روز 4 نوامبر 1979 (13 آبان 1358)
اشغال!
سفارت آمریکا در تهران به دلایل متعدد، از جمله وسعت زیادش، عملا نمیتوانست در مقابل حمله از خارج چندان قابل دفاع باشد.
زمین سفارتخانه با مساحتی حدود 27 جریب در نزدیک منطقه تجارتی مرکز شهر قرار داشت و از هر طف محوطه آن را دیواری به ارتفاع 8 فوت فرا گرفته بود که محدود به گذرگاههای عمومی میشد. درون محوطه سفارتخانه: ساختمان اصلی دبیرخانه، کنسولگری، یک انبار بزرگ، اقامتگاههای سفیر و معاون وی، چهار منزل برای اعضای سفارتخانه و باغ و زمین چمن نسبتا وسیعی وجود داشت. در آن سوی دیوار شمالی سفارت نیز یک مجموعه مسکونی آپارتمانی به نام «ساختمان بیژن» برای اقامت گروهی از اعضای سفارتخانه اختصاص یافته بود، و جلوی ساختمان دبیرخانه دروازه اصلی سفارتخانه به خیابان تخت جمشید (یکی از خیابانهای شرقی غربی اصلی تهران) باز میشد.
13 تفنگدار دریایی حفاظت از امنیت داخلی سفارت را به عهده داشتند، که پست نگهبانی آنها در دبیرخانه، کنسولگری و اقامتگاه سفیر قرار داشت و دولت ایران نیز به عنوان مسئول حفاظت خارجی سفارتخانه، یک گروه از مامورین پلیس را گماشته بود که اطراف دیوار و جلوی دروازه اصلی آن کشیک میدادند.
بیش از 200 ایرانی به عنوان منشی یا مامور خدمات عمومی در سفارت آمریکا کار میکردند، و چون همه روزه صدها نفر به صورت ارباب رجوع وارد سفارتخانه میشدند، لذا همواره گروه کثیری از ایرانیها میتوانستند به محوطه داخلی سفارت دسترسی داشته باشند. به همین جهت نیز در طول هفته منتهی به 4 نوامبر حداقل سه تن از دانشجویان طراح نقشه حمله و اشغال سفارت آمریکا توانستند به عنوان مراجع وارد سفارت شده، با استفاده از این فرصت، وضعیت داخلی محل را ارزیابی کنند و مدتی هم با کارمندان محلی و منشیهای ایرانی سفارت آمریکا به صحبت بنشینند.
در آن روزها گروه کثیری از دانشجویان خود را آماده شرکت در تظاهراتی میکردند که قرار بود روز 4 نوامبر در تهران برگزار شود، و به اکثر آنها نیز گفته شده بود که در این روز حادثه مهمی اتفاق خواهد افتاد. ولی فقط عده معدودی از این دانشجویان میدانستند که این «حادثه مهم» چیزی جز حمله به سفارت آمریکا نیست.
گروگان «چارلز جونز»(مامور مخابرات):
شامگاه سوم نوامبر (12 آبان 58) با چند تن از دوستان ایرانی در آپارتمانم صحبت میکردم، که از آنها شنیدم: فردا قرار است تظاهراتی در مقابل سفارت آمریکا برپا شود. زیرا در چهارم نوامبر سال گذشته طی تظاهرات ضد شاه عدهای از دانشجویان کشته شده بودند و آن روز عصر نیز خمینی ضمن نطقی از رادیو، به مناسبت سالگرد حادثه چهارم نوامبر، مردم را علیه آمریکا تحریک کرده و به مقتولین حادثه سال پیش عنوان «شهید» داده بود.
دوستان ایرانی ضمن بیان این مطالب، گفتند که معهذا فکر نمیکنند تظاهرات فردا زیاد وضع خطرناکی به وجود آورد، و به دنبال آن هم صحبت را به برنامههایمان در روزهای آخر هفته کشاندیم.
موقعی که طبق معمول گفتههای دوستان ایرانی را به ماموران امنیتی سفارتخانه گزارش دادم، دیدم آنها نیز از قضیه برگزاری تظاهرات فردا آگاهند، ولی مسئله را چندان خطرناک نمیدانند. زیرا در روزهای گذشته به قدری تظاهرات گوناگون در مقابل سفارت آمریکا انجام گرفته بود که تصور میشد این یکی هم تفاوتی با بقیه نداشته باشد، و لذا احتیاط بیشتر و تدابیر فوقالعاده امنیتی را ضروری نمیدانستند.
گروگان «گروهبان پال لوئیس» (تفنگذار دریایی):
روز سوم نوامبر به طرف تهران پرواز کردم. و هوا تقریبا تاریک شده بود که از فرودگاه به سفارت آمریکا رسیدم.
فرمانده واحد تفنگداران دریایی در همان بدو ورود به سفارتخانه مرا با خود به دیدار اجمالی از پستهای نگهبانی موجود در سفارتخانه برد و طی آن، هم محل اصابت «آرپی جی»هایی که در ماه اوت به ساختمان کنسولگری شلیک شده بود نشانم داد، و هم در ساختمان دبیرخانه آثار گلولههایی را دیدم که از زمان حمله ماه فوریه روی شیشه ضدگلوله محل نگهبانی تفنگداران باقی مانده بود. فرش ساختمان دبیرخانه نیز آنچنان به گاز اشکآور _ به کار رفته در جریان حمله ماه فوریه _ آغشته بود که اگر تکانش میدادیم بوی گاز اشک آور به مشام میرسید و چنین احساس میشد که حمله حدود یک هفته قبل صورت گرفته، نه چند ماه قبل.
پس از مشاهده سیستم نگهبانی سفارتخانه، آن را چندان رضایتبخش نیافتم و به نظرم رسید که تعداد تفنگداران دریایی موجود برای حفاظت کامل از آن به هیچوجه کفایت نمیکند. در این مورد فرمانده واحد تفنگداران هم می گفت که برای تامین نیازها و دستیابی به یک سیستم مطلوب نگهبانی مشکلات عدیدهای داشته است.
در پایان دیدار از پستهای نگهبانی، موقعی که وارد انبار بزرگ سفارتخانه شدم، چند تن از تفنگداران را مشغول مشاهده تلویزیون مدار بسته دیدم که نقاط مختلف سفارتخانه را نشان میداد. بعد هم آشپز ایرانی سفیر وارد شد و اطلاع داد: در شهر از مردم شنیده که قرار است فردا تظاهرات عظیمی علیه آمریکا برپا شود.
شنیدن این خبر از زبان یک ایرانی برایم ناخوشایند بود و با خود فکر کردم: چرا باید مطالب مربوط به آنچه رخ خواهد داد توسط کارمندان محلی سفارتخانه به گشو آمریکاییها رسانده شود. ولی واکنش بقیه تفنگداران دریایی نشان میداد که شنیدن چنین خبری آنها را ناراحت نکرده است، و میگفتند: این نوع تظاهرات از فرط تکرار برایشان به صورت یک رویداد عادی درآمده و مسئلهای نیست که باعث نگرانی باشد.
ولی شب هنگام که به بستر رفتم تا اولین شب اقامتم را در ایران بگذرانم، کمی مضطرب بودم و چندان احساس آرامش نمیکردم.
گروگان «بیل بلک» (مامور مخابرات):
چون معمولا آدم سحرخیزی هستم، ساعت 4 صبح روز یکشنبه 4 نوامبر (13 آبان 58) در منزل «برت مور» از خواب برخاستم و به آشپزخانه رفتم تا از رادیو «بیبیسی» یا فرستندههای موج کوتاه دیگر اخبار آمریکا را بشنوم.
سپس فنجانی قوه نوشیدم و چون هنوز وقت داشتم یک دور هم شطرنج کامپیوتری بازی کردم، تا ساعت 7 صبح که «برت» هم برای صرف صبحانه به اشپزخانه آمد و دوتایی مدتی راجع به حوادث جای به گفتگو نشستیم.
آن روز که حدود 12 یا 13 روز از ورود شاه به آمریکا میگذشت، «برت» به نگرانی مقامات وزارت خارجه آمریاک از وضعیت ما در ایران اشاره کرد و گفت که بعد از برگزاری تظاهرات روز جمعه در تهران، نگرانی آنها به مراتب بیش از گذشته افزایش یافته است. وی همچنین در مورد گفتگوهای تلفنی شب گذشته خود با مقامات امنیتی آمریکا، بعضی اعضای بخش خاورمیانه وزارت خارجه و نیز «هنری پرشت» (رئیس امور ایران در وزارت خارجه آمریکا) اطلاعاتی به من داد و سپس افزود: لحن همه آنها از نگرانی فراوان نسبت به رخدادهای ایرانی حکایت داشت.
به نظر من طبیعی میآمد که در این زمینه دیگران بیشتر از ما مضطرب باشند. چون ما در بطن بحران قرار داشتیم و نمیتوانستیم وخامت اوضاع را آنگونه که باید به درستی تشخیص دهیم. به تصور ما، ایرانیها این حقیقت را که شاه به آمریکا رفته پذیرفته بودند، و گمان هم نمیکردیم که کسی بخواهد واکنش خود را علیه آن با بالا آمدن از دیوار سفارتخانه نشان دهد.
هنگامی که با «برت» قدم زنان به طرف سفارتخانه میرفتم، روی دیوار پشت سفارتخانه به چند شعار که با رنگپاش به زبان فارسی نوشته شده بود _ و قبلا شبیه ان را ندیده بودم _ برخوردم. بعد هم که از پنجره اتاق کارم نگاهی به در ورودی سفارتخانه انداختم، به جای تجمع تظاهرکنندگان در آنجا بیش از دو مامور پلیس ویک جوان 14 یا 15 ساله ندیدم.
گروگان «چارلز جونز» (مامور مخابرات):
منظره صبح روز چهارم نوامبر 1979 چنان در ذهنم نقش بسته، که گویی همین دیروز بود.
از خواب که برخاستم قصد داشتم مطابق کت و شلوارم را بپوشم و عازم محل کار شوم. ولی با مشاهده منظره سفارتخانه از فراز طبقه ششم ساختمان محل سکونتم _ که در جوار آن قرار داشت _ چنان به وجد آمدم که با خود گفتم: «چه صبح باشکوهی!» و بعد هم خوشحال از اینکه زنده هستم و میتوانم از آن هوای لطیف صبحگاهی لذا ببرم، کراواتی بستم و پولوور آبی و ژاکت گشادی به تن کردم و قدم زنان وارد سفارتخانه شدم. در ان لحظات با خود فکر میکردم: حیف از این محل زیبا نیست که درونش حادثهای اتفاق بیفتد و عدهای قصد داشته باشند به آن حمله کنند.
پس از ورود به مرکز مخابرات در طبقه بالای ساختمان دبیرخانه، به «بیل بلک» و «فریدریک کوپکه» برخوردم و سهنفری مشغول صحبت شدیم.در آن موقع من سرپرستی موقت قسمت مخابرات سفارتخانه را برعهده داشتم و قرار بود سرپرست ما که برای آوردن همسرش به ایران در مرخصی به سر میبرد، همان روز عصر به کشور بازگردد. زیرا از چندی قبل همراهی اعضای خانواده برای کارمندان سفارتخانه دیگر اشکالی نداشت.
ضمن صحبت با دوستانم، عمل سرپرستان را که میخواست همسرش را با خود به ایران بیاورد، احمقانه خواندم. ولی «بیل بلک» که با نظر من مخالف بود گفت: چون اشکالی در این کار نمیبیند، او نیز قصد دارد همسر خود را به ایران بیاورد؛ که البته پس از شنیدن حرف او ترجیح دادم دیگر این بحث را دنبال نکنم. زیرا خودم چننی هدفی نداشتم و برنامهام را برای یک دوره اقامت دو ساله به طور مجرد در ایران تنظیم کرده بودم. بخصوص که آپارتمان زیبایی هم در اختیارم قرار داشت، و با توجه به همکاران خوب و شغل مناسب چنین به نظرم میرسید که یکی از بهترین مشاغل دوران خدمتم را فعلا در ایران بدست آوردهام. علاوه بر آن هم، ما سه نفر که در قسمت مخابرات سفارت آمریکا مشغول کار بودیم، متفقا عقیده داشتیم که در ایران زندگی لذت بخشی را در پیش داریم.
گروگان «لی شاتس» (وابسته کشاورزی آمریکا در ایران):
آن روز مثل روزهای دیگر کارمان را آغاز کردیم و طبق معمول نیز سر ساعت 9 به اتفاق مقامات سفارتخانه در جلسه عمومی حاضر شدم.ولی البته این جلسه را زودتر از موعد مقرر پایان دادیم، چون «بروس لینگن» (کاردار) و «ویکتور تام ست» ( عضو ارشد سیاسی) قصد داشتند به خاطر کاری عازم وزارت خارجه ایران شوند.
محل کار من در خارج محوطه سفارت آمریکا قرار داشت، و برای رسیدن به آنجا میبایست از در اصلی سفارتخانه بیرون بیایم، در امتداد دیوار به سمت راست بروم، سپس از کوچهای واقع در غرب سفارتخانه بگذرم تا در آن سمت خیابان تخت جمشید به ساختمان اداره وابستگی کشاورزی سفارت آمریکا برسم.
آن روز صبح پس از پایان جلسه، پروندههایم را برداشتم و قصد خروج از در اصلی سفارتخانه را داشتم که دیدم عده زیادی از خیابان جلوی سفارت عبور می کند و شعار میدهند. طبیعتا صلاح ندانستم در چنین موقعیتی از سفارتخانه خارج شوم. ولی چون میدانستم که طبق روال معمول تظاهرات تهران، مردم دسته دسته حرکت میکنند، لذا مدتی تامل کردم تا یک دسته از مقابل سفارتخانه گذشتند . و آنگاه قبل از رسیدن دسته دیگر آهسته از در بیرون رفتم و با جا گرفتن در بین دو دسته همراهشان به آرامی و قدم به قدم حرکت کردم تا به دفتر کارم رسیدم.
گروگان «ویکتور تام ست»(عضو ارشد سیاسی):
ان روز سالگرد دو واقعه محسوب میشود. یکی - فکر میکنم - سالگرد تبعید ( امام) خمینی در سال 1964 به ترکیه بود، و دیگری سالگرد شورش عظیمی که سال قبلش در تهران اتفاق افتاد و طی آن گروهی از مردم در دانشگاه تهران کشته شدند.
قرار بود آن روز تظاهراتی در تهران به مناسبت این دو واقعه برپا شود و فراموش نمیکنم که ضمن جلسه عمومی اول صبح خود بیشتر راجع به این مساله بحث داشتیم که پرچم سفارتخانه را به مناسبت سالگرد کشته شدن سه چهار نفر (!) در دانشگاه تهران نیمه افراشته کنیم یا نه؟ و سر آخر هم تصمیم گرفتیم که دست به این کار نزنیم و پرچم را کماکان به حال افراشته نگهداریم.
آن روز صبح «بروس لینگن» قرار ملاقاتی در وزارت خارجه ایران داشت تا راجع به مساله مصویت سیاسی پرسنل نظامی سفارتخانه گفتگو کند، و «الیزابت سویفت» ( کارمند بخش سیاسی)نیز به خاطر اطلاعاتش راجع به این مساله قرار بود همراه «بروس» در مذاکرات وزارت خانه شرکت داشته باشد. ولی صبح « الیزابت» تلفنی خبر داد که نمیتواند سر موقع در سفارتخانه حاضر شود، او از من خواست که اگر میتوانم به جایش برای شرکت در جلسه وزارت خارجه با کاردار همراهی کنم. من هم با قول تقاضای او پروندههایی را که روی میز کار «الیزابت » آماده شده بود برداشتم و همراه « بروس» عازم وزارت خارجه ایران شدم.
گروگان «گروهبان راکی سیک من» (تفنگدار دریایی):
آن روز حدود ساعت 9 صبح موقعی که از محوطه سفارتخانه به طرف ساختمان دبیرخانه میرفتم، صداهایی را در خیابان تخت جمشید که حکایت از شروع تظاهرات داشت شنیدم. در آن موقع یک دسته بزرگ از مردم مشغول راهپیمایی به طرف سفارتخانه بودند و مطابق معمول نیز شعارهایی از قبیل «مرگ بر آمریکا » و «مرگ بر شاه» سر میدادند.
با مشاهده این وضع بلافاصله با بیسیم به پست شماره یک نگهبانی اطلاع دادم که عنقریب تظاهراتی در مقابل سفارتخانه برپا خواهد شد، و این کار را هم صرفا به خاطر ادای وظیفه انجام دادم. چون به هر حال لازم بود که ضمن اجرای وظایف عادی، همواره هوشیاری خود را در قبال تظاهرات مردم نیز حفظ کنیم.
گروگان «جان لیمبرت» (افسر سیاسی):
به خاطر اعلام روز چهارم نوامبر به عنوان «روز دانش آموز» ، قرار بود تظاهراتی در دانشگاه تهران برپا شود.ولی چون دانشگاه در غرب تهران قرار داشت، تظاهرکنندگانی که از شرق و شمال شرق تهران رو به سوی دانشگاه حرکت میکردند میبایست از طول خیابانی بگذرند که سفارت آمریکا نیز در کنار آن قرار داشت. و به همین جهت نیز خیلی عادی به نظر میرسید که راهپیمایان هنگام عبور از جلوی سفارت آمریکا چند شعار ضد آمریکایی هم سر دهند.
آن روز صبح موقعی که حرکت مردم به سمت دانشگاه آغاز شد، گهگاه شعارهای ضد آمریکایی به گوشمان میرسید. ولی رویهمرفته وضع به صورتی نبود که تصور کنیم مسالهای غیر عادی پیش آمده است.
گروگان «ریچارد کوئین» (کارمند کنسولگری):
صبح روز چهارم نوامبر پس از صرف صبحانهام که شامل تخم مرغ و سوسیس و نان برشته بود، عامز محل کارم در ساختمان کنسولگری شدم.ولی آن روز چون انواع شعارها، بخصوص « مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر شاه » روی دیوار کنسولگری نوشته شده بود،«دیک مورفیلد» (سرکنسول) دستور داد درهای کنسولگری به روی مراجعین بسته شود. و از ما نیز خواست تا به کار تنظیم و تفکیک پروندههای بایگانی مشغول شویم.من و دو تن دیگر از کارمندان کنسولگری سرگرم این کار کسلکننده بودیم که صدای تظاهرکنندگان را در خارج ساختمان شنیدیم. ولی چون این امر برایمان چندان غیر عادی نبود،توجهی نشان ندادیم و همچنان کارمان را دنبال کردیم.
گروگان «گروهبان کوین هرمنینگ» (تفنگدار دریایی):
مشغول قدم زدن در راهروی طبق اول ساختمان دبیرخانه بودم که نگاهم به صفحه تلویزیون مدار بسته افتاد و در آن گروه کثیری را در خیابان دیدم که در گوشه جنوب شرقی سفارتخانه اجتماع کرده بودند.
همان موقع نیز متوجه «آل گولاسینسکی» ( افسر امنیتی سفارتخانه) شدم که داشت با بی سیم خود سراغ « کنستانتین» ( مسئول ارتباط با ماموران ایرانی حافظ سفارتخانه) را میگرفت. ولی چون هر چه او را با بیسیم صدا میکرد موفق به یافتنش نمیشد، لذا از من خواست به جستجوی «کنستانتین» بروم و هر جا او را دیدم بگویم که فورا با «آل » تماس بگیرید.
در پی یافتن «کنستانتین» به محوطه سفارتخانه رفتم و بعد از مدتی که او را جلوی در اصلی دیدم پیام «آل» را به وی ابلاغ کردم. همان موقع چشمم به گروه تظاهرکنندگان جلوی سفارتخانه نیز افتاد، که مشتهای خود را تکان میدادند و پی در پی فریاد میزدند «مرگ بر آمریکا» و چون سر و صدای آنها به قدری زیاد و ظاهرشان چنان تهدید کننده بود که نمیبایست خود را زیاد در مقابلشان آفتابی کنم، به همین جهت با عجله از آنجا بازگشتم و به طرف ساختمان دبیرخانه رفتم.
گروگان «دان هوهمن» (افسر بهداری):
آن روز صبح موقعی که پس از انجام کارهای معمول وارد درمانگاه سفارتخانه شدم احساس کردم باید وضعیتی غیرعادی پیش آمده باشد. چون بعضی از کارمندان ایرانی درمانگاه لباسهایشان را پوشیده و آماده خروج از درمانگاه بودند.
در آن لحظات واقعا درک نمیکردم چه مسئلهای اتفاق افتاده، ولی بعدا فهمیدم که کارمندان ایرانی میدانستند چه حوادثی در شرف وقوع است. و شک ندارم که بعضیهایشان حتی از نقشه حمله به سفارتخانه نیز کاملا آگاه بودهاند.
پس از مشاهده این وضع تلفنی با «آل گولاسینسکی» (افسر امنیتی سفارتخانه) تماس گرفتم و از او پرسیدم: «هی آل! اینجا چه خبر شده؟ چرا بعضی از کارمندان ایرانی دارند از درمانگاه میروند؟.»
«آل» در جوابم گفت: «طبق اطلاعاتی که به ما رسیده امروز بنا است تظاهراتی در مقابل سفارتخانه انجام شود. ولی اصلا نگران نباش، هیچ مسئله غیرعادی پیش نمیآید. اصلا تو چرا به آپارتمانت نمیروی و همانجا منتظر نمیمانی! همین الان برو و هر وقت اوضاع آرام شد خبرت میکنم که برگردی...».
به دنبال این گفته «آل»، من هم درمانگاه را تعطیل کردم و به آپارتمانم رفتم، در حالی که اصلا نمیدانستم تا چند لحظه دیگر به سفارتخانه حمله خواهد شد.
گروگان «جوهال» (افسریار):
در دفتر کارم بودم که در خارج سفارتخانه مردم دست به تظاهرات زدند.
سر و صدای تظاهرات دم به دم بیشتر میشد ولی من به این خیال که مسئلهای گذراست، با خود فکر میکردم: آنها دیر یا زود کارشان را تمام میکنند و میروند، تا دوباره بعد از ظهر برگردند و تظاهرات را از سر بگیرند.
در دفتر کارم یک دستگاه بیسیم وجود داشت که با آن میشد گفتگوهای تفنگداران و افسر امنیتی را شنید و به اوضاعی که در سفارتخانه میگذشت پی برد.
تفنگداران دریایی برای افسر امنینی سفارتخانه «آل گولاسینسکی» اسم رمز «بولداگ» را انتخاب کرد بودند. و ما که در دفتر کارمان به مکالمات آنها گوش میدادیم، ناگهان شنیدیم که یکی از تفنگداران پیام داد: «بولداگ! بولداگ! یک نفر زنجیر در ورودی را بریده و دو سه نفر ایرانی وارد سفارتخانه شدهاند.»
با شنیدن این خبر از پشت میزم برخاستم، و چون جعبه فلزی حاوی شن در جلوی پنجره مانع دیدم بود، ناچار روی دستگاه تهویه اتاق پریدم و از آنجا نگاهی به بیرون انداختم تا ببینم چه اتفاقی افتاده است. ولی هرچه به این طرف و آن طرف سر کشیدم چیزی جز سر و کله دو سه نفر پشت در ورودی سفارتخانه به چشمم نخورد.
گروگان «کورت بارنس» (مامور مخابرات):
در اصلی سفارتخانه از داخل به وسیله یک زنجیر به صورتی قفل شده بود که به نظر نمیرسید کسی بتواند از خارج به آن دسترسی پیدا کند. ولی کسانی ه از دیوار بالا آمده بودند، با خود یک قیچی آهنبر همراه داشتند و توانستند پس از بریدن زنجیر در سفارتخانه را بگشایند.
گروگان «جان گریوز» (کارمند روابط عمومی):
همراه «باری روزن» (وابسته مطبوعاتی) در دفتر مطبوعاتی سفارتخانه بودم و خیال داشتم برای ترمیم روکش یکی از دندانهایم به سراغ دندانپزشک بروم که تظاهرات جلوی سفارتخانه آغاز شد. ولی من چون قبلا ناظر تظاهرات گوناگون بودم، احساس کردم این یکی را خیلی با متانت برگزار کردهاند. بخصوص که میدانستم تظاهرات آن روز مختص دانشجویان است و ولگردان و جنوب شهریها مسلما در آن حضور ندارند.
به نظر ما چنین میرسید که دانشجویان دانشگاه میخواهند روزی را که به آنها ختصاص دارد با فریاد زدن و شعار دادن سپری کنند و بعد پراکنده شوند. بنابراین از برگزاری تظاهرات دانشجویان به آن شکل زیاد هم واهمه نداشتیم. ولی یک بار که به طور اتفاقی از پنجره دفتر مطبوعاتی به بیرون نگاه کردم، چشمم به در اصلی سفارتخانه افتاد که باز شده بود و سیلی از دانشجویان به درون میآمد. با دیدن این منظره حیرت کردم که چطور آنها توانستهاند زنجیر کلفت در سفارتخانه را بگشایند و به داخل هجوم بیاورند.
اولین گروهی که وارد محوطه شدند متشکل از دختران دانشجو بودند که با خود پلاکاردهایی به این مضمون همراه داشتند: «نترسید! ما فقط برای هدف مشخصی به اینجا آمدهایم.» چون آنها مدعی هدف مشخصی بودند و به نظر نمیرسید در سفارتخانه ماندنی باشند و نیز با توجه به اینکه هیچ یک از دانشجویان اسلحهای در دست نداشت، مسئله برایمان چندان جدی جلوه نکرد.
مهمترین صحنهای که در آن لحظات به چشم دیدم و هرگز فراموش نمیکنم، برخورد بسیار صمیمانه یکی از رهبران دانشجویان با رئیس محافظین ایرانی سفارتخانه بود که آن دو به سبک ایرانیها همدیگر را در آغوش گرفتند و بوسیدند، و این قضیه به خوبی از تبانی قبلی آنها پرده بر میداشت.
البته بین دانشجویان مهاجم یک دانشجوی پزشکی به نام «علی» هم وجود داشت که در طول چند هفته گذشته به دفعات وارد سفارتخانه شده و اوضاع و احوال را برای طرح نقشه حمله به سفارتخانه سنجیده بود.
مشاهده صحنه هجوم دانشجویان به قدری کنجاویم را برانگیخت که فکر کردم بهتر است ده دقیقه دیگر هم بمانم تا ببینم چه اتفاقی میافتد و بعد به سراغ دندانپزشک بروم. ولی ایکاش این اشتباه بزرگ را مرتکب نمیشدم و همان لحظه برای رفتن نزد دندانپزشک از سفارتخانه بیرون میرفتم.
گروگان «گروهبان راکی سیک من» (تفنگدار دریایی):
در لحظهای که دانشجویان از دیوار سفارتخانه بالا میآمدند، من در محوطه خودروگاه نزدیک در ورودی سفارتخانه مشغول حمل بستهای بودم که میبایست به مقصد آلمان فرستاده شود. ولی چون درست در همان لحظه بیسیم پیام داد که: «همه تفنگداران فورا به پست نگهبانی شماره 1 مراجعه کنند»، من هم بسته را رها کرده، به سرعت رو به سوی ساختمان دبیرخانه دویدم؛ و در عین حال نیز میدیدم که دانشجویان گروه گروه از در ورودی و یا از روی دیوار وارد محوطه سفارتخانه میشوند.
در مدخل ساختمان دبیرخانه دو لنگه در فولادی وجود داشت که وقتی دوان دوان به نزدیک آن رسیدم چون متوجه شدم از داخل مشغول بستن درها هستند، با آخرین قدرت فریاد زدم: «هی! در را نبندید! بگذارید من هم بیایم، در را نبندید!.»
با شنیدن فریاد من، یکی از تفنگداران به نام «ویلیام گالگوس» که پشت در بود، کمی لای در را باز کرد و من توانستم با زحمت وارد ساختمان شوم. پس از آن هم بلافاصله در را قفل کردیم و میلههای آهنی حفاظ را بستیم.
چون طب معمول میدانستیم که وقتی خطری پیش میآید باید چه نوع دستورات ایمنی را به کار بندیم، بلافاصله خود را آماده کردیم تا از وسایل رزمی استفاده کنیم. در آن لحظات چنان وحشتی بر من مستولی شده بود که بعد هم وقتی تفنگ و طپانچه خود را برداشتم، موقع فشنگ گذاری طپانچه از شدت ترس دستهایم آشکارا میلرزید. ولی این وضع چند دقیقهای بیشتر ادامه نیافت، و بلافاصله که مشغول پیگیری تک تک دستورات ایمنی شدیم، ترس من هم فرو نشست و در پی آن هر یک از تفنگداران وظیفهای را که میبایست انجام دهیم به عهده گرفتیم.
گروگان «جان لیمبرت» (افسر سیاسی):
ساعت ده و نیم _ و یا شاید ده و چهل دقیقه _ صبح در طبقه همکف ساختمان دبیرخانه نزدیک در ورودی و کنار پست نگهبانی تفنگداران دریایی ایستاده بودم که حرکت دانشجویان برای بالا رفتن از دیوار سفارتخانه شروع شد.
با استفاده از تلویزیون مداربستهای که در آنجا قرار داشت به خوبی میشد صحنههای یورش دانشجویان را مشاهده کرد. به همین جهت بلافاصله پس از آگاهی به حادثهای که پیش آمده بود درهای قطور آهنی دبیرخانه بسته شد تا داخل ساختمان از هر آسیبی مصون بماند. زیرا این درها به خاطر سنگینی و ضخامت فراوان میتوانست در مقابل هر سلاحی جز «بازوکا» به خوبی مقاومت کند.
بعد از آن تفنگداران با آگاهی کامل از وظایفی که به عهده داشتند، هر یک مشغول کار مربوط به خود شدند، و اصلا هم به یاد میآورم که وحشتی بر افراد حاضر در دبیرخانه مستولی شده باشد.
گروگان «لی شانس» (وابسته کشاورزی):
موقعی که «ثریا» منشی مخصوصم گفت: تعدادی نامه در دبیرخانه هست که باید امضاء کنم، به او جواب دادم: «چرا خودت نمیروی نامهها را برای امضاء کردن بیاوری، و ضمنا وقتی به سفارتخانه رسیدی فنجانی قهوه یا هرچه که دوست داری بخوری؟.»
ثریا که رفت، مشغول خواندن تلکسها شدم: ولی از شدت سر و صدای تظاهراتی که در خیابان برپا بود نتوانستم با کارم ادامه دهم. زیرا ساختمان محل کارم (که تقریبا رو به روی سفارت آمریکا در آن سوی خیابان تخت جمشید قرار داشت) به خاطر پنجرههای بزرگش تمام صداهای خارج را به درون اتاقها منعکس میکرد. در آن لحظه هم چون دامنه تظاهرات اوج گرفته بود، ناچار دست از کار کشیدم و نگاهی از پنجره اتاقم به بیرون انداختم تا ببینم چه خبر شده. ولی ناگهان چشمم در خیابان به «ثریا» افتاد که داشت به سرعت رو به سوی ما میدوید. هرچه فکر کردم نفهمیدم علت دویدن و بازگشت عجولانه او از سفارتخانه چیست. ولی بعد که با شتاب وارد دفترم شد، نفس نفس زنان گفت: «عدهای از دیوار سفارتخانه بالا رفتهاند.»
با شنیدن این خبر از جا پریدم و به کنار پنجره رفتم تا ماوقع را ببینم ولی چون پنجره اتاقم دید مستقیم تا محل در ورودی سفارتخانه نداشت، به سرعت خود را به طبقه فوقانی رساندم و از اتاقی که مشرف به سفارتخانه بود مشغول تماشا شدم.
آنچه در بدو امر مشاهده کردم، دویدن گروهی در محوطه جلوی دبیرخانه بود، که قاعدتا محل دویدن نمیتوانست باشد. ولی بلافاصله این نکته به ذهنم رسید که: آنها بالاخره دست به حمله زدند.
با توجه به اینکه در اصلی سفارتخانه هم باز بود، ولی به نظر نمیرسید که هر کس مایل باشد بتواند وارد شود. چون به هیچ وجه سیل جمعیت در داخل سفارتخانه به چشم نمیخورد. آنطور هم که من میدیدم حدود 150 الی 200 نفر بیشتر وارد محوطه سفارتخانه نشده بودند و این تعداد به حدی نمیرسید که حتی بشود گفت: یک دسته از تظاهرکنندگان بالاتفاق خود را به داخل سفارتخانه رساندهاند.
با دقت در حرکات کسانی که به سفارتخانه هجوم آورده بودند، پس از مدتی دیدم که آنها دو قسمت شدند و در دو جهت مختلف به راه افتادند.این مساله در بدو امر به نظرم خیلی عجیب آمد و توانستم علتش را درک کنم. زیرا اگر قرار بود سفارتخانه را تحت تصرف خود درآورند، پس چرا بهترین راه را که نمیتوانست جز حمله مستقیم به ساختمان دبیرخانه باشد انتخاب نکردند؟
آنها پس از اینکه به صورت دو دسته مجزا درآمدند، گروهی به سوی ساختمان کنسولگری و گروهی دیگر او به سمت ساختمان دبیرخانه روانه شدند. در جلوی دبیرخانه نیز به جای یورش مستقیم به مدخل آن، بعضی افراد دسته، یک به یک به گونهای در مواضع استراتژیک مستقر شدند که بتوانند هم بر نقاط مختلف نظارت داشته باشند و هم پیامهایشان را با یکدیگر مبادله کنند... و خلاصه آنطور که از ظواهر امر بر میآید، رویهمرفته نقشهای سیار دقیق و ماهرانه برای اشغال سفارتخانه طراحی کرده بودند.
گروگان «بیل بلک» (مامور مخابرات):
یکی از تنفگداران دریایی ناگهان وارد اتاق مخصوص سفیر شد و با تنفگش پشت پنجره اتاق به صورتی موضع گرفت که گویی «جان وین» دارد در یک فیلم جنگی بازی میکند.
به نظر من چنین اقدامی اصلا ضرورت نداشت.زیرا در جریان حمله به سفارتخانه، نه کسی تیراندازی میکرد و نه حتی سنگی به طرفمان پرتاب میشد. همان موقع نیز با شنیدن صدای زنهایی که شعار « مرگ بر آمریکا» سر میدادند، پس از نگاهی که از پنجره به بیرو ن ساختمان انداختم، بیشتر متقاعد شدم که قضیه نباید چندان جدی باشد، و اینطور به نظرم رسید که: آنها مدتی دور ساختمان رژه میروند و شعار میدهند، و بعد هم اینجا را تکر میکنند و میروند، زیرا در بدو امر تنها گروهی از زنان را دیدم که اکثرشان چادر پوشیده بودند و یک نفر هم با بلندگوی دستی آنها را برای شعار دادن رهبری میکرد.
در همین موقع چون نگاهم به تفنگدار دریایی مستقر در اتاق افتاد که با اسلحه آماده رو به رگوه زنها نشانه رفته بود ، با خود فکر کردم:او دارد خیلی زیادهروی میکند، و اصلا اینکه آدم سلاحش را به طرف عدهای زن غیر مسلح نشانه بگیرد، کار درستی نیست.
در گوشهای دیگر متوجه عدهای مرد شدم، که البته تعدادشان زیاد نبود، و آنها هم در مقابل پنجره های ساختمان دبیرخانه راه میرفتند و پی در پی فریاد میزدند:« مرگ بر آمریکا».
طبق تخمین من، شمار کسانی که به داخل سفارتخانه آمده بودند از 200 الی 300 ن فر فارتر نمیرفت و گر چه خیلی هم سر وصدا میکردند، ولی رویهمرفته وضعیت به گونهای نبود که بشود آن را زیاد جدی و خطرناک دانست. ادامه دارد...