سعدالدین ابراهیم
این روزها در رسانههای غربی بسیار از بهار دموکراتیک برای کشورهای عربی یاد میکنند. این اشارهای روشن به حوادثی است که از تونس و مصر شروع شد و دو رژیم حاکم بر این کشورها را سرنگون ساخت، اما این موج ادامه دارد و اعتراضهای مردمی علیه سایر رژیمهای دیکتاتوری از جمله یمن، لیبی و حتی رژیمهای پادشاهی مانند اردن، بحرین و مغرب جریان دارد و مردم خواستار دموکراسی بیشتر هستند. آنها دستکم میخواهند قدرت اجرایی، یعنی مدیریت روزمره کشور، در اختیار حکومتهای دموکراتیک و انتخابی باشد و اکثریت مردم بتوانند بر آنها نظارت داشته باشند یا حساب کشی کنند و هر چهار یا پنج سال یکبار آنها را تعویض نمایند.
میدانیم که شکل حکومتی مبتنی بر دموکراسی امروزه یکی از بهترین اشکال حکومتی در بین ملتهای جهان شناخته میشود. در حال حاضر از مجموع 190 کشور که عضو سازمان ملل هستند، حدود 120 تای آنها دارای دموکراسی کامل یا نیمهکامل است. این نتیجه ارزیابی سازمان «خانه آزادی» است که میگوید دو سوم کشورهای جهان از نوعی دموکراسی برخوردار هستند که ویژگی اصلی آن گردش مسالمتآمیز قدرت در هر دو
قوه مقننه و مجریه به صورت دورهای است و این کار نه از طریق انقلابها یا کودتاها که از طریق صندوقهای رای انجام میشود.
در سال 1974، تعداد کشورهای دموکراتیک جهان بیش از 50 کشور از مجموع 100 کشور عضو سازمان ملل متحد در آن زمان نمیشد. یعنی تعداد کشورهای دموکراتیک فراتر از 50 درصد نمیرفت اما طی 30 سال گذشته این روند سیری صعودی داشته و تعداد بیشتری از کشورهای جهان را در این اردوگاه قرار داده است. به طوری که هماکنون تعداد کشورهای دموکراتیک به میزان سه چهارم اعضای سازمان ملل میرسد. این رشد فزاینده در کشورهای دموکراتیک بسیاری از دستاندرکاران علوم اجتماعی را به خود مشغول داشته و یکی از آنها یعنی ساموئل هانتینگتون را برآن داشت تا تعبیر «موج سوم دموکراسی» را درباره این روند بهکار برده و آن را از موج اول و دوم جدا کند. موج اول دموکراسی در فاصله انقلاب فرانسه (1789) و جنگ جهانی اول (1914) به وقوع پیوست و موج دوم نیز 50 سال بعد اتفاق افتاد.
اما موج سوم از آن دو بزرگتربود. زیرا کشورهای مختلفی را از همه قارهها، نژادها و رنگها
در برگرفت به جز مسلمانان و اعراب. از اینرو ساموئل هانتینگتون به صورتی شتابزده مطلبی گفت که مضمونش این بود که فرهنگ اسلامی و دنیای مسلمانان با دموکراسی ضدیت دارد و همین مساله برای سالهای طولانی در محافل آکادمیک غربی رایج شد. همین مساله موجب شد تا حاکمان مستبد عرب برای خود توجیهی یافته و به تکروی و بقای بیشتر خود در قدرت ادامه دهند.
نگارنده و تعدادی از نویسندگان به هانتینگتون پاسخ دادند و برداشتهای او را نژادپرستانه دانستند و هنگامی که در اندونزی انقلاب شد که بزرگترین دولت اسلامی به حساب میآمد و حاکم نظامی مستبدی به نام سوهارتو داشت و به دموکراسی تبدیل شد و به واقع پس از هند و ایالات متحده سومین کشور بزرگ دموکراتیک جهان را شکل داد ما نفس راحتی کشیدیم و دلایلمان برای تبرئه اسلام و مسلمانی از اتهام دشمنی با دموکراسی قویتر شد. بعدها بقیه کشورهای اسلامی نیز مانند مالزی، ترکیه، کویت و سنگال به این روند پیوستند. این تحولات دموکراتیک سخنان هانتینگتون پیرامون جنگ تمدنها را تضعیف کرد. اما در همان حال آکادمیسین مشهور دیگری از دانشگاه پرینتسون به نام برنارد لوییس برخاست که مطلب دیگری را عنوان کرد. مطلبی که کمتر از همان برداشتهای نژادپرستانه قبلی نبود. وی گفت، فرهنگ عرب و عربیت بهطور کلی فرهنگی استبدادی است. این گفتار در سطح وسیعی بهخصوص پس از حادثه انفجار مرکز تجارت جهانی در نیویورک (11/9/2001) بازتاب یافت. زیرا تعدادی از اعضای سازمان «القاعده» به رهبری اسامه بنلادن که یک سعودی و ایمن الظواهری که یک مصری است عامل این حادثه معرفی شدند.
واقعیت امر هم این بود که گفتار برنارد لوییس درباره دشمنی اعراب با دموکراسی بسیار بیشتر از نظریه پیشینیان پایداری کند به خصوص به دلیل تحرک صهیونیستها و طرفداران اسراییل در غرب که این مساله را در سطحی گسترده رواج میدادند. آنها این طور وانمود میکردند که اعراب و کشورهایشان که سرزمینهای اسلامی باشند به طور کلی سرزمینهایی بدون دموکراسی هستند و در عوض اسراییل به خود میبالید که تنها دموکراسی خاورمیانه است. از این رو دشمنی اعراب با اسراییل این طور توجیه میشد که نه به خاطر اعمالی که اسراییل در حق ملت فلسطین انجام میدهد بلکه به خاطر دشمنی اعراب با دموکراسی است. اکنون با بروز انقلابهای دموکراتیک در تونس، مصر، سوریه، یمن و لیبی میرود که مساله دشمنی اعراب با دموکراسی به کلی فراموش شود و جای آن را تعبیر دیگری در رسانههای غربی بگیرد که از آن به «بهار عربی» یاد میشود.