بسمربالشهداء و الصدیقین. با سلام به رهبر کبیر انقلاب و پدر همه فرزندان شهدا. من محسن کچوئی فرزند شهید کچویی - سرپرست سابق زندانهای دادستانی انقلاب مرکز - هستم. من یازده سال دارم و در کلاس پنجم دبستان علوی شماره دو تحصیل میکنم. پدر من از سالهای نه چندان دور ـ در سالهای اختناق ـ با رژیم سلطنتی پهلوی مبارزه میکرد. او از سالهای 42 و 43 مبارزه خویش را آغاز کرد. در سالهای 50 و 51 در تکثیر اعلامیههای امام و همکاری با مبارزین آن زمان نقش فعالی داشت و کارهایش بیشتر شده بود. در همان سالها، یکبار با چند نفر تصمیم گرفتند که ماشین «منافقی» ـ یک از خائنهای به ملت را آتش بزنند. آنها مواد آتشزا هم روی ماشین ریختند ولی به طور کامل موفق نشدند.
پدرم در سال 51، بعد از یک فرار طولانی در یک خانه مخفی شد. همان جا و در هجدهم مرداد، در حالی که 33 روز از تولد من میگذشت، دستگیر شد و او را به زندان «قزلقلعه» بردند. در شهریور سال 52 همینکه از زندان آزاد شد، به فعالیتهای خودش برعلیه رژیم ادامه داد. در سال 53 دوباره دستگیر و به حبس ابد محکوم شد. در زندان که بود، همین منافقین او را مظهر مقاومت در برابر شکنجه میشناختند. سرانجام، بر اثر فشارهایی که از طرف ملت مسلمان به شاه وارد شد، مجبور شدند او را آزاد کنند.
پدر هنگامی که آزاد شده به خانه برگشت، همینکه در را گشود، به سوی من که در کنار در بودم آمد و مرا بغل کرد و دستی محبتآمیز بر سرم کشید. پدرم مهربان و صبور و با گذشت بود. در خانه با من و خواهر کوچکم خیلی مهربانی میکرد.
آن روز، یازده روز میشد که پدر را ندیده بودیم. یازده روز بود که به خانه نیامده بود. میدانستیم خیلی کار دارد و آن قدر وقتش در خدمت به مردم و انقلاب اسلامی صرف میشود که فرصت زیادی برای در خانه بودن نداشت. آن روز هشتم تیرماه بود، درست یک روز از هفتم تیر و فاجعه انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی، ظهر گذشته بود. پدر آماده نماز میشد. ناگهان، تیری او را به شهادت رساند. این تیر را یک منافق در سینه او نشاند. منافقی که «سعادتی» او را آماده چنین کاری کرده بود. لعنت خدا بر آنها و تمام منافقین باد. به این ترتیب بود که پدرم به آرزوی همیشگی خود رسید و ما بعد از یازده روز، باز هم او را ندیدیم و دیگر هیچ وقت او را ندیدیم. هر چند او همیشه در یاد ما باقی است و خودش حاضر است و از آن سوی ابرها به ما نگاه میکند.
بعد از شهادت پدرم که عزیزتر از جانم بود، به حضور امام خمینی رسیدم. امام دست بر سرم کشیدند و فرمودند: «انشاءالله موفق و موید باشید.» بعد از زیارت امام، آرزو کردم که کاشکی یک شهید دیگر میدادیم و باز به زیارت امام میرفتیم. تنها آرزوی من شهادت است. امیدوارم خداوند به این بنده حقیر نعمت شهید شدن و شاهد بودن را عطا فرماید.
دعای همیشگی امت حزبالله بر زبان من نیز همیشه جاری است: خدایا، خدایا، تا انقلاب مهدی، خمینی را نگهدار. والسلام