گروگان«گروهبان ویلیام کوارلز»(تفنگدار دریایی):
یکی از دانشجویان به سراغم آمد و اطلاع داد که:«امام» کارشان را صحیح دانسته و بعد هم برایم شرح داد که (امام)خمینی چه دستوراتی به آنها داده است. از جمله اینکه: گروگانها باید در رختخواب بخوابند و دانشجویان روی زمین. موقع صرف غذا هم اول لازم است گروگانها را سیر کنند و بعد خودشان غذا بخورند.
از دیگر حرفهای او یکی هم این بود که:«ما نمیخواهیم با شما شبیه رفتار شاه با زندانیان را داشته باشیم. چون ما مسلمانیم و باید از آن قبیل کارها پرهیز کنیم...»
گروگان«جان لیمبرت» (افسر سیاسی):
هیچیک از دانشجویان مرا مطلع نکرد که (امام)خمینی بر اقدامشان صحه گذارده است. خبر آن را من به طور تصادفی از بلندگویی شنیدم که در محوطه سفارتخانه برای پخش اخبار رادیو کار گذاشته شده بود.
ساعت 2 بعداز ظهر روز سه شنبه 6نوامبر ( 15 آبان 1358) به محض اینکه برنامه اخبار رادیو شروع شد، یکی از دانشجویان به دوستش گفت:« برو بگو این بلندگو را خاموش کنند.» و من اینطور استنباط کردم که آنها با توجه به فارسی دانستن بعضی از آمریکاییها، بهتر دیدهاند دیگر از آن بلندگو برای پخش برنامههای رادیو استفاده نکنند، تا ما نتوانیم با شنیدن اخبار رادیو از مسائل مربوط به جریان گروگانگیری در سفارتخانه آگاه شویم.
ولی چون حدود یک دقیقه و نیم طول کشید تا دستور آن دانشجو به اجرا درآید و بلند گو خاموش شود، در طول همین مدت کوتاه من توانستم خبر مربوط به استعفای بازرگانی و یزدی را از رادیو بشنوم.
استعفای آن دو چون رهایی ما را از آن وضع احتمالا مشکلتر میکرد، به طور کلی نمیتوانست خبر خوشایندی برایمان باشد. زیرا وقتی بازرگانی و یزدی نتوانسته بودند حمایت (امام) خمینی را جلب کنند، طبعا معنایی جز این نداشت که : جریان اشغال سفارت آمریکا قدرت دولت موقت را محک زده ، و (امام) خمینی با قول استعفای دولت فیالواقع حمایت خود را از مردمی که صبح تا شب در مقابل سافرتخانه دست به تظاهرات میزدند، اعلام کرده است. به عبارت بهتر، رهایی ما دیگر در اختیار دولت موقت قرار نداشتف و این تنها( امام) خمینی بود که سخنانش میتوانست ما را از آن وضع نجات دهد.
در آن زمان جریانهای سیاسی متعددی در ایران فعالیت داشت که اکثر هم برای کسب قدرت و نفوذ در کشور با یکدیگر رقابت میکردند. جریانی که دانشجویان اشغال کننده سفارتخانه شاخص آن بودند نیز گرچه به صورت یک حرکت رادیکال اسلامی از سوی جمعیتی کثیر و بخصوص طبقه روحانیون حمایت میشد،ولی مهم اینجاست که بدانیم این جریان هم به نوبه خود مخالفینی داشت، و محال بود بدون برخورداری از تایید (امام) خمینی بتواند کاری را که آغاز کرده ادامه بدهد. یکی از این دانشجویان به نام «اکبر» ، طی کنفرانس مطبوعاتی که بعدا در سفارتخانه برپا شد، گفته بود:« ... در آغاز کار چون به هر حال انتظار داشتیم که دولت درصدد بیرون کردنمان برآید و یا حداقل برایمان مشکلاتی ایجاد کند، تصمیم گرفتیم فورا دست به کار شویم و تا وقت باقی است علت اقدام خود را تشریح کنیم.
در اجرای این هدف نیز ضمن برگزاری یک کنفرانس مطبوعاتی اعلام کردیم که هدف از اشغال سفارت آمریکا چیزی جز اعتراض به دولت آمریکا برای دادن اجازه ورود به شاه نبوده است. ولی بعد چون به جای عکس العمل مورد انتظارمان از سوی دولت، مواجه با سیل جمعیتی شدیم که به پشتیبانی از اقدام ما دست به تظاهرات زدند و حمایت خود را چه از این طریق و چه با پیامهای کتبی و تلفنی اعلام داشتند، بلافاصله پی بردیم که دست به اقدامی بسیار مهم زده و عمل انجام دادهایم که قبلا هرگز تصور نمیکردیم ابعادی چنین گسترده پیدا کند و انعکاسی همچون انفجار بمب داشته باشد. پس از مشاهده این وضع بود که ما هم خود را ملزم دانستیم کار را ادامه دهیم...».
به نظر من تأخیر 48ساعته [امام] خمینی در تأیید اقدام دانشجویان نیز علتی جز این نداشت که میخواست بداند عکسالعمل مردم چیست و اصولا روش رهبری او همواره جز این نبوده که در پشت سر مردم حرکت کند و دقیقا همان جریانی را مورد تأیید قرار دهد که اکثر مردم خواهانش هستند.
[امام] خمینی در برخورد با مسئله اشغال سفارت آمریکا به هیچوجه عجولانه تصمیم نگرفت. او حتی قبول استعفای بازرگان را نیز (که بعدازظهر دوشنبه 5 نوامبر تسلیم شده بود) تا ظهر سهشنبه 6 نوامبر به تأخیر انداخت تا در این فاصله به خوبی از حمایت اکثریت قاطع مردم نسبت به اقدام دانشجویان در تصرف سفارتخانه مطمئن شود و البته طی این مدت هم آشکارا به او ثابت شد که بیشتر مردم از طبقات گوناگون اجتماع پشتیبان چنین اقدامی هستند.
با برگزاری تظاهرات پشت سر هم و ارسال پیامهای تأییدآمیز به صورت نامه و تلگرام و اعلامیه و آشکال دیگر چون مردم کلا نشان دادند که عمل دانشجویان را یک «حرکت مردمی» به حساب میآورند به همین جهت [امام] خمینی نیز تصمیم گرفت میان «دولت» و «دانشجویان» همان را تأیید کند که حمایت مردم را در پشت سر خود دارد.
به اعتقاد من دانشجویانی که برنامه اشغال سفارت آمریکا را تدارک دیده بودند، ضمن آشنایی با طرز فکر [امام] خمینی از این امر نیز دقیقا آگاهی داشتند که اگر بخواهند از حمایت مردم برخوردار شوند، لاجرم بایستی در راهی قدم بزنند که باخواستههای [امام] خمینی مطابقت کند.
به همین دلیل آنطور که به یاد میآورم در شب گروگانگیری که شنیدن رادیو برایمان آزاد بود موقع پخش «اطلاعیه شماره 1» دانشجویان از رادیو، ابتدا جملهای را از [امام] خمینی به این مضمون که : «تمام گرفتاری های ما از آمریکاست» نقل کردند و پس از قرائت متن اطلاعیه نیز خود را «دانشجویان مسلمان پیرو خط امام» نامیدند.
دانشجویان که از همان آغاز کار برای کسب پشتیبانی [امام] خمینی خود را به عنوان پیروان راه او معرفی کردند به خوبی میدانستند که در غیر این صورت از هیچ طریق دیگری در کارشان موفق نخواهند بود و هرگز نمیتوانند آن همه تظاهرات پشت سر هم را در تأیید اقدام خود شاهد باشند. البته باید اعتراف کنم که من هم بعدا به چنین مسائلی توجه پیدا کردم، وگرنه آنچه در روز 6 نوامبر دریافتم فقط درک این واقعیت بود که: استعفای بازرگان و یزدی نشانه مطلوبی نیست و کنار رفتن آنها از صحنه، آینده خوبی را به ما نوید نمیدهد.
گروگان«رابرت اود» (کارمند کنسولگری):
در فضای نیمه تاریک سالن ناهارخوری اقامتگاه سفیر، که پردههایش را کشیده و حدود 15 نفر از ما را به صندلی های دور میز بسته بودند، چند تن از تروریستها[!] به سراغمان آمدند و گفتند: به خاطر رعایت مسائل ایمنی همه باید هرچه وسیله شخصی و حتی ساعت و انگشتر با خود دارند، تسلیم کنند و به دنبال آن نیز جمع آوری این وسایل را آغاز کردند.
من علاوه بر حلقه ازدواج، یک انگشتر مرصع نیز (که یادگار پدر و مادرم به مناسبت جشن 21 سالگیم بود) با خود داشتم و به همین جهت دست هایم را طوری زیر بدنم قرار دادم که کسی نتواند انگشتانم را ببیند. ولی از این کار نتیجهای نگرفتم چون آنها فورا متوجه ماجرا شدند و دستم را بیرون کشیدند تا حلقه و انگشترم را بردارند.
در این موقع یکی از تفنگداران دریایی به نام «راکی سیک من» که او هم به صندلی دیگری در پشت میز ناهارخوری بسته شده بود با مشاهده وضعیت من به زبان آمد و خطاب به ایرانیها گفت: دست از سر این پیرمرد بردارد! و من گرچه با 66 سال سن در آن زمان از همه گروگانها مسنتر بودم ولی از این حرف گروهبان خیلی رنجیدم و هیچ خوشم نیامد که او مرا یک «پیرمرد» نامید. مع هذا چون احساس کرم از این کار قصدی جز کمک و برانگیختن ترحم نسبت به مرا نداشته ترجیح دادم جوابش را ندهم.
اقدام تروریستها[!] مرا فوقالعاده عصبانی کرد و در حالی که داشتم به آنها تذکر می دادم: حق ندارند انگشترم را بگیرند، آنها بدون اعتنا به من، دستهایم را باز کردند و علاوه بر گرفتن انگشترها، به جستجو در جیبهایم پرداختند و ساعت و خودکاری را که در جیب داشتم نیز برداشتند.
با مشاهده این وضع چنان عصبانی شدم که ناگهان از جا برخاستم و سرشان فریاد کشیدم: شما هیچکس نیستید مگر یک مشت دزد! بقیه گروگانها که شاید تصور کرده بودند این کار من ناشی از تهور بیجاست، با ادا و اشاره خواستند مرا ساکت کنند. ولی من به قدری عصبانی بودم که مسئله ترس برایم مفهومی نداشت.
در مقابل رفتار من، تروریستها[!] بدون آنکه عکسالعملی نشان دهند، صرفا کوشیدند تا مرا قانع کنند که هرچه از ما گرفتهاند بعدا پس از خواهند داد، و به همین جهت نیز پاکتهایی را که وسایل هریک در آن ریخته شده بود، نشانم دادند. ولی من چون دیدم که اسمم را روی پاکت مربوطه غلط و ناخوانا نوشتهاند، بار دیگر فریاد کشیدم: «شما که حتی نمیتوانید اسم مرا درست بنویسید، چطور مطمئن هستید که هرچه از من گرفتهاید به خودم پس میدهید»؟ بعد هم بلافاصله با عصبانیت قلمی از آنها گرفتم و اسمم را درست و خوانا روی پاکت نوشتم تا اگر قصد پس دادن در میان باشد، حداقل بتوانند آن را به صاحب اصلیش بازگردانند.
گروگان «دان هوهمن»(افسربهداری):
روزهای اول همه به نحوی نگران و دستپاچه بودند. ایرانیها هم که مرتب از این سو به آن سو میرفتند، گویی نشان میدادند که درست نمیدانند چه باید بکنند. آنها گروگانها را دایم جابهجا میکردند و هرکدام را ضمن بردن از این اتاق به آن اتاق، دربین این دسته یا آن دسته برمیزدند.
گاه در جریان جابه جایی به آمریکاییهایی برمیخوردم که اصلا آنها را نمیشناختم و نمیدانستم چکارهاند. یکی از آنها را نیز که «جری پلوتکین» نام داشت و یک بار ما دو نفر را در اتاقی پهلوی هم گذاشتند، چون به جا نیاوردم، خودش گفت که اتفاقا در روز اشغل به سفارتخانه مراجعه کرده بود.
وضع من بیشباهت به توپ لاستیکی نبود. چون مثلا ایرانیها مرا به یکی از ساختمانهای سفارتخانه میبردند و دریک اتاق مینشاندند. ولی هنوز مدتی نگذشته چند نفر دیگر میآمدند و مرا به ساختمان دیگری منتقل میکردند. در آنجا هم پس از چندی باز مرا از اتاق جلو به اتاق عقب میبردند و یا دوباره به جای اول بازمیگرداندند.
مسئله دیگر وضع غذاخوردن ما بود که ایرانیها اصلا نمیدانستند به ما باید چه نوع غذاهایی بدهند. گاهی برنج یا خرما! میخوردیم، و اکثرا هم چیزهایی تحت عنوان «غذای ایرانی» به خوردمان میدادند.. خلاصه اینکه آنها به هیچ وجه از راه و رسم تر و خشک کردن ما اطلاع نداشتند.
یک بار ایرانیها برای آگاهی به وضع و حال یکی از گروگانهای آمریکایی که به دلیل بیماری مالاریا دچار تشنج شده بود مرا به بالینش بردند تا نگاهی به او بیندازم و من پس از آنکه فشار خونش را گرفتم، چون توانستم چند دقیقهای آزادانه با او صحبت کنم به من گفت: دارویی نیاز دارد که ایرانیها آن را از دستش گرفتهاند. از او نام دارو را سوال کردم و بعد به ایرانیها گفتم: «اگر دارویی که میگوید به او برگردانید حتما حالش خوب میشود».
آنگاه در اتاق دیگری مرا به سر وقت یک تاجر اهل کره جنوبی بردند، که او را هم همراه ما به گروگان گرفته بودند. این شخص نیز که فشار خون بالایی داشت میگفت: ایرانیها داوری مورد نیازش را گرفتهاند. ولی چون نام دارو را به خاطر نمی آورد و ضمنا از نام مشابه آمریکایی داروی خود بیاطلاع بود من هم که نمیدانستم چه نوع دارویی مصرف میکرده طبعا نمیتوانستم سر خود از داروهای موجود در بهداری سفارتخانه برایش تجویز کنم. ولی با این حال به ایرانیها گفتم: هرطور شده بگردید و در میان وسایلی که از ما گرفتهاید داروی او را پیدا کنید و به دستش بدهید تا از این وضع نجات پیدا کند.
در بین ایرانیها گرچه ظاهرا نوعی سازماندهی به چشم میخورد ولی در عین حال کاملا مشخص بود که آنها از تشکیلات چندان سازمان یافته و منجسمی برخوردار نیستند زیرا به عقیده من آنها در ابتدای کار هرگز تصور نمیکردند اشغال سفارتخانه را برای مدتی طولانی ادامه خواهند داد و اصولا چنین به نظرم میرسید که قصد بعضی از ایرانیها بیشتر اجرای نوعی عملیات به سبک «کامی کازه» بود تا اشغال سفارتخانه... چرا که شاید گمان میکردند وقتی از دیوار سفارتخانه بالا بیایند، مسلما با آتش تفنگداران دریایی مواجه خواهند شد و در موقعیتی که تظاهرات مفصلی در مقابل سفارتخانه برپاست میتوانند به مردم نشان دهند که تفنگداران دریایی آمریکا دست به کشتار دانشجویان ایرانی میزنند.
در این مورد دو تن از دانشجویان که انگلیسی میدانستند بعدا به من گفتند که چون احتمال میدادند موقع بالارفتن از دیوار سفارتخانه کشته شوند شب قبل از حمله حتی وصیتنامه خود را هم نوشته بودند.
گروگان«جان لیمبرت» (افسر سیاسی):
دانشجویان ضمن آنکه عمدا ما را از جریان اخبار و رویدادها دور نگه می داشتند، تشکیلات خودشان را هم از نظر سلسله مراتب به گونهای سازمان داده بودند که هسته رهبری آن به کلی دور از دسترس ما قرار داشت. و گروگانها به جز آن دسته از دانشجویان مسئول امور خود خیلی به ندرت میتوانستند تصمیم گیرندگان اصلی را ببینند.
گروگان«گروهبان پال لوئیس»(تفنگدار دریایی):
مراسه روز تمام به طور انفرادی و دست بسته دریک اتاق نگهداشتند و هر روز از دانشجویان مربوط به شورای مرکزی آنها به سراغم میآمدند تا راجع به رمز قفلها یا شغل کارمندان سفارتخانه از من سوال کنند؛ که معمولا هم وقتی به آنها میگفتم: چون فقط 14 ساعت قبل از اشغال سفارتخانه وارد تهران شدهام، لذا هیچ چیز نمیدانم». باز دست از سرم برنمیداشتند و تهدیدم میکردند.
سرانجام موقعی که دیدم به هیچ وجه حرفم را نمی پذیرندو دایم مرا متهم به عضویت در «سیا» میکنند به یکی از آنها گفتم:برای اینکه بدانید راست میگویم و فقط یک تفنگدار دریایی هستم که 14 ساعت قبل از اشغال سفارتخانه وارد تهران شده ام، به آپارتمانم در ساختمان بیژن بروید و کارت شناسایی و گذرنامهام را نگاه کنید تا بفهمید که حقیقت را گفتهام».
گروگان«سرهنگ لیلاند هلند» (وابسته نظامی):
چون هیچ خبری از دنیا به ما نمیرسید، همگی در یک حالت تعلیق و بی ثباتی به سر میبردیم. در ابتدای کار پس از آگاهی به ماجرای اشغال سفارتخانه و متهم شدن کارتر به بعضی اقدامات دیگر نفهمیدیم راجع به ما چه مسائلی جریان دارد و به طور کلی تمام مجاری خبری برویمان بسته شد.
بی اطلاعی از اخبار برای من آزاردهنده و اعصاب خردکن بود و واقعا خود را از هر جهت محروم و درمانده احساس میکردم. آرزویی جز این نداشتم که یک نفر حداقل به من بگوید در دنیا چه میگذرد ولی هیچ یک از ایرانیها بنا نداشتند از این نظر کمکی در اختیارم قرار دهند.
روی هم رفته در اوضاع درهم و آشفتهای گرفتار شده بودیم. هرچند ساعت یک بار عدهای به سراغم میآمدند از من بازجویی کنند و تمام حرفشان هم این بود که مثلا: نماینده وزارت دفاع چه کسی است؟ و یا چه کسانی در «سیا» عضویت داشتهاند؟
پس از مدتی چند نفرشان یک سری اوراق پرسشنامه در اختیارمان گذاردند تا پر کنیم و در آن جمع به سوابق و فعالیتهای گذشته خود اطلاعایت بدهیم. آنها به خصوصص میخواستند بدانند «اسم رمز» هریک از ما چیست و در مکالمات بیسیم هر کداممان را با چه نامی مخاطب قرار میدادند؟
من موقع پر کردن ورقه پرسشنامه صرفا به نوشتن اسم و درجه و شماره پرسنلی خود اکتفا کردم نه تنها به بقیه سوالات هیچ جوابی ندادم، بلکه حتی محل جوابها را خط کشیدم تا آنها نتوانند بعدا به میل خود چیزی به جای جواب بنویسند و به حساب من بگذارند. موقعی هم که ورقه رابه آن صورت پس دادم گرچه خیلی از کار من عصبانی شدند ولی کاری انجام ندادند.
گروگان«دان هوهمن»(افسربهداری):
روزهای اول ایرانیها سعی میکردند در حالی که دستهایمان بسته است به ما غذا بدهند و فیالمثل خرما یا چیزهای دیگر را به دهانمان میگذاشتند تا بخوریم.
آنها چون توجه نداشتند که ما به غذاهای ایرانی عادت نداریم و بایستی برایمان غذای آمریکایی تهیه کنند به همین جهت نیز سرانجام چند نفر از ما به زبان آمدند و گفتند: چرا سری به ساختمان تدارکات سفارتخانه نمیزنید که پر از مواد خوراکی است تا از آنجا برایمان غذای آمریکایی بیاورید؟!»
ولی ایرانیها از این کار طفره رفتند و جواب دادند: «نه! این کار نوعی دزدی است و ما هرگز حاضر به دزدیدن اموال شما نیستیم».
هر بار که آنها برای غذادادن به سراغم میآمدند از خوردن سرباز میزدم میگفتم: اینها را از جلویم بردارید! من به این شکل اصلا غذا نمیخورم مگر آنکه دستهایم را باز کنید تا بتوانم با دست خوم چیزی بخورم...» و چون تهدید من مؤثر واقع شد بعد از مدتی ایرانیها تصمیم گرفتند موقع غذاخوردن دستهای همه را باز کنند.
گروگان«بیل بلک» (مأمور مخابرات):
«دان هوهمن» بین ما سرکشترین ورامنشدنی ترین گروگانی بود که دانشجویان ایرانی در اختیار داشتند. رفتارش به گونهای بود که نشان میداد از هیچ طریقی نمیتوان رضایتش را جلب کرد. موقع غذاخوردن که میشد، هرچه به او میدادند پس میزد و می گفت: من این آشغالها رانمیخورم». آب که برایش میآوردند اصلا به آن لب نمیزد وکارش هم این بود که مرتب به دانشجویان ناسزا بگوید.
ترس من بیشتر این بود که اگر «دان» به رویهاش ادامه بدهد سرانجام یک روز کاری خواهد کرد که دانشجویان او را به محوطه سفارتخانه ببرند و خود را از دستش خلاص کنند.
گروگان«دان هوهمن» (افسربهداری):
گروهی از جمعیت «شیر و خورشید سرخ» که شبیه «صلیب سرخ» ماست با دوربین و ضبط صوت به سراغمان آمدند تا از ماعکس و نوار بگیرند و میگفتند: اگر پیامی برای خانواده خود داریم بگوییم که ضبط کنند تا بعدا همراه عکسمان برایشان بفرستند.
«خواهر مریم» که یکی از مهاجمین به سفارتخانه بود و برای اولین بار میدیدمش با این گروه به عنوان مترجم همراهی می کرد، تا ضمنا مواظب ما نیز باشد. او که بعدا فهمیدم یکی از اعضای اصلی هسته رهبری دانشجویان اشغال کننده سفارت آمریکا نیز هست پس از چهارسال تحصیل در آمریکا از دانشگاه پنسیلوانیا دانشنامه گرفته بود و در اکثر برنامههای بازجویی از گروگانها و کنفرانسهای مطبوعاتی دانشجویان نقش مترجم را به عهده داشت.
«درباره اقدام دانشجویان چه فکر میکنید»؟ یکی از سوالات گروه اعزامی جمعیت «شیر و خورشید سرخ» از من بود که باشنیدن آن ابتدا با عصبانیت فریاد زدم: «اقدام آنها جز آشوبگری توسط یک مشت دزد چیز دیگری نیست» و بعد هم ادامه دادم: در حالی که آنها همیشه درباره نقض حقوق بشر توسط شاه و رژیمش صحبت کردهاند آیا این واقعا مراعات حقوق بشر است که ما را بگیرند و مثل یک زندانی نگهدارند. آخر مگر من چه صدمهای به ایرانیها زدهام که مرا این طور به بند کشیده و همراه با گروهی آمریکایی دیگر زندانی کرده اند؟ ضمن آنکه هرچه داشتهام نیز از من دزدیدهاند...».
ایرانیها چون همیشه از اینکه به آنها لقب «دزد» میدادم، عصبانی میشدند، آن روز هم پس از شنیدن سخنانم بلافاصله جواب دادند: «نه! اشتباه میکنی! ما دزد نیستیم، ما هرگز چیزی از تو ندزدیدهایم». ولی من بار دیگر حرفم را تکرار کردم و گفتم: «با چشم خودم دیدم که هرچه در آپارتمانم داشتم برداشتید و بردید. دو چمدانی که در اتاقم بود حالا کجاست؟ مگر شما آن را سرقت نکردید»؟ وقتی این حرف را زدم یکی از آنها در جوابم گفت:« مطمئن باش همه را به تو پس خواهیم داد. حتی بی ارزشترین وسایلت را هم دوباره به دست خواهی آورد. زیاد نگران نباش». بعد از آن هم هر زمان که صحبت سرقت وسایلم را پیش میکشیدم همیشه همین جواب را به من میدادند.
درگفتگوی آن روز چون حتی یک لحظه مسئله برداشتن وسایلم را رها نکردم و پشت سر هم راجع به آن حرف زدم .گروه «شیر و خورشید سرخ» نیز از ادامه صحبت با من دست کشیدند و وسایلشان را برداشتند تا به سراغ یکی دیگر از گروگان ها بروند. ادامه دارد...