تاریخ انتشار : ۲۰ تير ۱۳۹۰ - ۱۱:۴۴  ، 
کد خبر : ۲۲۲۲۷۸

شرح زندگی شهید آیت‌الله صدوقی بروایت خود ایشان

مقدمه: آنچه میخوانید زندگینامه شهید آیت‌الله صدوقی است که خود ایشان در گفت‌وگوئی بیان داشته‌اند:

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم
بنده محمد صدوقی، در سال 1327 هجری قمری 75 سال پیش - در خانواده‌ای روحانی در یزد متولد شدم.
پدرم، مرحوم آقامیرزا ابوطالب، یکی از روحانیون معروف این استان بود، و در مسجد روضه مخمدیه، مضیره، سمت امامت داشت و مرجعیت تامه، برای کارهائی که مردم داشتند، از اسناد و قبالجات، و بطور کلی کارهائی که در آن دوره بدست روحانیت بود. تخصص فوق‌العاده‌ای داشت، و کمتر کسی در این استان می‌توانست مثل ایشان اسناد شرعیه تنظیم کند.
پدرم، فرزند مرحوم میرزا محمد رضا کرمانشاهی، یکی از علمای بزرگ این استان بود، و ایشان هم فرزند مرحوم آخوند ملا محمد مهدی کرمانشاهی بودند.
سال ورود آخوند ملا محمد مهدی به یزد، روشن نیست. چرا که ایشان بوسیله فتحعلی شاه از کرمانشاه به یزد تبعید شدند.
تنها مدرکی که ما برای صدوقی بودن داریم و اینکه از نواده‌های مرحوم صدوق بزرگ می‌باشیم، همان لوح تاریخی جد بزرگ و جد دوم ماست، که در لوح قبرشان این جمله هست:
الذی کان بالصدق نطوق
کیف و هو من نجل الصدوق
«کسی که به صدق و راستگوئی سخن می‌گفت. چگونه چنین نباشد و حال آن که او از نسل صدوق می‌باشد» و این جهت نیز شهرت ما صدوقی می‌باشد.
بنده در سن هفت سالگی پدر و در سن نه سالگی مادرم را از دست دادم. و پسر عم و ابو زوجه ما، مرحوم آمیرزا محمد کرمانشاهی، سرپرست و قیم ما بود.
تحصیلات قدیمه را تا حدود لمعه و قوانین، در مدرسه عبدالرحیم خان یزد، زیر نظر اساتید آنزمان خواندیم، و در سال 1348 قمری، برای ادامه تحصیلات به اصفهان رفتیم. در مدرسه چهار باغ - که حالا مدرسه امام صادق(ع) نام دارد مشغول تحصیل بودیم و پیشرفتمان هم خیلی خوب بود، که متاسفانه یک زمستان بسیار سردی پش آمد و توقف برای ما خیلی سخت شد. شاید متجاوز از بیست برف سنگین آمد، و کسب و کار و تقریبا همه چیز از دست مردم گرفته شد. هر روز از صبح دنبال ذغال و چوب می‌رفتیم و ظهر دست خالی برمی‌گشتیم. تا این که مرحوم سید علی نجف‌آبادی، یک روز وارد مدرسه چهار باغ شد و دید که همه طلبه‌ها دچار کمبود سوخت هستند، و بعد دستور داد تا یکی دو تا از چنارهای بزرگ مدرسه را بیاندازند و بین طلبه‌ها تقسیم کنند.
پس از مدتی که خیلی به سختی گذشت، از طریق قمشه و آباده، بطرف یزد حرکت کردیم، و این سفر قریب 29 روز طول کشید و بالاخره با هر زحمتی که بود خودمان را به یزد رساندیم.
یکسال بعد، یعنی در سال 1349 قمری، برای ادامه تحصیلات با خانواده به طرف قم رفتیم، و اقامت ما در شهر قم، 21 سال بطول انجامید.
مرحوم شیخ عبدالکریم حائری یزدی، موسس و مدیر حوزه علمیه قم، وقتی که در قم ما را شناختند، مورد لطف و محبت خود قرار دادند، و کم کم کار بجائی رسید که رفتن خدمت ایشان، برای بنده مثل واجبات بود. و بعضی از گرفتاریها که برای طلاب پیش می‌آمد، خدمتشان عرض می‌کردم، و ایشان هم کمکهائی توسط بنده، به اهل علم می‌نمودند.
پیشرفت ما در تحصیلات خیلی خوب بود تا اینکه در سنه 1355 قمری. آیت‌ا... حائری از دار دنیا رفتند. بعد از درگذشت ایشان، در اثر فشار پهلوی که می‌خواست همه اهل علم را از لباس روحانی خارج کند، اوضاع بر اهل علم خیلی سخت شد. که بعدا توسلاتی از اهل علم شد و خیلی موثر افتاد.
تحصیل در آن دوره خیلی سخت بود. بجهت اینکه در آنزمان، قم مرجعی نداشت چرا که مرجع تقلید، مرحوم آسید ابوالحسن اصفهانی بودند، که ایشان هم در نجف اقامت داشتند. آقایان مرحوم آیت‌ا... صدر و مرحوم آیت‌ا... خوانساری و مرحوم آیت‌ا... حجت، این سه سرپرستی حوزه را داشتند. و خیلی هم زحمت کشیدند تا وقتیکه مرحوم آیت‌ا... بروجردی، بعلت کسالت در بیمارستان فیروزآبادی بستری شدند.
و در همین خلال، بعضی از اهل علم و مدرسین، بفکر افتادند که ایشان را به قم بیاورند. و به همین خاطر، نامه‌هائی از قم بخدمتشان ارسال شد و اشخاصی به نمایندگی از روحانیت، با ایشان ملاقات کردند.
بنده هم باتفاق داماد آقای صدر، به بیمارستان رفتیم، و بعد به همراه مرحوم آیت‌ا... بروجردی، به قم آمدیم. عمده سعی و کوشش، برای آمدن آقای بروجردی به قم، از ناحیه حضرت آیت‌ا... خمینی بود. و ایشان خیلی اصرار داشتند که اینکار انجام بشود.
پس از فوت مرحوم آیت‌ا... حائری، قسمت عمده‌ای از بارهای حوزه، بدوش ما افتاد. و علاوه بر اینکه تولیت مدارس و تقسیم شهریه‌های طلاب زیر نظر بنده بود. تدریس هم داشتم و حداقل چهار پنج درس می‌گفتم، و بدرس آقایان آیت‌ا... خوانساری، آیت‌ا... حجت، آیت‌ا... صدر، و آیت‌ا... بروجردی می‌رفتم، و در اطراف قم هم مقداری زراعت داشتم.
در آنوقت حافظه من معروف بود. و وقتی که ده هزار طلبه شهریه می‌گرفتند، من دفتر و دستگی در موقع پرداخت نداشتم. هر کس که شهریه می‌گرفت در خاطرم بود، و دیگر احتیاجی نبود که اسم و مبلغ را بنویسم. و شب که به منزل می‌رفتم، به هر کس هر چه داده بودم، یادداشت می‌کردم.
درس هم که می‌گفتم روی همان حافظه قوی بود، و خیلی نیاز به مطالعه نداشتم. و بعضی روزها که به درس می‌رفتم، آقایان وقتی که می‌دیدند عبارت می‌خوانم، می‌فهمیدند که من قبلا مطالعه نکرده‌ام.
حالا که پیر شدم و از کار افتاده‌ام وی معذالک، حالا هم که یک حدث یا دعائی را سه چهار مرتبه میخوانم، حفظ میشوم.
امام خمینی در تدریس فلسفه عرفان، فقه و اصول استاد اول شناخته می‌شدند
در آنوقت امام خمینی یکی از مدرسین خیلی مبرز حوزه بودند، که همه، ایشان را بعنوان اینکه یک آقای فوق‌العاده‌ایست می‌شناختند. تدریسشان هم خیلی بالا گرفت، و با اینکه آقایان مراجع هم بودند ولی تدریس ایشان در قم اولویت پیدا کرد.
یادم هست که امام خمینی در مسجد سلماسی، نزدیک محله یخچال قاضی، تدریس می‌کردند و مسجد تقریبا پر میشد. و ایشان یک آقای معروفی مشهر به فلسفه و عرفان و فقه و اصول و استاد اول، شناخته می‌شدند.
بنده در سال 1349 قمری که وارد قم شدم، دو سه روز پس از ورود، با امام خمینی آشنا شدم، و کم کم آشنایی ما بالا گرفت و به رفاقت کشید، و گاه در تمام مدت شبانه‌روز، با ایشان بودم.
در این مدت طولانی که در قم بودیم، انس ما عمده با ایشان بود، و نمیشد هفته‌ای بگذرد و دو سه جلسه در خدمتشان نباشیم. و یادم نمی‌رود که یک ماه مبارک رمضان، حدیث «طیر مشوی» از کتاب «عبقات» را و دوره این کتاب را، در شب‌نشینی‌هائی که با ایشان و چند تن دیگر از دوستان داشتیم، از اول تا به آخر مفصلا خوانده شد. و از جمله کسانی که برای آمدن من به یزد، سفارش زیاد کرد، آقای خمینی بودند.
در سال 1330 شمسی که برای انجام کاری به یزد آمدم، مرحوم حاج آقا وزیری - از روحانیون سرشناس یزد - پیشنهاد ماندن ما را داد و در این‌باره خیلی سعی و کوشش نمود، و تلگرافاتی هم به قم شد.
آقایان قم با اینکه در پاسخ تلگراف نوشته بودند که بودن من در قم ضرورتش بیشتر است، مع‌الوصف پذیرفتند و ما برای همیشه وارد یزد شدیم.
در اینجا که ماندنی شدیم، در کنار درس و بحث بعضی از کارها را شروع کردیم، از جمله تعمیر مدارس. مدرسه خان، خیلی خراب بود و مدرسه عبدالرحیم خان هم مرکز زباله بازار شده بود. و مسجد روضه محمدیه را هم تعمیر نمودیم. و خلاصه اینکه کارهائی را که مربوط به روحانیت میشود، شروع کردیم.
در سال 1341 که قضیه انجمنهای ایالتی و ولایتی شروع شد، من با امام خمینی تماس مستقیم داشتم و خیلی‌ها اینجا رفت و آمد می‌کردند. و مدیریت جمع کردن آقایان روحانیون و تلگراف کردن راجع به این انجمنها، تقریبا زیر نظر بنده بود. مجالس فوق‌العاده‌ای هم بود، و تقریبا هر روز و هر شب، یک اجتماع روحانی تشکیل می‌شد. والحمدلله در اثر سعی و کوشش و فشار آقای خمینی، دولت مجبور شد که این پیشنهاد را لغو کند. بعد از اینکه این قضیه تمام شد، قضیه آن شش ماده پیش آمد، که از طرف شاه پشنهاد شده بود، و همه دیدند که این بدتر از آن قضیه انجمنهای ایالتی و ولایتی است. و کسی هم که از اول مخالفت کرد، آقای خمینی بود.
بعضی از آقایون هم از اول حاضر به همکاری نبودند، ولی کم کم کار به جائی رسید که آنها هم ناچار شدند، و گوشه و کنار تلگرافاتی می‌زدند و اعلامیه‌هائی می‌دادن. و اینجا هم از ناحیه روحانیت، تلگرافات شد و اطلاعیه‌هایی صادر گردید.
در آن موقع، از طرف ساواک، یک کسی پیش ما آمد و گفت که مامور مراقبت شما هستم، شما چه نقشی دارید؟ ما هم علنا نقش خود را گفتیم، و کارهایی را هم که انجام داده بودیم، و اطلاعیه‌ها و تلگرافات را، همه را نشانش دادیم، و گفتیم در این راه تا آخر هم هستیم، هر اقدامی که قرار است از طرف ساواک نسبت بما بشود، زودتر انجام بدهید. ولی چون بهانه صحیحی نداشتند، نتوانستند ما را تعقیب کنند.
وقتی که کار بالا گرفت و هر شهر و دیاری با آقای خمینی وافقت کرد، قضیه 15 خرداد در تهران اتفاق افتاد، که مصادف بود با 16 محرم. اینجا هم طبق سنت همیشگی، مجلس مفصلی در مسجد ملا اسماعیل و با جمعیت فوق‌العاده‌ای برگزار شد.
خبرها مرتب می‌رسید، از جمله خبر سخنرانی مفصل آقای خمینی در عصر عاشورا در مدرسه فیضیه، علیه شاه، که در آن موقع بقدری به نظر مردم بعید می‌آمد که حساب نداشت. کی قدرت داشت که اسم شاه را بی‌وضو ببرد!! و آقای خمینی در آنروز، چنان شاه را کوبید که اصلا آبروئی برای او نماند، و گفت که کاری نکن که مثل روزگار پدرت بشود که وقتی از اینجا رفت مردم خندان باشند و جشن بگیرند، و بقیه آن سخنرانی که حتما شنیده‌اید.
شب بعدش هم ایشان را گرفتند و به تهران بردند. و بعد از هر شهر و استانی، گروهی از روحانیت، برای اعتراض به گرفتاری آقای خمینی، به تهران رفتند. آقای میلانی از مشهد، آقای نجفی از قم و ... و بنده هم از یزد رفتم.
اوضاع در تهران بقدری وخیم شده بود که به هر خانه‌ای پا می‌گذاشتی، صاحبخانه می‌ترسید. حتی وقتی وارد خانه نزدیکان هم میشدیم، بند از بندشان پاره می‌شد. ما در تهران ماندیم تا وقتی که از طرف ساواک گفتند که باید بروید. یادم هست در منزل آقای میلانی بودیم و همه مهاجرین اهل علم شهرها هم بودند، که پاکروان علیه ما علیه، آنجا آمد و گفت آقایون باید تا پنجشنبه از تهران بروند. خیلی‌ها رفتند و خیلی‌ها را هم بردند. بر حسب ظاهر، نتیجه‌ای از آن مسافرت و گردهم‌آیی گرفته نشد، مگر شهرت اینکه برای استخلاص آقای خمینی، همه به تهران رفتند، و جریحه‌دار شدن قلوب مردم، که اینهم خودش نتیجه بزرگی بود، و انزجاری از مردم نسبت به دستگاه پیدا شد.
بالاخره اما بر حسب ظاهر، آزاد شدند و به قم آمدند. چند روزی در خدمتشان بودیم که عازم مکه شدم، و پس از مراجعت از مکه، دوباره چند صباحی در قم ماندم، و اغلب روزها و شبها در خدمت ایشان بودم، که گروهی از یزد آمدند و ما را بسوی حرکت دادند.
در مدتی که ایشان در قم بودند، قبل از تبعید شدن به ترکیه، گاهی دستوراتی می‌رسید و ما هم عمل می‌کردیم. یادم هست که آقای فلسفی را برای سخنرانی دعوت کرده بودیم و جلسه خیلی عظیمی تشکیل می‌شد، که در شب پنجم، خبر رسید که امام را به ترکیه تبعید کرده‌اند.
گفته شد که مجلس ادامه داشته باشد یا تعطیل شود؟ ما در جواب گفتیم اگر بناست حرفی نزنید و مجلس عادی برگزار بشود، چنین مجلسی نتیجه‌ای ندارد. ولی اگر موضوع تعقیب می‌شود و می‌توانید از خود گذشتگی نشن بدهید و علیه اقدامی که کرده‌اند، صحبتی بکنید، مجلس برقرار باشد. بالاخره بعد از دو سه روز، دستور آمد که آقای فلسفی ار جلب و به تهران اعزام کنند. ما هم به شهربانی رفتیم و با رئیس شهربانی خیلی درشت صحبت کردیم، و به هر حال نزدیک به غروب، ایشان را به تهران اعزام نمودند.
وقتی که امام از ترکیه به نجف حرکت کردند، مراسلات و تلگرافات ما شروع شد. ماهیانه هم یک کمک مالی مستمر می‌شد، و گاهی هم کمک فوق‌العاده‌ای انجام می‌گرفت. تا اینکه مبارزات شروع شد و ما هم اینجا مبارزه را شروع کردیم و اگر اطلاعیه یا اعلامیه‌ای از نجف صادر می‌گردید. متن آن بوسیله تلفن‌ برای ما خوانده می‌شد.
امام که به پاریس تشریف بردند، اوضاع بهتر شد، و جنبش مردم هم زیادتر می‌شد. مراوده و مراسلات و تلفن نیز بین ما شدت بیشتر پیدا کرد. و اعلامیه‌هائی را که امام در پاریس صادر می‌کردند، اینجا بوسیله تلفن ضبط می‌شد، و ما آنرا به اطلاع علمای مشهد و تبریز و شیراز و استانهای دیگر می‌رساندیم و آنها هم تلفنی ضبط می‌کردند، و در خود یزد هم به مقدار کافی چاپ و پخش میشد.
خود بنده هم اعلامیه‌های خیلی زیادی دادم، و اولین کسی که درباره سینما رکس آبادان اعلامیه داد و گناه را به گردن دولت گذاشت بنده بودم، و دو روز بعد هم از طرف امام اعلامیه‌ای صادر شد.
و بعد برای زیارت امام به پاریس رفتیم، و در حدود 12 روز که در پاریس بودیم، صحبتهائی بین ما و ایشن انجام گرفت.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات