ترجیح دادم.
در تهران این مساله مرا به حیرت وا میداشت که شبها علیرغم تردد عده کثیری از مردم در خیابان، کسی برای رفتن به «بار» از خود علاقهای نشان نمیداد، و اصولا تفرریحات شبانه در این شهر رونقی نداشت. در حالی که قبل از انقلاب به خاطر حضور انبوه مستشاران نظامی و اعضای سفارتخانه، زندگی شبانه بسیار فعالی در تهران به چشم میخورد. ولی بعد از انقلاب مراکز مختص تفریحات شبانه فقط به چند مورد محدود شده بود.
به جهت اینکه در شهر محلی مناسب برای تفریح وخوشگذرانی وجود نداشت، من هم چندان علاقهای به بیرون رفتن نشان نمیدادم و سعی میکردم بیشتر وقت خود را در ساختمانهای مسکونی سفارتخانه با دوستان و کارمندان در بازی شطرنج و پوکر بگذرانم.
گروگان «گروهبان جیمز لوپز» (تفنگدار دریایی):
من فقط دو بار در خیابانهای تهران قدم زدم و رویهمرفته آن را شهری خرابه و متروک یافتم. چون هم در سطح خیابانها زباله دیده میشد و هم تقریبا تمام مغازههایش تعطیل بود. چند مغازهای که میشد گفت به کسب و کار مشغولند؛ یا اختصاص به فروش نوارهای موسیقی داشت که قاچاقی تکثیر کرده بودند و یا خواروبار میفروختند؛که تازه آنها هم اغلب در قفسههایشان جنسی برای فروش دیده نمیشد و خلاصه اینکه در تهران نشانهای از تحرک و فعالیت به چشم نمیخورد.
گروگان «بروس جرمن» (کارمند بودجه سفارتخانه):
شبها راه یافتن در خیابانهای تهران نوعی ماجراجویی بود و میبایست خیلی محتاطانه رفتار کرد. چون در هر گوشه به گروهی تنفگدار برخورد میشد یا سنگیری از کیسههای شنی وجود داشت که روی آن مسلسلی قرار گرفته بود. به همین جهت هر موقع قصد پیادهروی داشتم سعی میکردم همراه با عدهای به صورت گروهی و در مسیری حرکت کنیم که به سنگرهای خیابانی برنخوریم.
گروگان «جوهال» (افسریار):
یک شب که 6نفره در آپارتمان من پوکر بازی میکردیم ، ناگهان صدای دو انفجار وحشتناک پیاپی را شنیدیم کمه ما را از جا پراند و بیاغراق تمام مجموعه مسکونی را که در شمال سفارتخانه جنب در خروجی پشت آن قرار داشت، لرزاند.
یکی از همبازیهای پوکر که حادثه حمله 14 فوریه را به چشم دیده بود و قصد داشت فردای آن روز تهران را ترک کند، دائم میگفت که فکر میکند هرگز نمیتواند زنده از ایران خارج شود؛ و چون خیلی از این مساله مطمئن بود همیشه انتظار میکشید که حادثهآی برایش اتفاق بیافتد. آن شب هم او داشت در همین مورد صحبت میکرد که ناگهان صدای دو انفجار مهیب شنیده شد. در بدو امر احساس کردیم کسانی که از خارج سفارتخانه را زیر آتش گرفتهاند؛ و بعد هم معلوم شد که همان لحظه بر اثر اصابت دو «آر پی جی» به عمارت کنسولگری خساراتی به آن وارد آمده، ولی خوشبختانه به کسی آسیب نرسیده است.
این مساله به خوبی نشان میداد که سفارت آمریکا تا چه حد ضربهپذیر است و چنانچه فردی بخواهد با «آر پی جی» سفارتخانه را هدف قرار دهد، هیچ کس قادر به جلوگیری از کار او نیست.
ورود شاه به آمریکا
شاه بعد از ترک ایران در ژانویه 1979 ( ابتدا به مصرف رفت و بعد) دو ماه در مراکش به سر میبرد، تا آنکه از وی خ واسته شد مراکش را ترک کند.سپس شاه در جستجوی محلی برای اقامت دائم مدتی را در باهاما گذراند و آنگاه به شهر «کوئرناواکا» در مرکزیک رفت.
در خلال این مدت دیوید راکفلر و هنری کیسینجر که دو تن از یاران قدیمی شاه بودند، بارها از دولت کارتر خواستند تا به شاه اجازه ورود به آمریکا داده شود. ولی پرزیدنت کارتر همواره از اجابت درخواست آنان سرباز میزد. زیرا احساس میکرد که اگر شاه مخلوع ایران را به آمریکا راه دهد، بی تردید امنیت اعضای سفارت آمریکا در تهران را به خطر خواهد انداخت.
ولی چون شاه سالها به سرطان مزمن لنفاوی مبتلا بود، بیماری او طی دوران اقامتش در تبعید ناگهان رو به وخامت نهاد و همین امر سبب شد تا به توصیه دیوید راکفلر یک پزشک آمریکایی به نام دکتر «بنجامین کین» برای معاینه شاه به مکزیک پرواز کند و در دو نوبت آزمایشاتی از او به عمل آورد.
روز 18 اکتبر 1979 ( 26 مهر 58) دکتر « کین» پس از آگاهی به سرطان لنفاوی شاه متوجه شد که مساله دیگر ی به شکل یرقان ناشی از انسداد کیسه صفرا وضع او را پیچیدهتر کرده است و تشخیص داد که برای رفع این عارضه بایستی حتما تحت عمل جراحی قرار گیرد.
همان روز عصر دکتر «کین» قضیه بیماری شاه را با طبیب معتمد وزارت خارجه آمریکا در میان نهاد و سپس از طریق وزارت خارجه به پرزیدنت کارتر اطلاع داده شد که وضعیت جسمانی شاه خطرناک است و امکانات موجود در مکزیک نیز برای تامین نیازهای طبی و مقابله با بیماری وخیم شاه کفایت نمیکند.
پرزیدنت کارتر پس از آگاهی به این مساله با سایروس ونس (وزیر خارجه) به مشورت پرداخت و متعاقب آن تصمیم گرفت به شاه اجازه دهد تا برای معالجه عازم آمریکا شود.
همان روز از سوی وزارت خارجه آمریکا به «بروس لینگن» (کاردار سفارت آمریکا در تهران) دستور داده شد تا به دولت موقت ایران اطلاع بدهد که قرار است شاه برای معالجه به آمریکا برود؛ و فردای آن روز یعنی 22 اکتبر 1979 ( 30 مهر 1358)شاه با جت متعلق به شرکت «گلف استریم» به سوی آمر یکا پرواز کرد و شب هنگام بود که در یکی از بیمارستانهای نیویورک بستری شد.
گروگان «ویکتورتام ست» (عضو ارشد سیاسی):
در اثنای تابستان وزارت خارجه آمریکا چند بار به وسیله ارتباطهای خصوصی و محرمانه از «بروس لینگن» پرسید که نظرش راجع به پیامدهای پذیرش شاه در آمریکا چیست؟ و مخصوصا به وی تاکید می شد که به هیچوجه حق ندارد این مساله را با کسی در میان بگذارد. ولی به نظر «لینگن» بسیار غیر عاقلانه بود که درباره مسالهای چنین پراهمیت فقط ارزیابی شخص خوندش مطرح باشد. زیرا او به تازگی وارد ایران شده بود و چندان اوضاع و احوال داخلی کشور آگاهی نداشت.
به همین جهت «لینگن» جریان را با من و ژنرال « فیلیپ گست» (سرپرست کل اداره مستشاری و کمکهای نظامی آمریکا)در میان گذاشت، و ما هر دو نیز متفقا به او گفتیم :« تا زمانی که دولت ایران قدرت برقراری نظم و قانون را در کشور به دست نیاورده، این کمال حماقت خواهد بود اگر به شاه اجازه ورود به آمریکا داده شود».
لینگن با شنیدن حرف ما کاملا متقاعد شد. و چون آن را مطابق با دریافتهای خود طی دوران کوتاه اقامتش در تهران میدید، بلافاصله عین همین نظر را به واشنگتن مخابره کرد.
در ماه سپتامبر 1979 ( شهریور 58 ) بار دیگر از «لینگن» خواسته شد تا چنانچه تغییری در اوضاع پدید آمده نظر خود را در مورد عزیمت شاه به آمریکا اعلام کند. ولی او مجددا جواب داد که اوضاع تغییری نکرده است، و تا دولت ایران از قدرت و کارآیی مطلوب برخوردار نشود، ورود شاه به آمریکا مخاطرات فراوانی در پی خواهد داشت.
گروگان «بروس لینگن» (کاردار سفارت آمریکا):
طبق دستور موظف بودم به مهدی بازرگان نخست وزیر اطلاع دهم که قرار است به شاه اجازه ورود به آمریکا داده شود و ضمنا دستور داشتم از بازرگان بخواهم تا امنیت سفارتخانه را در مقابل واکنشهای احتمالی مردم حفظ کند.
پاسخ دولت ایران بسته به افراد مختلفی که در این مساله صاحب نظر بودند تفاوت داشت. ولی خود بازرگان به عنوان نخست وزیر و شخصیت اصلی به من اطمینان داد که دولت موقت ایران تمام سعی خود را به کار خواهد برد تا امنیت کافی برای سفارت آمریکا فراهم شود؛ و من هم عین همین اطمینان خاطر نخست وزیر را به واشینگتن منعکس کردم.
گروگان «باری روزن» (وابسته مطبوعاتی):
یک روز که در جلسهای کنار «بروس لینگن» نشسته بودم و او خطاب به ما گفت: « قرار است به شاه اجازه ورود به آمریکا داده شود»،ابتدا باورم نشد که آنچه از زبان کاردار شنیدهام واضعیت دارد. زیرا تصمیم مقامات واشینگتن با تمام توصیههایی که ما چند بار از تهران برایشان فرستاده بودیم کاملا مغایرت داشت. احساس کردم که اگر واقعا چنین تصمیمی گرفته شده باشد، هم با کلیه اهدافی که در ایران تعقیب میکردیم تضاد دارد، و هم اصولا با مصالح ملی ما ناسازگار خواهد بود.
به نظر من تصمیم مقامات واشنگتن علاوه بر خطراتی که برای امنیت شخصی ما در پی داشت، میتوانست علامتی هم برای ایرانیها باشد که تصور کنند ما قصد براندازی رژیم جدید و بازگرداندن شاه را در سر داریم.
دقیقا به یاد میآورم که پس از پایان جلسه آن روز بلافاصله به سراغ اعضای بخش تحت سرپرستیم رفتم و به آنها هشدار دادم که مواظب باشند عنقریب حوادثی برایمان رخ خواهد داد. این اقدام من هم دلیلی نداشت جز آنکه مطمئن بودم پس از ورود شاه به آمریکا تظاهرات عظمی در تهران علیه ما به راه خواهد افتاد و در جریان آن احتمالا باز هم گروهی مثل روز 14 فوریه ( 25 بهم 57)ضمن بالا آمدن از دیوار سفارتخانه، به سویمان شلیک خواهند کرد و چه بسا که بعضی از ما را نیز بکشند.
حرف من خطاب به کارمندانم این بود که :« در عرض چند هفته آینده با اوضاع بسیار بسیار وخیمی روبر خواهیم شد، و اصلا هم نمیدانم که آیا میتوانیم از عواقب آن جان سالم به در ببریم یا نه؟...»
گروگان «بروس جرمن» (کارمند بودجه):
علی رغم ارسال تلگرامهای بیشمار از سوی سفارتخانه برای مقامات آمریکایی مبنی بر نامساعد بودن اوضاع در تهران، چون هیچکس در واشینگتن به آنها توجهی نشان نداده بود، احساس میکردم حتما خیانتی صورت گرفته است.
بلافاصله پس از اعلام خبر ورود شاه به آمریکا، چند جلسه اضطراری در سفارتخانه تشکیل شد و طی آن ماموران امنیت کرارا به ما تاکید کردند که «خودتان را زیاد آفتابی نکنید تا شاید ابرهای تیره پراکنده شود». ولی من خیلی میترسیدم هیچ خجالت هم نمیکشم که بو حشت خود اعتراف کنم، زیرا در آن موقع واقعا اطمینان داشتم که زندگی ما به تار مویی بسته است.
در موقعیت وخیم و خطرناکی که گرفتارش بودیم ضرورت داشت ما در دستههای کوچک سه تا پنج نفری ایران را ترک کنیم و وزارتخارجه آمریکا نیز موظف بود حتما در مورد خارج کردن آن دسته از اعضای سفارتخانه که کارشان چندان جنبه حیاتی نداشت فکری بکند. یعنی تنها چند مقام اصلی سفارتخانه را در تهران نگهدارد و آنگاه که اوضاع کاملا تثبیت شد، بقیه را مجددا به ایران بازگرداند.
گروگان «چارلز جونز» (مامور مخابرات):
نمیخواهم بگویم که با پیش آمدن مساله پذیرش شاه در آمریکا هیچ دغدغهای از نظر حفظ امنیت خود نداشتم، چون هرگز اینطور نبود. ولی تصورم نیز جز این نبود که دولت ایران در صورت وقوع هر حادثهای تمام سعی خود را برای حفظ سفارتخانه بکار خواهد بست. ز یرا اصولا لزوم رعایت قوانین دیپلماسی ایجاب میکرد که حفظ امنیت هر سفارتخانهای در هر جای دنیا را کشور میزبان برعهده بگیرد.
موقعی که به شاه اجازه ورود به آمریکا داده شد، بلافاصله در نظر آمد که وضعیت سفارت آمریکا در تهران شباهت به دورانی پیدا کرده که هنگام وقوع جنگ شش روزه 1967 در سفارت آمریکا در قاهره خدمت میکردم.
در آن زمان عبدالناصر رئیس جمهور مصر هر روز در رادیو و تلویزیون فریاد می زند:« آمریکا حامی اسرائیل است» ؛و همراه با آن به اشکال گوناگون آمریکا را متهم میکرد که در جریان حمله ناگهانی به مصر دست داشته است. او با نطقهای خود - تا حد زیادی شبیه (امام) خمینی درایران - توده مردم را علیه آمریکا برانگیخت و این وضع را ادامه داد تا آنکه یک شب اعلام کرد از سمت خود کنارهگرفته است.
متعاقب این اقدام، میلیونها مصری برای حمایت از عبدالناصر به خیبانها ریختند و گروه کثیری از آنان نیز که مشعل به دست در مقابل سفارت آمریکا گرد آمده بودند، فریاد میزدند« ناصر، ناصر » . ولی همان موقع چون پلیس مصر وارد عمل شد، توانست مردم را با زور از جلوی سفارتخانه دور کند. و به این ترتیب دولت مصر علیرغم نارضایتی از آمریکا و اوج احساسا هیستریک مردم، به مسئولیت خود در قبال حفظ امنیت ما عمل کرد.
رژیم ایران هم چون مطمئنا به لزوم رعایت قوانین دیپلماسی توجه داشت، لازم بود بداند که یک دولت قانونی هر چقدر هم با حکومت دیگری در تضاد باشد میبایست حفاظت از دپلماتهای مقیم در کشورش را جزء وظایف خویش بشمارد و این اصل اولیه دنیای متمدن را محترم بدارد. ضمن آنکه اگر ناراحتیش از دولت دیگر به حد غیر قابل تحمل رسید، البته این حق برایش محفوظ است که به دیپلماتهای آن کشور بگوید وسائلشان را جمع کنند و از سرزمینش خارج شوند.
این رویهای است که هم رژیم جدید ایران به سادگی قادر به انجامش بود و هم ما به نوبه خود از اجرای آن خوشحالم میشدیم. ولی رژیم ایران به جای این اقدام،از یک حرکت تروریستی تمام عیار پشتیبانی کرد و دست به کاری زد که برایم بیشتر به یک کابوس شباهت داشت.
گروگان «باری روزن» (وابسته مطبوعاتی):
چون بر حسب وظیفه می بایست دائم مشغول بررسی مطالب منتشره در مطبوعات ایران باشم، احساس میکردم که مساله پذیرفتن شاه در آمریکا مطبوعات ایران را نیز مثل هر کس دیگر واقعا تکان داده و به عکسالعملهایی واداشته که جز حیرتزدگی نمیتوانست دلیل دیگری داشته باشد.
تنها کاری که از دست ما بر می آمد انتشار بیانیهای از سوی سفارتخانه بود که فکر میکردیم بتواند علت اقدام دولت آمریکا را به وضوح توجیه کند؛ و در ان نیز توضیح دادیم:چون به شاه فقط به خاطر معالجه سرطان لنفاوی اجازه ورود به آمریکا داده شد، بنابراین مساله اقامت وی در آمریکا صرفا مربو به امور پزشکی است و طی مدت زمانی که در خاک آمریکا به سر میبرد به هیچوجه در فعالیتهای سیاسی شرکت نخواهد داشت.
ولی به مرور و با گذشت چهار یا پنج روز، دامنه حمله مطبوعات ایران علیه آمریکا چنان بالا گرفت که همچون توده بهمن ناگهان بر سرمان فرو ریخت و ما را بشدت هراسان و دستپاچه کرد.در حالی که اگر این بهمن عظیم همان روز اول جاری شده بود وضعیتی قابل تحملتر برایمان بوجود می آورد ، و حداقل میدانستیم که پس از چند روز کم کم فشارش رو به کاهش خواهد نهاد. اما درست برخلاف آنچه تصور میشد، موارد گوناگون خشم و اعرتضا کم کم اوج گرفت و یک مرتبه به صورت ضربهای کارساز فرود آمد.
در چنین مواقعی ارزیابی واکنشها بسیار مشکل است؛ و ما هم به تصور آنکه به هر حال طوفان رو به آرامش خواهد گذاشت، ناچار چند روزی به انتظار نشستیم . ولی خبر نداشتیم که طوفان حقیقی در راه است و آنچه را دیدهایم میبایست فیالواقع آرامش قبل از طوفان بدانیم.
در اواخر اکتبر و دو سه روز اول ماه نوامبر، تظاهرات مردم در مقابل سفارت آمریکا به اشکال گوناگون برپا میشد. و روزنامهها نیز انتقادهایی سخت و گزنده علیه آمریکا و دولت موقت به چاپ میرساندند.
رویهمرفته یک جواناباوری نسبت به حقیقی بودن مساله بیماری شاه در اذهان وجود داشت. فراموش نمیکنم که حتی یکی از روزنامهها با انتشار مقالهای ادعا کرده بود: چون ایرانیها هرگز به سرطان لنفاوی مبتلا نمیشوند، پس شاه هم نمیتواند به این بیماری مبتلا باشد؛ و در کنار آن نیز عکسی از شاه در مکزیک دیده میشد که قیافهاش را کاملا سالم و سرحال نشان میداد.
این گونه مطالب کلا می خواست به مردم القا کند که بیماری شاه را باید یک دروغ آمریکایی دانست و مساله دیگری پس پرده وجود دارد که به صورت یک کودتای دیگر بروز خواهد کرد.
گروگان «سرهنگ چارلز اسکات» (مسئول دفتر ارتباطات وزارت دفاع):
در تهران اوضاعی پدید آمده بود که دیگر کسی به حقایق توجه نداشت.
گروه کثیری از مردم بدون آنکه قوه تشخیص خود را به کار گیرند باورشان شده بود که آمریکا با تکان دادن چند رشته نخ قادر است شاه را دوباره به قدرت بازگرداند؛ و روی هم رفته تصور ایرانیها از توان ما در دگرگونی اوضاع داخلی کشورشان هزار برابر بیشتر از آن بود که خودمان میپنداشتیم.
در حالی که آن زمان ما عملا هیچ نفوذی در ایران نداشتیم و تنها هدفمان را نیز ماندن در تهران و کوشش در راه برقراری رابطه با رژیم جدید تشکیل میداد، ولی پس از ورود شاه به آمریکا، گویی که جعبه جادویی خود را برای مقابله با انقلابیون سختگیر گشودهایم، درباره ما میگفتند: «آمریکاییها دوباره آماده میشوند تا شبیه آنچه در 1953 انجام دادند بار دیگر کودتایی تدارک ببینند و شاه را به قدرت باز گردانند». ولی این اتهام که بیشتر ایرانیها آن را باور داشتند، برای اکثر آمریکاییها قابل درک نبود و واقعا نمیتوانستند.
سرجوخه ویلیام گالگوس _تفنگدار دریایی):
موقعی که ایرانیها اقدام به برپایی تظاهرات وسیع در مقابل سفارت آمریکا کردند، ما هم از نظر تامین حفاظت داخلی سفارتخانه دست به یک سلسله عملیات گسترده زدیم، و از جمله تعدادی تفنگدار دریایی به مدت دو شب در ساختمان دبیرخانه کشیک دادند تا اگر حادثهای اتفاق افتاد آماده مقابله باشیم.
موقعی که به تظاهرات مردم نگاه میکردم، انبوه جمعیت را در خیابان میدیدم که هزاران نفر یک صدا فریاد میزدند «مرگ بر آمریکا». ولی در عین حال نیز چون کار آنها فقط اختصاص به شعار دادن داشت، لذا نه دست به اقدامات خشونتآمیز میزدند، و نه برای بالا آمدن از دیوار سفارتخانه فعالیتی انجام میدادند.
به این ترتیب چند روزی که از آغاز تظاهرات در مقابل سفارتخانه گذشت، به مرور از اوج آن کاسته شد و ما هم بیاعتنا به اوضاعی که در خیابان جریان داشت کارهای عادی خود را از سر گرفتیم. ادامه دارد...