تاریخ انتشار : ۱۸ مرداد ۱۳۹۱ - ۱۲:۵۷  ، 
کد خبر : ۲۲۲۵۳۹

اعراب و اسراییل در گفت‌وگو با مجید مددی (بخش پایانی)

مقدمه: گروه اندیشه: در بخش اول این گفت‌وگو که روز سه‌شنبه گذشته منتشر شد نگاهی به مساله ریشه‌های تاریخی نزاع میان اعراب و اسرائیل و مسئله صهیونیسم مطرح شد آنچه در پی می‌آید بخش دوم وپایانی این گفت‌وگو است.

* ‌با توجه به تحلیل شما از دو نوع صهیونیسم، روحانی و سیاسی که هر دو نیز طالب اسکان در فلسطین بودند و فلسطین هم از زمان‌های دور سرزمین مشترک اعراب و یهودیان ساکن آن بوده، ایجاد کشوری به نام اسراییل که موجب این همه اختلاف، مناقشه و جنگ و ستیز شد، چه ضرورتی داشت؟ آیا منافع خاصی با بهره‌برداری از احساسات ناسیونالیستی یهودیان و آنتی‌‌سیمیتسم گسترده و ریشه‌دار در کشورهای مختلف، به ویژه در جوامع سرمایه‌داری، نقش تعیین‌کننده‌ای در برقراری حاکمیت صهیونیستی در سرزمین فلسطین داشت؟
** منتقدان یهودی صهیونیسم، به طوری که مشاهده کردیم قایل به دو نوع صهیونیسم روحانی و سیاسی هستند ولی چون بحث امروز و دیروز نیست، واقعیت تاریخی دارد. از دیدگاه آبرام لئون، چنانکه پیشتر اشاره کردم، در حقیقت صهیونیسم «محصول مرحله پایانی سرمایه‌داری است.» نظامی رو به افول که تنها از راه پنجه انداختن به دیگر نقاط و استفاده از منابع حیاتی به شیوه‌های استعماری است که می‌تواند به حیات خود ادامه دهد. این اندیشه‌ور مارکسیست، لئون، بر آن است که صهیونیسم در توجیه خود به خاستگاه اولیه‌اش در بیش از دو هزار سال پیش رجوع می‌کند، در حالی که صهیونیسم واکنشی بود نسبت به وضعیت پدید آمده در زندگی یهودیان که نتیجه انهدام فئودالیسم بود و مناسبات متزلزل و رو به افول سرمایه‌داری. پرسشی که در اینجا لئون مطرح می‌کند چنین است: چگونه می‌توان باور کرد که علاج شر و مصیبت دو هزار ساله قومی تنها در پایان قرن نوزده پیدا شد؟! ولی صهیونیسم نیز مانند هر جنبش ملی‌گرا و حتی بنیادگرایانه‌تر، گذشته تاریخی خود را در پرتو شرایط امروز می‌بیند و این گزاره را پیش می‌کشد که صهیونیسم هرگز به‌گونه‌ای جدی نمی‌گوید و نشان نمی‌دهد که چرا در این دو هزار سال یهودی‌ها هیچ تلاشی برای بازگشت به «ارض موعود» نکردند؟
چرا لازم بود تا پایان قرن نوزده صبر کنند تا هرتسلی پیدا شود و آنان را نسبت به ضرورت بازگشت به آن سرزمین آگاه‌کند؟ و چرا همه پیشگامان هرتسلی، فی‌المثل شخص مشهوری چون ساباتای زبی به عنوان «مسیح دروغین» قلمداد شد و پیروان او تحت پیگرد یهودیت ارتدوکس قرار گرفتند؟! پس مساله چیز دیگری است و پاسخ را باید در جای دیگری جست و این جای دیگر همانا منافع امپریالیستی در غرب است که چشم به جهان دارد. در اینجا است که باید به تلاش‌های تب‌آلود راست‌گرایان صهیونیسم و هم‌پیمانان غربی آنان و در راس آنها امپریالیسم انگلیس برای ایجاد کشوری برای یهودیان نظری بیفکنیم. می‌دانیم که برنامه ایجاد «حکومت یهود» ابتدا به وسیله تئودور هرتسل در 1896 طراحی شد و در جریان نخستین کنگره صهیونیست‌ها در شهر «بال» سوییس در 1897 مفاد آن به تصویب رسید. اما این برنامه پس از کوشش‌های فراوان برای به‌اجرا درآوردن‌اش، هیچ‌گاه به مرحله عمل نرسید (به علت تضادهای داخلی جنبش صهیونیستی و جناح‌بندی‌های چپ و راست درونی آن) و پس از مدتی نیز به فراموشی سپرده شد. حدود 17 سال پس از این ماجرا، جنگ جهانی اول درگرفت. در نوامبر 1914، انگلیسی‌ها سه ماه پس از اعلان جنگ به آلمان با حکومت عثمانی نیز وارد جنگ شدند و یورش خود را برای اشغال متصرفات عثمانی و از هم پاشیدن یکی از بزرگ‌ترین امپراتوری‌های آن زمان که به نام اسلام بر بخش وسیعی از غرب آسیا و شمال آفریقا حکمروایی داشت، آغاز کردند.
در آن زمان، فلسطین هم جزیی از قلمرو امپراتوری عثمانی به حساب می‌آمد و چون این سرزمین براساس افسانه‌های قوم یهود، «ارض موعود» تلقی می‌شد، صهیونیست‌ها که از کوشش‌های خود در جلب رضایت سلطان عثمانی برای استقرار در فلسطین ثمری ندیده بودند، با اشتیاق فراوان به کمک انگلیسی‌ها شتافتند و با حمایت بی‌دریغ از هدف‌های جنگی آنها در خاک فلسطین، ‌سرانجام ارتش انگلیس را در این سرزمین به پیروزی رساندند و به این امید نشستند که با نفوذ فراوان صهیونیست‌ها بر دولتمردان انگلیسی بتوانند سرانجام به آرزوی چندین ساله خود – یعنی استقرار حکومت یهود در فلسطین- نایل آیند و این در حالی بود که در زمان اشغال خاک فلسطین توسط انگلیسی‌ها (سال 1917)، جمعیت این سرزمین از 500 هزار عرب (مسلمان)، 60 هزار یهودی و حدود 60 هزار مسیحی، تشکیل می‌شد. نخستین گام در این راه، یعنی اجرای خواسته صهیونیست‌ها، صدور اعلامیه‌ای از سوی دولت انگلیس بود که به «اعلامیه بالفور» شهرت دارد که طی آن دولت انگلیس به عنوان متصرف سرزمین فلسطین به یهودیان وعده داد که تاسیس «وطن ملی» برای یهودیان در فلسطین را با نظر موافق می‌نگرد و برای رسیدن به این هدف مساعی حسنه خود را به کار خواهد برد.
*‌ با این پیشینه تاریخی، یعنی کمک صهیونیست‌ها در جنگ انگلیسی‌ها علیه عثمانی و سرانجام پیروزی انگلیس در جنگ و صدور اعلامیه بالفور، می‌توان گفت که «حکومت یهودی» بالقوه در فلسطین تشکیل شد؟ آیا با تشکیل چنین حکومتی همه یهودیان ساکن مناطق مختلف جهان و حتی گروه‌های متفاوت صهیونیستی با گرایش‌های مختلف، موافق بودند؟
** تشکیل بالقوه چنین حکومتی، آری ولی همان‌طور که می‌دانیم، «دولت اسراییل» به صورت بالفعل در 1948 تشکیل شد، یعنی بیش از 30‌سال پس از صدور «اعلامیه بالفور» در دوم نوامبر 1917، این تاخیر درازمدت به چه علت بود؟ اگر همه یهودیان و صهیونیست‌ها یکپارچه طالب چنین حکومتی و بازگشت به «ارض موعود» را خواستار بودند چرا تشکیل چنین دولتی بلافاصله پس از رفع مانع، به انجام نرسید؟ به این اعلامیه که به شماره 202/395 در آرشیو اداره اسناد ملی انگلیس ضبط است، توجه کنیم: «... اورشلیم سقوط کرد؛ لحظه رهایی قوم یهود فرا رسید! فلسطین باید بار دیگر به صورت وطن ملی یهودیان درآید... قوای متفقین قصد دارند اسراییل را به اسراییلیان واگذارند. امروز قلب هر یهودی آرمان خواه به خاطر این پیروزی بزرگ از خوشحالی می‌تپد...» اما بسیاری از «یهودیان آرمان‌خواه» و حتی بی‌شماری از صهیونیست‌ها – منتقدان یهودی صهیونیسم که پیش‌تر از آنها نام بردیم- از این «ندای آزادی‌خواهانه» که از حلقوم انگلیسی‌های پیروز در جنگ امپریالیستی بیرون می‌آمد، استقبال نکردند. چرا؟ زیرا آنها به شهادت مبارزات حق‌طلبانه‌شان و شناخت توطئه امپریالیستی ایجاد کشور اسراییل که در راستای منافع استعماری غرب بود، بیش از سه دهه مقاومت کردند و از شکل‌گیری «دولت یهودی» ممانعت به عمل آوردند.
اسکان یهودیان در فلسطین برای رهایی از یهود آزاری در مناطقی که آنها می‌زیستند و حاکم بر سرنوشت خود شدند برای اکثر یهودیان و حتی جمعی از رهبران صهیونیسم، مطلقا به معنای ایجاد کشور مستقلی به نام اسراییل نبود، بلکه ایجاد دولتی بود متشکل از یهودی‌ها و اعراب که حافظ منافع هر دو باشد؛ نه حکومتی توطئه‌گر که وظیفه‌اش « انجام عملیات خرابکاری و براندازی به منظور تجزیه جهان عرب، در هم شکستن نهضت ملی یا قومی عرب و به قدرت رساندن رژیم‌های دست آموزی که با تبدیل اسراییل به قدرت بزرگ منطقه، همراهی و همدلی کنند.» ولی مشاهده می‌کنیم که «دولت یهود» یا کشور اسراییل که برساخته قدرت‌های بزرگ و تحت حمایت آنهاست، در شکل و ویژگی‌ فعلی‌اش به مثابه «سگ‌زنجیری» امپریالیسم در منطقه درآمده برای جلوگیری از رشد و تعمیق مبارزات ضداستعماری مردم خاورمیانه و خاموش کردن شعله شور و اشتیاق مردم برای آزادی و استقلال واقعی. این صرفا حدس و گمان و شعار ضدصهیونیستی نیست، بلکه صهیونیسم سیاسی با حمایت و کمک‌های بی‌دریغ قدرت‌های بزرگ سرانجام به تشکیل دولت اسراییل در سرزمین فلسطین موفق شد و دست به جنایات عریان و خرابکاری‌های گسترده زد، صرفا ادعای مخالفان و منتقدان رژیم فاشیستی صهیونیستی اسراییل نیست. اگر به اظهارات بی‌پرده برخی از رهبران صهیونیستم درگذشته مراجعه کنیم علاقه حمایت‌گران «دولت یهود» را در سرزمین فلسطین که در پی چیز دیگری جز ایجاد «وطنی» برای یهودیان آواره بودنددر خواهیم یافت. تئودور هرتسل بنیانگذار سازمان جهانی صهیونیست‌ها در سال 1900 نوشت: «بازگشت ما به سرزمین پدران‌مان، چنان‌که در کتاب مقدس وعده داده شده است، از بزرگ‌ترین مسایل سیاسی مورد علاقه قدرت‌هایی است که در آسیا چیزی را می‌جویند.»
بنابراین، برای ایجاد چنین دولتی به جمعیتی نیاز بود از یهودیان سرتاسر جهان که وجود کشوری مستقل برای آنان را توجیه کند؛ زیرا چنان که پیشتر گفتیم، یهودی‌های سرزمین فلسطین چیزی در حدود 10درصد مردم ساکن فلسطین بودند. بیشتر یهودی‌های ساکن جوامع غربی نیز که در رفاه می‌زیستند تمایلی به رفتن به فلسطین و متوطن شدن در آنجا نداشتند. پس باید زمینه‌سازی می‌شد و برنامه‌ریزی حساب شده و دراز مدتی برای کوچ دادن یهودیان به فلسطین به عمل می‌آمد. برای این منظور، «آژانس یهود» و دیگر سازمان‌های صهیونیستی دست به کار شدند. کمک‌های بی‌دریغ محافل امپریالیستی، از جمله بانک‌ها و سایر موسسات مالی در غرب که اداره آنها به دست ثروتمندان یهودی صیهونیست، یا تحت نظارت آنها بود، در امر مهاجرت یهودیان، به‌ویژه آن قشر بی‌چیز و محروم مناطق شرقی که بعدها در جامعه اسراییل شهروندان درجه دو به حساب آمدند! نقش چشمگیری داشت. همچنین توطئه و اعمال خدعه‌آمیزی که یهودیان بی‌خبر از همه‌جا را وادار به مهاجرت و اقامت در سرزمینی کند که به‌ظاهر وطن امن آنهاست! یکی از شیوه‌های بسیار ناجوانمردانه صهیونیست‌های فاشیست مسلک استفاده یا سوءاستفاده از یهودآزاری (آنتی سیمتیسم) در کشورهای مختلف جهان، به ویژه در آلمان نازی بود. چگونه؟ به اسناد معتبر در این زمینه نگاهی می‌افکنیم. ایوانف در گزارشی از این سوءاستفاده از آنتی‌سیمتیسم برای جلب افراد تهیدست و بی‌چیز یهود که تحت ستم دم افزون بودند، برای کوچ دادن شان به فلسطین چنین می‌گوید: «عوامل جلب این مردم به فلسطین نخست استعمار بریتانیا و بعدها استعمار نوخاسته ایالات متحده آمریکا بود که هر یک به نوبه خود و به اقتضای محل و مورد از «آنتی سیمتیسم» سال‌های 1900 تا 1920 و ناشی از موج ضدانقلاب در اروپا و ظهور فاشیسم در آن دیار و فلاکت و فقر و ویرانی ناشی از جنگ استفاده بسزایی کرد. صهیونیست‌ها از این هر دو عامل استفاده کردند و در این مشارکت در قبال شرکای «بس محترم!» موقتا به نقش دلال و مشتری‌جو خرسند بودند ...»
رهبران صهیونیست انواع راه چاره را از مدنظر گذارندند. برای مثال، رابی کلاسنر طی گزارش خود به کنگره یهودیان آمریکا، که نفوذ صهیونیست‌ها در آن غالب بود، در این خصوص، یعنی در زمینه کوشش صهیونیست‌ها برای سوق دادن آوارگان به فلسطین پیشنهاد کرد که: «علاوه بر خوردداری از رساندن آذوقه به آوارگان یهودی‌تبار، به هاگانا باید ماموریت داده شود که ایشان را با عملیات ایذایی به ستوه آورند!» درباره این اعمال پست و بیشرمانه استفاده از آنتی‌سیمتیسم (یهود آزاری) توسط صهیونیست‌ها برای رسیدن به هدف‌هایشان، به مدارک و شواهد بسیاری می‌توان مراجعه کرد. مثلا تاسیس «اردوگاه‌های آموزشی» در آلمان نازی در جریان توافقی میان «فرستادگان صهیونیست و آدولف آیشمن» که هانا آرنت از آن پرده برگفت.
* ‌ بنابر تحلیل شما که صهیونست‌ها یهود‌آزاری (آنتی‌سیمتیسم) را برای رسیدن به اهداف شان مورد بهره‌برداری قرار دادند و مخفیانه روابطی با سران حزب فاشیست ایتالیا و شخص موسولینی و نیز رهبران حزب نازی آلمان، حتی در دوره جنگ بین‌الملل دوم داشتند،چطور موضوع هولوکاست را دستاویز قرار دادند و با مظلوم‌نمایی سیاست نژادپرستانه و ظالمانه خود را در سرزمین اشغالی فلسطین علیه اعراب که در این جنایت‌های وحشیانه ضد یهودیان شرکت نداشتند، اعمال کردند و کمر به نابودی آنان بستند؟ ممکن است در این مورد توضیحاتی ارایه فرمایید.
** با توجه به مطالبی که تاکنون گفتم و پرده برگرفتن از توطئه‌ها و اعمال خرابکارانه‌ای که حتی عده‌ای از رهبران دولت اسراییل نیز به آن اعتراف کرده‌اند؛ صهیونیست‌ها همواره به دیده موافقت بر یهودآزاری و آنتی‌سیمتیسم می‌نگریستند و برای آینده چشم امید به آن داشتند و از این‌رو «عقد اتحادی» به قول ایوانف، میان صهیونیست‌ها و فاشیست‌ها – البته مخفیانه – به هیچ‌وجه غیرطبیعی نبود. صهیونیست‌ها که می‌خواستند با توسل به هر وسیله‌ای به هدف‌های خویش برسند به شیوه‌ای غریب علیه اوباشی و یهودآزاری نازی‌ها عکس‌العمل نشان می‌دادند. مثلا لرد ملکت، صهیونیست انگلیسی در کتابی که در 1937 منتشر کرد، نوشت: «یهود آزاری در آلمان مانعی بر سر راه مناسبات نزدیک‌تر بین آلمان و دیگر ملت‌های اروپاست...» و بنابراین برای تخفیف وخامت وضع توصیه کرد که «یهودیان آلمان به فلسطین کوچانده شوند!» و ایوانف به درستی می‌گوید که کتاب ملکت را «نمی‌توان ادعا نامه‌ای علیه شرارت‌ها و ستمگری‌های نازی‌ها شمرد.» اعمال شقاوت آمیز نازی‌های آلمان که یهودیان را ناگزیر کرد درصدد یافتن پناهگاهی برآیند و فلسطین به گفته ادلمن صهیونیست یکی از مناطقی بود که یافتند؛ «یهودیان به منظور تاسیس حکومت ملی به آنجا نرفتند، بلکه به منظور نجات جان شان بود.»
و جالب این است که این رفتار و اعمال جنایتکارانه و سفاکانه بر ضدیهودی‌ها نه تنها صهیونیست‌های به اصطلاح مدافع یهودیان را متاثر نمی‌کرد و به اعتراض بر نمی‌انگیخت، بلکه مورد تاییدشان نیز بود و برای شدت بخشیدن به آن، برای رسیدن به هدف، یعنی ایجاد دولتی صهیونیستی در فلسطین که مطامع امپریالیستی را برآورد؛ با جنایتکاران فاشیست و نازی همکاری هم می‌کردند. پس از شکست آلمان در جنگ جهانی اول و کاهش نفوذ صهیونیست‌ها در سازمان جهانی صهیونیست‌ها، ناهوم گلدمن از صاحب منصبان سابق اداره امور یهودیان، همراه اشتریکر و استیون وایز به فکر تاسیس یک سازمان جهانی به ظاهر غیرصهیونیستی افتادند که به گفته آگاهان «پلی برای سرمایه‌های آمریکا باشد که اینک سخت می‌کوشید جانشین بریتانیا در خاورمیانه شود و با فاشیسم که اینک به سرعت در اروپا بسط و گسترش می‌یافت، پیوند نزدیک برقرار کند.»
حییم وایزمن، رییس وقت سازمان جهانی صهیونیست‌ها که «آینده خود را سخت به دولت بریتانیا گره زده بود، با اطلاع از این جریان، حامی خویش – انگلستان – را متقاعد ساخت که اقدام گلدمن با اطلاع و تایید وی بوده و برای بریتانیای کبیر بسیار مفید خواهد بود.» به گفته ایوانف، حییم وایزمن پس از مشاهده علائم مساعدی از سوی حامی‌اش، ترتیبی داد تا گلدمن در نوامبر 1934 شتابان راهی رم بشود، زیرا «مسایل بسیاری بستگی به نتیجه ملاقات وی با موسولینی داشت». موسولینی در 13نوامبر 1934 گلدمن را به حضور پذیرفت؛ گفت‌وگوی نیم ساعته ایشان «در محیط حسن نیت و تفاهم مشترک گذشت. موسولینی با فکر تاسیس کنگره یهودیان جهان، موافقت کرد و وعده پشتیبانی داد.» پس از پایان جنگ دوم جهانی و شکست آلمان نازی، همکاری و هم قدمی صهیونیست‌ها با این رژیم جنایتکار که هولوکاست را آفرید و در اردوگاه‌های اسیران و کوره‌های آدم‌سوزی آن‌، چه بسیار انسان‌های شریف، از جمله رجال برجسته یهودی ضد صهیونیسم نابود شدند؛ و جنایتکاران نازی به اطراف و اکناف جهان گریختند، وحشتی سران صهیونیسم جهانی را فرا گرفت زیرا در این هنگام احتمال برملا شدن راز سر به مهر همکاری آنها با رژیم نازی از هر زمان بیشتر بود. چرا که فراریان و بیش از همه، آدولف آیشمن بود که «اطلاعات دقیق و دست اولی از نقش واقعی صهیونیست‌ها و ماهیت‌ بازی‌های پشت پرده آنها را طی سالیان جنگ، در سینه داشت.» به همین دلیل هم پس از تشکیل اسراییل، دستگیری و محاکمه آدولف‌ آیشمن سرلوحه حکومت صهیونیستی قرار گرفت و ....
* ‌اکنون، شاید بهتر بتوان در مورد هولوکاست، شکل‌گیری حاکمیت متجاوز صهیونیستی در فلسطین و نقش آن به مثابه «سگ‌زنجیری» امپریالیسم در منطقه سخن گفت. آیا به نظر شما با توجه به کیفیت وجودی دولت اسراییل و سیاست و سیاست تجاوزکارانه آن، می‌توان امیدی به حل مساله فلسطین داشت یا حل این مساله در گرو آزادی فلسطین و نابودی رژیم صهیونیستی است؟
** این موضوع پیچیده‌ای است و نیازی به بررسی بیشتر و عمیق‌تری دارد. پیشتر گفتیم که با صدور اعلامیه بالفور در دوم نوامبر 1917 جامعه‌ای یهودی به صورت بالقوه به وجود آمد که آوارگان یهودی رانده شده از نقاط مختلف جهان را در سرزمینی اسکان دهد که طبق افسانه‌های تلمودی «ارض موعود» قوم برگزیده خوانده شده است! اما کشور اسراییل سی و اندی سال بعد از اعلامیه بالفور در 1948 به وجود آمد، دلایل این تاخیر را در گفت‌وگوهای پیش بیان داشتم که عبارت بود از گردآوری و اسکان جمعیت کافی در فلسطین، یافتن منابع مالی برای خرید زمین از اعراب و مهم‌تر از همه، پیدا کردن بهانه‌ای برای خاموش کردن صدای مخالفان، حتی منتقدان یهودی صهیونیسم که بازگشت به سرزمین موعود را توصیه می‌کردند به شرطی که «هیچ اقدامی که احتمالا به حقوق مدنی و مذهبی غیریهود فلسطین یا به حقوق و موقعیت سیاسی یهودیان در سایر کشورها لطمه بزند، انجام نگیرد.» یکی از اهرم‌های بسیار کارا برای صهیونیست‌های سیاسی، به قول موشه منوهین، یهود آزاری یا آنتی‌سیمتیسم موجود در جامعه‌های غربی بود که به شدت مورد بهره‌برداری قرار گرفت.
جالب است به این نکته توجه کنیم که به گفته مورخان، فاشیسم که از آغاز دهه 30 تا اواسط دهه 40 «مرکز پرخاش‌جوی آنتی‌سیمتیسم بود» منکوب شد؛ چنان که صهیونیست‌ها خود به صراحت می‌گفتند اینک به «منابع جدید» آنتی‌سیمتیسم نیاز بود و بنابراین لازم می‌آمد که چنین «منابعی» را بسازند. ببینم بن گوریون در این زمینه چه می‌گوید: «من از اعتراف به این نکته شرم ندارم که اگر قدرت می‌داشتم – چنان که آرزوی‌اش را دارم – گروهی از جوانان کاری را جدا می‌کردم، جوانان هوشمند، شایسته و فداکار نسبت به آرمان‌ما و مشتاق و آرزومند کمک به رهایی یهودیان؛ آن وقت این جوان‌ها را به ممالکی می‌فرستادم که یهودیان‌شان غرق در خودخواهی گناه‌آلودند؛ وظیفه این جوانان این بود که خود را غیریهودی جلوه دهند و یهودیان را با شعارهای ضدیهود به ستوه آوردند؛ شعارهایی مانند «یهودی قاتل، یهودی برگرد به فلسطین ...من قول می‌دهم که نتیجه کار از لحاظ مهاجرت، هزاران بار بیش از نتایج موعظه هزاران فرستاده‌ای می‌بود که در گوش‌های ناشنوا خوانده‌اند!» آیا جای تعجب است که چنین موجوداتی از یهودآزاری استقبال کنند و از نسل‌کشی رژیم نازی با بزرگ‌نمایی آن به نفع خود بهره‌برداری نمایند؟ آری، موضع هولوکاست که هرگز به تحقیق ثابت نشده چه تعداد یهودی قربانی گرفت؛ زیرا تابویی شد که هر اندیشه‌‌وری خواست درباره آن تحقیق کند و حقیقت را دریابد، حتی اکنون، پس از نزدیک به 70 سال مورد پیگرد و لعن و نفرین قرار می‌گیرد.
*‌ از این رو، بهترین بهانه و مستمسک در دست صهیونیست‌های سیاسی برای ایجاد «دولت یهود» و شکل دادن به جامعه اسراییل، موضوع مورد مناقشه و بحث‌انگیز هولوکاست بود که نظام سرمایه‌داری جهانی آن را به عنوان یک واقعیت تاریخی انکارناپذیر پذیرفت و مورد تایید قرار داد اما آیا همه روشنفکران و واقع‌بینان یهودی و منتقدان و نه دشمنان، جامعه فعلی اسراییل این ادعا را می‌پذیرند و در حقیقی بودن آن به نحو تبلیغ و اعلام شده، اشتراک عقیده دارند؟ مطلقا چنین نیست.
** ببینیم نورمن فینکل اشتاین، اندیشه‌ور برجسته و بسیار مشهور یهودی در این باره چه می‌گوید: «ثابت شد، که هولوکاست سلاح اید‌ئولوژیک بسیار ضروری است.» او در کتاب بسیار پرفروش خود به نام صنعت هولوکاست که تاکنون به بیش از 16 زبان زنده دنیا ترجمه شده و با شمارگان بالایی در سرتاسر جهان به فروش رسیده است؛ هولوکاست را نه به عنوان پدیده‌ای دروغین و ساختگی که برخی می‌پندارند، بلکه بزرگ‌نمایی شده به مثابه سلاحی اید‌ئولوژیک در خدمت مطامع صهیونیسم، به نقد می‌کشد و پرده از روی بسیاری توطئه‌ها و خلاف‌‌کاری‌های صهیونیستی و حامیان آن بر می‌کشد. این کتاب با عنوان فرعی «تاملاتی پیرامون بهره‌برداری و سوءاستفاده از رنج و مصیبت‌های یهودیان» به راستی سند ارزشمندی است از یک حقیقت و واقعیت تاریخی که چگونه بی‌شرمانه مورد سوءاستفاده و بهره‌برداری جنایتکاران و متجاوزان صهیونیست قرار گرفته و توجیه‌گر اعمال ضدانسانی آنها شده است. عبارت کوتاهی از خاخام آرنولد یاکوب ولف سرآغاز کتاب است: «به نظر من هولوکاست فروخته شده، به اندیشه در نیامده است.» در اینجا من قصد ندارم به نقد این کتاب بپردازم. فقط به نکته‌هایی از آن اشاره خواهم کرد که روشنگر موضوع و بحث مورد گفت‌وگوی ماست، نخست توضیحی درباره نام کتاب: «صنعت هولوکاست» چیزی همانند «صنعت فرهنگی» کتابی از هورکهایمر و آدورنو که مسایل فرهنگی را بررسی می‌کنند در جامعه‌ای سرمایه سالار که به مثابه «ساخته» هدفمندی مورد بهره‌برداری قرار می‌گیرد و طبیعی است که برای بهره‌برداری هر چه بیشتر و گسترده‌تر، ضرورتا باید شکلی عوامانه به خود گیرد تا تعداد بیشتری بتوانند آن را مورد استفاده قرار دهند.
«صنعت هولوکاست» نیز به همین سان از طریق به کارگیری‌اش به وسیله یکی از قدرت‌های نظامی جهان باسابقه وحشتناک حقوق بشری‌اش که خود را به عنوان دولت «قربانی» به جهان نمایانده است، تبدیل به صنعتی شده که باید مورد بهره‌برداری قرار گیرد. نویسنده در جایی از کتاب توضیح می‌دهد که نسل‌کشی (هولوکاست) نازی‌ها یک رویداد واقعی تاریخی بود. در حالی که هولوکاست موکد بازنمود اید‌ئولوژیک آن است. فینکل اشتاین می‌گوید در جریان نسل‌کشی نازی‌ها، او به جز پدر و مادرش، همه اعضای دو طایفه، هم پدری و هم مادری‌اش را از دست داده است و می‌افزاید که پدر و مادرش اغلب از دیدن خشم و حالت نفرت‌اش از تحریف و سوءاستفاده از نسل‌کشی نازی‌ها، دچار حیرت می‌شدند.
با این همه، او به عنوان اندیشه‌ور شایسته و واقع‌گرایی نتوانست این بهره‌برداری مسخره از یک رویداد تاریخی را برای توجیه وحشیگری‌ها و جنایات ضدبشری دولت غاصب صهیونیستی نادیده گیرد و چون خود و خانواده‌اش قربانی این جنایت‌ها بوده‌اند دیده بر حقیقت فرو بندد. وی با نقل گفته‌ای از جان استوارت میل که اگر حقایق به طور دایم مورد چالش قرار نگیرند «نهایتا تاثیر خود را به عنوان حقیقت، با گزافه‌گویی و مبالغه درباره آن از دست داده تبدیل به دروغ می‌شوند » صنعت هولوکاست را که درباره‌اش بسیار مبالغه شده به چالش می‌گیرد و آن را سخن ناراست می‌داند و در تایید دیدگاه خود به موضوعی اشاره می‌کند که سوءاستفاده واقعی از هولوکاست است و آن مبارزه صنعت هولوکاست برای جمع‌آوری خدعه‌آمیز پول از اروپاییان به نام «قربانیان نیازمند هولوکاست»‌بود. بنابراین، صنعت هولوکاست دستاویزی شد تا صهیونیست‌ها برای ایجاد کشوری - از بیش از سه دهه که از صدور اعلامیه بالفور می‌گذشت – که گفتیم چه کسانی از آن منتفع می‌شدند، دست به کار شوند.
* اینک که داستان هولوکاست به این شکل برای ایجاد کشوری به نام اسراییل مورد بهره‌برداری قرار گرفت و حاکمیتی فاشیستی در سرزمین‌های اشغالی فلسطین برقرار شد؛ آیا می‌توان آن را دولتی مشروع به حساب آورد و با مذاکره و گفت‌وگو با آن به حل مناقشات و اختلافات فیمابین اعراب فلسطین و صهیونیست‌های غاصب پرداخت؟ آیا اصولا امیدی به حل اختلاف هست و ممکن است صلحی در منطقه برقرار شود یا به دلیل تنها مبارزه خشونت‌آمیز برای محو و نابودی این کشور و پاک کردن آن از نقشه جغرافی جهان است؟ به عنوان آخرین پرسش مایلم دیدگاه شما را در این زمینه بدانم.
** ایجاد کشور اسراییل، چنانکه پیشتر گفتم، هم به استناد مدارک و اسناد متقن تاریخی و هم اظهارات بی‌پرده برخی از رهبران سیاسی نظام صهیونیستی، نتیجه خواست و طبق طراحی‌های حساب شده قدرت‌هایی بود که در این منطقه جهان به دنبال منافعی بودند و به همین دلیل هم این کشور از بدو پیدایش پیوسته مورد حمایت و پشتیبانی همان قدرت‌هایی قرار گرفت که نقش اصلی و تعیین‌کننده را در به وجود آوردنش داشتند. نگاهی به کمک‌های بی‌دریغ این قدرت‌ها به دولت اسراییل به منظور تقویت بنیه اقتصادی و نظامی و بر پا نگاه داشتنش در جزیره‌ای بی‌ثبات؛ پاسخ پرسش مشروعیت این نظام را می‌دهد.پس ما اکنون با کشوری در این منطقه روبه‌روییم که بر ساخته غرب و پایگاه آن در خاورمیانه است. از کمک‌های مالی، نظامی، لجستیک و... هم برای تقویت و حفظ خود استفاده می‌کند و سیاست‌های تجاوزکارانه و خشن آن علیه اعراب نیز از چشم حمایتگران قدرت‌های غرب پنهان نیست و حتی مورد تایید قرار می‌گیرد.
ادعای دولت اسراییل مبنی بر اینکه «ملت یهود» سرانجام پس از قرن‌ها دربه‌دری و آوارگی در فلسطین، سرزمین موعود پدران‌شان اسکان یافتند و باید به عنوان ملتی در سرزمین شناخته شده‌ای مورد شناسایی و پذیرش قرار گیرند، ادعای بی‌پایه و اساسی است که با هیچ سند و حقیقت تاریخی‌ای همخوانی ندارد و مساله یهود را حل نمی‌کند. این گفته لنین در یافتن راه‌حلی برای مساله یهود کمک‌کننده است: «... این پندار که یهودیان ملتی مجزا هستند از لحاظ سیاسی ارتجاعی است...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات