تاریخ انتشار : ۲۱ تير ۱۳۹۰ - ۱۰:۵۷  ، 
کد خبر : ۲۲۱۸۸۲
پاورقی فارس

انقلاب دوم به روایت گروگان‌ها (بخش هفتم)


گروگان«گروهبان کوین هرمنینگ» (تفنگدار دریایی):
تفنگداران دریایی مستقر در ساختمان دبیرخانه مسئولیت نگهبانی از اتاقهای مختلف ساختمان را به عهده داشتند، که از جمله آنها محل ماموریت من در دفتر سرهنگ «لیلاند هلند» وابسته نظامی آمریکا در ایران بود.
هیچ فراموش نمی‌کنم که سرهنگ «هلند» در آن موقع کاملا خونسردی خود را حفظ کرده بود و رتفارش اصلا نشان نمی‌داد که با یک مسئله جدی رو به رو شده است. ولی با این حال من وظایفی را که به عهده داشتم از یاد نبردم، و از جمله با آماده‌سازی چند بمب گاز اشک‌آور، وسیله پرتاب نارنجک را نیز روی تفنگم سوار کردم، تا در صورت نیاز بتوانم بدون معطلی آنها را به کار گیرم.
چون اتاق محل نگهبانی من مشرف به محوطه جلوی دبیرخانه بود، برای آنکه اوضاع را کاملاً زیر نظر بگیرم، روی یکی از میزهای کنار پنجره ایستادم تا بتوانم از بالای جعبه‌های فلزی حاوی شن به محوطه نگاه کنم و مراقب رویدادها باشم.
آنچه در بدو امر به نظرم رسید، تجمع ایرانیها در سرتاسر محوطه جلوی سفارتخانه بود، که البته در همان حال نیز عده‌ای هنوز داشتند از دیوار بالا می‌‌آمدند، گروهی دیگر از این‌سو به آن‌سو می‌دویدند تا به هر گوشه‌ای سر بکشند و چند نفری هم در لابلای درختان لجوی دبیرخانه موضع گرفته بودند.
ایرانیهایی که به سفارتخانه حمله کردند، چون همگی جوان و بی‌تجربه بودند، به همین جهت وقتی هیکل مرا - که کلاه‌خود به سر و تفنگ در دست داشتم - پشت پنجره اتاق وابسته نظامی دیدند، خیلی وحشتزده شدند [!]. و من هم با دیدن این صحنه به خود گفتم: «هی! جانم جان! بالاخره موقعی رسید که دست به کاری بزنم و خودی نشان بدهم».
گروگان«گروهبان راکی سیک من» (تفنگدار دریایی):
همه تفنگداران دریایی به بی‌سیمهای «واکی‌تاکی» مجهز بودند و به وسیله آن ما در هر پستی نگهبانی می‌دادیم، دایم یکدیگر را از موقعیت خود و اوضاعی که می‌دیدیم با خبر می‌کردیم.
محل نگهبان من در اتاقی مشرف به محوطه جلوی سفارتخانه قرار داشت، که گرچه از آنجا به خوبی می‌توانستم ناظر حوادث خارج از ساختمان دبیرخانه باشم‌، ولی ضمناً به پیامهای بی‌سیم نیز گوش می‌دادم تا از وضعیت نقاط دیگر سفارتخانه هم آگاه شوم.
همینطور که مشغول شنیدن گفت‌وگوهای بی‌سیم بودم، در یک لحظه ناگهان صدای سرجوخه «ویلیام گالگوس» - که از زیرزمین دبیرخانه حفاظت می‌کرد - به گوشم رسید که خبر می‌داد: هم‌اکنون تظاهرکنندگان توانستند از درون یکی از پنجره‌ها نفوذ کنند و دارند یکی‌یکی به زیرزمین دبیرخانه وارد می‌شوند.
گروگان«بیل بلک» (مأمور مخابرات):
نکته حیرت‌انگیز در جریان حمله به سفارتخانه این بود که چطور دانشجویان موفق شدند سریعاً به داخل دبیرخانه راه پیدا کنند؟
البته آنها از طریق تنها پنجره دبیرخانه - که قابل گشودن بود و در شمال غربی ساختمان قرار داشت - توانستند خود را به درون زیرزمین دبیرخانه برسانند. ولی مسئله اینجا است که اولاً دانشجویان از کجا می‌دانستند فقط همان یک پنجره قابل نفوذ است، و ثانیاً چگونه راه بازکردنش را فرا گرفته بودند؟
به نظر من تردیدی نیست که یک نفر از درون سفارتخانه‌ با آنها تبانی داشته است. و آنطور هم که از ظواهر امر برمی‌آید، حرکات دانشجویان به گونه‌‌ای بود که نشان می‌داد اطلاعاتی از بعضی امور داخلی سفارتخانه دارند.
به این ترتیب وقتی آنها آگاه بودند که نرده‌های پشت یکی دو پنجره زیر زمین دبیرخانه به صورت کشویی ساخته شده تا در مواقع اضطراری به عنوان راه فرار مورد استفاده قرار گیرد، طبیعتاً به سهولت توانستند قفل محافظ نرده را با قیچی آهن‌بر جدا کنند و بعد از عقب کشیدن نرده‌ها از پنجره وارد زیر زمین شوند.
گروگان«سرجوخه ویلیام گالکوس» (تفنگدار دریایی):
چون تعداد تفنگداران دریایی برای استقرار در تمام پستهای نگهبانی کفایت نمی‌کرد، به همین جهت کسی هم حفاظت از زیرزمین ساختمان دبیرخانه را به عهده نداشت. ولی موقعی که سروصدایی از زیرزمین شنیده شد، چون من نزدیک راه‌پله ایستاده بودم بلافاصله پایین رفتم تا ببینم چه اتفاقی افتاده است. و در آنجا بود که دیدم گروهی ایرانی - بالغ بر 40 یا 50 نفر - از طریق پنجره خود را به زیرزمین رسانده‌اند و قصد دارند با استفاده از راه‌پله پشت ساختمان وارد طبقات فوقانی شوند.
در جلوی گروه ایرانیها فقط زنانی با چادرسیاه دیده می‌شدند که عکسهای بزرگی از [امام] خمینی را جلوی چادر خود سنجاق کرده بودند، و مردان هم بلافاصله پشت‌سر زنان حرکت می‌کردند.
موقعی که چشمم به این گروه افتاد و فهمیدم که می‌خواهند به راهروی طبقه بالا بیایند، چون تفنگ در دست داشتم، به زبان فارسی فریاد زدم: «ایست! ایست!». ولی آنها به هیچوجه اعتنا نکردند و در حالی که فریاد می‌زدند: «مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا» به حرکت خود ادامه دادند.
با مشاهده این صحنه و رفتار ایرانیهایی که به نظر می‌رسید باید خیلی در اعتقادات خود سختگیر باشند، ناچار تفنگم را خشاب‌گذاری و مسلح کردم و به طرفشان نشانه رفتم تا با تهدید به تیراندازی آنها را به عقب برانم. ولی در همین موقع یکی از بمبهای اشک‌آور که قبلاً در طول مسیر راه‌پله‌ کار گذاشته بودیم ناگهان منفجر شد و چون فضا را پر از دود کرد، مهاجمین هم عثب نشتند، ولی من دقیقاً نفهمیدم که انتشار گزا اشک‌آور آنها را وادار به عقب‌نشینی کرد یا تهدید من به تیراندازی.
استشمام گاز اشک‌آور طبیعتاً برای ایرانیها خیلی ناراحت‌کننده بود. ولی در مورد من، به این جهت که بلافاصله با ماسک ضدگاز صورتم را پوشاندم، اثر چندانی به بار نیاورد، و لذا کماکان تفنگم را روی شانه گرفتم و به طرف مهاجمین نشانه رفتم تا نگذارم جلوتر بیایند.
تا آنموقع من تنها فرد آمریکایی بودم که همراه ایرانیها در زیرزمین دبیرخانه حضرو داشت. ولی چند لحظه بعد «آل گولاسینسکی» نیز دوان‌دوان - در حالی که طپانچه‌ای به دست داشت- خود را به زیرزمین رساند و به سراغ ایرانیها رفت تا با آنها گفت‌وگو کند. او پس از آنکه خود را افسر امنیتی سفارتخانه معرفی کرد، از ایرانیها خواست تا هرچه زودتر از ساختمان دبیرخانه خارج شوند. و بعد هم مطالبی در همین ردیف با آنان در میان نهاد.
مسئله حیرت‌‌انگیز در مواجهه «آل» با ایرانیها این بود که او در بین شبه نظامیان مهاجم به سفارتخانه توانست دو تن را بشناسد، و آنها هم کسانی بودند که طی حادثه مشابه قبلی در سفارتخانه با «آل» برخورد داشتند. به همین جهت چون چهره این دو نفر به نظر «آل» آشنا آمد، صحبت خود را با آنان ادامه داد. و بعد از چند دقیقه نیز همراه یکی از همین دو نفر به طبقه بالا رفت تا به جایی تلفن کند.
پس از رفتن «آل» من بلافاصله پشت یک گاوصندوق بزرگ سنگر گرفتم و تفنگم را به سوی ایرانیهایی که گوشه زیرزمین ایستاده بودند نشانه رفتم، تا مطمئن باشم هیچکدامشان نخواهند توانست قدمی به جلو بگذارند و از راه‌پله‌ خود را به طبقه همکف ساختمان سفارتخانه برسانند.
«آل» چندی پس از آنکه برای تماس تلفنی به طبقه بالا رفت، به اتفاق همان ایرانی دوباره به زیرزمین بازگشت و رو به من کرد و گفت: «می‌خواهم با اینها در خارج ساختمان صحبت کنم».
جوابش دادم: «نه آل! این کار را نکن! از ساختمان بیرون نرو!». ولی او با خونسردی گفت: «من خودم بهتر می‌دانم چه باید بکنم. فعلاً چاره‌ای جز صحبت با اینها ندارم».
پس از شنیدن این حرف با لحنی مشوش فریاد زدم: «نه این کار را نکن! از ساختمان خارج نشو!» ولی «آل» که تصمیم خود را گرفته بود، جواب داد: «غصه مرا نخور طوری نمی‌شود. من خوب می‌دانم که چه پیش می‌آید». سپس طپانچه‌اش را به دستم سپرد و از طریق همان پنجره خود را به محوطه خارج ساختمان رساند.... بعد از آن هم من دیگر هرگز «آل» را ندیدم.
موقعی که «آل» رفت، ایرانیها در همان گوشه زیرزمین باقی ماندند و من با اجرای برنامه‌هایی، که البته نمی‌توانم در موردشان توضیح بیشتری بدهم (چون جزو دستورالعملهای محرمانه امنیتی برای تفنگداران دریایی است) توانستم در حالی که با تفنگ پشت یک گاو صندوق‌ سنگر گرفته بودم، ایرانیها را به مدت یک ساعت در گوشه زیرزمین معطل نگهدارم.
در آن زمان چون نمی‌دانستم در طبقات بالای ساختمان سفارتخانه چه می‌گذرد، یک‌بار با بی‌سیم تقاضای کمک کردم، ولی هیچکس به سراغم نیامد، و من هم ناچار ایرانیها را مدتی طولانی در همان زیرزمین نگهداشتم تا نتوانند وارد طبقات فوقانی شوند.
یک‌بار هم که صدای شکستن چیزی را در اتاق عملیات شنیدم، به سرعت رفتم تا ببینم چه اتفاقی افتاده، و چون در آنجا متوجه گروه دیگری از ایرانیها شدم که از جهت دیگر به اتاق عملیات راه یافته و داشتند از پله‌ها بالا می‌رفتند، بلافاصله یک بمب اشک‌آور به طرفشان پرتاب کردم و دوباره به جای اولم بازگشتم.
گروگان«جوهال» (افسریار):
موقعی که ایرانیها وارد زیرزمین شدند، من در طبقه همکف ساختمان دبیرخانه در دفتر نمایندگی وزارت دفاع بودم. در آن لحظات همگی برای تصمیم‌گیری راجع به سرنوشت اسناد محرمانه دفتر نمایندگی حالت بلاتکلیف داشتیم.
البته ما قبل از هجوم ایرانیها به زیرزمین، اسناد محرمانه را از گاوصندوقها خارج کرده و قصد انهدامشان را داشتیم ولی به محض ورود ایرانیها به زیرزمین، چون فوراً‌ به همه دستور حرکت به سمت طبقه فوقانی داده شد، اینطور به نظرمان رسید که اگر پرونده‌های طبقه‌بندی شده را همراه خودمان به طبقه بالا ببریم و در بین راه ایرانیها به سراغمان بیایند، آن‌وقت با پرونده‌های محرمانه‌ای که در دست داریم چه باید بکنیم؟
سرانجام با دستور سرهنگ «شفر» که: «پرونده‌ها را سرجایشان بگذارید»، ما هم از بلاتکلیفی درآمدیم و پس از جا دادن کلیه اسناد در گاوصندوقها و چرخاندن قفل رمزی، روبه سوی طبقه بالا حرکت کردیم.
گروگان«بیل بلک» (مأمور مخابرات):
تفنگداران دریایی ما توانستند با استفاده از گاز اشک‌آور جلوی پیشروی گروهی از دانشجویان را که از پنجره وارد زیرزمین شده بودند موقتاً سد کنند، ولی دود حاصل از انفجار بمب گاز اشک‌آور در زیرزمین کم‌کم به طبقات بالا هم سرایت کرد.
در آن لحظات همه تفنگداران دریایی هیجان‌زده بودند و ما اغلب صدایشان را در بی‌سیم می‌شنیدیم که فریاد می‌زدند: «آنها در زیرزمین هستند، آنها در زیرزمین هستند». پس از مدتی هم صدای «آل گولاسینسکی» (افسر امنیتی سفارتخانه) را شنیدیم که داشت با یک نفر صحبت می‌کرد و به او می‌گفت: «اینطور که به نظر می‌رسد، دانشجویان فقط می‌خواهند مدتی در اینجا متحصن شوند تا به خواسته‌هایشان برسند. و من هم قصد دارم با آنها صحبت کنم تا ببینم خواسته‌هایشان چیست».
موقعی که فهمیدم «آل» تصمیم گرفته با دانشجویان صحبت کند، برای آنکه بیشتر از اوضاع و احوال مطلع شوم، مرکز مخابرات را ترک کردم و به اتاقی رفتم که بتوانم از آنجا به محوطه جلوی ساختمان دبیرخانه بهتر اشراف داشته باشم.
وقتی از پنجره به بیرون نگاه کردم، «آل» را دیدم که داشت با تظاهرکنندگان صحبت می‌کرد و انگشتانش را به شدت در جهتی تکان می‌داد که معلوم بود به آنها می‌گوید: همه را با دست خودش از محوطه سفارتخانه بیرون خواهد ریخت، و یا به مهاجمین نصیحت می‌‌کند که دست از این کارها بردارند.
ولی این وضع زیاد طول نکشید، زیرا پس از مدتی شبه‌نظامیان ایرانی «آل» را وادار کردند دستهایش را به پشت ببرد، و بلافاصله هم بسیاری از ما که از درون دبیرخانه تماشاگر صحنه بودیم، دیدیم که دستهای «آل» را با یک طناب نایلونی بستند و او را به صورت گروگان خود درآوردند.... مشاهده چنین وضعیتی همه ما را به شدت ناراحت و نگران کرد.
گروگان«سرهنگ چارلز اسکات» (مسئول دفتر ارتباطات وزارت دفاع):
موقعی که از بی‌سیم شنیدم «آل گولاسینسکی» از ساختمان خارج شده تا با مهاجمین گفت‌وگو کند، به خود گفتم: «اوه خدای من! دست به عجب کار خطرناکی زده». زیرا می‌دانستم «آل» نه حتی یک کلمه فارسی می‌داند، و نه اصولاً ضرورت داشت برای صحبت با تظاهرکنندگان کسی از ساختمان بیرون برود. زیرا علاوه بر اینکه مذاکره با افراد مهاجم کاری ناصحیح و غیرقابل توجیه است، براساس یکی از ضوابط اصلی حفظ امنیت هم هیچکس نباید خود را در موقعیتی قرار دهد که مهاجمین بتواند او را به گروگان خود درآورند.
گروگان«ملکم کالپ» (کارمند بخش اقتصادی سفارتخانه):
موقعی که مهاجمین برای اولین‌بار از دیوار سفارتخانه بالا آمدند، کلیه کارمندان ایرانی که در ساختمان دبیرخانه بودند به محلی امن در زیرزمین منتقل شدند. ولی بعد از مدتی که مهاجمین شروع به فعالیت برای رخنه به درون ساختمان کردند، به کارمندان ایرانی دستور داده شد تا خود را از زیرزمین به طبقه دوم برسانند.
به مرور که زیرزمین و طبقه اول تخلیه شد، همگی اعم از ایرانیها و آمریکاییها به طبقه دوم رفتند و در دو طرف راهرو روی زمین نشستند، تا آنکه تفنگداران دریایی شروع به تقسیم ماسک ضدگاز بین آنها کردند.
موقعی که من هم به طبقه دوم رفتم چشمم به «کتی گروس» (منشی بخش بازرگانی سفارتخانه) افتاد. و چون او را فوق‌العاده آشفته و مضطرب دیدم. ناچار در کنارش نشستم تا دلداریش بدهم.... «کتی» تنها به خاطر دوست‌پسر ایرانیش بتازگی خود را به ایران منتقل کرده بود.
گروگان«جوهال» (افسریار):
موقعی که همگی داشتیم از راه‌پله‌ به طرف طبقه دوم می‌رفتیم، ایرانیها با چوب و تخته و هرچیزی که به دستشان آمده بود، به در فولادی مدخل ساختمان می‌کوبیدند، و در همان حال نیز فریاد می‌زدند: «در را باز کنید!».
پس از آنکه تقریباً تمام افراد غیر نظامی - و حتی کارمندان ایرانی سفارتخانه - در طبقه دوم جمع شدند، چند نفرمان به اتاق تدارکات تفنگداران دریایی رفتیم و در آنجا هرچه اسلحه و ماسک ضدگاز بود برداشتیم و با خود به طبقه دوم آوردیم.
من و چند نفر دیگر با تقبل وظیفه تقسیم ماسک ضدگاز بین افراد حاضر، ضمناً هم به آنان می‌آخوختیم که چگونه باید از ماسک استفاده کنند. ولی در پایان کار چون تعداد ماسکها کم آمد، من و گروهبان «هرمنینگ» هر دو بدون ماسک ماندیم.
یکی دیگر از وظایفی که به عهده گرفتیم، سروسامان دادن به وضع کارمندان ایرانی سفارتخانه بود؛ که در آن موقع عموماً حالت وحشت‌زده داشتند و بعضی‌هایشان - بخصوص زنها - پشت سرهم گریه می‌کردند. و ما ناچار همه آنها را کنار دیوار راهروی طبقه دوم در یک خط نگهداشتیم و گفتیم: سرشان را پایین نگهدارند و سعی کنند آرام باشند.
در عین حال هر موقع نگاهی از پنجره‌های ساختمان به بیرون می‌انداختم، گروه کثیری را می‌دیدم که روی پلاکارد بزرگی نوشته بودند: «ما به شما صدمه‌ای نمی‌زنیم. فقط می‌خواهیم به خواسته‌هایمان برسیم» و چون دایم به تعدادشان اضافه می‌شد، سروصدای آنها هم دم به دم بیشتر اوج می‌گرفت.
البته رقم دقیق کسانی که وارد سفارتخانه شدند معلوم نبود. ولی تا جایی که با مشاهده دریای جمعیت در محوطه جلوی سفارتخانه می‌شد تخمین زد، تعداد آنها از 3000 تا 4000 نفر بیشتر به نظر می‌رسید.
گروگان«چارلز جونز»( مامور مخابرات):
مادر مرکز مخابرات سفارتخانه به وسیله بی‌سیم مستقیما با «بروس لینگن» (کاردار) در وزارت خارجه ایران ارتباط داشتیم. و من نیز از همان جا به طریق غیر مستقیم با واشینگتن در تماس بودم. به این شکل که توط بی‌سیم با «کاترین کوب» در «انجمن ایران و آمریکا» صحبت می‌کردم، و او نیز گفته‌های مرا از طریق تلفن «انجمن» با واشینگتن در میان می‌گذاشت و دستورات صادره را به من تحویل می‌داد.
ضمن گفتگو با «کاترین» یک بار که او پرسید:«‌ واشینگتن می‌خواهد بداند آیا دانشجویان مهاجم مسلح هستند یا نه؟» ،‌چون از دورن اتاق مرکز مخابرات امکان نداشت بتوانم پاسخی به این سوال بدهم، ناچار از طریق دریچه سقف خود را به پشت بام ساختمان دبیرخانه رساندم و از آنجا با دقت به تظاهرکنندگان نگاه کردم تا ببینم در میانشان کسی سلاح به دست دارد یا نه؟ ولی تا جایی که توانستم مشاهده کنم، نه کسی بین آنها مسلح بود، و نه اصولا هیچکدامشان با استفاده از تفنگ و سلاحهای دیگر قصد تهدید ما را داشتند.
در همان حال که روی پشت بام اوضاع را نظاره می‌کردم، یکن نفر که از پایین به طبقه دوم آمده بود، با توجه به بازماندن دریچه سقف به فکر رعایت احتیاط افتاد، و چون به خاطر جلوگیری از خطر نفوذ مهاجمین از طریق سقف فورا دریچه را بست، در نتیجه مرا نیز- که باز کردن دریچه از پشت بام برایم امکان نداشت- همان بالا زندان کرد.
بعد از آن هم هر چه به دریچه مشت کوبیدم تا کسی آن را به رویم بگشاید، هیچ نتیجه‌ای به دست نیاوردم و البته باید اعتراف کنم که با این عمل خود در حقیقت از اعضای سفارتخانه توقع مسخره‌ای داشتم. زیرا در چنان موقعیتی ، اگر من هم جای آنان بودم و صدای مشت کوبیدن بر دریچه سقف را می‌شیدم، مسلما فکری جز این به ذهنم راه نمی‌یافت که مهاجمین توانسته‌اند خود را به پشت بام سفارتخانه برسانند و هم اکنون قصد دارند از طریق دریچه سقف وارد ساختمان شوند.
موقعی که فهمیدم با این روش به جایی نمی‌رسم، شروع کردم به فریاد کشیدن و تکرار پشت سر هم این جمله که:«‌هی! این منم، چارلز جونز! من الان روی پشت بام هستم، دریچه را باز کنید تا از اینجا پایین بیایم.»
این کار را مدتی ادامه دادم تا سرانجام یک نفر در میان آن همه هیاهو صدایم را شنید و دریچه را به رویم گشود، که او هم چون از مشاهده من روی پشت بام حیرت کرده بود و نمی‌توانست علت اقدام مرا درک کند، از من پرسید:« هی! تو آن بالا رفته بودی که چه بکنی؟»
گروگان«کورت بارنس» ‌(مامور مخابرات):
موقعی که دانشجویان توانستند از طریق پنجره زیرزمین به داخل ساختمان دبیرخانه رخنه کنند، با ارسال پیامی از طریق بی‌سیم برای « لینگن» به او یادآور شدیم که :« برای انهدام وسایل و اسناد محرمانه تقریبا دو ساعت وقت لازم داریم» و «لینگن» نیز فورا جواب داد:« بسیار خوب، همین الان کارتان را شروع کنید»... ما هم بلافاصله پس از صدور دستور تخریب از سوی بالاترین مقام سفارتخانه، دست به کار شدیم و عملیاتمان را طبق برنامه آغاز کردیم.
از بین تقریبا ده نفری که در اتاق گنبدی شکل مرکز مخابرات حاضر بودند، گروهی به رشته کردن اسناد پرداختند ، عده‌ای مشغول تخریب دستگاه‌ها و لوازم موجود در ان مرکز شدند، و تنها دو نفر امور مربوط به تماس بی‌سیم با نقاط دیگر را کماکان ادامه دادند.
وظیفه‌ ای که من و «فیلیپ وارد» ( مامور مخابرات)‌به عهده گرفتیم، پیاده کردن اجزاء و قطعات حساس دستگاه‌هی مخابراتی بود. و این کار را هم به شکلی انجام دادیم که بتوانیم حتی تا آخرین لحظات به نحوی تماس خود را با واشینگتن حفظ کنیم.
البته باید توضیح بدهم که مقصود از تخریب دستگاه های مخابراتی این نیست که مثلا یک چکش برداریم و به جان ماشین «تله تایپ» بیافتیم. چون این کار اصولا فایده‌ای هم نخواهد داشت و بلکه برعکس، طبق ضوابط موجود، چنین دستگاه‌هایی را در وهله اول باید به صورتی درآورد که ظاهرش به هیچوجه نمایانگر یک ماشین «تله تایپ » نباشد؛ و آنگاه اگر معلوم شد که اوضاع رو به وخامت گذاشته، در مرحله دوم می‌بایست با جدا کردن قطعات حساس آن کاری کرد که دستگاه به طور کلی غیر قابل استفاده شود.
گروگان«جوهال» ( افسریار):
من قسمت اعظم وقتی باقیمانده را صرف رشته کردن اسناد محرمانه‌ای کردم که در بخش « تامین خدمات گزارشگری از پایگاه‌ها» وجود داشت و چون در حال حاضر هم مساله چندان سری نیست، باید اضافه کنم که این بخش در حقیقت متعلق به سازمان ‌«سیا » بود.
بعد از آنکه عملیاتم در آن بخش خاتمه یافت و تمام مدارک محرمانه‌ای که می‌بایست از بین برود رشته کردم، در حالی که طپانچه‌ای را خود داشتم قدم به دفتر کار «لینگن» گذاردم تا ببینم سرنوشت اسناد محرمانه موجود در اتاق کاردار سفارتخانه به کجا کشیده است. ولی در آنجا به چند تن از منشی‌ها و کارمندان دفتر برخوردم که روی مبل نشسته بودند، و درست مثل آدمهایی که تسلیم حوادث زندگی هستند و معتقدند: اگر بخواهد حادثه‌ای پیش بیاید از دست ما کاری بر نمی‌آید،‌آنها نیز تمام مدت دست روی دست گذارده و کوچکترین اقدامی برای انهدام اسناد محرمانه موجود در دفتر کاردار انجام نداده بودند.
البته امروز دنیا می‌داند که نتیجه این اهمال کاری سبب شد تا ایرانیها بتوانند پس از تصرف سفارتخانه به تمامی اسناد محرمانه در گاو صندوق اتاق کاردار دست پیدا کنند.
گروگان«بیل بلک» (مامور مخابرات):
موقعی که تمام وسایل و اسناد محرمانه سیاسی موجود در مرکز مخابرات را از بین بردیم، وارد دفتر کار «لینگن» شدم، و از «الیزابت مونتان» منشی کاردار پرسیدم که : در اتاق کاردار اسنادی برای رشته کردن وجود دارد یا نه؟ در آن موقع «لینگن» در وزارت خارجه ایران به سر می‌برد و گاو صندوق اتاقش قفل بود.« الیزابت » هم نه از رمز گاو صندوق اطلاع داشت، و نه خود را مجاز می‌دانست که بدون دستور کاردار به اسناد محرمانه وی دست بزند.
به این ترتیب، در حالی که ما توانسته بودیم تا آخرین برگ اسناد محرمانه سیاسی را در پرونده‌های مرکز مخابرات از بین ببریم، بلاتکلیف مانده بودیم و نمی‌دانستیم چگونه باید به اسناد محرمانه اتاق کاردار دست پیدا کنیم.
گروگان«گروهبان راکی سیک من» (تفنگدار دریایی):
موقعی که اولین بار دانشجویان توانستند از طریق پنجره به زیرزمین ساختمان رخنه کنند، پست نگهبانی همه تفنگداران دریایی جا به جا شد تا بهتر بتوانیم از پیشرفت آنها به دیگر طبقات دبیرخانه جلوگیری کنیم. زیرا در همان حال که هر دم تعداد دانشجویان در زیرزمین افزایش می‌یافت، گروهی از آنان نیزمی‌کوشیدند تا به هر نحو شده خود را از زیرزمین به طبقات فوقانی ساختمان برسانند.
در آن موقع چون از سوی کاردار سفارتخانه به ما دستور اکید داده شده بود که به هیچوجه نباید علیه مهاجمین از اسلحه استفاده کنیم، به همین جهت نیز اجازه نداشتیم فقط به دلیل مشاهده مشکلاتی که برای سفارتخانه پدید آمده بود، گروه عامل این مشکلات را - که در زیرزمین اجتماعی کرده بودند هدف تیر‌اندازی قرار دهیم. چون اگر هم دست به این کار می‌زدیم و چند ایرانی را می‌کشتیم ، بی‌تردید وضع وخیم موجود را به صورتی وخیم‌تر در می‌آوردیم .در حالی که بهترین کار ممکن فقط این می‌توانست باشد که ایرانیها را تا حد مقدور معطل کنیم و تا می‌توانیم پیشرویشان را به تاخیر بیاندازیم.
در ابتدای امر چون من در طبقه همکف کنار راه پله کشیک می‌دادم، نه ایرانیهای حاضر در زیرزمین را دیده بودم و نه با آنها برخوردی داشتم. ولی گهگاه می‌توانستم دو تن از تفنگداران دریایی را در مدخل زیرزمین مشاهده کنم که با تفنگهای خود در مقابل ایرانیها موضع گرفته بودند و با تمهیدات گوناگون از پیشرویشان جلوگیری می‌کردند.
پس از مدتی بر اثر حرکت ایرانیها به جلو، دو تفنگدار دریایی ناچار به عقب‌نشینی شدند.ولی موقعی که ایرانیها به مرور پیش آمدند، چشمم به صحنه‌ای باور نکردنی افتاد. چون در صفوف اول فقط زنان قرار داشتند و تفنگداران ما نیز گرچه اسلحه خود را به سوی زنان غیر مسلح نشانه رفته بودند، ولی با این وجود قدم به قدم عقب می‌نشستند!
مردان در پشت زنان حرکت می‌کردند و هنگامی که دیدیم آنها هم قصد دارند از راه پله بالا بیایند، با پرتاب یک بمب کوچک اشک آور از سرعت پیشرویشان کاستیم. ولی در همین موقع از بی‌سیم به کلیه تفنگداران دریایی دستور داده شد که همگی باید پست نگهبان خود را رها کنند و مثل بقیه کارمندان به طبقه دوم آمدهف همانجا موضع بگیرند.
با شنیدن این پیام ابتدا دستگاه مراقبت رادیویی را در پست شماره یک نگهبانی تخریب کردیم، بعد همراه بقیه تفنگداران در طبقات همکف و اول ساختمانف با در دست داشتن سلاحهایمان و تعدادی بمب اشک‌آور عازم طبقه دوم شدیمف تا اگر ضرورت پیدا کرد از این وسایل برای حفاظت طبقه دوم ساختمان دبیرخانه استفاده کنیم.         ادامه دارد...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات