آفریقا، بین ماههای نوامبر تا فوریه، بیسر و صدا سده مهمی را برگزار میکند، اما این فرصتی برای شیپورها و سخنرانیها و شامپانی نیست. صدمین سالگرد کنفرانس برلن است: مجمع سری فوقالعادهای از دیپلماتهای اروپائی که آفریقا را به حوزههای نفوذ تقسیم کردند و آن را به دورانی از حکومت استعماری راهبر شدند، که اثراتش را هنوز هم میتوان در سرتاسر قاره مشاهده کرد.
در این هنگام که قحطی آفریقا دیگر در صفحه اول روزنامهها جای دارد و غرب با آمیزهای از همدردی و وحشت و ننگ به آن قاره و مشکلات ترسناکش مینگرد، آموزنده خواهد بود که روزهائی را به یاد آوریم که اروپا آفریقا را مثل بوقلمون شب کریسمس تکهتکه میکرد و هر یک از شرکتکنندگان برای به دست آوردن تکه مورد علاقهاش میجنگید. بسیاری از مشکلاتی که امروز دامنگیر آفریقاست، در آن مجمع دیپلماتیک ریشه دارد.
کنفرانس مزبور دوره تنفس کوتاهی بود در چیزی که به «مرافعه بر سر آفریقا» معروف شد. بعد از چندین قرن نوک زدن به حاشیههای قاره، اروپائیان در دهه 1870، هجوم دیوانهواری را به درون آن آغاز کردند. ماموران امپراتوریها، مسلح به جنگافزارهای برتر و انجیلها و پیماننامههای موقتی، ظرف یک دهه نسبت به بیش از 26 میلیون کیلومتر مربع سرزمین و 100 میلیون انسان ادعای مالکیت کردند.
این، روندی تصادفی و آشفته بود که چندینبار قدرتهای غربی را به غوطهور شدن در جنگ تهدید کرد. «اوتوفون بیسمارک» صدراعظم آلمان که از آشفتگی منزجر بود و میخواست سهمی از غنائم را برای آلمان تامین کند، به این نتیجه رسید که زمان وضع پارهای مقررات بنیادی فرا رسیده است.
همتایان فرانسوی و بریتانیائی او، که رقبای عمده را در آفریقا تشکیل میدادند، با این نظر موافقت کردند.
در گردهمائی سه ماهه مزبور، چهارده کشور غربی شرکت کردند. آنانکه غیبتشان چشمگیر بود، کسانی بودند که بیش از همه سرنوشتشان مطرح بود، آفریقائیان. اما دوروئی چندانی وجود نداشت: هیچکس تظاهر نمیکرد که مقررات برای تامین منافع کشورهائی وضع میشود که در مجمع حضور نداشتند. منافع آفریقائیان هیچگاه عاملی به حساب نیامد. «بیزیل دیویدسون» مورخ بریتانیائی مینویسد، «اروپائیان آمدند و مهار تاریخ آفریقا را به دست گرفتند، و راهحلهائی که آنها یافتند، راهحلهائی برای خودشان بود، نه برای آفریقائیان.»
آفریقای یک قرن پیش، از چند صد کشور مستقل تشکیل میشد که بعضی از آنها بزرگ و نیرومند و پیشرفته بودند، و بعضی دیگر کوچکتر و ضعیفتر و ابتدائیتر. هنگامی که اروپائیان ترسیم خطوط خود را به پایان رساندند، این کشورها به حدود 40 قطعه سرزمین تبدیل شدند.
این، روند آسان یا پاکیزهای نبود. گروههای قومی به تکههائی مجزا تقسیم شدند، چنانکه قوم «اوامبو» به وسیله خط مرزی که آنگولای پرتغال را از آفریقای جنوبغربی آلمان جدا میکرد، به دو نیمه تقسیم شد. اقوامی نیز با همسایگان ناهمگون خود ترکیب یافتند. «ایبو»ها و «یوروبا»های ساحل آفریقای غربی، همراه با «هائوسا»ها و «فولانی»های مسلمان، شمال، درون کشوری افکنده شدند که نیجریه بریتانیا را تشکیل داد و در آنجا رقابتهای آنها به برانگیختن جنگ «بیافرا» کمک کرد و امروز نیز همچنان پژواک دارد.
آلمانیها مالکیت سرزمینی را به دست آوردند که به تانگانیکا معروف شد، نه به این خاطر که نسبت به آن ادعا داشتند، بلکه به این دلیل که بریتانیاییها فکر میکردند بهترین وسیله برای راضی کردن بیسمارک آن است. همینطور، پرتغال فرمانروائی بر سرزمینی را به دست آورد، که 22 بار از خود آن بزرگتر بود. عمدتا به این علت که متحدان بریتانیائی لیسبون از پرتغالیها به عنوان ابزاری برای دریغ کردن سرزمینهای آفریقائی از رقبای عمده خود در پاریس، استفاده میکردند. «لئو پولد،» شاه بلژیک جایزه بزرگ را به دست آورد؛ اجازه بهرهبرداری از سرزمینی با مواد معدنی غنی، که به کنگوی بلژیک تبدیل شد.
ابتدا آفریقائیان توجه چندانی به خطوط جدید نشان نمیدادند، زیرا به نظر میرسید که این تماما مربوط به رقبای اروپائی است و چندان ربطی به آنها ندارد. اما تدریجا خطوط روی نقشه، نه تنها برای اروپائیان، بلکه برای خود آفریقائیان نیز به مرزهای واقعی تبدیل شد. تن در دادن آفریقا، جزئی از پذیرش معیارها و آداب و عقاید اروپائیانی شد که جویای فرمانروائی بر آن بودند.
یکی از مسائل بزرگ روشنفکران آفریقائی در جریان جنبش استقلال به دنبال جنگ جهانی دوم عبارت از آن بود، که آیا این مرزها را بپذیرند، یا مرزهای جدیدی ترسیم کنند و یا اصلا مرزی نداشته باشند. جنبش تشکیل ایالات متحده آفریقا از پشتیبانی فکری و عاطفی نیرومندی برخوردار بود. اما این آرمانگرائی، به وسیله واقعیت نیرومندتر سیاست قدرت و جاهطلبیهای کسانی که وارث حکومت اروپائیان شدند، متزلزل و سرانجام مقهور شد.
در پایان، سازمان وحدت آفریقا که به منظور گرد آوردن آفریقائیان طرحریزی شده بود، به بنای یادبود «تراژی کومیک» (هم اسفانگیز و هم خندهآور) جدائی پایدار آنها مبدل شد.
اما دستورها به تنهائی ملتها را به وجود نمیآورند، و این یکی از بیرحمانهترین درسهائی است که تاریخ اخیر به آفریقا آموخته است. در کشورهائی مانند آنگولا، اوگاندا، بوروندی، نیجریه، و حتی آفریقای جنوبی، مفهوم ملیت، در بهترین حالت، تنها به طرزی حاشیهای درک میشود. اکثر این کشورها فاقد یک «جورج واشینگتن» هستند، شخصی متعلق به گذشته سیاسی یا فرهنگی، که عامل پیوند زدن گروههای مختلف به یکدیگر را تامین کند و همگان بتوانند او را بستایند.
آفریقا، در شرایط فقدان این عامل پیوند، به گروههای خود و کوچکتر متخاصم تقسیم شده است. مردم هویت خود را بر اساس قبیله، ایدئولوژی، حرفه، مذهب، یا طبقه اقتصادیشان تعیین میکنند و به ندرت بر اساس ملت. پس تعجب چندانی ندارد، که طی 27 سال از زمانی که غنا به عنوان نخستین کشور استقلال خود را از استعمارگران به دست آورد، آفریقا مشقت ده دوازده جنگ 70 کودتای نظامی، و ترور 13 نفر از سران دولتهای خود را از سر گذرانده است. این قاره 5 میلیون نفر، یعنی بیش از هر قارۀ دیگری پناهنده دارد و آنها نیز بخشی از محصول تنظیم نادرست مرزها و ملتهائی هستند که عمدتا بر روی کاغذ وجود دارند.
در تحلیل کردن مصائب آفریقا، خود آفریقائیان تقصیر مشکلات را به گردن استعمار اروپائی میاندازند. در مقابل، غربیها این قاره را همچون لوح سفیدی تلقی میکنند که تاریخ واقعی آن تنها به هنگام استقلال آغاز شده و مشکلات آن را میتوان به پای رهبران فاسد آفریقائی و اولویتهای ناصحیح گذاشت.
هر دو آنها، البته، درست میگویند، و هر دو نیز اشتباه میکنند، اما غربیها که طی سه دهۀ گذشته اینچنین آزادانه آفریقا را به باد اندرز و انتقاد گرفتهاند، نبایستی فراموش کنند که پیشینیان آنها بودند که 100 سال پیش در برلین، تاریخ جدید این قاره را طرحریزی و ایجاد و آغاز کردند.